به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، 18 دی، ایران شب سختی را پشت سر گذاشت. سخت از این جهت که علاوه بر شهادت شریفترین فرزندانش، عدهای از مردمی کشته شدند که شاید اگر لحظهای بدون هیجان فکر میکردند در آتشی که تروریستها برایشان به پا کرده بودند نمیسوختند. آن شب خانوادههایی داغدار شدند و بچههایی یتیم. مسعود مرادزاده هم جوان سی و چند سالهای بود که سالها سرش برای کمک به مردمش درد میکرد. برای او فرقی نمیکرد آن کسی که در روزهای کرونا جانش را به خطر میانداخت تا شیشه آب میوهای را به او برساند، پایبند نظام هست یا نه؟ تفکرات او را قبول دارد یا نه؟ همین که ایرانی بود و هم وطن حفاظت از جانش بر او واجب میشد.
او یکی از خیل بیشمار جوانان بسیجی بود که بدون هیچ مزد و پاداشی هر جا احساس میکرد میتواند خدمتی کند حاضر میشد. این بار هم خبر رسید شغالان و کفتاران قصد جان جوانان و خاک کشور را کردند. رفت تا کمتر خونی از دماغ کسی ریخته شود و سرانجام پاداش اخلاصش را گرفت و تیر نفاق و خیانت به کشورش بود که جوانی چون او را هدف گرفت و به شهادت رساند.
لحظاتی با یکی از دوستان مسعود مرادزاده به گفتوگو نشستیم تا برایمان بگوید این جوان مخلص که بود و چطور به شهادت رسید.
*شهادت رفیقمان پشتمان را خالی کرد
آشنایی من با شهید مرادزاده 15 سال پیش در هیئت بود و در واقع همانجا برادریمان شکل گرفت. مسعود در جمع دوستان چون تقربیا از همه بزرگتر بود یک جورهایی پشتیانمان بود. هر کسی به مشکلی میخورد با او درد و دل میکرد. هر کسی حالش بد بود سراغ مسعود را میگرفت. وقتی میرفتی پیش او امکان نداشت حالت خوب نشود. از روزی که شهید شد انگار پشتمان خالی شده است. من با او در کارهای فرهنگی و تولیدات برنامههای تلوزیونی هم همکار بودم.
همیشه اولین و سختترین کارها را مسعود انجام میداد. هر کسی کم میآورد او میآمد کار را جمع میکرد. اولین نفر میآمد و آخرین نفر میرفت. رازدار همه بچهها بود. حرفهایی که نمیتوانستی جایی به کسی بزنی با او میشد زد. سنگ صبور بود. نمیدانم دقیقا باید از چه بگویم چون مسعود مرادزاده واقعا اخلاق ویژهای داشت.
*علاقه شدیدی به حاج قاسم داشت
مسعود علاقه شدیدی به حاج قاسم داشت. حتی در زمان حیات سردار سلیمانی. گاهی برنامههایی را برگزار میکردیم در وزارت کشور و هر وقت حاج قاسم را میدید از علاقه زیاد چشمش پر از اشک میشد. در ایام شهادت حاجی هم بسیار فعالیت کرد. مثل سردار هم برای همه خوب میخواست و خیرش به همه میرسید. به ضعیفترها حواسش بیشتر بود. در هیئت میرفت در چایخانه کار میکرد و کارهایی که خیلی جلوی چشم نبود. آخر هییتها همیشه دعای عاقبت بخیری و شهید شدن را از ته دل آمین میگفت. اصلا به دیده شدن علاقه نداشت.
*جزئیات شهادت سه بسیجی
روز شهادتش به من زنگ زد و گفت: بیا نهار دور هم باشیم دلم برایت تنگ شده. یکی دیگر از دوستانمان هم بود. بعد از نهار گفتم اگر اجازه بدهی برویم. با دوست دیگرم رفتیم اما وسط راه دوباره زنگ زد و گفت: میخواهیم برویم گشت بسیج، اگر میتوانید بیایید. برگشتیم. پرسیدیم چه شده؟ گفت گویا قرار است برخی مناطق تهران شلوغ شود. حدود ساعت 7 شب رفتیم یکی از محلات شرق تهران. تا 8 شب مستقر شدیم. کم کم میدان شلوغ شد و ملتی که تحت تاثیر اغتشاشگران بیرون ریخته بودند تجمع کردند و آمدند سمت بسیجیها. ما رفتیم چهارراههای دیگر که متوجه جمعیت زیادی شدیم. با توجه به تعداد کم ما و با توجه به اینکه هیچ تجهیزاتی نداشتیم باید در محل بهتری مستقر میشدیم. در میان جمعیت تعدادی کوکتل مولوتوف داشتند.
چند ماشین نیروی انتظامی هم به آتش کشیده شد. رفتیم داخل کلانتری محل و با بچههای نیروی انتظامی جمع شدیم. تعداد نیرو نسبت به اغتشاشگران کمتر بود. رئیس کلانتری ما را دید گفت: خدا شما را رساند. اغتشاشگران نزدیک میشدند و سنگهای بزرگ و کوکتل پرتاپ میکردند. رفتیم پشت بام کلانتری که خیلی هم مرتفع نبود. رییس کلانتری دائم تذکر میداد نزدیک نشوید اما گوش جمعیت اغفال شده به این حرف بدهکار نبود.
تا اینکه دیدیم جمعیت خیلی نزدیک شده و اگر کلانتری را میگرفتند دستشان به اسلحههای بیشتری میرسید و تقریبا جنگ شهری شکل میگرفت. بعد از کلی ایست کشیدن رییس کلانتری و نیروهایش که اگر نزدیک بیایید شلیک میکنیم همچنان آنها به در ساختمان کلانتری نزدیک میشدند. ناگهان در میان جمعیت چند نفر شروع کردند به شلیک کردن. اصلا باورمان نمیشد. عوامل موساد یا پهلوی بودند نمیدانیم اما آموزش دیده بودند و قصد گرفتن کلانتری را داشتند.
آنچه بسیار جالب توجه بود حتی آن جمعیت اندوهی که تا چند دقیقه قبل در حال اغتشاش و سنگپرانی بودند وقتی این جماعت مسلح را در میان خود دیدند تازه فهمیدند وارد چه بازی ای شدند و سریع شروع کردند محل را ترک کردن. مسلحین بدون وقفه تیراندازی میکردند و به بچهها رگبار بستند. چون توقع چنین درگیریای را نداشتیم سه نفر از بچهها ما از جمله آقا مسعود از پشت سر تیر خورد و به شهادت رسید. از بچهها نیروی انتظامی هم شهید و مجروح شدند. بعدا شنیدم یکی از مجروحان نیروی انتظامی تیر به ریه اش خورد و چند روز بعد شهید شد.
آنجا بود که تازه نیروی انتظامی هم شروع به تیراندازی کرد و دو ساعتی درگیری شکل گرفت و اغتشاشگران مسلح هم به هلاکت رسیدند و ختم غائله شد. مردم فهمیدند این ماجرا دیگر ربطی به گرانی ندارد و تروریستها آمدند برای کشتن.
*دو فرزند مسعود یتیم شدند
مسعود دو فرزند دو قلو داشت که حدودا چهار ساله هستند. دخترش نفس که واقعا نفسش بود و پسرش که بسیار به او علاقه داشت. هر وقت سرکار بودیم در روز چند بار با فرزندنش صحبت میکرد. به خانمش بسار علاقه داشت اما شهادت برایش چیز دیگری بود و بهایش را هم که دوری از خانواده هست پرداخت کرد.
قبل از اینکه کلانتری شلوغ شود با همسرش که نگران بود تماس گرفت و گفت نگران نباش من تا یک ساعت دیگر میآیم. اما نتوانست برود تا اینکه پرپر شد. مسعود هیچ وقت درگیر مطرح کردن خودش نبود و واقعا مصداق این بود که از آخر مجلس او را چیدند.
*روزهای کرونا برایش فرق نداشت به چه کسی کمک میکند
ایام کرونا با اینکه خودش دو فرزند کوچک در خانه داشت و همه میدانیم چه وضعیت خطرناکی بود، وقتی شنید تعدادی از مریضها به آب میوه طبیعی نیاز داشتند گروهی را جمع کرد در مسجد و از صبح زود تا آخر شب در مسجد بود و آب میوه میگرفت و میبرد پخش میکرد. در زلزله کرمانشاه همین قدر فعالیت کرد. شهادت اگر روزی او نمیشد باید قسمت چه کسی میشد.
*روضههایی که مسعود را عاقبت به خیر کرد
او پدر و مادرش را از دست داده بود اما روضه قدیمی خانه پدری را که هر سال در ایام شهادت حضرت فاطمه(س) برگزار میشد، ادامه داد و از سیاهی زدن تا پختن غذا با خودش بود و زیر لب این روضه رو زمزمه میکرد: «حسین(ع) آقام همه می رن تو می مونی برام». شهادت روزیای هست که قسمت هر کسی نمیشود و شهید مرادزاده به آرزویش رسید.
*این اغتشاشات نسخه جدید جنگ 12 روزه و ادامه آن بود
این اغتشاشات به نظر من نسخه جدید جنگ 12 روزه و ادامه آن بود. برای تروریست ها نه مردم نه نیروی بسیجی و نه نظامی مهم نیست آنها تا بتوانند می خواهند بکشند. تروریست ها اسلحه کلاش و یوزی داشتند. آنچه دیدم با حمله تروریستی شاهچراغ فرقی نداشت واقعا. وقتی مسجد که یک مکان اجتماعی هست آتش می زنند تکلیف شان مشخص است. وگرنه اعتراض به گرانی که همه داریم و آقا مسعود هم اعتراض داشت و در مضیقه بود اما پای کار اعتقادش ماند و حضرت آقا را پدرش می دانست.
انتهای پیام/