هنوز در پستوهای کمنور بازار تهران، صدای چکش بر میخِ پاشنه کفشها میکوبد؛ صدایی که سالهاست با بوی چرم و چسب در راهروهای بازار درهم آمیخته است. دستهای استادکار هنوز چرم را میبرند، قالب میزنند و بخیه میزنند و شاگرد، همان راهی را میرود که پیش از او نسلها رفتهاند. اما آنسوی این صدا، بازارِ کفشهای خارجی آرامآرام رونق گرفته و سهم دستهای این کارگاهها از بازار کمتر شده است. اینجا هنوز چراغ کارگاهها روشن است، اما نفس تولید کفش، زیر سنگینی روزگار، به شماره افتاده است.
نفس کمرمق تولید کفش با آهنگ چکش و درفش