به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، انقلاب اسلامی معمولا در سطح یک دگرگونی سیاسی فهم میشود: سقوط یک رژیم و برآمدن نظمی تازه. اما این روایت -اگرچه درست- ناکافی است. پرسش اصلی این است که اساسا چرا چنین انقلابی ممکن شد؟ چه چیزی در جامعهی ایرانی به نقطهی انفجار رسیده بود که تغییرِ صرفِ قدرت سیاسی دیگر پاسخگو نبود؟ پاسخ را باید نه فقط در ساخت دولت، بلکه در وضعیت «انسان ایرانی» جستوجو کرد.
در چند سدهی اخیر، مسئلهی محوری جامعهی ایران صرفا عقبماندگی یا استبداد نبود، بلکه شکلگیری تدریجی نوعی خودفهمیِ تحقیرشده بود؛ انسانی که خود را ناتوان، وابسته و محتاج دیگری میدید. این وضعیت، محصول یک لحظه یا یک حکومت خاص نبود، بلکه نتیجهی انباشت شکستهای تاریخی، سلطهی بیرونی و مهمتر از آن، تهنشینی این سلطه در ذهن و زبان ما بود. تحقیر، از سطح سیاست عبور کرد و به لایههای عمیقتر فرهنگ و معرفت راه یافت. در چنین بستری، انقلاب اسلامی پیش از آنکه پاسخی سیاسی باشد، واکنشی به یک بحران وجودی بود: بحرانِ ازخودبیگانگی انسان ایرانی. فهم این نکته، زاویهی نگاه ما را به انقلاب تغییر میدهد. آنچه در سال 57 رخ داد، صرفا جابهجایی قدرت نبود، بلکه تلاشی برای بازتعریف «ما» بود؛ تلاشی برای بازگرداندن انسان ایرانی به خویشتنِ خویش.
چند قرن فروکاست انسان ایرانی
برای فهم مانیفست انقلاب اسلامی، باید به زمینهای بازگشت که در آن، «انسان ایرانی» بهتدریج فروکاسته شد. مسئله صرفا شکستهای نظامی یا عقبماندگی اقتصادی نبود؛ آنچه اهمیت دارد، نحوهای است که این شکستها در خودآگاهی جمعی ما رسوب کرد. در طول چند سدهی اخیر، ایرانی نهفقط قدرت، بلکه اعتماد به خویش را از دست داد. از دورهی قاجار به بعد، تجربهی مواجهه با جهان جدید عمدتا از موضع ضعف شکل گرفت. دولت ناتوان، مداخلات خارجی و شکستهای پیدرپی، تصویری از «ناتوانی تاریخی» ساخت که آرامآرام از سطح سیاست عبور کرد و به فهم ما از خودمان رسید. در این چارچوب، مسئله دیگر این نبود که «چه کردهایم»، بلکه این شد که «چه هستیم»: ملتی که گویا ذاتا نمیتواند.
در دورهی پهلوی، این وضعیت صورتبندی تازهای یافت. پروژهی نوسازی، بهجای آنکه بر توان جامعه تکیه کند، بر تقلید شتابزده و تحقیر سنت استوار شد. پیشرفت، امری وارداتی تعریف شد و انسان ایرانی، مصرفکنندهی مدرنیتهای شد که خود در ساخت آن نقشی نداشت. اینجا تحقیر، شکلی پنهانتر اما عمیقتر یافت: ما میتوانیم «استفاده کنیم»، اما نمیتوانیم «بسازیم».
در کنار این روند، بخشی از گفتمان روشنفکری نیز -آگاهانه یا ناآگاهانه- به بازتولید همین تصویر کمک کرد؛ تصویری که در آن، نجات فقط از بیرون میآید و امکان تغییر از درون منتفی است. به این ترتیب، تحقیر تاریخی نهفقط تحمیل شد، بلکه درونی شد؛ و این شاید مهمترین وجه ماجرا باشد. در چنین شرایطی، مسئلهی اصلی جامعهی ایران دیگر فقط توسعه یا آزادی نبود، بلکه بازسازی «انسانی» بود که خود را باور نمیکرد. بدون فهم این فروکاست تاریخی، نمیتوان درک کرد که چرا گفتمانی چون «خودباوری» توانست به نیرویی انقلابی بدل شود!
امام خمینی و تغییر صورتبندی مسئله
ورود امام خمینی به صحنهی تاریخ ایران را نمیتوان صرفا بهمنزلهی ظهور یک رهبر سیاسی یا فقیهی معترض فهمید. اهمیت او در این بود که صورتِ مسئله را تغییر داد. در وضعیتی که مسئلهی ایران عموما با مفاهیمی چون توسعهنیافتگی، استبداد یا وابستگی توضیح داده میشد، امام خمینی نقطهی کانونی بحران را جای دیگری دید: در نحوهی فهم ما از خودمان. او بهجای آنکه از «کمبود»های ایرانیان سخن بگوید، بر «داشته»ها دست گذاشت؛ نه بهعنوان شعار، بلکه بهعنوان یک موضع معرفتی. تأکید مکرر بر خودباوری و خودکفایی، در این معنا، صرفا توصیهای اقتصادی یا تاکتیکی سیاسی نبود، بلکه تلاشی آگاهانه برای شکستن الگوی ذهنیِ وابستگی بود؛ الگویی که انسان ایرانی را پیشاپیش شکستخورده فرض میکرد.
در اینجا، امام خمینی نقشی شبیه قرار دادن آینهای در برابر جامعه ایفا کرد؛ آینهای که در آن، انسان ایرانی نه تحقیرشده و ناتوان، بلکه صاحب اراده و امکان دیده میشد. این آینه، تصویر تازهای عرضه نمیکرد، بلکه تصویری را که سالها زیر لایههای تحقیر پنهان شده بود، دوباره قابل رؤیت میساخت. از این منظر، دعوت به «ما میتوانیم» پیش از آنکه وعدهی پیروزی بیرونی باشد، فراخوانی به بازگشت به خویشتن بود.
مجموعهی بیاناتی که بعدها در کتاب «خودباوری و خودکفایی» گرد آمد، دقیقا در همین نقطه معنا پیدا میکند. این متن را میتوان نه صرفا گردآوری سخنان پراکنده، بلکه نوعی مانیفست دانست: مانیفست انقلابی که میخواست پیش از تغییر ساختارها، سوژهای تازه بسازد. سوژهای که خود را باور دارد و وابستگی را نه سرنوشت، بلکه عارضهای تاریخی میداند. بدون این جابهجایی در سطح مسئله، انقلاب اسلامی قابل توضیح نیست. آنچه امام خمینی عرضه کرد، صرفا برنامهای برای ادارهی کشور نبود، بلکه چارچوبی برای بازسازی انسان ایرانی بود.
مانیفست انقلاب اسلامی: بازگرداندن سوژگی
اگر انقلاب اسلامی را صرفا مجموعهای از مطالبات سیاسی یا اقتصادی بدانیم، بخش مهمی از معنای آن نادیده میماند. آنچه به این انقلاب نیروی اجتماعی داد، پیش از هر چیز، بازگرداندن سوژگی به انسان ایرانی بود؛ یعنی احیای این احساس که: ما فاعل تاریخ خود هستیم، نه مفعول ارادهی دیگران. خودکفایی در این گفتمان، مفهومی چندلایه است. از سطح اقتصاد آغاز میشود، اما در آن متوقف نمیماند. خودکفاییِ معرفتی بهمعنای باور به توان اندیشیدن، تصمیمگرفتن و تولید معناست؛ خودکفاییِ فرهنگی بهمعنای نفی تقلیدِ تحقیرآمیز و بازیابی اعتماد به سنت و خلاقیت بومی است؛ و خودکفاییِ سیاسی، برآمده از همین لایههای عمیقتر است. به بیان دیگر، سیاست، آخرین حلقهی زنجیرهای است که از «خودباوری» آغاز میشود.
در این معنا، انقلاب اسلامی پیش از آنکه ساختارهای رسمی را دگرگون کند، ذهنها را جابهجا کرد. این جابهجایی، شرط امکان هر تغییر پایداری بود. جامعهای که خود را ناتوان میداند، حتی اگر ظاهرا مستقل شود، در عمل وابسته باقی میماند. اما جامعهای که به خویش باور دارد، حتی در تنگناها، امکان ایستادن و ساختن را در خود مییابد. از این منظر، مانیفست انقلاب اسلامی را باید مانیفست «اعادهی کرامت فاعلانه» دانست؛ تلاشی برای آنکه انسان ایرانی دوباره خود را بهمثابه سوژهای مختار، مسئول و قادر به تغییر ببیند. بیتوجهی به این لایه، انقلاب را به رویدادی صرفا تاریخی تقلیل میدهد، درحالیکه جوهر آن، تغییری عمیق در نسبت انسان با خویشتن و با جهان پیرامونش بود.
جمعبندی: پرسش امروز
اگر بپذیریم که مانیفست انقلاب اسلامی، در هستهی خود، مانیفست بازسازی انسان ایرانی و احیای خودباوری او بوده است، آنگاه ناگزیر با یک پرسش اساسی روبهرو میشویم: امروز نسبت ما با این مانیفست چیست؟ آیا خودباوری همچنان یک افق زنده است یا به مجموعهای از شعارها تقلیل یافته؟ خطر اصلی دقیقا در همینجاست. خودباوری، اگر از سطح یک پروژهی فکری و تمدنی به یک واژهی مصرفی فروکاسته شود، نهتنها نیروی رهاییبخش خود را از دست میدهد، بلکه میتواند به ضد خود بدل شود. جامعهای که در گفتار از «ما میتوانیم» سخن میگوید، اما در عمل سازوکارهای تصمیمگیری، تولید و اعتماد به انسان را تضعیف میکند، عملا همان سوژهی تحقیرشده را بازتولید میکند؛ با زبانی جدید. پرسش امروز، بیش از آنکه متوجه گذشته باشد، ناظر به اکنون است:
آیا ساختارهای فرهنگی، آموزشی و حکمرانی ما همچنان بر مبنای باور به توان انسان ایرانی شکل میگیرند؟ یا ناخواسته به همان الگوهای وابستگی ذهنی بازگشتهایم که انقلاب علیه آنها شکل گرفت؟ فاصله گرفتن از مانیفست انقلاب، لزوما با نفی آشکار آن رخ نمیدهد؛ گاه دقیقا با تهیسازی معنا از آن آن پدید میآید. بازخوانی کتاب «خودباوری و خودکفایی» از این منظر، نه یک کار نوستالژیک، بلکه ضرورتی فکری است. این متن یادآور میشود که انقلاب اسلامی، پیش از آنکه پروژهای برای تصرف قدرت باشد، تلاشی برای بازگرداندن کرامت فاعلانه به انسان ایرانی بود. حفظ این کرامت، همچنان مسئلهی امروز ماست؛ مسئلهای که اگر نادیده گرفته شود، همهی دستاوردهای دیگر را نیز در معرض فرسایش قرار میدهد.
یادداشت از: محمدمتین کریمی
انتهای پیام/