نامیرا | دیدار؛ بدون کارت دعوت

نامیرا | دیدار؛ بدون کارت دعوت
دهه هشتادی است از جنوب آمده، بیش از هزار کیلومتر راه را پشت سر گذاشته فقط برای اینکه امشب،کنار رهبرش باشد.

ساعت، سه بامدادِ سیزدهم تیرماه است. هنوز ساعت‌ها تا آغاز مراسم وداع با رهبر شهید مانده، اما عده‌ای از مردم، خودشان را به هر شکل ممکن
به شبستان مصلی رسانده‌اند.

نگاه‌ها، همه به یک سمت است،‌ به جایگاه وداع. ما میان جمعیت قدم می‌زنیم تا روایت آدم‌ها را جست‌وجو ‌کنیم. هر کس، دلیلی برای آمدن دارد. در همین میان، روی پله‌های صحن مصلی، گریه‌های بی‌امان یک پسر، مرا از ادامه راه بازمی‌دارد. نه فریاد می‌زند، نه چیزی می‌گوید، فقط گریه می‌کند.

دهه هشتادی است. از جنوب آمده، بیش از هزار کیلومتر راه را پشت سر گذاشته فقط برای اینکه امشب، اینجا کنار رهبرش باشد.

میان این جمعیت در آخرین دیدار با رهبر شهید گاهی، تمام یک روایت می‌تواند در اشک‌های یک نفر خلاصه ‌شود. و آن شب، برای من، روایت مصلی، از همین پله‌ها آغاز شد.