آرمیتا رضایی نژاد فرزند دانشمند هستهای شهید داریوش رضایی نژاد در یادداشتی در روزنامه فرهیختگان نوشت:
آنقدر قلم در دستم خشکیده که نمیدانم این مرثیه را از کدامین سطر باید آغاز کنم. سوگوارم؛ اما نه ازآندست سوگهای آرامی که آدمی در خلوت بنشیند و با اشکی روان، داغش را سبک کند. این سوگ، آواری سنگین است که بر سینه نشسته؛ همچون صخرهای بزرگ که طوفان آن را بر جای گذاشته و تو نمیدانی کی و چگونه یارای برداشتنش را خواهی یافت.
نشانههای این درد را پیشتر زیستهام: بهت، خشم و در نهایت پذیرشی تلخ.
دیگران میپندارند وقتی پدری میرود، تنها یکبار رفته است. اما من، سه بار طعم تلخ و گسِ ازدستدادن پدر را چشیدم.
یکبار در آن روز گرم مرداد نود؛ روزی که تیغِ آفتاب بیرحم بود و خبر از آفتاب هم سوزانتر و بیرحمتر؛ بار دیگر، در تبآلودگی ساعت سه بامداد بیست و سوم خرداد چهارصد و چهار؛ در آن هنگام که تمام دنیا در خواب فرورفته بود و درد، تنها بیدارِ آن شبِ تاریک و جانکاه بود و آخرین بار، نهم اسفندِ همان سال؛ بیآنکه بدانم این طوفان چه با خود میبرد و بیآنکه دریابم این، آخرین باری است که ستونی در درونم فرومیریزد.
اما امروز، قلم من تنها برای آقا میگرید و مینویسد. برای قائد امت، آیتالله شهید سید علی خامنهای؛ مردی که سوگ نیز در سایهسارِ صلابت و اقتدارش معنایی دگرگون مییابد و سنگینی غم، در پناه نامِ بزرگش، کمی رنگ میبازد.
در پانزدهمین روز (سه روز بعد از جنگ 12 روزه) هنگامی که خبر شهادت همکاران پدرم رسید، گویی سقف آسمان بر سرم آوار شد. مادرم با دستانی لرزان اما دلی قرص، دستم را فشرد و گفت: آرمیتا، خدا را شکر کن که آقا هستند و او چه راست میگفت. سایه آقا بر سرمان بود؛ همیشه و چونان کوهی استوار بودند. در تمام آن چهارده سالی که از پرواز پدرم گذشت، هرگز سرمای بیکسی را حس نکردم، چرا که مردی از تبار نور، مردانه پشتیبانمان بود. آقا، ستونِ خیمه بیقراریهای من بود. آقا، برای من معنای تامِ پدر بود.
چه شگفتانگیز است که آدمی گاه، خورشید را میبیند؛ اما عظمت تابشش را درنمییابد؛ تا روزی که آن خورشید در پسِ کوهی پنهان شود.
چهارده سال در مراسمها و روضهها، از فاصلهای نزدیک به تماشایش نشستم. با چشمِ سر دیدم که چگونه شهادت را تمنا میکرد؛ نه با گردش زبان که با بندبندِ وجودش. با آن چشمانی که گاه از موجِ اشک لبریز میشد و تماشاگر نمیدانست این بارش، از خوفِ مقامِ پروردگار است یا از شوقِ وصالِ یار و من همیشه در خلوت خویش میاندیشیدم: چگونه ممکن است رادمردی در آن قله اقتدار و در حصارِ آنهمه محافظ، راهی بهسوی شهادت بگشاید؟
حالا اما رازِ آن تمنا را میفهمم. شهادت، ردای لیاقتی است که بر قامتِ هر کسی راست نمیآید. شهادت، پاداشِ آن روحِ بیباکی است که «نمازجمعه نصر» را در اوجِ تهدیدها، با منتهای طمأنینه و آرامش اقامه کرد؛ در روزی که چشمانِ حیرتزده جهان به او دوخته شده بود و تاریخ، قلمبهدست، ایستادگیاش را ثبت میکرد.
شهادت، برازنده ملیگراترین و دلسوزترین رهبر تاریخ این سرزمین است. همان که با رفتنش، ایران را داغدار کرد، اما یتیمی ما، توأم با سعادت و غرور است، چرا که میراثِ او برای ما، اقتدارِ شکستناپذیر است.
هرگز بیست و نهم دیماه سال نود را از یاد نمیبرم روزی که آقا قدم بر چشمِ ما گذاشتند. حضورشان، تاروپودِ خانهمان را غرق در نور کرد. نه آن نوری که تنها چشم را خیره کند، بلکه برقی که در ریشهها جان گرفت، بر دیوارهای خانه نشست و سالها بعد نیز، هُرمِ گرمایش جانبخش بود.
آن روز، شش ماه پس از پرواز پدرم، حضرت آقا مرا با لحنی آکنده از مهر، بابا صدا زد. این کلمه چنان بر عمقِ جانم نشست که گویی لرزشِ زمینِ زیر پایم متوقف شد. دستهای مهربانِ آقا که بر شانههایم نشست، برای نخستینبار پس از آن مردادِ شوم، یقین کردم که تکیهگاهی هست که مرا از سقوط میرهاند در آن دیدار، با آنکه هنوز کودک بودم و درکی از شکوهِ جایگاه ایشان نداشتم، اما قلبم مسیرِ نور را یافت. همانگونه که خودِ ایشان فرمودند: القلب یهدی الی القلب (دل، راهبرِ دل است) و قلبِ تپنده کودکی من، این صراط را روشنتر از هر عقلِ محاسبهگری شناخت.
امروز، ما نه برای او که برای بیپناهی خویش میگرییم.
برایآنکه دیگر در حسینیه امام خمینی نخواهیم نشست؛ دیگر سینهها را از شوقِ انتظار پر و خالی نخواهیم کرد تا قامتِ رعنایش نمایان شود و ما از سویدای دل خروش برآوریم؛ صل علیمحمد، یاور مهدی آمد.
میگرییم برای لحظه تحویلِ سالِ نو؛ برای فقدانِ آن طنینِ دلنشین و همان صدای آشنایی که سالها، نویدبخشِ بهار و معنای حقیقی آغاز بود و داغداریم از اینکه دیگر نماز عید فطر را به قامتِ استوارِ او اقتدا نخواهیم کرد؛ اما در دلِ این سوگِ عظیم، هرگز زانوی تسلیم بغل نخواهیم گرفت. هرگز.
انتهای پیام/