نامیرا | اربعین؛ چهل روز زودتر

نامیرا | اربعین؛ چهل روز زودتر
امشب تهران، بوی نجف می‌دهد. بوی چای موکب‌ها،‌ بوی اسپند، بوی پرچم‌های خیس از اشک و بوی دلتنگی مردم

امشب تهران، بوی نجف می‌دهد. بوی چای موکب‌ها،‌ بوی اسپند، بوی پرچم‌های خیس از اشک و بوی دلتنگی مردمی که آمده‌اند آخرین مسیر عاشقی‌شان را در کنار آقایشان قدم بزنند. شاید سال‌ها بعد، وقتی از این دو روز سخن بگویند، کسی از تعداد این موکب‌ها چیزی یادش نماند،‌ اما همه به خاطر خواهند سپرد که مردمی بودند که برای بدرقه رهبرشان، اربعین را یک ماه زودتر به تهران آوردند.

اربعین برای ما ایرانی‌ها یعنی عشق یعنی حسین، یعنی دلدادگی در مسیر دلدار، یعنی طریقی که رسم عاشقی در آن، بلدی می‌خواهد. و القصه ما ایرانی‌ها این رسم را خوب بلدیم. آن‌قدر خوب که برای بدرقه آقایمان از مصلی، اربعین دیگری را رقم بزنیم.

گویی دیوارهای مصلی، گنجایش این حجم از عشق مردم به رهبرشان را ندارد. انگار این عشق، از دیوارهای شبستان سرریز کرده، به خیابان‌های اطراف رسیده و مثل رودی که خودش را به دریا می‌رساند، در شهر جاری شده است. صدای اذان که از گلدسته‌های مصلی بلند می‌شود، مردم همان‌جا، میان موکب‌ها، نماز را اقامه می‌کنند. خودشان را آماده می‌کنند برای نماز دیگری. نمازی که باید فردا صبح، بر پیکر عزیز دلشان بخوانند.

چند قدم آن‌طرف‌تر، دیگ‌های بزرگ یکی از موکب‌ها بی‌وقفه می‌جوشد. خادمان، با شتاب، غذا آماده می‌کنند. شربت‌های خنک، در دست زائرانی می‌چرخد که پیاده، راهی طولانی را آمده‌اند تا خودشان را به مصلی برسانند. لیوان‌های آب که میان مردم پخش می‌شود، ناخودآگاه، مرا به یاد مسیر مشایه می‌اندازد. به یاد همان صداهای آشنای عراقی‌ها که «آب» تعارف می‌کنند و «هلابیکم یا زوّار الحسین» می‌گویند.

انگار تهران، امروز، به زبان اربعین سخن می‌گوید. برای زائران وداع با رهبر شیعیان جهان، همه چیز یادآور اربعین است. این پیاده آمدن تا رسیدن به دلدار، این سرهای خسته که بر خاک آرام گرفته‌اند، این لباس‌های خاکی، این عطش، این اندوه،‌ این نوحه‌های عربی که از موکب‌ها شنیده می‌شود و این شور حسینی که در رفتار خادمان موج می‌زند. انگار اربعین امام حسین(ع)، سال‌هاست ما را برای چنین روزی آماده کرده است. انگار زیر بیرق حضرت ابوالفضل العباس(ع)، معرفت، وفاداری و تا پای جان ایستادن را آموخته‌ایم برای چنین روزی.

در اربعین کسی از دیگری نمی‌پرسد از کجا آمده‌ای. همه فقط یک نشانی دارند، راهِ دلدار. و امشب، دلدار، در همین نزدیکی است. گاهی چشم‌ها را می‌بندم،‌ اگر صدای ماشین‌ها را از این خیابان بگیری، اگر برج‌های تهران را از قاب حذف کنی، اگر فقط صدای نوحه و قدم‌های مردم بماند بعید نیست خیال کنی در مسیر نجف تا کربلا ایستاده‌ای. شاید فرقش فقط همین باشد آنجا، زائران به شوق دیدار می‌روند و اینجا، مردم، با داغِ آخرین دیدار آمده‌اند.