روایت تماس سردارحاجیزاده با شهیدمحرابی ساعاتی پیش از جنگ 12 روزه
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
- 11 آبان 1405 - 11:59
خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی _ زهرا بختیاری: شنیدن و خواندن از آدمهایی که سالها در گمنامی زندگی کردند اما مثل یک اسطوره بودند، برای هر مخاطبی با هر نوع عقیدهای میتواند جالب توجه باشد. شهید غلامرضا محرابی معاون اطلاعات و امنیت ستاد کل نیروهای مسلح از جمله همین آدمهاست.
همسر شهید محرابی در بخش دوم صحبتهایش به روایت خاطراتش، از آخرین روزهای زندگی مشترک، شب حمله، دو روز بیخبری از شهادت همسرش و خاطراتی میگوید که از او به یادگار مانده است.
قسمت اول اینگفتگو چندی پیش منتشر شد که در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است:
* «روایتهایی از زندگی شخصی مرد امنیتی نیروهای مسلح/مسئولیت بدون تعطیلی!»
در ادامه مشروح دومینقسمت اینگفتگو را میخوانیم؛
* آخرین هدیهای که برایش خریدیم
21 خرداد، تولد همسرم بود. دخترم در حیاط خانه برای پدرش جشن تولد گرفته بود. همسرم کلاه تولدش را بر سر گذاشت؛ پر از شوق زندگی بود و با وجود خستگی زیاد و مشغله کاریای که حتی تا خانه هم همراهش میآمد، از چنین برنامههایی استقبال میکرد. آن روز حسابی با نوهها بازی کرد. من هم میخواستم برایش کادو بخرم، اما روز قبل از تولد کاری برایم پیش آمده بود و فرصت نکرده بودم.
همسرم چند روز پیش از تولدش، از مأموریت در سیستان و بلوچستان به خانه برگشته بود. در یکی از جلسات کاری، سردار پاکپور، فرمانده وقت نیروی زمینی سپاه پاسداران، به فرماندهان کتوشلوار هدیه داده بود که دو دست برای همسرم گذاشته بود.
همسرم به لباس پوشیدنش خیلی اهمیت میداد و همیشه شیک و مرتب بود. وقتی از مأموریت برگشت، یکی از کتوشلوارهایی را که هدیه گرفته بود، پوشیده بود. آنقدر به او میآمد که با ذوق دخترم را صدا زدم و گفتم: «بیا ببین بابا چقدر خوشتیپ شده!» بعد هم با خنده گفتم: «این هم کادوی تولد ما!» روز پنجشنبه به دخترم گفتم: «بیا برویم برای کتوشلوارهای بابا دو تا پیراهن بخریم که کادوی تولدش هم باشد.» دو پیراهن از برند مورد علاقهاش که دیگر به خاطر قیمتهای بالا سراغش نمیرفت؛ خریدیم.
در فروشگاه، یکی از فروشندهها با همکارش درباره اوضاع صحبت میکرد. میگفت: «شنیدی آمریکا همه نیروهایش را برده نزدیک خلیج فارس؟ فکر کنم میخواهد حمله کند.» من و مریم حرفهایشان را شنیدیم، اما چیزی نگفتیم و به خانه برگشتیم.
همسرم تهدیدها را لحظهبهلحظه دنبال میکرد و از جزئیات اوضاع باخبر بود، اما تا جایی که به یاد دارم، هیچوقت نگرانیهایش را در خانه بروز نمیداد و استرسش را به من منتقل نمیکرد. انگار همه دغدغههای کاریاش را پشت در خانه میگذاشت و پرانرژی و شاد وارد میشد. البته نمیتوانست جلوی تماسهای کاری را بگیرد؛ تماسهایی که در هر ساعت از شبانهروز با او گرفته میشدند.
از راست: سردار امین شریعتی-شهید علی هاشمی-شهید غلامرضا محرابی
شب که به خانه آمد، با ذوق هدیهها را به او دادیم. اما وقتی پیراهنها را دید، ناراحت شد و گفت: «آخه چرا توی این موقعیت رفتید خرید کردید؟» کمی بعد هم به حیاط رفت و به گل و گیاهانش آب داد؛ بعد از شام و بررسی اخبار به رختخواب رفت. راستش از واکنشش هم متعجب شدم و هم دلخور. او عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتن و سورپرایز کردن بود و خرید کردن را هم دوست داشت؛ برای همین، انتظار نداشتم از دیدن هدیهاش خوشحال نشود. آن شب دلیل ناراحتیاش را نمیدانستم. بعدها، پس از شهادتش، دوستان و همکارانی که همان روز همراهش بودند، از اتفاقهایی گفتند که میانشان گذشته بود و دلیل آن واکنش را برایم روشن کردند. از حرفهایشان فهمیدم که غلامرضا احتمال حمله را جدی میدانست و حتی شهادت خودش را هم دور از ذهن نمیدید؛ با این حال، چیزی از آنچه در انتظارش بود به ما نگفت. ما در خانه از آنچه در ذهنش میگذشت بیخبر بودیم؛ او اما انگار بار این نگرانی را هم مثل بسیاری از دغدغههای کاریاش، بهتنهایی به دوش میکشید.
* آن شب هم فکر میکردم برمیگردد
آن شب در پذیرایی نشسته بودم و درسهای ترجمه قرآن را میخواندم؛ مدتی بود یادگیری ترجمه قرآن را شروع کرده بودم و آن شب هم طبق معمول سرگرم مطالعه بودم. خوابم نمیآمد و هنوز بیدار بودم. حدود یک ربع به یک بامداد بود که صدای زنگ موبایل همسرم را شنیدم. کمی بعد از آن هم، خط تلفن خانه زنگ خورد؛ همان خطی که مخصوص تماسهای محل کارش بود؛ و مشغول صحبت شد. من هم از جایم بلند شدم و به اتاق رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده؛ که دیدم دارد آماده میشود. پرسیدم: «کجا میروی؟ چه شده؟» گفت: «میخواهم بروم سر کار. آقای حاجیزاده زنگ زده و برای مقابله با یک سری تحرکات می روم.»
از من پرسید: چیزی نیاز ندارم؟ و تشکر کردم و گفتم که:نه. چند دقیقه بعد همراه راننده از خانه رفتند. همهچیز مثل شبهای دیگر بود؛ یک تماس کاری، آماده شدن و رفتنی که بارها پیش از آن دیده بودم. هیچ چیز در ظاهر با شبهای دیگر فرقی نداشت. فکر میکردم مثل همیشه میرود و دوباره برمیگردد.
همسرم هیچوقت درباره احتمال وقوع جنگ با ما صحبت نکرده بود. اصلاً تصور نمیکردم آن شب آخرین باری باشد که او را میبینم. حدود ساعت 1.5 بامداد از خانه بیرون رفت و بعد از رفتنش خوابم برد. آن شب، مثل همیشه منتظر بازگشتش بودم؛ بیخبر از اینکه دیگر هرگز او را نخواهم دید.
* بیداری با صدای آژیر
حدود ساعت سه صبح، با صدای آژیر خطر از خواب پریدم. محوطهای که ما در آن زندگی میکردیم، جایی شبیه پناهگاه داشت. نیروهایی که آنجا بودند، زنگ خانه را زدند و گفتند سریع از خانه بیرون بیاییم. من اصلاً صدای بمباران را نشنیده بودم. با یک چادر گلدار، همراه دخترم از خانه بیرون آمدم. حالم آنقدر بد بود که در تمام زندگیام چنین حالی را تجربه نکرده بودم.
انگار چیزی در اعماق وجودم فرو میریخت و بندبند وجودم را از هم جدا میکرد. احساس میکردم چیزی سنگین به من برخورد کرده و دارد بخشی از وجودم را با خودش میبرد؛ چیزی که نمیدانستم چیست، اما سنگینیاش را با تمام وجودم حس میکردم. حال طبیعی نداشتم. حدود ساعت سه تا سهونیم صبح بود؛ همان ساعتی که غلامرضا به شهادت رسیده بود، اما من هنوز خبر نداشتم. نمیدانم در وجودم چه اتفاقی افتاده بود. فکر میکنم علاقهای که بین ما بود، به شکلی به من منتقل شده بود؛ انگار پیش از آنکه خبر رفتنش را بشنوم، دلم از رفتنش باخبر شده بود.
همسرم میدانست که من بدون او تاب زنده ماندن ندارم. عجیبتر اینکه سه، چهار ساعت بعد، آنقدر آرامش داشتم که انگار نه انگار جنگی شده است. هنوز از شهادتش خبر نداشتم، اما انگار چیزی در درونم، پیش از خودم، با رفتنش روبهرو شده بود. وقت نماز داشت میگذشت. برای اینکه نمازم قضا نشود، همراه بچهها به خانه برگشتم. بعد از نماز دوباره به پناهگاه رفتم، اما دیدم همه همسایهها رفتهاند. یکی از نیروهای حفاظت گفت: «تماس بگیرید، بیایند شما را ببرند.» بقیه هم رفته بودند. به راننده همسرم زنگ زدم. وقتی آمد، از او پرسیدم: «از حاجآقا خبر داری؟» گفت: «نه.» اما فکر میکنم خودش میدانست او شهید شده، بااینحال چیزی به ما نگفت.
«دیشب رفته سر کار»؛ هنوز منتظر بازگشتش بودم. اصلاً به ذهنم نمیرسید که ممکن است اتفاقی برای همسرم افتاده باشد. میدانستم پس از تماس آقای حاجیزاده از خانه بیرون رفته بود و خبر شهادت ایشان هم به گوشم رسیده بود، اما حتی با شنیدن این خبر، نمیتوانستم تصور کنم که ممکن است برای همسرم هم اتفاقی افتاده باشد.
در عملیاتهای قبلی هم بارها پیش میآمد که در محل کار یا مقر فرماندهی میماند و به خانه امن نمیرفت. برای همین، دلم میخواست فکر کنم که این بار هم جایی مشغول کار است و مثل همیشه، وقتی کارش تمام شود، به خانه برمیگردد.
با وجود تمام اتفاقاتی که افتاده بود، در ذهنم او هنوز همان مردی بود که شب قبل از خانه بیرون رفته بود تا به محل کارش برود. باورم نمیشد که این رفتن با تمام رفتنهای قبلی فرق داشته باشد؛ هنوز منتظر بودم مثل همیشه به خانه برگردد.
*دو روز بیخبری
تا دو روز بعد، کسی خبر شهادت همسرم را به ما نداد. هرچه میپرسیدیم پاسخ واضحی به ما نمیدادند. روز دوم، مسئول دفترش به خانه دخترم آمد؛ گفت همسرم تعدادی پرونده سری را برای بررسی به خانه آورده و از من خواست همراهش به خانه خودمان بروم تا پروندهها را بردارد. آنجا به بازگشت همسرم امیدوار شدم. با خودم گفتم حتماً حالش خوب است؛ اگر اتفاقی برایش افتاده بود، چرا مسئول دفترش برای بردن پروندهها آمده بود؟
با هم به خانه رفتیم. مسئول دفتر، اسلحههای شهید محرابی را هم از من گرفت و رفت، بیآنکه کلمهای درباره شهادتش به من بگوید. چند دقیقه بعد، یکی از دوستان دخترم با او تماس گرفت و تسلیت گفت. او خبر شهادت پدر دوستش را در رسانهها خوانده بود و ما هم از همین طریق از شهادتش باخبر شدیم. لحظه بسیار سختی بود؛ لحظهای که امیدم به بازگشت او جای خودش را به واقعیتی تلخ داد. از بچهها آزمایش دیانای گرفتند. دو هفته بعد، روز جمعهای که فردای آن تشییع جمعی شهدا بود، صبح، با ما تماس گرفتند و خبر دادند که پیکر حاجی شناسایی شده است. وقتی برای وداع رفتیم، گردنبند یادگاریاش را به پیکرش تبرک کردم و چند دقیقهای با او حرف زدم.
* از ابتدا میگفت: «من شهید میشوم»
از همان ابتدای زندگی مشترکمان، بارها از شهادت حرف زده بود. حتی گفته بود دوست دارد او را کنار برادر شهیدش در اهواز به خاک بسپارند. وقتی مخالفت میکردم که برای من سخت است، میگفت: «هر جا شما خواستید.» و در آخرین روز هم این را به همراهانش گفته بود. مدام میگفت: «من شهید میشوم.» آرزوی شهادت داشت و دوست نداشت در بستر از دنیا برود.
با این که گاهی از شهادت سخن میگفت، برای آینده هم برنامه داشت. در همهی زندگیش برنامه داشت و با شوق و انرژی آنها را پیگیری میکرد. آرزوی شهادت از او فردی پرکار و پرانرژی ساخته بود که حتی این روحیه را به اطرافیان و همکارانش منتقل میکرد؛ به گفتهی آنها جلسات جدی و سخت پنج ساعته هم کنار شهید محرابی جوری میگذشت که متوجه گذر زمان نمیشدند. دوست داشت پس از بازنشستگی در یک دفتر مطالعاتی به تحقیق و پژوهش بپردازد؛ کاری که به آن علاقه زیادی داشت. گاهی هم به من میگفت: «وقتی بازنشسته شوم، نمیگذارم دیگر دست به سیاه و سفید بزنی.» گاهی از این برنامههایش برای بعد از فراغت از کار میگفت فراغتی که انگار هردو میدانستیم از زندگی ما خیلی دور است.
* مردی نظامی با روحیهای آرام و عاشق موسیقی
او با اینکه یک نظامی بود، روحیهی بسیار لطیفی داشت. از نظامی بودن نظم را داشت ولی در هیچ کاری نسبت به من و بچهها سختگیر نبود. به ظاهرش اهمیت میداد و همیشه شیک و مرتب بود. همیشه عطر میزد و خوشبو بود. خرید کردن را دوست داشت و درهمراهی با من اگر فرصتی دست میداد نه تنها استقبال میکرد بلکه پیشقدم میشد. در خانه هم با ما همراهی میکرد وقتی میرسید خانه توقع پذیرایی نداشت خودش میآمد در آشپزخانه خوراکی برمیداشت هرچند که من هم سعی میکرد از او پذیرایی کنم اما اصلا انتظارش را نداشت. به خانوادهاش علاقه زیادی داشت؛ چه فامیل و چه بچهها با هر سلیقه و عقیده برایش محترم و عزیز بودند و سعی میکرد همیشه گرم و صمیمی برخورد کند.
جمعهها صبح، معمولاً وقتی از خواب بیدار میشد، موسیقی میگذاشت و صدایش را بلند میکرد. وقتی هم به مسافرت میرفتیم، در تمام مسیر موسیقی گوش میکرد. سعی میکرد موسیقیهای متنوعی برایمان بگذارید از موسیقی کلاسیک گرفته تا موسیقی های محلی ایران.
اگر بخواهم بگویم دائماً در حال عبادت و خواندن قرآن بود، نه، اینطور نبود؛ هم فرصت زیادی نداشت و هم مشغله کاریاش زیاد بود. اما معمولاً در مسیر خانه تا اداره و برعکس، قرآن گوش میداد؛ مجموعهای داشت که دوبلرها ترجمه قرآن را بسیار زیبا میخواندند. البته که حجم کارش آن قدر زیاد بود که در مسیر برگشت هم به بررسی اخبار میپرداخت یا برای لحظاتی کوتاه خوابش میبرد.
او به نوههایش هم علاقه فراوانی داشت. جمعهها اصرار داشت بچهها را حتما ببیند. گاهی دخترم میگفت: «بابا، استراحت کن؛ بچهها سر و صدا میکنند.» اما او میگفت: «نه، حتماً بیاورشان.» انگار فقط یک کار در این دنیا داشته باشد و آن بازی با بچهها بود. اصلا خسته نمیشد و با آنها کارهای مختلفی میکرد از توپبازی گرفته تا کاشت سبزی و صیفی جات. وسطش هم که بچهها خسته میشدند سریع میرفت سراغ ادامه کارهایش.
* پایبندی به باورهای دینی و دوری از حاشیهها
همسرم تلاش میکرد به باورهای دینیاش پایبند باشد. شاید فرصت زیادی برای تلاوت قرآن یا خواندن دعا نداشت، اما هر وقت در مطالعات دینیاش به نکتهای اخلاقی برمیخورد، آن را یادداشت میکرد و سعی میکرد در زندگیاش به آن عمل کند. برایش مهم بود که آموزههای دینی فقط در حرف نمانند و در رفتار و برخورد با دیگران هم دیده شوند.
مثلاً از مجالس غیبت دوری میکرد و دوست نداشت کسی از دیگران نزد او بدگویی کند. با همه صمیمی و بیتکلف بود و تفاوتی نمیکرد طرف مقابل چه جایگاه یا دیدگاهی داشته باشد. در کار هم برایش مهم بود که وظیفهاش را به بهترین شکل انجام دهد، نه اینکه کارها به نام او تمام شود یا دیگران بدانند چه کسی آنها را انجام داده است. همین رفتار باعث شده بود با وجود تفاوت دیدگاهها و گرایشهای همکاران و دوستانش، بتوانند بهراحتی در کنار او کار کنند.
همسرم رازنگهدار خوبی هم بود؛ ویژگیای که به نظرم برای کسی که در حوزه اطلاعات کار میکند، اهمیت زیادی دارد. در خانه هم سعی میکرد آرامش خودش را حفظ کند و به ما آرامش بدهد. با وجود اتفاقات ناگواری که در محیط کار و زندگی برایش پیش میآمد، در موقعیتهای حساس معمولاً آرامش خود را حفظ میکرد و پیش از تصمیمگیری، موضوع را از جنبههای مختلف میسنجید. حتی در شب آخر هم نخواست با خداحافظی یا رفتاری که آرامش خانه را به هم بزند، ما را نگران کند.
رازنگهداریاش فقط به محیط کار محدود نمیشد. با اینکه اطلاعات زیادی درباره افراد داشت، همیشه مراقب بود آبروی کسی به خطر نیفتد. اگر میدانست بیان مطلبی ممکن است به حیثیت کسی لطمه بزند، از بازگو کردن آن خودداری میکرد و حتی گاهی برای حفظ آبروی آن فرد، موضوع را انکار میکرد. در برخورد با مسائل هم سعی میکرد نگاه انسانی داشته باشد و فقط از یک زاویه به ماجرا نگاه نکند.
همیشه به ما یادآوری میکرد که جایگاه قدرت، جایگاه حساسی است و آدم نباید خودش را از خطا و اشتباه مصون بداند. معتقد بود هرچه مسئولیت انسان بیشتر باشد، باید بیشتر مراقب رفتار و تصمیمهایش باشد. خودش هم همینطور فکر میکرد و هیچوقت جایگاهش را دلیلی برای برتر دانستن خود نسبت به دیگران نمیدانست. امام خمینی(ره) هم جایگاه ویژهای در زندگی و باورهای همسرم داشت. با گذشت سالها، همچنان سخنان امام را که از تلویزیون پخش میشد با دقت دنبال میکرد و توجه فرزندانمان را هم به آنها جلب میکرد. برایش مهم بود باورها و ارزشهایی را که به آنها اعتقاد داشت، به فرزندانمان هم منتقل کند.
* تا آخر پای مسئولیتش ایستاد
غلامرضا همیشه از شهادت میگفت، اما وقتی اتفاق افتاد، باز هم پذیرفتنش آسان نبود. او تا آخر پای مسئولیتش ایستاد و حالا من ماندهام تا به یاری خدا، مسئولیت خودم را در قبال او، خانوادهمان و راهی که به آن باور داشت، خواهم داشت.
انتهای پیام/