به گزارش خبرگزاری تسنیم از بیرجند، در میان تپههای شنی خراسان جنوبی، جایی که باد صدای خودش را دارد، محیطبان جوانی ایستاده است با چشمانی که بیشتر از هر دوربینی، حیات را دیدهاند. رضا سکندری، عاشق جان حیوانات و نگهبان خاموش زیستگاههای کویری، کسی است که از دل زندگی شهری کرج به سرزمین خاموش آهوها برگشته تا با طبیعت پیوندی دوباره ببندد.
او باور دارد، طبیعت اگرچه بیصدا فریاد میزند، اما هنوز میتوان نجاتش داد — به شرطی که خانوادهها از پشت دیوار بیتفاوتی بیرون بیایند و با زمین آشتی کنند.
ریشههایی که در خاکِ عشق جوانه زدند
برای رضا سکندری، حیاتوحش تنها موضوعِ کاری نیست؛ شیوهی نفس کشیدن است. او از روزهای کودکیاش در کرج یاد میکند که ساعتها پای تلویزیون، مستند حیوانات را تماشا میکرد و رؤیای زندگی میان صخرهها و رملهای کویر را در ذهنش میپروراند.
وی میگوید:از وقتی به یاد دارم، همیشه دلم دنبال حیوانات بود. وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم این علاقه میتواند تبدیل به رسالت شود، نه فقط احساس. آمدم بیرجند، چون حس کردم طبیعت اینجا مرا فرا میخواند.
سکندری حتی جغرافیای مهاجرتش را با عشق توصیف میکند؛ از کرج به فردوس، از فردوس به سرایان و از زندگی شهری به سکوتی که در آن صدای بال زدن یک کبک، معنای زندگی است.
او محیطبانی را «نوعی زیستن» مینامد: وقتی پا در بیابان میگذاری، خودت بخشی از آن میشوی. اگر عاشق نباشی، دوام نمیآوری.
حلقهی گمشدهای به نام آموزش؛ آغاز بحران از کودکی
به باور سکندری، ریشهی بسیاری از نابسامانیها در محیطزیست، نه کمبود بودجه، بلکه ضعف تربیت و آگاهی است. وی با بیان اینکه هرچقدر با مردم صحبت کنیم، میبینیم که خیلیها اساساً نمیدانند ارزش طبیعت چیست، ادامه میدهد: در کتابهای درسی چند صفحه محدود دربارهاش هست، اما مفهومش در عمل جا نیفتاده.
او بر نقش خانوادهها تأکید ویژهای دارد:اگر مادر و پدر آخر هفتهها فرزندشان را به پارک یا کویر نبرند، آن کودک طبیعت را فقط از پشت صفحه گوشی میشناسد. نتیجهاش نسلی است که از درخت، خاک و پرنده فاصله گرفته. این فاصله، همان نقطهی آغاز تخریب طبیعت است.
سکندری نمونهای ساده میآورد:بارها دیدهام کسی زبالهاش را وسط طبیعت رها میکند، انگار خانهی هیچ موجود زندهای را خراب نکرده. این دردناکترین نوع بیخیالی است.
قانون بیپناه؛ محیطبانان در خط مقدم بیسپر
محیطبانان، نخستین حلقهی دفاع از طبیعتاند، اما به گفتهی سکندری، در بسیاری موارد پشتوانهای ندارند وی خاطر نشان می کند: ما مستقیم با شکارچیها روبهرو میشویم. در لحظه باید تصمیم بگیریم بین جان خودمان، جان شکارچی و جان حیوان، اما چون قانون از ما حمایت کافی نمیکند، دستمان بسته است. او میگوید حتی امکانات اولیه مثل خودرو و تجهیزات ایمنی همیشه در دسترس نیست.
سکندری با بیان اینکه گاهی چند کیلومتر در بیابان پیاده میرویم تا منطقهی آسیبدیده را پایش کنیم. در دل شب تنها صدای باد و شغال است، یادآور می شود: نبود تجهیزات و پشتیبانی روانی، فشار زیادی ایجاد میکند، اما عشق به طبیعت ما را سرپا نگه میدارد.
شکار غیرمجاز؛ زخم بازِ طبیعت ایران
سکندری از شکار غیرمجاز با لحنی آمیخته به بغض سخن میگوید: مشکل ما این است که بازدارندگی قانونی وجود ندارد. شکارچی میداند اگر دستگیر شود، مجازاتش ناچیز است. گاهی ابزار آنها پیشرفتهتر از ماست.
اما در میان ناامیدیها، لحظات ناب امید هم هست: یکبار در غروب کویر سرایان، دیدم چند رأس آهو آرام از کنار جاده گذشتند. نور خورشید روی تنشان افتاده بود و همهچیز سکوت بود. همان لحظه فهمیدم که تمام سختیها ارزش دارد.در مقابل، صحنههای تلخ هم در خاطرش ماندهاند: دیدن حیوانی که با گلوله زخمی شده، درد عجیبی دارد. تا مدتها نمیتوانی آرام بگیری. انگار بخشی از خودت زخمی شده.
رسالت، نه شغل؛ معنای واقعی محیطبانی
سکندری محیطبانی را «راهی برای ماندن در حقیقت زندگی» میداند، نه حرفهای اداری. ما انتخاب کردهایم، چون میدانیم اگر ما نباشیم، طبیعت شکست میخورد. تحمل سختیها بخشی از وظیفهی ماست، اما امید همیشه در دل ما زنده است.
وی آینده را با نگاهی سرشار از عشق تصویر میکند: آرزو دارم بچهها در آینده محیط پاک و زیستگاهی سالم ببینند. آرزو دارم روزی خانوادهها کنار هم در دل طبیعت بنشینند، بیدغدغه، بیزباله، فقط با احترام.
پیام آخر؛ طبیعت منتظر آشتی است
این محیط بان هم استانی خاطر نشان میکند: طبیعت بیصدا نیست، فریاد میزند، اما ما گوش نمیدهیم. اگر قلبهایمان را باز کنیم، خواهیم شنید که زمین فقط آب و خاک نیست، مادر زندگی است. باید پیش از آنکه دیر شود، برگردیم کنارش.
انتهای پیام/257