به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در روزهایی که غبار جنگ، فضای کنشگری فکری ایران را درنوردیده است، تماشای مواضع اخیر عبدالکریم سروش، تأملی جدی و معنادار را میطلبد، متفکری که در دو دههٔ فرجامین، در صف نخست منتقدان بیمحابای حاکمیت ایستاده بود، اینک در موقعیتی خطیر و متفاوت تجلی یافته است؛ همنوا با آلام ملت، ستیزنده با تجاوز خارجی و مدافع سلحشورانهٔ مقاومت؛ و در عین حال، وفادار به بنمایههای فکری و انتقادی خویش، وی در صفحه شخصی خود نوشت:
«در این ایام چه بیطرف ایستادن، چه سمت دشمن ایستادن نهایت بیوجدانی است، نمیشود تجاوز و غارت وطن را دید و بیطرف ایستاد، همه باید در تظاهرات ضدجنگ که در کشورها و شهرهای مختلف برگزار میشود شرکت کنیم».
سروش در این کلام، نهتنها بر تهاجم خارجی زخم ملامت میزند، بلکه از ضرورت گریزناپذیر «مقاومت»، «انسجام اجتماعی» و «طلوع عقلای قوم» سخن به میان میآورد. او با عبور از مرزهای محافظهکاری، آلترناتیوهای برونمرزی را به نقد میکشد و سودای بازگشت به سلطنت را فرسنگها دور از ساحت عقلانیت و «مضحک» توصیف میکند. این ایستار، تجلی یک «دیسیپلین تحلیلی» است که در لحظات بحران، عیار واقعی خود را نمایان میسازد، اما پرسش بنیادین اینجاست: چهحکمتی در کار است که سروش با آن پیشینهٔ ستبر انتقادی، در این نقطهٔ عزیمت میایستد، اما طیفی از کنشگران و روشنفکران، انزوای سکوت را برمیگزینند؟
1. تفکیک جوهری میان «نقد درونی» و «تهدید وجودی»
نخستین پاسخ را باید در توانمندی برای تمایز نهادن میان ساحت نقد و ساحت بقا جست. سروش فارغ از ستیزههای فکریاش، میان این دو سطح، گسستی منطقی قائل است. از منظر او، نقد ساختار داخلی در هنگامهٔ غرش بیگانه تعطیل نمیشود، بلکه در نسبتی ارگانیک با «حفظ کلّیت ایران» بازتعریف میگردد، این درست همان نقطهای است که بخش بزرگی از روشنفکری ما در آن دچار «لکنت تحلیل» شده است؛ آنان که نقد را چنان با «نفی کل» گره زدهاند که در لحظهٔ حادثه، توان تفکیک میان «نظام سیاسی» و «ایران تمدنی» را از دست داده و در بنبست سکوت گرفتار آمدهاند.
2. غنای دستگاه مفهومی در برابر فقر نظری
عامل دوم، برخورداری از یک «منظومهٔ فکری منسجم» است. سروش با تکیه بر چارچوبی تئوریک، قادر است میان مفاهیم بهظاهر متناقض، پیوندی انداموار برقرار کند، در مقابل، کنشگرانی که هویت فکریشان صرفاً در فضای «ترجمهزده» یا «رسانهای» شکل گرفته است، فاقد این انسجام درونی هستند و در مواجهه با بحرانهای چندلایه، این خلأ نظری را با سکوت یا پراکندهگویی میپوشانند.
3. استقلال نمادین و هراس از هزینهمندی
سروش بهواسطهٔ جایگاه تثبیتشده و استقلال فکریاش، جسارت عبور از مرزهای مرسوم را دارد، اما بسیاری از مدعیان، اسیر محاسبات عافیتطلبانهاند؛ آنان نگراناند که هر موضعی در «امروز»، چه هزینهای برای موقعیت آنان در «فردای پس از جنگ» خواهد داشت، این محاسبهگری سیاسی، بهویژه میان کسانی که افق را مهآلود میبینند، فرجامی جز احتیاط مفرط و سکوت ندارد.
4. نسبت وثیق با «ایران موجود»
فرجامین سخن آنکه سروش، علیرغم تمامی نقدها، همچنان در ساحت «ایرانِ موجود» میاندیشد و به گشایش گرهها بهدست عقلای قوم امید دارد، اما بخشی از کنشگران، عملاً از «اکنون» هجرت کرده و افق خود را به وضعیتی انتزاعی در آینده منتقل کردهاند، برای این گروه، کنشگری در لحظهٔ حال، فاقد اولویت است و سکوت، بخشی از استراتژی آنان برای حفظ پرستیژ در آیندهٔ خیالی است.
در نهایت، آنچه سروش را متمایز میکند، «پذیرش پیچیدگی» است. او اثبات کرد که میتوان همزمان منتقد بود و در برابر متجاوز ایستاد؛ میتوان از مقاومت سخن گفت و از اصلاح دفاع کرد. سکوت امروز برخی، بیش از آنکه نشانه بیتفاوتی باشد، نشانه نوعی «انسداد هویتی» است. تجربه سروش نشان داد که «راه سومی» وجود دارد؛ راهی که در آن، حفظ ایران دیگر یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت محتوم تاریخی است.
انتهای پیام/+