به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان نرگس رسولی؛،باران آرام و پیوسته میبارید؛ نه آنقدر شدید که راه را ببندد و نه آنقدر کم که نادیده گرفته شود. درست مثل بسیاری از روزهای سرنوشتساز این سرزمین. چهارشنبه 22 بهمن، زنجان زیر باران بود، اما زیر باران نمانده بود؛ مردم، زیر چتر انقلاب ایستاده بودند.

از ساعات اولیه صبح، خیابانهای منتهی به مسیر راهپیمایی جان گرفته بود. صدای قدمها با صدای باران درهم میآمیخت. چترها باز شده بودند، اما آنچه مردم را کنار هم نگه داشته بود؛ باور مشترکی بود که سالهاست در چنین روزی، مردم این شهر را به خیابان میکشاند.
با آغاز رسمی مراسم، تلاوت آیاتی از قرآن کریم فضا را پر کرد. آیات، زیر باران، رنگ دیگری داشت. بعد، سرود ملی نواخته شد و مردم، بیاختیار یکپارچه ایستادند؛ دستها روی سینه، نگاهها رو به پرچم. صحنهای که هرچند هر سال تکرار میشود، اما هیچوقت تکراری نیست.
پرچمهای سهرنگ ایران، خیس از باران، در دستها بالا میرفت. قطرههای باران روی پارچه پرچم مینشست و آن را سنگینتر میکرد، اما پرچمها پایین نمیآمدند. بعضیها پرچم را دور شانه انداخته بودند؛ مثل شنل، مثل هویت. برخی دیگر، پرچم را محکم در دست گرفته بودند؛ انگار که نگذارند باران هم فاصلهای میان دست و باور ایجاد کند.

میان جمعیت، نسلها بهوضوح دیده میشدند. مردانی با موهای سپید که خاطرات بهمن 57 را هنوز در نگاهشان داشتند، کنار نوجوانانی ایستاده بودند که انقلاب را ندیدهاند، اما آن را زندگی میکنند. دهههشتادیها و دههنودیها با صورتهایی که به رنگ پرچم ایران نقاشی شده بود، در میان جمعیت میدویدند، میخندیدند و عکس میگرفتند؛ نسلی که بعضیها دربارهاش قضاوت میکنند، اما امروز خودش را در خیابان تعریف میکرد.
باران، صحنهها را واقعیتر کرده بود. کف خیابان خیس بود، اما کسی عجلهای برای ترک مسیر نداشت. خانوادهها با هم آمده بودند؛ پدر، مادر، کودک، گاهی حتی پدربزرگ و مادربزرگ. 22 بهمن، برای بسیاری از آنها فقط یک مناسبت سیاسی نبود؛ یک قرار خانوادگی بود، یک خاطره مشترک.
عدهای کفنپوش در میان جمعیت دیده میشدند. آرام راه میرفتند، بیهیاهو، اما پرمعنا. کفنهایی که زیر باران بیشتر به چشم میآمد و پیامشان، نیازی به توضیح نداشت. در دستان بعضی قرآن بود و در دستان برخی دیگر پرچم ایران؛ ترکیبی که سالهاست در چنین روزی، خیابانهای این شهر را معنا میکند.
در میان جمع، قاب عکسهای امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری دیده میشد؛ بزرگ، ساده و صمیمی. کمی آنطرفتر، تصاویر شهدا در دست خانوادهها بود. خانوادههای شهدای جنگ 12 روزه هم آمده بودند؛ با قابهایی که وزنشان فقط وزن شیشه نبود، وزن تاریخ بود. کودکان، عکس پدرانشان را در دست داشتند و مادران، نگاهشان را. باران، قابها را خیس میکرد، اما کسی دست از نگهداشتنشان نمیکشید.

پرچم فلسطین در میان جمعیت بالا رفته بود؛ نمادی از اینکه نگاه مردم، فراتر از مرزهاست. در مقابل، پرچمهای آمریکا و رژیم صهیونیستی زیر پای راهپیمایان قرار داشت؛ تصویری ساده اما گویا از نسبت مردم با دشمنانشان. شعارها یکییکی اوج میگرفت و در هوای بارانی میپیچید.
«22 بهمن ماه، یومالله، یومالله»
«این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده»
«نه سازش، نه تسلیم، مطیع امر رهبریم»
«خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»
شعارها فقط فریاد نبود؛ روایت بود. روایت مردمی که آمده بودند بگویند هنوز ایستادهاند، هنوز باور دارند و هنوز با هم هستند. باران میبارید، اما جمعیت کم نمیشد.
در گوشهای از مسیر، دختری نوجوان دستنوشتهای در دست داشت که توجهها را جلب میکرد:«انقلاب شما در توییتر طرفدار دارد، انقلاب ما در خیابان؛ ما با هم فرق داریم.»جملهای کوتاه، اما پرمعنا؛ حرف نسلی که ترجیح داده بود پاسخ قضاوتها را در میدان بدهد، نه در فضای مجازی.

گوشیهای تلفن همراه مدام بالا میرفت. مردم از خودشان، از جمعیت، از پرچمها و حتی از باران عکس میگرفتند. تصاویر، لحظهبهلحظه در فضای مجازی منتشر میشد. بعضیها با نیروهای انتظامی سلفی میگرفتند؛ صحنههایی ساده، اما معنادار از امنیت و آرامش. خیابان، میدان تقابل نبود؛ میدان همنفسی بود.
کودکان، قهرمانان کوچک این راهپیمایی بودند. بادکنکها و فرفرههایی به رنگ پرچم ایران در دستشان میچرخید. خندههایشان، باران را هم مهربانتر کرده بود. غرفههای هلالاحمر به ایستگاه نقاشی کودکان تبدیل شده بود؛ جایی که بچهها انقلاب را با مدادشمعی و رنگ، آنطور که میفهمند، میکشیدند. کمی آنطرفتر، دانشآموزان با لباسهای هماهنگ، سرودهای انقلابی را اجرا میکردند؛ صداهایی صاف و پرشور که در هوای بارانی میپیچید.

قاب عکسهای شهید حاج قاسم سلیمانی هم در دستان مردم دیده میشد؛ چهرهای آشنا که هنوز هم در چنین روزهایی، میان جمع غریبه نیست. بعضیها عکس را بالا گرفته بودند، بعضی به سینه چسبانده بودند؛ هرکدام به زبان خودشان.
علیرضا زاکانی، شهردار تهران، سخنران مراسم بود. مردم گوش میدادند، اما پیش از هر سخنی، خود حضورشان پیام بود. حضوری که نیازی به توضیح نداشت. باران همچنان میبارید، اما کسی محل را ترک نمیکرد. چترها خیس شده بودند، لباسها نمدار، اما ارادهها محکمتر از همیشه.
22 بهمن امسال در زنجان، فقط یک راهپیمایی نبود؛ یک روایت زنده بود. روایتی از شهری که زیر باران، زیر چتر انقلاب، دوباره خودش را مرور کرد. روایتی از مردمی که از نسلهای مختلف آمده بودند تا بگویند انقلاب، هنوز در خیابان نفس میکشد؛ نه فقط در کتابها، نه فقط در خاطرهها.


باران میبارید و مردم، ایستاده بودند. شاید همین تصویر، خلاصه تمام ماجرا باشد: زنجان زیر باران، اما زیر چتر انقلاب.
انتهای پیام/