گروه اجتماعی خبرگزاری تسنیم - مهسا شمس: این بار با خودم می گفتم که قطعا جمعیت قابل توجهی برای تشییع شهدا نمی آید! دلیلی هم که در ذهن داشتم این بود که مردم دو روز پیش یعنی روز 22 دی ماه به خیابان آمدند و دیگر الان خسته هستند و کمتر می آیند! باورم این بود که باید جمعیت حداقلی ببینیم و حتی نسبت به دو روز پیش؛ دیرتر از سمت خبرگزاری به سمت مراسم حرکت کردم.
باید در یکی از خیابان های اطراف دانشگاه از ماشین پیاده می شدم و به سمت دانشگاه حرکت می کردم؛ تا زمانی که به نزدیکی سر در دانشگاه تهران برسم؛ دیدم زنانی که با بچه های داخل کالسکه به سمت مسیر تشییع می آمدند و حتی برخی که حجاب نداشتند هم در حال حرکت به سمت مراسم بودند. به جلوی دانشگاه تهران رسیدم و با جمعیتی رو به رو شدم که پرچم ایران و عکس رهبر به دست داشتند و منتظر شهدا بودند.
چند نفر دور هم حلقه زده بودند و سینه زنی می کردند تا شهدا را بیاورند؛ دل های حاضران بی قرار بود, ابتدا چند مصاحبه مردمی گرفتم، با فردی مصاحبه کردم که در پاسخ به سوالم وقتی پرسیدم به نظر شما پهلوی نماینده مردم ایران است؟ با حالت تمسخر گفت: "من اصلا چنین شخصی را نمی شناسم".
زن سالخوردهای را دیدم که به سختی روی داربستی که برای قرارگیری خبرنگاران و عکاسان تهیه شده بود نشسته بود و وقتی از او پرسیدم که چرا وقتی کسالت دارید برای مراسم آمدید؟ کاملا حق به جانب گفت: "چرا نیایم؟ برای آن دختر 3 ساله و آن جوانی که آتش زدند باید بیایم؛ من عمل قلب باز کردم خیلی هم به سختی به اینجا آمدم اما باید می آمدم تا بگویم هم پای ایران و هم پای خون هایی که برای حفظ این کشور ریخته شده است, ایستاده ایم."

جمعیت کم کم از سمت میدان انقلاب در حال زیاد شدن بود و هیچکس هم دوست نداشت که از آن محل (که محل آمدن شهدا بود) به سمت خیابانهای پایین تر حرکت کند؛ اولین ماشین حامل شهدا به میان مردم آمد؛ گویا بغض همگی ترکیده باشد؛ همه یک صدا با هم گریه کردند؛ برخی از بسیجی ها کنار لاستیک خودروی حامل شهدا در حرکت بودند تا جمعیتی که کنار شهدا هستند آسیبی نبینند, پیرزنی هم برای بدرقه شهدای کشور اسپند دود کرده بود.
هرکسی به هر طریقی که می توانست تبرکی از شهدای امنیت برمی داشت؛ یکی شاخه گلی از کنار ماشین جدا می کرد؛ دیگری انگشترش را تبرک می کرد؛ یکی تسبیحش را می داد و یکی دیگر هم شال عزاداری هایش را برای تبرک به سمت تابوت ها می برد.
مادر یکی از شهدا کنار تابوت پسرش بالای خودرو نشسته بود؛ عزاداری می کرد و بر سر و صورت خود می زد؛ جمعیت با عزاداری آن مادر گریه می کردند؛ دل هیچکس آرام و قرار نداشت، یکی در جمعیت می گفت: "اینها از خودمان بودند؛ آدم های عجیبی نبودند؛ به یکباره پر پر شدند".

خودروی شهدا در بین جمعیت قرار گرفت و با خواندن چند آیه مراسم تشییع رسما شروع شد؛ پسر بچه ای که قاب عکسی به دست داشت کنار مجری و مداح ایستاده بود؛ مجری اعلام کرد: این پسر را که می بینید پسر یکی از شهدای ... بغص اجازه نداد حرفش تمام شود؛ نریمان پنهانی میکروفن را گرفت و خواند: " حسین جان ...." مردم دیگر آرام و قرار نداشتند و مانند ظهر عاشورا عزاداری می کردند؛ اگر بگویم زمین و زمان در حال گریه و عزاداری بودند، دروغ نگفته ام.

من هم مانند دیگران اشک چشمانم خشک نمی شد و برای چند لحظه فراموش کردم که برای چه کاری آنجا هستم! سریع اشک هایم را پاک کردم رفتم تا مصاحبه بگیرم؛ آقایی صدایم کرد و گفت: "من حرف دارم، می شود حرف بزنم؟" شروع به ضبط صحبت هایش کردم؛ این مرد که هیات علمی دانشگاه آزاد هم بود مطالب مهمی گفت؛ او گفت: " هرچنداین اتفاق تلخ بود و جان های عزیزی از دست دادیم اما تجربه خوبی برای دهه هشتادی های شد؛ این جوان ها حالا بهتر می توانند جنایت منافقان را درک کنند."
.
فرضیه ای که در ذهنم داشت کاملا شکست خورده بود؛ جمعیت فراتر از تعدادی بود که تصور می کردم! حس غرور داشتم که مردم کشورم این طور پای وطن و شهدای وطن هستند؛ جمعیت در حال حرکت بود اما لحظه ای یک قسمت از خیابان خالی نمی شد؛ گویا جمعیت قصد داشت تا معراج شهدا پا به پای شهدای مدافع امنیت برود.
برخلاف اینکه نم باران گرفته بود و باد نسبتا شدید اما از تعداد جمعیت کم نمی شد و به سختی می شد در بین افراد حرکت کرد؛ پسرجوانی که میکروفن را گرفته بود گفت: "برخی از این شهدا را مانند علی اکبر اربا اربا کرده اند؛ این شهدا را باید با روضه اباعبدالله بدرقه کرد".
.
ساعت 16 بود؛ 2 ساعت از آغاز رسمی مراسم گذشته بود و هنوز خیابان پر از جمعیت بود؛ آخرین خودروی حامل شهدا نیم ساعتی بود که از مقابل دانشگاه تهران به سمت معراج شهدا حرکت کرده بود و مردم همچنان در حال سوگواری بودند؛ به سمت خیابان 16 آذر رفتم؛ ماموران یگان ویژه ای را دیدم که در سوگ هم نوعان خود می گریستند و سینه زنی می کردند و یک دختر هم به زعم خود به احترام شهدا، سلام نظامی داده بود.

در جمعیت یک دختر نظرم را جلب کرد؛ برخلاف اکثر جمعیت که با چادر بودند او روسری به سر نداشت و تنها یک کلاه گذاشته بود؛ یک دسته گل نرگس به دست گرفته بود و با یک دست دیگر هم عکس آقا را گرفته بود؛ به سمتش رفتم تا مصاحبه کنم؛ حاضر به مصاحبه نشد وقتی به او گفتم که فقط میخواهم دلیل حضورت را بدانم گفت دلیلم شخصی است اما تو بنویس: "برای ایران آمده بود".
گوشهای از خیابان نشستم تا جمعیت خلوت شود و بعد به سمت خبرگزاری حرکت کنم؛ ساعت 18 بود, کم کم آنجایی که من بودم (خیابان انقلاب، سر 16 آذر) خلوت شده بود و خبر آمد که پیکر شهدا به معراج رسیده است؛ من امروز به معنای کلمه دیدم که چطور ایرانی ها پای کشورشان می ایستند و خستگی ناپذیر هستند؛ این جمعتی که من دیدم گویی همدیگر را می شناختند؛ انگار همه یک درد مشترک داشتند؛ هرکسی به هر نیتی که داشت برای بدرقه شهدا آمده بود اما قطعا نقطه اتصال همگی واژه "حفظ وطن" بود.
انتهای پیام/