به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، ساعت 8 و 45 دقیقه شب، قطعه بالایی بلوار سعدی دیگر گنجایش جمعیت را نداشت. اما این بار چیزی که چشم را خیره میکرد، فقط انبوه مردم نبود. از هر سو که نگاه میکردی، پرچمهای سهرنگ ایران بر فراز سرها خودنمایی میکرد. سبز، سفید و سرخ؛ رنگهایی که امشب زیر نور زرد چراغها، جلوهای دیگر داشتند. گویی تمام شهر تصمیم گرفته بود امشب را با رنگش روایت کند.
اما آنچه امشب این اجتماع را از بیست و هشت شب قبل متمایز میکرد، نظم پنهانی بود که در حرکت پرچمها دیده میشد. دستها بالا میرفت، پرچمها با هم به چپ و راست تکان میخوردند. گاه به گاه، موجی از پرچمها از یک سوی میدان به سوی دیگر میغلتید؛ مثل بادی که از میان گندمزار میگذرد. هماهنگی آرام هزاران دست که در نور شب، سایههای بلندی بر دیوارهای معراج میانداخت؛ جلوهنمایی میکرد.
در لبه جمعیت، مردی میانسال با عینکی ضخیم و کیف چرمی به دست ایستاده بود. جامهاش میگفت شاید از راه دور آمده باشد. پرچم کوچکی در دست داشت و آن را با احتیاط، بیآنکه به کسی برخورد کند، تکان میداد. از او پرسیدم اهل کجاست. با لهجهای که شمال ایران را فاش میکرد، گفت: از گرگان آمدم. برای کار به سمنان سفر کرده بودم. وقتی از هتل بیرون زدم، دیدم همه به سمت معراج میروند. گفتم ببینم چه خبر است. حالا هم پرچم گرفتم و ایستادهام. نمیشود آدم این صحنه را ببیند و بیتفاوت بماند.
ساعت از 9 گذشت و ناگهان صدای شعار «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار» از میان جمعیت بلند شد. این شعار، بر خلاف شبهای قبل که گاه با فریادهای تند همراه بود، امشب با آهنگی آرامتر اما عمیقتر تکرار میشد. گویی مردم میخواستند این شعار را نه در گوش دشمن که دوباره در دل خودشان جا بیندازند.
در میان جمعیت، پرچمها با هر بار تکرار شعار، یکصدا به حرکت درمیآمد. انگار یک انرژی نامرئی، ضرباهنگ حرکت دستها را تعیین میکرد. از دور، صحنه شبیه موجهای آرام دریا بود؛ موجهایی که به ساحل میخورد و بازمیگشت. نوری که از موکبها میتابید، بر لبه پرچمها مینشست و آنها را در هالهای از نور طلایی غرق میکرد.
در گوشهای از معراج، پسر نوجوانی با عینک و لباس ساده، روی یک پله نشسته بود و طرح پرچمها را در دفتر نقاشی خود میکشید. مدادش را با عجله روی کاغذ میکشید و هر از گاهی به جمعیت نگاه میکرد. از او پرسیدم چه میکشد. بدون اینکه نگاهش را از کاغذ بردارد، گفت: امشب میخواهم این موج پرچمها را بکشم. شاید باورش سخت باشد اما من 17 سال دارم و این 29 شب را نقاشی کردهام. هر شب یک طرح. این شبها برای من مثل یک کلاس نقاشی تاریخی است.
در میان جمعیت، زنی با چادر نماز خاکستری و چهرهای آرام، پرچم کوچکی را در دست نوهاش داده بود و دستانش را دور او حلقه کرده بود تا مبادا در شلوغی گم شود. از او پرسیدم چند شب است میآید. با لبخندی گفت: همه شب. اما امشب برایم خاص است. پسرم که در جبهه است، زنگ زد و گفت مادر، امشب شعار را از تلویزیون شنیدم، برای من هم یک پرچم تکان بده. گفتم چشم. حالا هر بار پرچم را تکان میدهم، با خودم میگویم این یکی برای پسرم بود.
ساعت از 10 و نیم گذشت و جمعیت همچنان در معراج ماندگار بود. این بار هم حال و هوای جمعیت جالب بود.رقص پرچمها با همان هیاهو و شتاب شورانگیز روزهای نخست خودنمایی میکرد. گویی بعد از 29 شب، مردم به آرامشی رسیده بودند که از جنس ایمان است. اما پرچمها همچنان میچرخیدند، آرام اما پیوسته، مثل نفسهایی که یک شهر میکشید.
ساعت از 11 شب گذشت و جمعیت آرام آرام شروع به پراکنده شدن کرد. پرچمها یکی یکی پایین آمدند، اما هنوز دستهایی بودند که لحظه آخر هم میخواستند این رنگها را در آسمان معراج نگه دارند. چهرهها خسته اما راضی بود و نگاهها به افق، امیدوار به فردایی که شاید این پرچمها باز هم به اهتزاز درآیند.
امشب معراج شهدای سمنان شاهد صحنهای بود که در تاریخ این شهر ثبت خواهد ماند. بیست و نهمین شب متوالی حضور مردم در صحنه، این بار با دریایی از پرچمهای سهرنگ و شعار «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار». مردمی که نه با فریاد که با حرکت آرام هزاران پرچم، یک پیام را فرستادند: ما پرچممان را زمین نمیگذاریم. چه 29 شب، چه 29 سال، چه تا ظهور.
انتهای پیام/363/