ساعت 16 به وقت حلب؛ از فردای ازدواج تا شبی میان تکفیریها
- اخبار استانها
- اخبار همدان
- 15 مهر 1405 - 08:49
به گزارش خبرگزاری تسنیم از همدان، «ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اولیائه...»؛ حضرت علی(ع) جهاد را دری از درهای بهشت میداند که خداوند آن را برای اولیای خاص خود گشوده است. سردار سرلشکر شهید حاج حسین همدانی، مصداق روشن این سخن است؛ مردی که 40 سال از زندگی خود را بیادعا در خط مقدم جهاد گذراند و در نهایت، در سن 61 سالگی در راه اسلام در خاک سوریه به شهادت رسید.
به مناسبت فرا رسیدن یازدهمین سالگرد شهادت این سردار بزرگ، کتاب «ساعت 16 به وقت حلب» نوشته زهرا همدانی و سیدحسن شکری معرفی میشود؛ اثری که با 65 روایت، از ولادت تا شهادت شهید همدانی و حضور مقام معظم رهبری در منزل شهید را در بر میگیرد. این کتاب تنها یک مجموعه خاطره نیست؛ پنجرهای است به عمق جان مردی که به فرموده رهبر شهید انقلاب «به آرزوی خود یعنی جان دادن در راه خدا و در حال جهاد فی سبیل الله نائل آمد.»
این کتاب شامل 65 روایت از خود شهید و خانواده گرفته تا چهرههای نامآشنای فرهنگ و مقاومت از جمله شهید قاسم سلیمانی، ابراهیم حاتمیکیا، حمید حسام، گلعلی بابایی، جعفر مظاهری، مهدی فرجی، نادر طالب زاده و غیره را به ترتیب از ولادت تا زمان شهادت شهید همدانی و حضور مقام معظم رهبری در منزل شهید را در بر میگیرد.
سردار سرلشکر شهید حاج حسین همدانی (ابو وهب) 24 آذرماه سال 1329 در شهرستان آبادان استان خوزستان دیده به جهاد گشود پدرش را در سه سالگی از دست داد به همراه خانواده در سال 1336 به همدان مهاجرت کرد در سال 1341 پس از آشنایی با غلامرضا تختی به رشته کشتی روی آورد، در سال 47 به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و با حسینیه ارشاد آشنا شد و در جلسات سخنرانی شهید مفتح شرکت کرد در سالهای 50 الی 52 در شیراز به خدمت سربازی درآمد و در سال 53 دیپلم گرفت.در سال 56 با دختردایی اش خانم پروانه چراغ نوروزی ازدواج کرد و به همدان بازگشت.
از سالهای 54 تا 57 دوران آغاز مبارزه با حکومت ستمشاهی پهلوی و همراهی با شهید آیت الله مدنی در استان همدان، بود و فروردین 58 به عنوان مربی آموزشی نظامی سپاه در پادگان ابوذر به عضویت سپاه پاسداران درآمد.
این شهید والامقام پس از عمری مجادت که مابقی آن به تفصیل در کتاب درج شده است در سال 16 مهرماه 1394 در جریان مقابله با گروهکهای تکفیری و دفاع از حرم اهل بیت(ع) به شهادت رسید. سرلشکر شهید حسین همدانی که از او به عنوان نابغه جنگهای نامنظم در منطقه غرب آسیا یاد میشود، همان کسی است که با تشکیل نیروهای مردمی در سوریه و عراق، نقش بارزی در جلوگیری از پیشروی و باز پسگیری مناطق اشغالی از نیروهای تکفری داشت. سرانجام وی در سن 61 سالگی پس از چهل سال مجاهدت و نبرد در راه اسلام به آرزوی دیرین خود رسید.
بخشی از کتاب ساعت شانزده؛ به وقت حلب
فردای ازدواج
راوی: پروانه چراغنوروزی آذرماه
آذرماه 1356، با حاج حسین، که پسرعمه من بودند، ازدواج کردم. روزی که دربارهٔ ازدواج صحبت میکردیم ایشان به من گفتند: «من راهی را انتخاب کردهام که شاید باعث دستگیریام شود یا کشته شوم. راهی که من انتخاب کردهام خیلی دشوار است. شما میتوانید همراه من باشید؟» من هم قبول کردم.
فردای مراسم ازدواج، حاج آقا آمدند و ساکی در دستشان بود که در آن اعلامیه و نوارهای آقای خمینی بود. پرسیدم: «اینها چیست؟» گفتند: «نوارهایی است که باید امشب مکتوب کنم و بعد از نماز صبح به دست بچهها برسانم.» ما در خانهٔ استیجاری زندگی میکردیم. غیر از ما مستأجر دیگری هم آنجا بود. گفتم: «همه متوجه میشوند دارید نوار گوش میکنید و مینویسید.» گفتند: «شب، وقتی همه خوابیدند، با صدای کم این کار را میکنم.»
شب که شد، یک پتو آوردند و رفتند زیر پتو و تا صبح نوار گوش دادند و نوشتند. صبح زود هم رفتند. اکثر شبها کارشان همین بود. صبح یکی از همان روزها، قرار شد اعلامیهها را با هم به روستای مرادبیگ، یکی از روستاهای اطراف همدان، ببریم. در راه ماشینها را بازرسی میکردند. حاجی سریع اعلامیهها را به دکتر بابالحوائجی دادند. ایشان هم اعلامیهها را داخل قنداق دخترش گذاشتند و او را به مادرش دادند. ما را از ماشین پیاده و بازرسی کردند. ولی آن خانم را، چون نوزادی در آغوش داشت، پیاده نکردند. آن روز اعلامیهها به سلامت به مقصد رسید.
شبی میان تکفیریها
راوی: زهرا همدانی / پاییز 1392
سه روز قبل از عید، به اتفاق مادر و سارا و امین آقا (داماد خانواده)، رفتیم دمشق. بیست روز آنجا بودیم. آن زمان درگیریها بسیار شدید شده بود. پدر هم، به علت مشغلهٔ فراوان، کمتر به ما سر میزدند. محل سکونت ما یکی از منازل داخل شهر بود. از صبح زود یکی از روزهای پایانی تیرماه صدای درگیری و تیراندازی بهشدت زیاد شده بود. صدای انفجار خمپارهها در نزدیکی ما به گوش میرسید. مادر چند بار گفت کرکرههای فلزی پشت پنجرهها را پایین بکشیم تا احیاناً گلوله یا ترکشی داخل نیاید.
من و سارا خندیدیم و به مادر گفتیم: «مادر، شما جنگ را دیدهاید. خوب، ما هم میخواهیم جنگ را ببینیم.» و مرتب از این پنجره به آن پنجره سرک میکشیدیم. وقتی پدر تلفن کردند و گفتند: «وضعیت خیلی خطرناک است.»، ما تازه فهمیدیم در محاصرهٔ تکفیریهای مسلح هستیم. بنا بر توصیهٔ پدر، سریع همهٔ کرکرههای فلزی را پایین کشیدیم و چراغها را خاموش کردیم و چندین ساعت کف یکی از اتاقها دراز کشیدیم.
ما شبی خاص و پرخطر را پشت سر گذاشتیم. فردای آن روز، صبح زود، پدر و چند تن از دوستانشان خودشان را به ما رساندند و بلافاصله، بعد از جمع کردن مقداری وسایل، از آن خانه نقل مکان کردیم.
بعد از شهادت پدر، رانندهٔ ایشان گفت: «آن شب حاج آقا خیلی نگران شما بود. چند بار در تاریکی به نزدیکی محل اقامتتان آمد. حتی چند بار به طرف ماشین حاج آقا خمپاره شلیک شد.»
ماجرای عکس آخر
قاسم سلیمانی 15 مهرماه 1394
هرگز فراموش نمیکنم زمانی را که ایشان را دعوت کردم به ماموریت سوریه. به بعضی ها گفتیم بیایند و مسئولیت مستشاری سوریه را بپذیرند. ولی آنها شرط هایی برای این کار می گذاشتند که اجرا کردنش ممکن نبود. وقتی این ماموریت را به حاج حسین پیشنهاد کردیم، بدون هیچ عذری و بهانه ای با آغوش باز این ماموریت را پذیرفت. به ایشان گفتم: «آنجا مشکل پیدا می کنید و یار و یاوری ندارید. به طور کلی کارکردن در سوریه بسیار سخت است.» ولی ایشان همه سختی ها را به جان خرید و در سوریه اوضاع را مدیریت کرد، برنامه ریزی کرد و وضعیت را به نحو احسن به حد مطلوب رساند.
حاج حسین آدمی منطقی بود و هنگام کار اصلاً احساسات را در مسائل دخالت نمی داد، هرگز نشنیده بودم از من بخواهد برای شهادتش دعا کنم، در صورتی که بسیاری از بچه ها از من چنین دعایی می خواستند.
شب پنجشنبه، یک شب قبل از شهادت حاج حسین، ما با هم بودیم، حال و هوای حاجی آن شب با همیشه فرق می کرد، حاج حسین همیشگی نبود؛ به ما گفت: «بیایید کنار هم یک عکس یادگاری بگیریم. شاید این آخرین عکس باشد که با هم می گیریم.» با این حرف حاج حسین دلم فرو ریخت و با خودم گفتم: «همین روزهاست که برای حاجی اتفاقی بیفتد.» ولی فکرش را نمی کردم که اینقدر زود اتفاق بیفتد و ما ایشان را اینقدر زود از دست بدهیم.
ابراهیم حاتمیکیا
جمعه، هفدهم مهرماه 1394
صبح جمعه، وقتی خبر شهادت حاج حسین را از دوست عزیزم، حسین بهزاد، شنیدم بهت زده شدم و ناگاه به هم ریختم. در حقیقت، بغض کردم. تا آن روز آنطور نشده بودم؛ حتی وقتی خبر شهادت حاج ابراهیم همت را شنیدم که خاطرات زیادی با ایشان داشتم. من فقط چند بار به مدت کوتاه حاج حسین را دیده بودم ولی از شنیدن خبر شهادت ایشان بسیار ناراحت شدم.
باید کاری میکردم که از آن حالت خارج شوم. بغضم داشت میترکید. ناچار دست به قلم بردم و این جملات از عمق وجودم بر صفحه کاغذ جاری شد: خبر آمد که سردار حسین همدانی رفت. لحظهای که خبر به جانم نشست، بیش از آنکه به سردار فکر کنم، از جاماندگی خودم حالم گرفت. سردار که باید میرفت. سردار که در صراط رفتن بود و مگر جز این زیبنده سردار بود؟ این ماییم که در این هندسه حضور حصاری به قد عاداتمان به دور خویش کشیدهایم و سردار سربه دار این هندسه را بر هم زد و رفت. سردار سربهدار، حسین همدانی، آن سیمای سفیدکرده در آسیاب جهاد، سالهاست که میرفت و ما گمان کردیم که در کنارمان است. او بازمانده قافلهای بود که سالارش حاج احمد متوسلیان بود.
گمانم، اکنون سردار سلیمانی غصهدار است. گمانم، اکنون مرغان دشت جهاد هوایی شدهاند. ولی شما مرغان وحشی کجا و ما اهلیشدگان در قفس عادت کجا؟ آیا کسی صدای ما را میشنود؟ آیا امیدی برای ما هم هست؟!
به گزارش تسنیم، و این گونه بود که نام «حسین همدانی» بر تارک تاریخ مقاومت جاودانه شد. از آبادان تا حلب، ردپای این سردار بزرگ در تمامی جبهههای حق علیه باطل دیده میشود. کتاب «ساعت 16 به وقت حلب»، با ثبت لحظههایی صمیمی و انسانی، از آخرین وداع گرفته تا فریاد دلی یک هنرمند، نه تنها یاد او را زنده نگاه میدارد، که معیاری است برای شناخت «سرداران بیادعایی» که هندسه حضورشان، حصار عادات روزمره را در هم میشکند. همانگونه که حاتمیکیا در حسرت جاماندگی میپرسد: «آیا کسی صدای ما را میشنود؟ آیا امیدی برای ما هم هست؟!» این کتاب، پاسخی امیدبخش به این پرسش است و یادآوری میکند که راه سردار همدانی، با وجود چنین روایتهای ماندگاری، همواره گشوده است.
گزارش از مریم رحیمیان انور
انتهای پیام/