به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، ساعت 8 شب بود که خیابانهای بلوار سعدی، آرام اما پیوسته، پذیرای موجهایی از جمعیت شد که گویی با خود عهدی دیرینه داشتند: تا پایان این قصه، هر شب را بهانهای برای حضور خواهند ساخت. چترهای سیاه و سفید، چون گلهای شبروییده بر شاخسار کوچهها، یکی پس از دیگری باز میشد و زیر هر چتر، چهرههایی که بیست و هشت شب بود با نور ایمان روشن میماند.
نور زرد چراغهای خیابان بر پرچمهای سهرنگ میافتاد و سایههای بلند مردمان را بر دیوارهای معراج شهدا نقش میزد. گویی این مکان مقدس، امشب بهشتی بود موقت بر زمین؛ بهشتی که در آن، بوی اسپند و عود با زمزمه «یا حسین(ع)» و «یا مهدی(عج)» در هم میآمیخت و فضایی خلق کرده بود که نه در آسمان میشد یافت و نه در هیچ جای دیگر زمین.
در میان جمعیت، مردی میانسال با ریشی جوگندمی و چشمانی که از شوق میدرخشید، پرچم بزرگی از ایران را بر دوش گرفته بود و با وقار تمام در صفوف سینهزنان قدم برمیداشت. کت و شلوارش نشان میداد که شاید از یک جلسه کاری یا مراسم رسمی به اینجا آمده باشد. جلو رفتم و گفتم: «امشب چه آورد شما را به این جمعیت؟» با لبخندی که تمام وجودش را نورانی میکرد، گفت: «من وکیل هستم. امروز یک پرونده سنگین در دادگاه داشتم. اما وقتی کارم تمام شد، خودم را به اینجا رساندم. این بیست و هشت شب را نباید از دست داد. این شبها برای من از هر پروندهای مهمتر است. اینجا داریم از ایران دفاع میکنیم.»
صدای تکبیر از میان جمعیت برخاست؛ یک نفر شروع کرد و ثانیهای بعد، هزاران نفر همصدا شدند. این «اللهاکبر» نه با فریاد که با نفسی عمیق و دلی لرزان گفته میشد. گویی میخواستند با این تکبیر، هم شکرگزاری کنند برای توفیق بیست و هشت شب حضور، و هم عهدی دوباره ببندند با خدایی که این مردم را اینگونه استوار بر جای نگاه داشته است.
در گوشهای از معراج، زنی میانسال با چادر گلدار و چشمانی که بوی باران میداد، دستان کوچک نوهاش را در دست گرفته بود و در میان جمعیت قدم برمیداشت. دختربچه با موهای بافتهشده و چشمانی گرد و حیرتزده، پرچم کوچکی تکان میداد. از مادربزرگ پرسیدم: «او را برای چه به این جمعیت آوردهای؟» با لبخندی که ته آن بغضی نهفته بود، گفت: «میخواهم از همین حالا یاد بگیرد که این مردم چه کسانی هستند. میخواهم وقتی بزرگ شد، بداند که مادربزرگش در روزهایی که دشمن میخواست خیابانها را خلوت کند، او را به میان این جمعیت میآورد تا راهش را از همین کودکی بیاموزد. ببین چطور پرچم را تکان میدهد، انگار میفهمد کجاست.»
ساعت از 9 و نیم گذشت و ناگهان شعار «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا» در فضای معراج پیچید. این شعار که این روزها زبانزد خاص و عام است، امشب با شور و حالی وصفناپذیر تکرار میشد. مرد جوانی با سربند یا زهرا(س) و چشمانی که از غیرت میدرخشید، مشت گرهکرده بود به سوی آسمان و با تمام وجود فریاد میزد. از او پرسیدم: «امشب چه حسی داری؟» گفت: «حس افتخار. افتخار به این مردم که بیست و هشت شب است خیابانها را رها نکردهاند. افتخار به این که به دشمن میگوییم هر چه بمب بزنی، هر چه بکشی، ما میمانیم. ما با تو نه سازش میکنیم، نه تسلیم میشویم. نبرد با آمریکا را تا نابودی کامل ادامه میدهیم.»
در میان جمعیت، دستههای سینهزنی شکل گرفته بود. مردان با دستانی که از بیست و هشت شب ایستادن، پینه بسته بود، بر سینه میکوبیدند و نوای «یا حسین(ع)» را با ضرباهنگ قلبهایشان هماهنگ میکردند. زنان با چادرهای مشکی، در حلقههای کوچکتر، آرامتر اما با شوری نهفته، سینه میزدند. گویی هر ضربه، سنگی بود بر شیشه عمر دشمن.
در کنار یکی از موکبها، پسر نوجوانی با عینک و لباس ساده، مشغول توزیع چای بود. لیوانها را با احتیاط به دست مردم میداد و لبخند میزد. از او پرسیدم: «چند سالت است؟» گفت: «17 سال. عضو بسیج دانشآموزی هستم. بیست و هشت شب است که در این موکبها خدمت میکنم. امشب هم آمدهام تا به همه بگویم که نسل ما هم پای این راه ایستاده است. پدرم میگوید این شبها تاریخ میسازد. میخواهم بگویم که نسل ما هم در این تاریخ نقش دارد.»
ساعت از 10 و نیم گذشت و جمعیت همچنان در معراج ماندگار بود. این بار اما حال و هوای جمعیت با شبهای نخست تفاوت داشت. گویی بعد از بیست و هشت شب، به آرامشی رسیده بودند که از جنس ایمان است. نه از آن هیاهوی اولیه خبر بود، نه آن شتاب شورانگیز روزهای نخست. اما حضوری که نه با کمیت که با عمق جانشان وزن میشد.
در گوشهای از معراج، مردی با دستان پینهبسته و لباس کار، روی سنگی نشسته بود و با دقت به جمعیت نگاه میکرد. موهایش جوگندمی و چهرهاش آفتابخورده بود. نزدیکش رفتم و گفتم: «پدرجان، خستهای؟» با لبخندی که دندانهای سفیدش را نمایان میکرد، گفت: «من 25 سال است در کارخانه سیمان کار میکنم. زیر آفتاب، زیر باران، زیر هر چه که باشد، سر کار میروم. این بیست و هشت شب هم مثل همان روزهاست. خستگی دارد، اما وقتی این جمعیت را میبینم، خستگی فراموش میشود. این مردم، این حضور، به من انرژی میدهد.»
ساعت از 11 شب گذشت و جمعیت آرام آرام شروع به پراکنده شدن کرد. چترها جمع شد، شمعها خاموش گشت، اما نور ایمان در دلها همچنان فروزان بود. چهرهها خسته اما راضی بود و نگاهها به افق، امیدوار به فردایی که روشنتر از امروز باشد. گویی هر یک از این مردم، با خود برگهای از این شب را به خانه میبردند؛ برگهای که روی آن نوشته شده بود: «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا.»
امشب معراج شهدای سمنان شاهد صحنهای بود که در تاریخ این شهر ثبت خواهد ماند. بیست و هشتمین شب متوالی حضور مردم در صحنه، این بار با آرامشی که از جنس ایمان است. مردمی که نه برای فریاد که برای اثبات وفاداری آمده بودند، یک پیام را فریاد زدند: ما تا آخر ایستادهایم. نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا تا نابودی. چه بیست و هشت شب، چه بیست و هشت سال، چه تا ظهور. اینجا سمنان است و این مردم، همان مردمی هستند که هیچ چیز نمیتواند ارادهشان را خیس کند.
انتهای پیام/363/