به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری تسنیم، ساعاتی پیش در میدان انقلاب اسلامی پایتخت، سال 1404 به انتها رسید و سال 1405 بدون رهبرمان -آیت الله سیدعلی خامنه ای - آغاز شد تا نشان دهد این نظام به فرد وابسته نیست و مسیر خود را ادامه میدهد؛ هر سرباز، وظیفهای دارد و این مسیر با رفتن افراد متوقف نمیشود. اینجا، در دل شهر، این مفهوم نه در شعار، که در رفتار مردم معنا پیدا کرده است.
از حوالی ساعت 15 در میدان انقلاب حاضر شدم؛ اگرچه باران تازه بند آمده بود، اما خیابان هنوز خیس بود. به همین دلیل انعکاس نور چراغها روی آسفالت، حال و هوایی خاص به میدان داده بود؛ هوایی که بوی خاک بارانخورده را با خودش داشت و سرمای ملایم آخرین روز فصل زمستان را به صورت آدمها میزد. رفتوآمد مردم آرامآرام بیشتر میشد و هر کسی به شکلی خودش را برای لحظه تحویل سال آماده میکرد.
پسری کارتنهای خالی را تا کرده و به دور میدان انقلاب میآورد تا برای آنهایی که میخواهند بنشینند، زیراندازی فراهم کند؛ کاری ساده، اما پرمعنا. در میان شلوغی و بیقراری پیش از سال نو، همین کارهای کوچک، رنگی از همدلی به فضا میداد.
کمی آنطرفتر، خانم سنداری در تکاپوی چیدن هفتسین در لبه میدان انقلاب بود؛ دستانش با دقت هر وسیله را سر جای خود قرار میداد. عکسهای رهبر شهید و آقا سید مجتبی را به همراه تصویر برخی دیگر از شهدا در سفره هفتسینش گذاشته بود؛ گندم، شمع و حتی اسلحه نیز میان اقلامش دیده میشد؛ ترکیبی متفاوت از آنچه در خانهها دیده میشود.

از او سوال کردم که چرا از بین هفتسین مرسوم، این اقلام را برای سفرهاش انتخاب کرده است؟ مکثی کرد و گفت: «گندم را گذاشتم برای پرباری و برکتش، شمع را گذاشتم که چراغ راه باشد و اسلحه را گذاشتم تا بگویم ما تا آخر ایستادهایم.» صدایش آرام بود، اما کلماتش محکم و بیتردید ادا میشد؛ انگار این سفره فقط یک رسم نبود، یک بیانیه بود.
در حین صحبت با او بودم که خانم دیگری به همراه دو فرزند خردسالش به کنار میدان انقلاب آمدند. بچهها با کنجکاوی اطراف را نگاه میکردند و گاهی دست در دست مادرشان، گاهی هم مشغول بازی با وسایلی که آورده بودند. تسبیحهای سبزرنگی را برای روی پرچم «یا صاحبالزمان» چیدند و مدادها و فرفرههایی را که برای کودکان آماده کرده بودند، با دقت کنار هم قرار دادند.
این خانم میگفت برخی از دوستانش نذر دارند برای بچههایی که این شبها به میدان میآیند، هدیههای کوچکی تهیه کنند تا از این روزهای انقلاب برایشان خاطرهای بماند و او هم مسئولیت توزیع این هدایا را بر عهده گرفته است. در میان این صحبتها، چند مأمور نوپو را دیدم که به سمت بچههای دور میدان آمدند و با لبخند، اسباببازی و شکلات عیدی میان آنها توزیع میکردند؛ صحنهای که باعث شد صدای خنده کودکان، برای لحظاتی بر فضای جدی میدان غلبه کند.
در همین بین، چند نفر پرچمهای رژیم صهیونیستی و آمریکا را بر روی زمین انداختند و مردم، چه پیاده و چه سواره، از روی پرچمها عبور کردند و آنها را لگدمال کردند؛ صحنهای که نشان از خشم انباشته و موضعگیری صریح حاضران داشت.

ویژهبرنامه تحویل سال بهصورت رسمی آغاز شد؛ نورافکنها روشنتر شدند و صدای بلندگوها در میدان پیچید. نوجوانهایی که لباس نظامی به تن کرده بودند، در صفهایی منظم ایستادند و سرودهای حماسی خواندند؛ صداهایی جوان، اما پر از صلابت. در ادامه، محمدحسین پویانفر مداحی کرد و فضای میدان حال و هوای دیگری به خود گرفت؛ ترکیبی از شور، اندوه و ایستادگی.
هنگام مداحی و سینهزنی بود که مجدد باران گرفت؛ قطرهها آرام اما پیوسته بر سر و صورت مردم مینشست، اما هیچکس از جایی که بود تغییر مکان نداد. کسی به فکر پناه گرفتن نبود؛ جمعیت همانجا ایستاد، شانهبهشانه، و همچنان همراه با مداح زمزمه کردند: «ایران، شیعهخانه بقیهالله است». صدای این زمزمه جمعی، در همآمیخته با صدای باران، حالتی خاص و ماندگار به فضا داده بود.
کمی آنطرفتر، آقایی روی ویلچر نشسته بود. چهرهاش آرام، اما نگاهش مصمم بود. به سمت او رفتم و علت حضورش را سوال کردم؛ گفت: «لباسهای نو را پوشیدم و به خیابان آمدم تا به دشمنان بگویم ما هنوز شور زندگی داریم و روحیه خود را حتی در روزهای جنگ از دست ندادهایم.»
از او سوال کردم با اینکه با ویلچر هستی، سختت نیست که در این روز بارانی به خیابان آمدهای؟ پاسخ داد: «کار من سختتر از آن برادر سپاهی که پای لانچر نشسته نیست و باید تا جان در بدن دارم در حمایت از کشورم به میدان بیایم تا دشمن بداند که اینجا ایران است.» کلماتش ساده بود، اما بار معنایی سنگینی داشت؛ حرفهایی از دل تجربه و باور.
هرچه به لحظه سال تحویل نزدیکتر میشدیم، بر تعداد جمعیت افزوده میشد؛ موج آدمها آرامآرام میدان را پرتر میکرد. در حال مصاحبه با دیگر هموطنان بودم که باران قطع شد و ناگهان رنگینکمانی در آسمان تهران پدیدار شد؛ صحنهای که برای لحظاتی نگاهها را به آسمان دوخت و زمزمهها را به سکوتی کوتاه تبدیل کرد.

در میان جمعیت، دخترانی حضور داشتند که در ظاهر شاید ربطی به این فضای معنوی نداشتند، اما کاملاً پای کار ایران بودند. وقتی از آنها سوال کردم که آیا نمیخواستید لحظه سال تحویل را در کنار خانواده باشید، هر دوی آنها بیدرنگ گفتند: «این افرادی که در میدان و اینجا هستند، خانوادههای ما هستند؛ چه جایی بهتر از اینجا برای تحویل سال نو؟» پاسخی کوتاه، اما پرمعنا که تعریف خانواده را گستردهتر میکرد.
در همین حین، تابوت شهیدی را به میدان انقلاب آوردند تا سال جدید در کنار شهدای وطن نو شود؛ جمعیت ناخودآگاه راه باز کرد و نگاهها به سمت تابوت چرخید. مجری اعلام کرد: این شهید یک فرد عادی در ایران بوده و نظامی نبوده است؛ از او تنها یک دست و بخشی از قفسه سینهاش باقی مانده است.
همین چند کلمه برای اثبات خباثت دشمن کافی بود تا نشان دهد که دشمن از چه مهماتی و با چه حجمی از آنها برای حمله به مردم بیگناهی که نه نظامی بودند و نه نقشی در جنگ داشتند، استفاده میکند؛ واقعیتی تلخ که در میان هیاهوی میدان، لحظهای سکوت و تأثر ایجاد کرد.

حجتالاسلام آقامیری دقایقی با مردم صحبت کرد؛ صدایش در میان جمعیت میپیچید و همه با دقت گوش میدادند. در انتهای صحبتهایش، با بغضی که بهسختی پنهان میکرد، گفت: «مردم، هر سال رهبری هنگام سال جدید پیام تبریک صادر میکردند و برایمان دعا میکردند؛ امسال هم مطمئن هستم که رهبر شهید برای ما دعا میکند.» همین چند جمله کافی بود تا موجی از احساس در میان جمعیت به راه بیفتد.
میدان انقلاب سراسر پر بود از خانوادههایی که با پرچم سهرنگ ایران به خیابان آمده بودند؛ پرچمهایی که در دست کودکان و بزرگترها به اهتزاز درآمده بود و در نور شب و رطوبت هوا، جلوهای خاص پیدا کرده بود. هرچه بخواهم بگویم و بنویسم، نمیتواند صحنه زیبای دقایق نزدیک به سال تحویل را آنطور که باید روایت کند؛ لحظهای که زمان انگار آهستهتر حرکت میکرد. ناگهان مجری اعلام کرد: آغاز سال 1405 شمسی.
مردم روزهدار، دست به دعا برداشتند؛ لبها آرام تکان میخورد و هرکس در دل خود آرزویی را زمزمه میکرد. در همین لحظه، بهیکباره صدای رهبر شهید انقلاب در میدان پخش شد: «مردم عزیز ایران، سلام...»
بغضها ترکید؛ صحنهای شکل گرفت که کمتر میتوان مشابهش را دید. در میان صدایی که دیگر قرار نیست بهصورت زنده شنیده شود، صدای گریهها و هقهق مردم در فضا پیچید. اشکها بیاختیار جاری بود، اما در همان لحظات، صدای پدافند نیز بار دیگر به گوش رسید و فضای احساسی میدان را با واقعیت تلخ این روزها گره زد.
مردم، تمام بغض و اشک خود را جمع کردند و ناگهان با خشم و صلابت، فریاد «اللهاکبر» سر دادند؛ فریادی که از دل اندوه برخاسته بود، اما رنگ ایستادگی داشت.

اذان مغرب طنینانداز شد؛ آخرین اذان ماه مبارک رمضان و آخرین سفرههای افطاری. برخلاف آنکه سفره افطاری برای مردم فراهم شده بود، بسیاری از خانوادهها افطار مختصری با خود آورده بودند تا در کنار دیگر هموطنان میل کنند؛ نان، خرما، چای و سادهترین داشتهها، اما در کنار هم، معنایی عمیقتر پیدا میکرد.
صحنهای شکل گرفته بود که بهسختی میتوان از خاطر برد؛ میدان انقلاب، پرچمهای ایران، سفرههای ساده خانوادهها و مردمی که در کف خیابان کنار هم نشسته بودند. انگار خیابان به یک سنگر تبدیل شده بود و مردم تصمیم داشتند تحت هیچ شرایطی این سنگر را ترک نکنند.
آری، به گفته حاج قاسم سلیمانی، «ایران حرم است» و این مردم با جان و دل از این حرم مراقبت میکنند؛ تصویری که در نخستین دقایق سال 1405، در میدان انقلاب، بهروشنی قابل مشاهده بود.
انتهای پیام/