به گزارش خبرگزاری تسنیم از رشت، قدش آنقدری نبود که بتواند جلوی جمعیت را ببیند، موج جمعیت چونان امواج دریا پیوسته بالا و پایین میرفت و هر بار که کسی پرچم ایران را بالا میبرد، فقط رنگهای سبز و سفید و سرخ لحظهای از میان سرها پیدا میشد و دوباره گم میشد. دخترک چند بار روی پنجه پایش ایستاد، گردنش را کش داد اما فایدهای نداشت.
ملتمسانه به پدر نگاه کرد که یعنی مرا روی شانهات بنشان و بگذار من هم مشتهای کوچک اما نیرومندم را به جنایتکارانِ کودککش تاریخ نشان دهم؛ قاتلانی که هم سن و سالانم را پشت میز و نیمکتهای مدرسه شجره طیبه میناب به خاک و خون کشیدند؛ پدر تاب نیاورد، آخر دخترکش را آورده بود تا از همین کودکی، سربازی امام زمان را یاد بگیرد و جبهه حق و باطل را تشخیص دهد..پدر بلافاصله دستانش را باز و دخترکش را در آغوش گرفت و آرام روی شانههایش نشاند.

دختر که بالا رفت ناگهان جهان برایش بزرگتر شد؛ میدان، پرچمها، جمعیت، صداها، اینهمه شور و حال و حماسه را یکجا میتوانست ببیند.. پدر لبخند زد و گفت: حالا پرچمت را با افتخار تکان بده دخترم که باد هم همراهیات خواهد کرد. دختر، پرچم کوچک ایران را دور دستانش میچرخاند و سپس از شادی، دستهایش را بهم میکوبید و از اینکه همچون قطرهای کوچک به این دریای حماسه پیوسته لذت میبرد.
دهه نودیها؛ نسلی که انقلاب اسلامی را با قلبش درک کرده است
شاید خیلیها تصور میکردند دههنودیها انقلاب اسلامی را فقط در کتابها، روایتهای پدر و مادر و قصههای مادربزرگها دیده و شنیدهاند اما این شبها این نسل در میدانِ حماسه، در میان فریادها و شعارها همپای بزرگترها ثابت کردند که انقلاب را با قلبشان درک کرده و زندگی میکنند.

اینجا و در این میدان که گامهایشان را به گامهای بزرگترها میرساندند نه خسته بودند و نه بیحوصله.. انگار چیزی در دلشان روشن بود؛ چیزی که آنها را به این میدان کشانده بود. دههنودیها در این میدانِ حماسه فقط کودکانِ تماشاگر نیستند بلکه با بصیرت و عشق به آرمانهای امامین انقلاب رشد کرده و بزرگ شدهاند.
در گوشهای دیگر از میدان حماسه شهدای ذهاب رشت، دختری با سربند "یا زهرا" روی پیشانیاش و پرچم ایران در دست، خیره به شور و حال مردم بود؛ نگاهش حرفها داشت، گاهی پرچم را بالا میبرد، گاهی پایین میآورد و به جمعیت خیره میشد. در فکر فرو رفته بود، شاید به آینده فکر میکرد. آینده ایران..ایرانِ مقتدری که حالا چشم به او و هم سن و سالانش دارد.

او باید طوفانِ این روزها را خوب به خاطر بسپارد. باید این فریادها و شعارهای کوبنده در هوای سرد بارانی، پرچمهای اقتداری که در باد میرقصیدند و مردمانی که برای آرمانهایشان تا پای جان ایستاده و میدان را خالی نکردهاند در ذهنش ثبت کند و سالها بعد این صحنهها را در قصههای واقعی که برای فرزندانش میخواند بگنجاند.
لشکر کاپشن صورتی؛ وارثان حماسه فردا
در میدان شهدای ذهاب نمیشد یکجا ایستاد؛ باید دور تا دور این میدان حماسه بچرخی و بگذاری چشمانت و دلت از این حماسه حضور لذت ببرنند.
برخی کودکان روی گونههایشان پرچم ایران را نقاشی کرده بودند، نقش سبز و سفید و سرخ روی صورتهای کوچک و زیبایشان میدرخشید و صحنهای جذاب میانِ رنگها خلق کرده بود.. در میان صحنهها، ناگهان چیزی بیشتر از همه توجهم را جلب کرد.. دختران قد و نیم قدی که کاپشنهای صورتی پوشیده بودند و با کولهپشتیهای عروسکی در میان جمعیت دیده میشدند.

انگار لشکری از رنگ و زندگی در میان میدان ایستاده بود. دیدن این کاپشنهای صورتی، قلبم را فشرد، یاد کاپشن صورتیهایی افتادم که پیکر معصوم و بیگناه صاحبانشان بر خاک گرم وطن افتاد، کودکانی که روزی مثل همین دخترها میخندیدند، شکلات و عروسک بغل میگرفتند و دنیا را ساده و رنگی میدیدند اما جنایتکاران آمریکایی صهیونیستی بیرحمانه، بر آینده، رویاها و نقاشیهای کودکانهشان خط خون کشیدند.

و حالا در این شبهای حماسه، دختران کاپشن صورتی دیگری با همان سن و سال و با همان چشمهای معصوم اما با درکی عمیق از روزگار و به یاد شهدای هم سن و سالشان آمدهاند برای خونخواهی..و اعلام میکنند که آینده ایران را نه در رویا بلکه در حقیقت آباد خواهند کرد.
نسلی که سلام فرمانده را به گوش جهان رساند
بسیاری از آنها سربند لبیک یا مهدی هم بستهاند.. همین لشکر بودند که «سلام فرمانده» را در گوش جهان خواندند و امروز همان نسل، در میدان عمل برای امام زمانش ایستاده است و در دلش زمزمه میکند "آقاجان من آمدهام به ندای هَلْ مِن ناصِرٍ یَنْصُرُنی شما لبیک گویم و همچون حضرت رقیه(س) و حضرت علیاصغر(س) و شهدای کاپشن صورتی سربازت باشم، آقا جان ببین که با همین سن کم، شهد شهادت را شیرینتر از عسل میبینم و در این میدان پیشتازم.

با تو قد میکشیم؛ ایرانِ حسین همیشه پیروز است
کمی آنطرفتر، دختر دیگری کنار خانوادهاش ایستاده بود. در یک دستش پوستر سومین رهبر جمهوری اسلامی را گرفته که روی آن نوشته شده بود "با تو قد میکشیم."..در همان حالت، مشت دست دیگرش را باز کرد، انگشتهای رنگی رنگیاش را به نشانه پیروزی بالا گرفت و با نگاه معصومش به دوربیم خیره شد و گفت "ایرانِ حسین همیشه پیروز است."
آری اینجا دختران ما با فهم و نگاه و مسئولیتی که روی دوش خود حس میکنند قد میکشند؛ آنها دست در دست پدر و مادر در باد، طوفان و باران ایستادهاند و خود را برای عبور از پیچهای سخت تاریخی و رسیدن به قلههای افتخار و سربلندی ایرانِ اسلامی آماده میکنند، ایران هم به این دخترانش میبالد. به دخترانی که هنوز عروسک در بغل دارند اما در دلشان آرمان دارند.

کودکانی که امروز روی شانههای پدرانشان نشستهاند فردا در صف نخست حماسههای بزرگتر خواهند ایستاد، کودکانی که امروز پرچم کوچک ایران را در دست گرفتهاند، فردا پرچم مسئولیتهای بزرگتر را بر دوش خواهند کشید. دختران کاپشنصورتی که امروز با کولهپشتیهای عروسکی در میدان ایستادهاند، شاید هنوز معنای بسیاری از واژههای بزرگ را ندانند اما تعلق به سرزمینشان را با قلبشان فهمیدهاند. همین فهم ساده و صادقانه بذری است که آینده ایران را میسازد و همین نسل است که فردا وقتی تاریخ دوباره به نقطهای سرنوشتساز برسد، عَلَم را در دست گرفته و راه را ادامه خواهد داد. ایران، با چنین فرزندانی همیشه امیدی برای فردا خواهد داشت.
گزارش از: زهرا رستگار
انتهای پیام/