گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم- سحرگاه سوم اسفند 1299، تهران در بهت فرو رفت. قزاقهای قزوین، بدون آنکه کسی انتظارش را داشته باشد، وارد پایتخت شدند و بیآنکه گلولهای جدی رد و بدل شود شهری را که سالها مرکز فرمانروایی قاجارها بود، به تصرف خود درآوردند.
اما آنچه در پشت این 24 ساعت روی داد قصهای پیچیده دارد. قصهای که ریشههای آن را باید در ناکامی یک قرارداد و نقشههای یک ژنرال انگلیسی جست. قصهای که قهرمان اصلی آن نه رضاخان بود و نه سیدضیا، بلکه افسرانی بودند که سه شب پیاپی به یک پیشنهاد «نه» گفتند.
پاییز 1298 یک سال مانده به کودتا، لندن در تب وتاب تثبیت پیروزیاش در جنگ جهانی اول بود. لرد کرزن، وزیر امور خارجه بریتانیا، طرحی نو در انداخته بود: قرارداد 1919. در 17 مرداد آن سال، وثوق الدوله نخستوزیر وقت ایران، پس از ماهها مذاکره محرمانه در ییلاق «پسقلعه» تهران و دریافت رشوهای هنگفت (دویست هزار تومان برای خودش و هرکدام صد هزار تومان برای دو وزیر دیگر)، این قرارداد را با سر پرسی کاکس وزیرمختار بریتانیا به امضا رساند . قراردادی که تمامی امور کشوری و لشکری ایران را زیر نظر مستشاران انگلیسی قرار میداد.
از تشکیل ارتش متحدالشکل تا اصلاح تعرفههای گمرکی و حتی تأمین وام، همه باید با نظارت و تأیید انگلیس انجام میشد . کرزن صریحاً هدف را اینطور توضیح داده بود: جلوگیری از سقوط ایران به دامان بلشویکها، حفظ انحصار نفت ایران برای بریتانیا و تبدیل ایران به حائلی میان شوروی و هندوستان. اما قرارداد با موج عظیم مخالفتها در داخل و خارج مواجه شد.
چهرههایی چون سید حسن مدرس در مجلس و شیخ محمد خیابانی در تبریز علیه آن به پا خاستند. فرانسه و آمریکا هم که از انحصارطلبی بریتانیا ناراضی بودند به صف مخالفان پیوستند. نتیجه اینکه قرارداد هرگز به تصویب مجلس نرسید و عملاً شکست خورد. انگلیسیها که سرمایهگذاری سنگینی روی این قرارداد کرده بودند، حالا به دنبال راهی دیگر برای تحقق اهداف خود بودند.
در همین گیرودار پای مردی اسکاتلندی به ایران باز شد: ژنرال «ادموند آیرونساید». او که پیشتر در جنگ جهانی اول و سپس در مداخله نظامی بریتانیا علیه بلشویکها در شمال روسیه تجربه اندوزی کرده بود ، در مهر 1299 به عنوان فرمانده جدید نیروهای بریتانیا در شمال ایران (نورپرفورس) منصوب شد.
مأموریت او از لندن کاملاً روشن بود: با اتکا به نیروی کوچک تحت امرش و استفاده از قوای قزاق ایران (که هزینههایش را بریتانیا میپرداخت)، از نفوذ بلشویکها از شمال به سمت جنوب جلوگیری کند.
تلگراف سری وزارت جنگ بریتانیا به آیرونساید تأکید کرده بود که باید «قوای استاروسلسکی و سایر نیروهای مسلح ایران را تحت نفوذ شخصیاش درآورد». دستوری که دقیقاً ادامه همان ماده مربوط به قوای مسلح در قرارداد 1919 بود.
آیرونساید بهزودی دریافت که برای خروج بیدردسر نیروهایش از ایران و تأمین منافع بلندمدت بریتانیا، نیاز به یک «راه حل سریع» دارد: سرنگونی دولت مرکزی ضعیف قاجار و روی کار آوردن دولتی مقتدر و طرفدار انگلیس.
او شخصاً بعدها در خاطراتش به این حقیقت اعتراف کرد: «تصور میکنم همه مردم ایران بر این عقیده باشند که نقشه این کودتا را من کشیده و اجرای آن را از پشتپرده نظارت کردهام. اگر راست مطلب را بخواهم بنویسم، حقیقت همین است.»

ژنرال «ادموند آیرونساید»
زمستان 1299 سختترین زمستان تاریخ معاصر ایران نبود، اما پیچیدهترین زمستان بود. در گوشهای از شمال تهران، در خانهای دنج در زرگنده، چراغهایی تا پاسی از شب روشن بود. در آن خانه، مردی با چهرهای نگران قدم میزد: اردشیر جی ریپورتر. یک تاجر پارسیهندی که به مدت چهل سال در قامت یک مأمور مخفی اطلاعاتی بریتانیا زیر عناوین مختلفی چون خبرنگار روزنامه تایمز لندن، مشاور سیاسی سفارت انگلیس، رئیس انجمن زرتشتیان ایران و نماینده شرکت تاتا، در ایران زندگی کرد.
مهمترین مأموریت او از لندن و به دستور مستقیم وینستون چرچیل، وزیر جنگ وقت بریتانیا، «کشف و تربیت» گزینهای مناسب برای کودتا بود . او سالها قبل از 1299، رضاخان را زیر نظر داشت و از طریق واسطهای به نام میرزا کریم خان رشتی با او در ارتباط بود . اردشیر جی در وصیتنامهاش با افتخار نوشت: این من بودم که رضاخان را کشف کردم و در کودتای 3 اسفند راهنماییاش کردم.

اردشیر جی، مهدی ملکزاده (نویسنده کتاب تاریخ مشروطیت) و پدرش ملکالمتکلمین
در سوی دیگر میز، سیدضیاءالدین طباطبایی، روزنامهنگار جوانی که روزنامهاش «رعد» با پول انگلیسیها میچرخید ، نقشههایی را روی میز پهن کرده بود. هدف روشن بود: کودتا. اما ابزار آن هنوز پیدا نشده بود.
سیدضیا که چهرهای شناختهشده در محافل سیاسی بود، مأموریت یافت فرمانده نظامی کودتا را پیدا کند. او سه شب پیاپی، سه ملاقات خصوصی ترتیب داد. شب اول، سپهسالار تنکابنی.
او که از سرداران نامدار قزاق بود، در خانهاش در تهران به سیدضیا گفت: «من برای حفظ امنیت هر کاری میکنم، اما وارد شدن به تهران با اسلحه؟ این را مشروطه خواهان و علما برنمیتابند. نه، من نیستم.»
شب دوم، امانالله میرزا جانآبادی. او که در قزوین فرماندهی بخشی از قزاقها را بر عهده داشت، صریحتر جواب داد: «من دل این کار را ندارم. دور مرا قلم بگیرید.» شب سوم، امیر موثق. آخرین گزینه. او هم همان پاسخ را تکرار کرد: «نه.» سه شب، سه «نه» پیاپی. سیدضیا که تا صبح نخوابیده بود، فردای آن شب به اردشیر جی گفت: «تمام گزینهها تمام شد. جز یکی...» آن یکی، مردی بود چهلوچندساله با سبیلهای تابدار و چشمانی نافذ که در قزوین فرماندهی دستهای از قزاقها را بر عهده داشت: رضاخان میرپنج.

سید ضیاء طباطبایی
اردشیر جی سالها قبل رضاخان را دیده بود. در خاطراتش نوشته بود: «به دستور وزارت جنگ در لندن، همکاری من و آیرونساید آغاز شد. من برای نظریات رضاخان اعتبار فراوانی قائل بودم و سرانجام او را به آیرونساید معرفی کردم.» حالا در قزوین، ژنرال آیرونساید، فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال ایران، مشغول بازسازی قوای قزاق بود.
او در دفترچه خاطراتش 16 فوریه 1921 (27 بهمن 1299) نوشت: «من دستورات مربوط به خروج نیروها را به اسمایس و رضا دادهام. برای ما کودتا از هر چیز دیگر مناسبتر است». ملاقات آیرونساید و رضاخان در یک روز سرد زمستانی انجام شد.
آیرونساید بعدها در خاطراتش رضاخان را اینگونه توصیف کرد: «رضا موجودی سختکوش به نظر میرسد و بینی تقریباً بزرگی دارد. میتوان گفت قیافهاش شبیه یهودیان است. او فقط به زبان فارسی صحبت میکند» .
آن روز در قزوین، قرار نبود قراردادی امضا شود. فقط یک اشاره کافی بود. آیرونساید در خاطراتش نوشت: «فکر میکنم همه مردم ایران بر این عقیده باشند که نقشه این کودتا را من کشیده و اجرای آن را از پشتپرده نظارت کردهام. اگر راست مطلب را بخواهم بنویسم، حقیقت همین است» .
29 بهمن 1299. احمدشاه قاجار در تهران خبردار شد که قزاقهای قزوین آماده حرکت به سمت پایتخت هستند. او سردار همایون، فرمانده وقت قزاقها را احضار کرد و با سههزار تومان پول و یک دستگاه اتومبیل روانه قزوین ساخت تا با پول، قزاقها را راضی به بازگشت کند.
سردار همایون سوار بر همان اتومبیل، راهی قزوین شد. اما وقتی رسید، نه تنها کسی به حرفش گوش نداد، بلکه خودش نیز دستگیر شد. طعنه تلخ تاریخ اینجاست: ساعاتی بعد، رضاخان و سیدضیا سوار بر همان اتومبیل، با همان پول (یا بخشی از آن) راهی تهران شدند.
اسناد وزارت خارجه آمریکا پرده از راز دیگری برمیدارد: «پیش از خروج قزاقها از قزوین، کلنل اسمیت (رئیس قزاقها در قزوین) پول لازم را برای تحویل به قزاقها دریافت کرده است. مبلغ مورد نظر با امضای اسمیت از بانک برداشت گردید» و در جای دیگری از همین سند آمده: «قزاقان آشکار ساختند که به هر یک از آنها بریتانیا قبل از ورود به شهر پنج تومان داده است» .
سحرگاه سوم اسفند، قزاقها وارد تهران شدند. مقاومت ژاندارمری چندان جدی نبود. درگیریهای پراکندهای رخ داد، اما شهر خیلی زود به تصرف درآمد . اعلامیههای حکومت نظامی بر دیوارها نقش بست. اردشیر جی در خاطراتش از آن روز نوشت: «انگار نه یک کودتا، که یک رژه نظامی در حال انجام بود.»
رضاخان با لقب «سردار سپه» به وزارت جنگ رسید و سیدضیا نخستوزیر شد . اما آنچه در آن روزها کمتر کسی میدانست، این بود که کودتا فقط بهانهای بود برای اجرای چیزی که یک سال قبل در قالب قرارداد 1919 شکست خورده بود: تسلط بیرقیب بر ایران.

رضا خان در کسوت مهتر اسب سفیر هلند
چند روز پس از کودتا، رضاخان در جمعی اعلام کرد: «مسبب حقیقی کودتا من هستم. کسی را در این ماجرا دخیل ندانید.» محمد حسن مدرس وقتی این جمله را شنید سخت برآشفت. در گوشهای از مجلس شورای ملی به نزدیکانش گفت: «انگلستان حاضر بود یکی دو میلیون خرج کند تا این وصله را از خودش دور کند. اما این مرد (رضاخان) به رایگان تمام گناهان را به گردن خود گرفت و انگلیسیها را از یک مخمصه بینالمللی نجات داد.»
تحلیل مدرس عمیقتر از آن بود که در نگاه اول به نظر میرسید. او میدانست که اگر مداخله مستقیم انگلیس اثبات میشد، واکنش افکار عمومی جهان و به خصوص شوروی را در پی داشت. اما رضاخان با این اعتراف، عملاً همه چیز را به نام خود تمام کرد.
ژنرال آیرونساید سالها بعد در خاطراتش همان چیزی را نوشت که مدرس در همان روزها فهمیده بود: «اگر راست مطلب را بخواهم بنویسم، حقیقت این است که نقشه این کودتا را من کشیده و اجرای آن را از پشتپرده نظارت کردهام» .
کودتای سوم اسفند فقط یک واقعه نظامی نبود. نقطه عطفی در تاریخ ایران بود. اما شاید اگر آن سه افسر آن سه شب «بله» میگفتند، تاریخ مسیر دیگری میرفت. شاید هم نه. شاید تقدیر ایران این بود که مسلسل ماکسیمی که روزی برای دفاع خریده شده بود، به دست مردی قویهیکل سپرده شود که بعدها خودش تاریخ این سرزمین را ورق زد.
و شاید اگر آن مسلسل ماکسیم نبود، هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتاد. همانطور که ستاره فرمانفرماییان، دختر یکی از رجال قاجار، سالها بعد نوشت: «اگر فرمانفرما به فردی قویهیکل برای حمل مسلسل ماکسیم جدیدش محتاج نشده بود، شاید سلسله پهلوی به وجود نمیآمد.»
انتهای پیام/