به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری تسنیم، در طول دهههای متمادی، ساختار سیاسی و نظامی ایالات متحده آمریکا با بهرهگیری از یک امپراتوری رسانهای فعال، تصویری از خود به عنوان یک ابرقدرت شکستناپذیر و مسلط بر تمامی شئون ژئوپلیتیک جهانی به افکار عمومی پمپاژ کرده است. این تصویرسازی که بر پایه برتری بلامنازع تکنولوژیک، ماشین جنگی عظیم و گفتمانهای پرطمطراق اخلاقی و حقوق بشری استوار است، توهمی از قدرت مطلق را در ذهن تصمیمسازان واشنگتن نهادینه کرده است.
با تکیه بر همین توهم و خودبزرگبینی استراتژیک، ایالات متحده بارها دست به مداخلات نظامی و مهندسیهای سیاسی در نقاط مختلف جهان زده است، با این پیشفرض که توانمندیهای سختافزاری و برتری هوایی به تنهایی برای تغییر رژیمها، شکلدهی به ملتها و تحمیل اراده سیاسی کافی است.
با این حال، مطالعه دقیق تاریخ نظامی و دیپلماتیک آمریکا در دهههای اخیر، شکافی عمیق و پرناشدنی میان این تصویر رسانهای و واقعیتهای میدانی را آشکار میسازد. بررسی سیر تاریخی مداخلات آمریکا، از جنگلهای متراکم ویتنام تا بیابانهای عراق نشان میدهد چگونه نادیده گرفتن مؤلفههای اجتماعی، فرهنگی و پیچیدگیهای جنگ نامتقارن، ماشین جنگی این کشور را در برابر اراده ملی و مردمی و واقعیتهای ژئوپلیتیک زمینگیر کرده است.
پرونده ویتنام
ریشههای این تقابل میان توهم رسانهای و واقعیت میدانی را میتوان به وضوح در جنگ ویتنام مشاهده کرد. ورود رسمی ایالات متحده به این باتلاق در اواسط دهه 1950 میلادی و در چارچوب دکترین مهار کمونیسم صورت گرفت. پس از شکست فرانسه در نبرد «دین بین فو»، واشنگتن با فرض اینکه میتواند خلأ قدرت را با اتکا به دلارهای نفتی و مستشاران نظامی پر کند، وارد ویتنام شد.
در دههی 1960 میلادی و با تصویب قطعنامه خلیج تونکین در سال 1964، مداخله آمریکا ابعاد یک جنگ تمامعیار، هرچند بدون اعلان رسمی، به خود گرفت. اشتباه راهبردی و بنیادین استراتژیستهای آمریکایی در این مقطع، اتکای محض به برتری تسلیحاتی و بمبارانهای هوایی سنگین بود. آنها در توهمی کلاسیک میپنداشتند که حجم بالای آتش و تخریب میتواند مقاومت یک ملت را درهم بشکند.
عملیات «تندر غلتان[1]» که از سال 1965 تا 1968 به طول انجامید، با هدف نابودی زیرساختهای ویتنام شمالی و قطع خطوط تدارکاتی طراحی شد. اما واقعیت میدان این بود که ویتنام شمالی فاقد زیرساختهای صنعتی متمرکز به سبک غربی بود و این بمبارانهای بیهدف عمدتاً به نابودی مدارس، بیمارستانها و کشتار غیرنظامیان انجامید، بدون آنکه خلل جدی در اراده ویتکنگها ایجاد کند.

در کنار بمبارانهای کور، رویکردهای تاکتیکی آمریکا در ویتنام نمایانگر اوج استیصال یک قدرت کلاسیک در برابر جنگی نامتقارن بود. پیش از آن نیز در جریان عملیات «غبار دنبالهدار[2]» آمریکاییها از سلاحهای شیمیایی نظیر عامل نارنجی و بمبهای ناپالم استفاده گستردهای کرده بودند تا پوشش گیاهی جنگلها را از بین برده و مسیرهای تدارکاتی جاده هوشی مین را افشا کنند.

اجرای عملیات غبار دنباله دار نهتنها برای آمریکا پیروزی به بار نیاورد و در عرصه نظامی یک شکست استراتژیک بود، بلکه با رقم زدن فجایع زیستمحیطی و انسانی وحشتناک چهره آمریکا را در سراسر جهان مخدوش ساخت.
افزون بر این، طرح «دهکدههای استراتژیک» در سال 1962، که شامل انتقال اجباری کشاورزان ویتنامی به اردوگاههای محصور با سیم خاردار بود، خشم و کینه روستاییان را به دلیل جدا شدن از زمینهای آبا و اجدادیشان برانگیخت و آنها را بیش از پیش به سمت حمایت از نیروهای ویتکنگ سوق داد.
پس از آن ماموریتهای موسوم به «جستوجو و نابودسازی» نیز که با هلیبرن نیروهای آمریکایی به روستاها و با هدف پاکسازی عناصر ویتکنگ انجام میگرفت، در عمل به کشتار بیرحمانه غیرنظامیان بیدفاع منجر شد که نماد بارز آن فاجعه دهشتناک روستای «مای لای[3]» در سال 1968 بود.

این خشونتهای عریان و بدون مرز، نه تنها ماشین جنگی آمریکا را در رسیدن به اهدافش ناکام گذاشت، بلکه حمایت مردمی را به طور کامل از بین برد و مردم محلی را به تقابل مطلق با واشنگتن واداشت. نقطه عطف این ناکامی استراتژیک در «حمله تت[4]» در همان سال 1968 رقم خورد؛ زیرا حملات گسترده، همهجانبه و غافلگیرکنندهی ویتکنگها به قلب سایگون، پوشالی بودن ادعاهای پیروزی و ضعف بنیادین استراتژی نظامی آمریکا را در برابر چشمان جهانیان عیان ساخت.
این تضاد آشکار میان روایتهای رسمی و امیدبخش دولت آمریکا و واقعیتهای خونین میدان که توسط رسانههای مستقلتر مخابره میشد، به شکلگیری جنبشهای اعتراضی گسترده در داخل خاک ایالات متحده با شعار صلح و آزادی، تورم شدید، کسری بودجه بیسابقه و در نهایت کاهش عمیق اعتماد عمومی به حاکمیت انجامید. این فشارها دولت نیکسون را وادار ساخت تا با اتخاذ سیاست «ویتنامیسازی» از 1970 و واگذاری تدریجی مسئولیت جنگ به نیروهای بومی، مقدمات خروج تحقیرآمیز خود را در قالب توافق پاریس (1973) و نهایتاً سقوط کامل سایگون در 1975 فراهم آورد.
پرونده عراق
توهم قدرت و نادیده انگاشتن درسهای تاریخی ویتنام مبنی بر ناکارآمدی صرفِ قدرت نظامی، بار دیگر در دههی 1990 میادی و در مواجهه با بحران عراق خود را به شکل دیگری نمایان ساخت. پس از پایان عملیات «طوفان صحرا» در سال 1991، ماشین تبلیغاتی واشنگتن پیروزی دراماتیک و قاطعی را به تصویر کشید، اما در عالم واقع و بر روی زمین، حملات هوایی گسترده ائتلاف نتوانست هسته اصلی قدرت رژیم بعث، یعنی گارد جمهوری، را نابود کند.

این نیروهای نظامیِ دستنخورده پس از عقبنشینی ائتلاف، با تمام قوا برای سرکوب خونین قیامهای داخلی به کار گرفته شدند و بدین ترتیب، هدف نظامی بنیادین آمریکا مبنی بر تضعیف ارتش و تغییر رژیم عملاً با شکست مواجه شد. واشنگتن در طول 12 سال پس از آن، به جای پذیرش واقعیت میدانی و تغییر رویکرد، به ابزارهایی متوسل شد که تنها به وخامت اوضاع انسانی دامن زد.
اعمال تحریمهای فلجکننده اقتصادی با هدف ادعایی تغییر رفتار یا سقوط رژیم، نه تنها ساختار قدرت حاکمیت عراق را متزلزل نکرد، بلکه با ایجاد رنجی بیسابقه و بحران بهداشت، درمان و سلامت برای مردم عادی، ساختار قدرت رژیم را تقویت نمود و مشروعیت بینالمللی این تحریمها را در نگاه افکار عمومی جهان زائل ساخت.
افزون بر این، برقراری «مناطق پرواز ممنوع» در شمال و جنوب عراق در خلال سالهای 1991 تا 2003، که با ادعای حقوق بشری حفاظت از اقلیتهای کرد و شیعه و همچنین بازدارندگی نظامی رژیم توجیه میشد، در عمل به مأموریتهای هوایی طولانی، پرهزینه و کاملاً بیثمر مبدل شد.
رژیم صدام با درک محدودیتهای قدرت هوایی آمریکا، با کنارهگیری منفعلانه این حملات را تاب آورد و فشار بر مردم را بیوقفه ادامه داد. در این مقطع، تلاشهای واشنگتن برای خلع سلاح و کنترل تسلیحات، با وجود نابودی تقریباً تمام برنامههای سلاحهای کشتار جمعی عراق، به دلیل سیاست لجوجانهی «یا همه یا هیچ» آمریکا به بنبست کامل کشیده شد و روند همکاریها را متوقف ساخت.
همچنین حمایت از گروههای اپوزیسیون تبعیدی و مسلح نیز به دلیل فقدان پایگاه اجتماعی و عدم توانایی این گروهها در ایجاد تغییرات میدانی، شکستی دیگر را در کارنامه واشنگتن ثبت کرد. در این میان، تمرکز ادعایی آمریکا بر مسئله نقض حقوق بشر در عراق بیش از پیش غیرقابل باور و ریاکارانه جلوه میکرد، چرا که بمبارانهای مستمر و تحریمهای کور، خود به عنوان ناقض بنیادین حقوق بشر و عامل اصلی تلفات سنگین غیرنظامیان شناخته میشدند. این سلسله ناکامیها موجب شد تا ایالات متحده در عرصه جهانی به شدت منزوی شده و حتی متحدان سنتی آن نیز پشتیبانی خود را کاهش داده و خواستار تغییر سیاستهای واشنگتن شوند.
در یک جمعبندی تحلیلی و کلان، واکاوی این دو مقطع تاریخی یعنی جنگ نامتقارن در جنگلهای ویتنام، سیاستهای مداخلهجویانه در بیابانهای عراق پس از جنگ خلیج فارس، یک حقیقت انکارناپذیر را برجسته میسازد: قدرت نظامی و برتری فناورانه به تنهایی هرگز تضمینکنندهی پیروزی راهبردی نیستند.
ایالات متحده با تکیه بر تصویر رسانهای خودساخته از یک هژمون بیرقیب، همواره دچار این توهم بوده است که میتواند با اتکا به بمبافکنها، ناوگانهای دریایی و تحریمهای فلجکننده، ارادهی خود را بر ملتها تحمیل کند. اما واقعیتِ سرسختِ میدان نشان داده است که نادیده گرفتن شرایط فرهنگی و اجتماعی جوامع میزبان، فقدان راهبرد منطبق بر واقعیتهای ژئوپلیتیک، و از همه مهمتر، ناتوانی در جلب حمایت مردمی، ماشین جنگی را در نهایت به فرسایش و شکست میکشاند.
پیامد این مداخلاتِ مبتنی بر توهم، نه تنها ناکامی در تحقق اهدافِ اعلامی نظیر تغییرِ رژیم و گسترش ثبات بوده، بلکه عموماً به خلق بحرانهای عمیق انسانی، از میان رفتن مشروعیت بینالمللی آمریکا و انزوای سیاسی این کشور در عرصه جهانی منجر شده است. تاریخ معاصر گواه روشنی است بر این مدعا که فاصلهی میان توهمِ یک ابرقدرتِ رسانهای تا واقعیتِ میدانیِ یک نبرد، همواره با جان انسانهای بیگناه و شکستهای جبرانناپذیرِ استراتژیک پر شده است.
پانوشت:
[1] Rolling Thunder
[2] Trail Dust
[3] My Lai
[4] Tet Offensive
انتهای پیام/