اقبال لاهوری؛ خودی در برابر انسانِ منفعل

به گزارش خبرگزاری تسنیم، علامه اقبال لاهوری در آبان 1256 (نوامبر 1877) در سیالکوت چشم به جهان گشود؛ تحصیلاتش را در لاهور پی گرفت و سپس راهی کمبریج و مونیخ شد. رساله‌ی دکتری او با موضوع «سیر مابعدالطبیعه در ایران» در سال 1907 دفاع شد. اگرچه پس از بازگشت به وطن به کسوت وکالت درآمد، اما حوزه‌ی اثرگذاری واقعی‌اش در عرصه‌ی شعر، اندیشه‌ی دینی و حیات عمومی جریان یافت. اسرار خودی، رموز بی‌خودی، جاویدنامه و خطاباتِ جریان‌سازِ بازسازی اندیشه دینی در اسلام اجزای یک پازل ارگانیک‌اند. اقبال در فروردین 1317 (آوریل 1938) درگذشت؛ یعنی نزدیک به یک دهه پیش از آنکه پاکستان روی نقشه‌ی سیاست رسمیت یابد. به همین دلیل، تقلیل پروژه‌ی فکری او به ایدئولوژیِ یک دولتِ در راه، خطایی زمان‌پریشانه است؛ هرچند سخنرانی الله‌آباد (1930) نقطه‌ی عطفی در تحولات سیاسی شبه‌قاره بود.

همراه شدن با اقبال لاهوری معمولاً با دو دام همیشگی همراه است: یا او را به چند بیت پرشور فرو می‌کاهیم تا از او داروی مسکنی برای «اعتمادبه‌نفس» فردی بسازیم، یا همه‌ی دستگاه فکری‌اش را از زاویه‌ی تنگِ پیش‌تاریخِ تأسیس پاکستان می‌خوانیم. هیچ‌کدام از این دو تصویر، به‌تنهایی گویای حقیقت اقبال نیستند. او هم شاعر است، هم فیلسوف دین، هم منتقد ریشه‌های تاریخی رخوت در جهان اسلام، و هم متفکری که نسبت میان تجربه دینی، علم مدرن و زیست جمعی را به پرسش می‌کشد. پرسش کانونی او نسبتی مستطاب با روزگار ما دارد: آیا انسان مؤمن می‌تواند در جهانی مدام در حال دگرگونی، ایمان خود را حفظ کند بی‌آنکه از ساختن آینده دست بشوید؟ همین پرسش است که اندیشه‌ی او را از مباحث صرفاً تاریخ‌مصرف‌دار زنده‌تر نگه می‌دارد.

«خودی»؛ ورای فردگرایی بازارمحور

برای درک اقبال، پیش از هر چیز باید معنای «خودی» را از بارِ معناییِ عامیانه‌ی آن تفکیک کرد. خودی در قاموس او نه خودپسندی است و نه ادعای بی‌نیازی از جهان؛ نامی هم برای موفقیت‌های فردی در بازار سرمایه‌داری نیست. «خودی» ناظر به واقعیتِ «شخصِ کنشگر» است: موجودی که از حافظه، قصد و اراده بهره می‌برد، با مقاومت‌های جهان بیرون دست‌وپنجه نرم می‌کند و در کوره‌ی همین اصطکاک‌ها شکل می‌گیرد. اگر انسان صرفاً مجرای عبور نیروهای کور طبیعت، عادت و سنت‌های مسلط باشد، بار مسئولیت اخلاقی از روی دوشش برداشته می‌شود. اقبال در تحلیل نفس، تلقی ارسطویی-سینوی از نفس به‌عنوان جوهری ایستا و جدا از جریان زمان را به چالش می‌کشد. برای او، اصالت از آنِ «وحدت زنده‌ی تجربه و عمل» است:

پیکر هستی ز آثار خودی است / هرچه می‌بینی ز اسرار خودی است

از همین منظر است که در برابر شکل‌های فلج‌کننده‌ی «جبرگرایی تاریخی» می‌ایستد. انسانی که سرنوشت خود را از پیش رقم‌خورده بداند، ناتوانی‌اش را به پای فضیلت می‌گذارد و بی‌عملی را «توکل» نام می‌نهد. پرسش اقبال این است: دین در چنین بن‌بستی چگونه می‌تواند نیروی محرک باشد؟ پاسخ او البته دعوت به طغیان نیچه‌ای علیه هستی نیست؛ خودیِ مطلوب او در دلِ انضباط، مسئولیت‌پذیری و تنظیم نسبت انسان با مبدأ متعالی معنا می‌یابد؛ نه با نادیده‌گرفته‌شدن مرزها، بلکه با تقبل تعهدی فراتر از خواسته‌های آنی.

دیالکتیک فرد و جامعه؛ تنش «خودی» و «بی‌خودی»

با این حال، «خودی» نقطه‌ی پایانی مسیر نیست. وجودِ کتاب رموز بی‌خودی در کنار اسرار خودی گواه آن است که تکوین سوژه در خلأ اتفاق نمی‌افتد. زبان، سنت‌های تاریخی، شریعت و پیوندهای اجتماعی، بستر بروز توانمندی‌های فرد هستند. اگر خودی را به «منِ بریده از همه‌جا» تقلیل دهیم، شیرازه‌ی جامعه از هم می‌پاشد؛ و اگر فرد را چنان در هاضمه‌ی جماعت حل کنیم که عاملیت خود را از دست بدهد، اخلاق از میان می‌رود. هنر اقبال حرکت روی این لبه‌ی تیغ است: نه افتادن در دام فردگراییِ بی‌سرپناه، و نه تن دادن به توتالیتاریسم جمع‌گرایی که خلاقیت مؤمنانه را خفه کند.

این دغدغه در اثر سترگ او، بازسازی اندیشه دینی در اسلام، ابعادی روش‌مندتر به خود می‌گیرد. بازسازی نزد اقبال نه دست شستن از هسته‌ی وحیانی دین است و نه بند کردن اصطلاحات مدرن به تن گزاره‌های کهن. مسئله‌ی اصلی این است: آیا نظام‌های مفهومیِ ارث‌رسیده از گذشته، هنوز ظرفیت حمل بارهای سنگینِ معرفت انباشته‌ی بشر را دارند؟ او گذشته را نه موزه‌ای برای توقف، بلکه سرمایه‌ای برای «بازاندیشی» می‌داند؛ همان‌طور که خرد تجربی مدرن را هم داور مطلق و نهایی حقیقت نمی‌شناسد، بلکه به دنبال تلاقی انتقادی میان شهود دینی، عقل فلسفی و داده‌های تجربی است.

تجربه دینی و زمان زنده

تلقی اقبال از دین نیز با این نگاه گره خورده است؛ دین برای او مجموعه‌ی اصول مومیایی‌شده نیست، بلکه تجربه‌ای زنده و پیوندی درونی با امر مطلق است. البته او هرگز عاطفه‌گرایی خام را جایگزین استدلال نمی‌کند؛ باطن‌گرایی زمانی اعتبار دارد که در عرصه‌ی معرفت قابل تبیین باشد. او ایمان را در رویارویی با خرد انتقادی قرار نمی‌دهد.

در لایه‌ای ساختاری‌تر، رویکرد اقبال به «زمان» گره‌گشای بسیاری از بن‌بست‌هاست. او انسان را مسافری سرگردان روی خط تقویم نمی‌داند؛ زمان حقیقی با انتظار، انتخاب، نوآوری و گشودگی به روی آینده معنا می‌یابد. اگر آینده سناریویی از پیش‌نوشته‌شده باشد که ما در آن صرفاً نقش عروسک خیمه‌شب‌بازی را داریم، صحبت از ابتکار و اراده لغو خواهد بود. اقبال با شجاعت به قلبِ تعارض میان علم پیشین الهی و آزادی انسان می‌زند و به جای پاسخ‌های کلامیِ آرام‌بخش اما مسکن، راهی فلسفی می‌جوید.

اجتهاد؛ پویایی در بستر تاریخ

در فصل درخشان «اصل حرکت در ساختار اسلام»، این رویکرد فلسفی وارد عرصه‌ی فقه و حقوق می‌شود. اقبال «اجتهاد» را نه یک تکنیک خشکِ حوزوی، بلکه روح پویای انطباق با تحولات می‌داند. پافشاری بر اصول جاودان، به معنای فریز کردن اشکال تاریخیِ احکام نیست. کار اجتهاد، ایستادنِ دشوار در مرز باریکِ میان «ثبات اصول» و «سیلان مصادیق» است. او قرآن را نه کتابچه‌ای از مواد قانونی ثابت، بلکه منشوری برای جهت‌دهی به حیات عادلانه و رابطه‌ی انسان با هستی می‌داند.

برای جوامعی چون امروز ما که در طوفان تکنولوژی، بحران نهاد خانواده و دگرگونی زیست جمعی گرفتار آمده‌اند، بازخوانی اقبال یک ضرورت مبرم است. آیا می‌توان به افق قدسی وفادار ماند و هم‌زمان از چنگال قالب‌های منجمد تاریخی گریخت و جرات تصمیم‌های نو داشت؟ اقبال نسخه‌ی آماده برای همه‌ی جزئیات روزمره ندارد، اما جهت قطب‌نما را دقیق نشان می‌دهد.

آزمونی در برابر اکنونِ ما

شعر اقبال در این میان، تنها پیرایه‌ای ادبی نیست؛ آتشی درون است. خروج از انفعال، همان‌قدر که به استدلال محتاج است، به شور شاعرانه و تصویرآفرینی نیاز دارد. با این حال، نباید استعاره‌های او را جدا از پشتوانه‌ی استدلالی‌اش خواند. شعر او آزمایشگاه عواطف تاریخی‌اش و نثر فلسفی‌اش محک براهین اوست.

منصفانه باید پذیرفت که دستگاه فکری اقبال نیز خالی از پرسش‌های انتقادی نیست: آیا مدل کنشگری استوار او، توانسته پاسخگوی رنج‌های ناشی از ساختارهای ناعادلانه، فقر مزمن و استیصال‌های زیستی انسان امروز باشد؟ و آیا مرز میان «بازسازی اصیل» و «استحاله در مدرنیته» در اندیشه‌ی او با معیارهای روش‌شناختی کاملاً تفکیک شده است؟ این پرسش‌ها از اعتبار او نمی‌کاهند، بلکه زنده‌بودن میراث او را برای گفتگو گواهی می‌دهند.

اقبال برای انسانِ بحران‌زده‌ی امروز، فیلسوف پیوند «ایمان» و «اقدام» است. او از ما می‌خواهد گذشته را نه پناهگاهی برای فرار از حقارتِ اکنون، بلکه سکویی برای پرتاب به آینده قرار دهیم. آزمون نهایی میراث او این است: آیا نهادها و اندیشه‌ی دینی ما می‌توانند انسان‌هایی نقاد، مشارکت‌جو، مسئولیت‌پذیر و مولد بپرورند؟ تا وقتی این پرسش باز است، اقبال نه تصویری بر دیوار تاریخ، که هم‌کلامی جدی برای نوسازی مسئولانه‌ی ماست.

انتهای پیام/