به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در پهنه گستره زمان، گاه رویدادهایی رخ مینمایند که ظاهرشان بس ساده و پیش پا افتاده به نظر میآید، اما در بطن خویش، عمق تلخ حقایقی را نهان دارند که تا اعصار پیشین و پسین، پژواک میاندازند. حمله اخیر به قلب ایران، شهر اصفهان، یکی از همین رویدادهاست. این واقعه، برای آنانی که چشم دل گشودهاند و با نگاهی فراتر از سطح ماجرا مینگرند، صرفاً یک برخورد نظامی یا نمایشی از قدرت مادی نیست؛ بلکه بازتابی است از نبردی نابرابر و دیرینه که نه بر سر زمین و خاک، که بر سر بودن و شدن بر سر هویت و حافظه در جریان است. دشمن، در خباثت اندیشهاش، جغرافیای سرزمینی را نشانه نگرفته است، بلکه تار و پود آن باور کهن، آن آگاهی عمیق، و آن حافظه جمعی را هدف قرار داده که تمدن ایرانی-اسلامی را بنا نهاده است.
این تمدن، که ریشههایش در خاک حاصلخیز ایمان، در زلال اندیشه، و در صلابت خرد پیشینیان عجین شده، همواره مایه رشک و هراسِ کسانی بوده که از نور حقیقت میگریزند. اینان، از تمدنی میمیرند که معنا را بر ماده ترجیح داده است؛ تمدنی که در جستجوی کمال گام برداشته و انسانیت را در اوج معنویت جستجو کرده است. تمدنی که در تار و پود نقوش فرش ایرانی، در آوای خوش اذان در معماری مساجد، در نظم هندسی باغهای ایرانی، و در فلسفه عشق و عرفان که از جان بزرگانی چون حافظ و مولوی تراویده، تجلی یافته است. این تمدن، حاصل صدها و هزارها سال رنج، تلاش، و استقامت مردمان این دیار است که در طول تاریخ، در برابر موجهای سهمگین تهاجم، چه مادی و چه معنوی، ایستادگی کرده و هر بار با صلابت بیشتر، از خاکستر خویش برخاسته است.
حمله به اصفهان، نمادی است از این کینهتوزی عمیق. اصفهان، نه فقط یک شهر، بلکه شناسنامه بخشی از تاریخ پرافتخار این سرزمین است. شهری که در هر گوشهاش، داستانی از شکوه، هنر، و ایمان نهفته است. وقتی این میراث گرانبها مورد تعرض قرار میگیرد، گویی بخشی از «خود» ما، بخشی از «هویت» ما، مورد تهاجم قرار گرفته است. این زخم، بر تن سنگ و آجر نمینشیند، بلکه بر روح ملت فرود میآید و حس ناامنی، اندوه، و یادآوری دائمی تهدید را در ناخودآگاه جمعی ما بیدار میسازد.
از منظر روانشناسانه، انسان موجودی است که هویتش از خاطراتش و معنایش شکل میگیرد. ما، نه فقط بدن فیزیکی، که مجموعهای از تجربیات، باورها، ارزشها، و داستانهایی هستیم که در طول زندگی، به ویژه در دوران کودکی و نوجوانی، در ما نهادینه شدهاند. این حافظه تمدنی، همانند حافظه فردی، به ما احساس تعلق، ریشهدار بودن، و هدفمندی میبخشد. وقتی بخشهایی از این حافظه، چه در قالب بناهای تاریخی، چه در شیوه زندگی، و چه در باورهای دینی و فرهنگی، مورد تخریب یا تحریف قرار میگیرد، گویی بخشی از خود ما نیز مخدوش شده است. این احساس گسست، میتواند منجر به اضطراب، سردرگمی، و در نهایت، از دست دادن خود شود.
دشمن، دقیقا به همین نقطه، یعنی هویت و حافظه ما حمله میکند. اینان، تمدنی را هدف گرفتهاند که بر پایه توحید، عدالت، علم و اخلاق بنا شده است. تمدنی که از دل سختیها و ناملایمات، آموخته که چگونه با اتکا به ایمان و خرد، بر مشکلات غلبه کند. آنان از تمدنی میترسند که معنای زندگی را نه در مصرفگراییِ بیپایان، که در سلوک الیالله، در خدمت به خلق، و در تعالی روح جستجو میکند. تمدنی که علم را در خدمت سعادت میبیند، نه صرفاً ابزاری برای سلطه و قدرت.
حمله به اصفهان، هشداری است به ما که بدانیم این نبرد، صرفاً یک درگیری منطقهای نیست. این واقعیتی است که در آن، تمدن مادیگرای غرب، که در طول قرون، با غارت منابع و سلطه بر دیگر ملتها، قدرت خود را انباشته است، اکنون در برابر تمدنی قرار گرفته که معنویت و استقلال هویتی را سرلوحه خویش قرار داده است. آنان میخواهند با ضربه زدن به نمادهای فرهنگی و تاریخی ما، اراده ایستادگی را در ما بشکنند و ما را به سمت تسلیم فرهنگی و پذیرشِ الگوهای بیگانه سوق دهند.
اما تاریخ ایران، گواه بر این حقیقت است که این سرزمین، هرگز در برابر تهاجم، تسلیم نشده است. از حمله اسکندر گرفته تا هجومِ مغول، مردم این دیار، با وجود تحملِ سختیهای فراوان، همواره توانستهاند هویت خویش را حفظ کرده و حتی در دل تاریکی، چراغ فرهنگ و تمدن خود را روشن نگه دارند. این حافظه تاریخی، خود، بزرگترین سپر دفاعی ماست. این حافظه، به ما یادآوری میکند که ما وارث چه میراث عظیمی هستیم و وظیفه ما در قبال نسلهای آینده، چیست.
روانشناسی تمدنها نشان میدهد که بقا و شکوفایی هر تمدن، به پیوستگی آن با گذشتهاش و چشماندازش به آینده بستگی دارد. گسست از گذشته، چه در قالب فراموشی تاریخ، چه در بیتوجهی به ارزشهای بنیادین، همانند بریده شدن ریشههای یک درخت است؛ درختی که محکوم به خشکی و نابودی است. اما تمدن ما، با وجود تمام فراز و نشیبها، همواره توانسته است پیوند خود را با گذشته حفظ کند. میراث عرفانی، فلسفی، هنری، و حتی اخلاقی ما، هنوز زنده است و میتواند الهامبخش نسل حاضر و آینده باشد.
آنچه میسوزد خاک نیست، حافظه تمدن است. این جمله، پاسخی است به ماهیت حقیقی این تهاجم. وقتی دشمن، در تلاش برای نابودی آثار فرهنگی، چه در قالب فیزیکی و چه در قالب باور و نگرش، برمیآید، در واقع به دنبال پاک کردن ردپای این تمدن از حافظه جهانی و از ضمیر خود ماست. آنان میخواهند ما را از ریشههایمان جدا کنند تا بتوانند الگوهای خود را، که اغلب بر پایه فردگرایی افراطی، مصرفگرایی بیحد و نادیده گرفتن ارزشهای معنوی استوار است، بر ما تحمیل کنند.
اما این حافظه، در دل تک تک ما زنده است. در لبخند کودکی که قصه قهرمانان ملی را میشنود، در شور جوانی که به دفاع از ارزشهای دینی و انقلابی برمیخیزد، و در آرامش پیرمردی که در سجاده نماز، با خدا راز و نیاز میکند. این حافظه، چیزی نیست که با موشک و بمب نابود شود. این حافظه، بخشی از ژن فرهنگی ماست که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و همچون آتش زیر خاکستر، آماده شعلهور شدن است.
وظیفه ما، در این برهه حساس، دوچندان است. نخست، درک عمیق ماهیت این جنگ تمدنی؛ بدانیم که دشمن، نه با اراده ما، که با هویت و باور ما سر ستیز دارد. دوم، پاسداری بیوقفه از همین حافظه تمدنی. این پاسداری، تنها با حفظ بناهای تاریخی، یا برگزاری مراسم فرهنگی میسر نمیشود، بلکه با زیستن بر پایه همان ارزشها، با اندیشیدن در چارچوب همان خرد، و با عمل کردن در مسیر همان معنویت، محقق میشود.
هر تهاجم، فرصتی است برای بازنگری در خویشتن، برای شناخت بهتر دشمن، و برای تقویت پیوند عمیقتر با «خود» حقیقی ما. آنچه دیروز بر اصفهان گذشت، تلنگری بود بر وجدان بیدار ملت، تا بدانیم که در چه مسیر پرافتخاری گام برمیداریم و چه میراث گرانبهایی بر دوش داریم. این میراث، نه تنها متعلق به ما، که امانتی است از سوی گذشتگان برای آیندگان. و ما، پاسداران امانت حافظه تمدنی خویش، تا آخرین نفس، در راه صیانت از این گنجینه بیپایان، استوار خواهیم ایستاد. چرا که آنچه میسوزد، خاک نیست؛ بلکه نور هدایتگر حافظه تمدنی است که هرگز خاموش نخواهد شد.
یادداشت از: فاطمه علیشاهی
انتهایپیام/