خبرگزاری تسنیم ـ ناصر عزیزی*؛ در لحظات حساس تاریخ، آنچه سرنوشت یک ملت را رقم میزند، صرفاً توان نظامی یا ابزارهای سخت نیست، بلکه نوعی آرایش شناختی و ادراکی است که در ذهن جامعه شکل میگیرد. در چنین بزنگاههایی، اگر یک «دوگانه دقیق و حسابشده» در سطح افکار عمومی و ساختار قدرت ایجاد شود، میتواند معادلات پیچیده را به گونهای غیرمنتظره تغییر دهد. آنچه در فضای ایران شکل میگیرد، دقیقاً از همین جنس است؛ دوگانهای میان «تسلیم یا ایستادگی»، «انفعال یا اقدام»، «تفرقه یا اتحاد».
این دوگانه، برخلاف دوگانههای کاذب و تحمیلی که معمولاً در جنگ شناختی طراحی میشوند، ریشه در واقعیت دارد و بهدرستی مرزها را روشن میکند. در یک سوی آن، پروژهای قرار میگیرد که تلاش میکند با فشار، تهدید و عملیات روانی، جامعه را دچار تردید، ترس و چنددستگی کند؛ و در سوی دیگر، ارادهای شکل میگیرد که بر پایه آگاهی، اعتماد و انسجام، مسیر مقاومت فعال را انتخاب میکند.
نقطه عطف این آرایش شناختی، جایی است که «مردم» و «قدرت سخت» به یکدیگر گره میخورند. حضور شبانه مردم در خیابانها، صرفاً یک تجمع فیزیکی نیست؛ بلکه یک پیام ادراکی قدرتمند است. این حضور، بهطور همزمان چند لایه از معنا را منتقل میکند: اعتماد به مسیر، آمادگی برای هزینه دادن، و مهمتر از همه، ارسال سیگنال وحدت به درون و بیرون. در مقابل، تصویر نیروهای مسلح که پشت لانچرها ایستادهاند، نماد آمادگی، بازدارندگی و اقتدار عملی است. این دو تصویر، وقتی در کنار هم قرار میگیرند، یک «همافزایی شناختی» ایجاد میکنند که اثر آن بسیار فراتر از جمع ساده این دو مؤلفه است.
در ادبیات جنگ شناختی، این وضعیت را میتوان «همترازی میدان ادراک و میدان عمل» نامید؛ جایی که ذهن و عین، روایت و واقعیت، مردم و قدرت، در یک مسیر واحد قرار میگیرند. نتیجه چنین همترازیای، فروپاشی محاسبات طرف مقابل است. دشمنی که روی شکافهای اجتماعی، بیاعتمادی عمومی یا تردید در اراده ملی حساب میکند، ناگهان با صحنهای مواجه میشود که تمام این فرضیات را نقض میکند.
در این میان، کلیدواژههای «تقریب» و «اتحاد» نقش بنیادین ایفا میکنند. تقریب، صرفاً یک مفهوم کلامی یا مذهبی نیست، بلکه یک راهبرد شناختی برای کاهش شکافها و جلوگیری از قطبیسازیهای مخرب است. اتحاد نیز، ترجمان عملی همین تقریب در سطح اجتماعی و سیاسی است. هنگامی که این دو مفهوم از سطح شعار به سطح تجربه زیسته ارتقا پیدا میکنند، جامعه به یک «کل منسجم» تبدیل میشود؛ کلی که ضربهپذیری آن بهشدت کاهش مییابد.
نکته مهم اینجاست که این اتحاد، یکدستسازی مصنوعی نیست؛ بلکه همجهتی در عین تنوع است. افراد با سلایق، گرایشها و حتی انتقادات مختلف، در یک نقطه به اشتراک میرسند: ضرورت حفظ کلیت و مقابله با تهدید بیرونی. این همان نقطهای است که جنگ شناختی دشمن را خنثی میکند؛ زیرا مهمترین ابزار او، یعنی «ایجاد شکاف و بیاعتمادی»، کارایی خود را از دست میدهد.
در چنین شرایطی، آنچه رخ میدهد، چیزی فراتر از یک پیروزی مقطعی است؛ بلکه تغییر در «نسبت قدرت ادراکی» است. وقتی یک جامعه نشان میدهد که میتواند در لحظه بحران، همزمان در خیابان و در میدان نظامی، در سطح مردم و در سطح حاکمیت، به یک انسجام واقعی برسد، پیام روشنی به طرف مقابل ارسال میکند: این جامعه قابل فروپاشی از درون نیست.
بهزانو درآمدن آمریکا و رژیم صهیونیستی در چنین چارچوبی، نه صرفاً نتیجه یک اقدام خاص، بلکه حاصل برهم خوردن محاسباتی است که بر پایه تصور ضعف، تفرقه و انفعال شکل گرفته بود. وقتی این تصور فرو میریزد، حتی قدرتهای بزرگ نیز در بازتعریف رفتار خود دچار تردید و عقبنشینی میشوند.
برآیند این وضعیت، آنچه باید مورد توجه قرار گیرد، حفظ و بازتولید این دوگانه صحیح است. اگر این دوگانه بهدرستی درک و تقویت شود یعنی دوگانه «اتحاد و تقریب» در برابر «تفرقه و واگرایی» میتواند در آینده نیز بهعنوان یک سپر شناختی عمل کند. اما اگر این انسجام تضعیف شود یا به دوگانههای کاذب و فرسایشی تبدیل گردد، همان نقطه قوت میتواند به نقطه آسیب تبدیل شود.
بنابراین، مسأله اصلی فقط یک رخداد یا یک مقطع نیست؛ بلکه یک «الگوی قابل تکرار» است. الگویی که نشان میدهد چگونه میتوان با همافزایی مردم و قدرت، با تکیه بر تقریب و اتحاد، و با ایجاد یک دوگانه دقیق و واقعی، نهتنها از بحران عبور کرد، بلکه معادلات قدرت را نیز به نفع خود تغییر داد.
*دکتری تخصصی کلام تطبیقی
انتهای پیام/