به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری تسنیم، برای من، نوشتن این حاشیهنگاری از جایی آغاز شد که خبر رسید مراسم وداع با شهدای مظلوم ناو دنا قرار است دو ساعت زودتر برگزار شود؛ همین خبر کافی بود تا بیدرنگ آماده شوم و زودتر از آنچه برنامهریزی کرده بودم، بهسمت میدان انقلاب حرکت کنم. شاید دقیقتر این باشد که بگویم روایت این گزارش از همان لحظهای شروع شد که از خانه بیرون زدم و بهسمت مترو قدم برداشتم؛ مسیری که قرار بود فقط یک جابهجایی ساده باشد، اما خیلی زود رنگوبوی دیگری گرفت.
شهدایی که مردم برای وداع با آنها به میادین تهران آمده بودند، از خدمه ناوشکن تمامایرانی "دنا" بودند؛ شناوری که در سالهای اخیر به یکی از نمادهای توانمندی دریایی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شده است. ناوشکن "دنا" در قالب یک ناوگروه آموزشی، بههمراه ناو "لاوان" و یک ناو پشتیبانی، پیش از آغاز ماه مبارک رمضان برای انجام مأموریتی آموزشی و حضور در یک رزمایش بینالمللی راهی آبهای اقیانوس هند شده بود؛ مأموریتی که علاوه بر بُعد عملیاتی، فرصتی برای آموزش دانشجویان دانشگاه علوم دریایی نیز بهشمار میرفت.
در جریان این مأموریت، ناوشکن "دنا" بهعنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران در رزمایش بینالمللی "میلان" در کشور هند حضور یافت؛ رزمایشی که با مشارکت دهها کشور و با محوریت "صلح و دوستی" برگزار میشود. حضور فعال ایران در این رزمایش، آن هم با اعزام یگان رزمی، نشانهای از اقتدار و نقشآفرینی کشور در معادلات دریایی منطقهای و فرامنطقهای بود؛ حضوری که بنا بر گزارشها، با عملکردی موفق و قابل توجه همراه شد.
اما این مأموریت، در مسیر بازگشت، با حادثهای تلخ گره خورد، ناوشکن "دنا" پس از پایان رزمایش و در حالی که برای پیوستن مجدد به ناوگروه در حرکت بود، در آبهای جنوب سریلانکا هدف حملهای قرار گرفت؛ حملهای که بهگفته مسئولان نظامی، از سوی آمریکا و در شرایطی انجام شد که این شناور در قالب یک مأموریت آموزشی و بدون پشتیبانی عملیاتی در حال حرکت بود.

همین موضوع، روایت این حادثه را بیش از پیش تلخ و در عین حال معنادار میکند؛ چراکه خدمه این ناوشکن، از نیروهای متخصص و آموزشدیده نیروی دریایی بودند که برای نمایش توانمندی کشور و انتقال پیام صلح در یک رزمایش بینالمللی حضور یافته بودند، اما در مسیری غیررزمی و دور از وطن، هدف حمله قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.
بین راه، حدود دو کیلومتر مانده به یکی از میادینی که در آنجا نیز مراسم وداع با شهدا برگزار میشد، صدای پرشور تکبیرهای «اللهاکبر» به گوشم رسید؛ صدایی که نهتنها فضا را پر کرده بود، بلکه توجه هر رهگذری را به خود جلب میکرد. با خودم فکر کردم چطور ممکن است چنین جمعیتی، آن هم حدود یک ساعت مانده به افطار، در یک میدان فرعی شهر گرد هم آمده باشند تا با شهدای وطن وداع کنند؛ صحنهای که بیش از آنکه معمولی باشد، نشانی از یک دلبستگی عمیق و خودجوش مردمی داشت.
از میان جمعیت عبور کردم و خودم را به مترو رساندم تا سریعتر به میدان انقلاب برسم. در یکی از ایستگاهها، صدای شعاری متفاوت در فضا پیچید: «مرگ بر وطنفروش خائن»، صدا آنقدر رسا و پرانرژی بود که ناخودآگاه توجه همه را جلب میکرد. وقتی افراد وارد واگن شدند، متوجه شدم این صدا متعلق به دو دختر جوان، حدوداً 19-20 ساله است که چفیههای سبزرنگی را بهشکل دستار عربی بر سر بسته بودند؛ حضوری که نشان میداد این فضا، فقط متعلق به یک نسل یا قشر خاص نیست و جوانترها هم با همان شور و حرارت در صحنه حضور دارند.

به میدان انقلاب که رسیدم، هنوز حدود یک ساعت تا آغاز رسمی مراسم باقی مانده بود، اما میدان از جمعیت خالی نبود؛ هر گوشهاش نشانی از حضور مردمی داشت که زودتر آمده بودند تا در این وداع شریک شوند، برخی زیرانداز پهن کرده و در حال آماده کردن افطاری بودند، عدهای دیگر در گوشهای صفهای منظم نماز جماعت تشکیل داده بودند و گروهی نیز آرام و بیصدا بهسمت جایگاهی میرفتند که قرار بود پیکر شهدا در آنجا قرار بگیرد؛ میایستادند، نگاه میکردند و منتظر شروع مراسم میماندند، حالوهوای میدان، ترکیبی از انتظار، احترام و نوعی آرامش معنوی بود.
برای تکمیل گزارش، بهسمت دانشگاه تهران حرکت کردم تا حالوهوای خیابانهای اطراف را هم از نزدیک ببینم. در مسیر، موکبهایی برپا شده بود که برای پذیرایی از مردم روزهدار آماده میشدند؛ خادمان با سرعت و دقت در حال آمادهسازی افطاری بودند و بوی غذا در فضا پیچیده بود. هرچه به دانشگاه نزدیکتر میشدم، نشانههای بیشتری از آمادگی برای یک مراسم گسترده و مردمی دیده میشد.
نزدیکیهای دانشگاه تهران، موکت قرمزرنگی پهن شده بود که بخشی از فضا را به خود اختصاص داده بود. در گوشهای کوچک، چند خانم بههمراه کودکانشان مشغول رنگآمیزی و بازی بودند؛ صحنهای ساده اما پرمعنا. در بخشهای دیگر، فضای وسیعتری برای برگزاری نماز جماعت در نظر گرفته شده بود و افراد کمکم برای اقامه نماز آماده میشدند.

برایم جالب و در عین حال قابل تأمل بود که حتی در چنین شرایطی، که حالوهوای شهر رنگی از اندوه و مقاومت به خود گرفته است، برخی خانوادهها به تربیت نسل کوچک انقلاب توجه ویژه دارند؛ با قصه، نقاشی و حضور در چنین فضاهایی، تلاش میکنند مفاهیم و آرمانها را بهزبان کودکانه منتقل کنند، این صحنهها ناخودآگاه یادآور جمله معروف امام خمینی(ره) بود که فرمودند: «سربازان من در گهوارهها هستند»؛ جملهای که اینجا، در دل یک مراسم وداع، معنای عینیتری پیدا کرده بود.
بهسمت میدان انقلاب بازگشتم؛ جمعیت نسبت به قبل بهمراتب بیشتر شده بود و حالا میدان، چهرهای کاملاً متفاوت از ساعتی پیش به خود گرفته بود. وارد میدان که شدم، دختری توجهم را جلب کرد؛ چفیهای به گردن انداخته و پرچم ایران را به دور خود گره زده بود، در دستش بستههای کوچک آجیل بود که داخل تورهای ظریف قرار داده شده بودند و آنها را میان مردم پخش میکرد، بهسراغش رفتم تا علت این کار را بپرسم. همانطور که روسریاش را مرتب میکرد، با لحنی آرام اما محکم گفت: «بهنیت فرج و ظهور امام زمان(عج) و برای پیروزی ایران، نذر آجیل مشکلگشا داریم؛ چند شبی است که این کار را انجام میدهم.»، سادگی کارش، در عین حال معنایی عمیق با خود داشت؛ نذری کوچک، اما برخاسته از باوری بزرگ.
کمی آنطرفتر، دختربچهای حدوداً 13ساله با سربندی بهرنگ پرچم ایران ایستاده بود، چهرهاش معصوم، اما حرفهایش جدیتر از سنش بهنظر میرسید، وقتی از او پرسیدم چرا به اینجا آمده است، بدون مکث گفت: «بهیاد دختربچههای شهید مدرسه میناب.»، پاسخش کوتاه، اما سنگین و تأثیرگذار بود. از او پرسیدم: «امشب چهارشنبهسوری است، نمیخواستی جشن بگیری؟» نگاهی کرد و با قاطعیت گفت: «جشن چهارشنبهسوری بماند برای بعد از پیروزی انقلاب و اسلام.» این جمله، فراتر از یک پاسخ کودکانه، نشانهای از درک و همراهی نسلی بود که شاید کمتر از آنها انتظار چنین نگاهی میرود.
کنار این دختربچه، مردی ایستاده بود که یکی از چشمانش نابینا بود؛ حضورش میان جمعیت، توجهم را جلب کرد. وقتی با او همصحبت شدم، متوجه شدم از جانبازان دفاع مقدس است، صدایش آرام اما استوار بود، در توضیح علت حضورش در این میدان گفت:

«امشب حضور ما تنها برای این است که به دشمنانی که خواستار خالی شدن میدان بودند، نشان دهیم که همچنان در صحنهایم و گوش به فرمان رهبر خود ایستادهایم. این حضور، ادامه راه امام شهید و نشانهای از عزم ما تا ایستادگی کامل در برابر دشمن است.
بیش از چهار دهه تلاش برای آسیب زدن به این کشور، نتیجهای برای دشمنان نداشته و نخواهد داشت، چرا که این انقلاب بر پایه مقاومت استوار است، نه وابسته به افراد، این مسیر با ایستادگی ادامه دارد و ملت ایران همچنان پای آن خواهد ماند.»
«وظیفه ماست که بیاییم»؛ این جمله، تکیهکلام مشترک بسیاری از افرادی بود که در شب چهارشنبهسوری به میدان انقلاب آمده بودند. تقریباً هر کسی که با او گفتوگو میکردم، فارغ از موضوع صحبت، بر یک نکته تأکید داشت: «حضور در این میدان یک انتخاب نیست، یک وظیفه است.»، این تکرار، نشان میداد که برای این جمعیت، آمدن به خیابان صرفاً یک واکنش مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک باور عمیق و مستمر است.
مردم خود را صاحبان این نظام میدانند و برای حفظ آن، نهفقط یک شب، بلکه شبهای متوالی به میدان آمدهاند؛ حضوری که بهگفته یکی از مصاحبهشوندگان، با این هدف شکل گرفته است که «جلوی هرگونه خرابکاری احتمالی دشمن گرفته شود.»، این نگاه، به حضور خیابانی معنا و کارکردی فراتر از یک تجمع معمولی میدهد.
.
میان جمعیت، دخترخانمی که خود را از اتباع مجاز ساکن ایران معرفی میکرد، با اصرار درخواست داشت با او گفتوگو کنم، از همان ابتدا مشخص بود که حرفهایش را با دغدغه و هدف مشخصی به زبان میآورد، مقابل دوربین ایستاد و گفت: «من بهعنوان یک افغانستانی اینجا آمدم که نشان بدهم ما هم از نسل مقاومت هستیم.
بهخاطر اسلام، بهخاطر ایران؛ جایی که در آن بزرگ شدیم، آموختیم و قدردان روزهایی هستیم که در این کشور زندگی کردیم، بهعشق زبان فارسی، بهخاطر تمدن فارسی و برای جاویدان ماندن نام خلیج فارس به اینجا آمدم.» صحبتهایش، فراتر از یک حضور ساده، نشاندهنده پیوندی بود که میان هویت، فرهنگ و تجربه زیستهاش در ایران شکل گرفته است.
هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده میشد؛ بهطوری که برای حرکت میان مردم، ناچار بودی چندین بار مکث کنی و با صبر از میان انبوه جمعیت عبور کنی، دیگر نمیشد بهراحتی قدم برداشت؛ میدان کاملاً در اختیار مردمی بود که آمده بودند تا حضورشان را نشان دهند.
در همین حین، خانم دیگری که لوگوی خبرگزاری را در دستم دید، جلو آمد و گفت: «من میخواهم یک پیام تبریک بدهم، باهام مصاحبه میکنید؟» با کمی تعجب، گفتوگو را شروع کردم، اما خیلی زود متوجه شدم منظورش از «تبریک» چیست.

او خطاب به دشمنان گفت: «آمریکا و اسرائیل! چهارشنبهسوریتان با موشکهای ایرانی مبارک؛ بهزودی همه شما به قعر جهنم میروید.»، لحنش صریح و بیپرده بود و نشان میداد فضای این تجمع، فقط محدود به سوگواری نیست، بلکه نوعی اعلام موضع نیز در دل خود دارد.
کمی جلوتر، دستنوشتهای توجه مرا جلب کرد، مردی آن را در دست داشت و وقتی برای گفتوگو نزدیک شدم، اصرار داشت حتماً نوشتهاش در کادر تصویر دیده شود، روی دستنوشته عبارت «منتقم رهبری اسلحه هستهای» نوشته شده بود. او در توضیح پیامش گفت: «پیام ما روشن است؛ همه ایرانیان، با وجود تفاوت در گرایشها و دیدگاههای سیاسی، در دفاع از کشور متحد هستند و کنار یکدیگر ایستادهاند.
از امشب با عزم جدی در صحنه حضور داریم و شب و روز برای ما تفاوتی ندارد؛ هدف، مقابله با تهدیدات و دور کردن شر دشمنان از این سرزمین است. تا رسیدن به بازدارندگی کامل، از این راه خسته نخواهیم شد و با وحدت و همدلی، مسیر خود را ادامه میدهیم.» تأکید او بر دیده شدن این جمله، نشان میداد که برای برخی، انتقال پیام به همان اندازه حضور در میدان اهمیت دارد.
.
در ضلع جنوبی میدان انقلاب، پرچم بزرگی در حال چرخیدن بود؛ پارچهای عظیم که با هر حرکت، نگاهها را به خود جلب میکرد. پسری که این پرچم را به حرکت درآورده بود، با شور خاصی از انگیزهاش گفت: «برای این پرچم رگ میدهم، خون میدهم؛ من برای این پرچم حاضرم از سرم بگذرم.» صدایش در میان هیاهوی جمعیت گم نمیشد و نشان میداد که برای او، این پرچم تنها یک نماد نیست، بلکه بخشی از هویت و باورش است.
در ادامه مراسم، مردم مشغول عزاداری و سینهزنی شدند؛ نوای رجزخوانیها و مداحیهای حسین و حنیف طاهری در فضای میدان پیچیده بود و جمعیت با آن همنوا میشد. در میان این حالوهوا، برخی نیز با در دست داشتن عروسکهایی نمادین از ترامپ و نتانیاهو و همچنین پرچم کشورهای آنها، اقدام به آتش زدن این نمادها میکردند و با لحنی کنایهآمیز میگفتند: «این هم ترامپسوزی ما!» صحنهای که نشان میداد بخشی از این حضور، رنگ و بوی اعتراض و اعلام موضع نیز به خود گرفته است.

در میان جمعیت، با فرد دیگری به گفتوگو نشستم؛ او در حالی که نسبت به گرانیها و تورم معترض بود، اما در عین حال، خطاب به سایر کشورها، بهویژه دشمنان، چنین گفت: «ما به همه مردم جهان احترام میگذاریم، اما لازم است واقعیتی را یادآوری کنم؛ اگر امروز در برخی کشورها افزایش قیمت سوخت یا فشارهای اقتصادی موجب نارضایتی شده است، ملت ایران سالهاست با چنین شرایطی دستوپنجه نرم میکند.
بیش از سه دهه است که مردم ما شب را به صبح رساندهاند در حالی که هر روز با موج جدیدی از گرانی، تحریم و فشار اقتصادی مواجه بودهاند. با این وجود، مردم ایران کشور خود را ترک نکردند و در سختترین شرایط ایستادگی کردند.
در طول این سالها، علیرغم همه محدودیتها و تحریمها، تلاش شد مسیر تعامل و همراهی با جهان بسته نشود و حتی در حوزههای مهمی همچون انرژی، مانعی برای دیگر ملتها ایجاد نگردد. با این حال، نتیجه این رویکرد، نه کاهش فشارها، بلکه افزایش محدودیتها و پیچیدهتر شدن شرایط برای ملت ایران بود.
اکنون که بخشی از این فشارها به شکلهای مختلف در برخی نقاط جهان نیز احساس میشود، انتظار میرود درک دقیقتری از شرایطی که سالها بر مردم ایران گذشته، شکل بگیرد. ملت ایران در تمام این سالها نشان داده است که تواناییهای فراوانی دارد که بسیاری از آنها را به کار نگرفته و با وجود همه سختیها، مسیر صبر و مقاومت را انتخاب کرده است.»
حرفهای او، ترکیبی از گلایه و در عین حال، نوعی استقامت و روایت از سالها زیست در شرایط سخت بود. اینکه بخواهم بگویم همه اقشار جامعه در این مراسم حضور داشتند، شاید جملهای تکراری به نظر برسد؛ چراکه تصاویر و مصاحبههای این 17 شب، خود گویای این واقعیت است. از خانوادههایی که با نوزادان شیرخوارشان در مراسم حاضر شده بودند تا پیرزنها و پیرمردهایی که با عصا در میان جمعیت حرکت میکردند.
همه آمده بودند. حضوری که یک پیام مشترک داشت: ایستادن پای نظام، آرمانها و رهبری. بسیاری از آنها معتقد بودند همانطور که نیروهای نظامی در میدانهای عملیاتی، پای لانچرها و در ایستهای بازرسی مشغول خدمت هستند، آنها نیز وظیفه دارند با حضور در خیابان، سهم خود را در حفظ فضا ایفا کنند.
در ابتدا قصد داشتم گزارش را با این روایت به پایان برسانم که مراسم، حتی چهار ساعت پس از آغاز نیز همچنان ادامه داشت و مردم، تازه پس از آن، برای شرکت در راهپیمایی خودرویی بهصورت پیاده در حال حرکت بودند؛ صحنهای که نشان میداد این جمعیت، حتی تا لحظه بازگشت به خانه نیز از فریاد زدن آرمانها و باورهای خود دست برنمیدارند.
اما در نهایت، تصمیم گرفتم پایان این گزارش را به پیام یک دختر ایرانی اختصاص دهم؛ پیامی به زبان انگلیسی، خطاب به آزادگان جهان. دختری که در میان این جمعیت ایستاده بود و با اطمینان گفت: «اسلام بر حق است و شکی در این موضوع نداشته باشید.»
.
انتهای پیام/