جنگ تمدنها؛ نبرد امروز ، نبردِ «تثبیت انسان جدید» است
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 03 آبان 1405 - 09:55
به گزارش خبرگزاری تسنیم، حمیدرضا شببویی پژوهشگر حوزه مقاومت در گفتگوی اختصاصی در باب مؤلفهها و شاخصههای جنگ تمدنی و وجودی سخن گفت که مشروح آن در ادامه میآید.
در نبرد اخیر و در بازهی زمانی پس از جنگ 12 روزه و به تعبیری، جنگ تحمیلی دوم و نیز جنگ رمضان یا همان جنگ 40 روزه که از آن به عنوان جنگ تحمیلی سوم هم یاد میشود، ما با یک جنگ وجودی، تمدنی و هویتیِ تمامعیار مواجه بودهایم. خاطرم هست که امام و رهبر شهیدمان در دیدار با آقای نبیه بری، رئیس مجلس لبنان بر این نکته تأکید کردند که این جنگ برای هر دو طرف، یک جنگ وجودی و حیثیتی است. پرسش بنده از جنابعالی این است که این جنگ، با وجود آنکه آثار و تبعاتش همچنان ادامه دارد و ما در پهنه و بطن آن قرار داریم، واجد چه مؤلفهها و نشانههای مشخصی است و این که با نگاهی به جنگ های پیشین، چه نقاط اشتراک یا افتراقی با آنها در این زمینه قابل شناسایی است؟!
ممنونم. خدمت شما و مخاطبین فرهیختهی خبرگزاری تسنیم، ابتدائاً عرض سلام و ادب و احترام دارم و امیدوارم این مباحثی که مطرح می کنیم، مفید واقع شود. پیش از پاسخ به این سؤال شما لازم می دانم که برای رسیدن به آن موضوع اصلی، مقدمهای عرض کنم و آن هم این که؛ اولاً، همواره در مباحث فلسفه جنگ و فقه الجهاد این پرسش مطرح میشود که اصل را باید بر جنگ بگذاریم یا صلح؟ یعنی در حوزهی زیست بشری، اصل بر جنگ است یا صلح؟ اگر کسی بخواهد از منظر ثبوتی این موضوع را دنبال کند، پاسخ مثبت است؛ بلاشک اصل بر صلح است. اما هنگامی که تاریخ بشر را از منظر اثباتی رصد میکنیم، میبینیم که همواره اصل بر جنگ بوده است، به این معنا که روزی در تاریخ زیست بشر نبوده که جنگی در آن جریان نداشته باشد و این امر اتفاقاً ناشی از تضاد منافعی است که انسانها در زندگی با یکدیگر دارند.
اکنون اگر این مقدمه را بپذیریم، باید تبیین کنیم انسانهایی که وارد صحنه جنگ میشوند یا اراده جنگ میکنند، چه نوع جنگی و چه هدفی را دنبال مینمایند؟ به تعبیر بهتر، شناخت انسانی که وارد صحنه نبرد میشود بسیار حائز اهمیت است؛ کسی که تصمیم میگیرد، اراده میکند و مشخص میکند که چه ورقی از این جنگ رقم خواهد خورد و پس از آنچه تحولاتی رخ خواهد داد. در رابطه با همین جنگ رمضان که در سوال شما هم مطرح شد، برخی اینگونه فکر میکردند که احتمالاً این جنگ را- اگر بخواهیم متناظری برای آن پیدا کنیم یا شبیهسازی نماییم -شاید بتوان شبیه به جنگهای جهانی اول یا دوم دانست؛ آنهم به دلیل ابعاد جهانیاش. اما نکتهای که بعدها روشن شد، این بود که در پهنهی جنگهای جهانی اول و دوم، کنشگرانی که اراده جنگ داشتند، خودآگاهیِ تام نسبت به جهانی شدن جنگ نداشتند؛ در واقع آنها برای تثبیت قدرت و دستیابی به منافع سیاسی دست به جنگ میزدند و بعدها با رصد و تحلیل تحولات، متوجه ابعاد جهانی آن میشدند.
اما شرایط در ایرانِ پس از انقلاب اسلامی بسیار روشن است؛ از همان آغاز انقلاب، حرکت به سمت نبرد عظیمی آغاز شد که میخواست با قلهی یک تمدن درگیر شود. این مسئله بارها در تعابیر امام و رهبر شهیدمان نیز مطرح شده است. نکته حائز اهمیت این که ایشان از همان زمانی که بحث افول آمریکا را مطرح کردند، همزمان به دشمنشناسی پرداختند و تبیین نمودند که نباید دچار غفلت یا خوابآلودگی شویم. در همین رابطه شاید برای مخاطب این سوال پیش بیاید که بهراستی چرا تعابیر ایشان همواره جنبه تنبیهی داشت؟ زیرا به روشنی مشخص بود که ما به سمت یک نبرد عظیم در حرکت هستیم.از این رو، نمیتوان گفت ما صرفاً برای دستیابی به منافع دنیوی وارد نبردی شدهایم که اکنون دیگران بخواهند جهانی بودن یا نبودن آن را اثبات کنند.
برای ما کاملاً روشن است که این جریان، جهان را درگیر خود خواهد کرد. از همان ابتدای پیروزی انقلاب، تعبیر رهبر شهید این بود که پیام انقلاب اسلامی - چه بخواهند و چه نخواهند- جهان را متأثر کرده و گروههای زیادی را با خود درگیر ساخته است. در واقع این خودآگاهی نسبت به تأثیرگذاریِ جهانی پیام، نمیتواند متناظر با جنگهای جهانی سنتی باشد؛ بلکه این یک خروج از پارادایم است. شما حرف جدیدی را به صحنه آوردهاید و طبیعتاً کسانی که تمام پارادایمها و طراحیهای تمدنی خود را بر اساس الگوهای گذشته بنا کرده بودند، احساس خطر میکنند که این امر، هیمنه و هژمونی نظم آنها را در هم میشکند.
این مسئله برای آنها نگرانکننده و البته طبیعی است. به همین دلیل است که میبینیم به محض پیروزی انقلاب اسلامی، جنگی هشتساله به ما تحمیل شد. در همان دوران نیز رهبر شهید توضیح دادند که ما با آگاهی کامل وارد چنین نبردی میشدیم. اینگونه نبود که فضایی تصادفی برای ما شکل گرفته باشد؛ بلکه میدانستیم چنین رویدادی رخ خواهد داد و برای آن آمادگی داشتیم. خود این امر هم نشان میدهد که ایدئولوژیِ انقلاب اسلامی از ابتدا این تحولات را پیشبینی کرده بود و به تغییراتی که ایجاد میکرد، آگاهی داشت. به تعبیر بهتر، انقلاب اسلامی از همان ابتدا، ایده یک «نظم جدید» را برای جهان به همراه داشت.
در این بازهی زمانی، نظام اسلامی پیوسته گامهای راهبردی خود را برداشته است. حتی تأکید حضرت امام (ره) بر اینکه «آمریکا شیطان بزرگ است»، به وضوح نشان داد که نهایتاً با آمریکا درگیر خواهیم شد؛ چرا که هدف اصلی، استکبار آمریکاست. بر همین اساس، باید گامهای راهبردیِ لازم برای قدرتمند شدن برداشته میشد تا در آن نقطه، توان ایستادگی وجود داشته باشد. توجه داشته باشید که جنگ امروز، جنگ بر سر یک تکّه خاک نیست. خرمشهر را پس نگرفتیم که بگوییم جنگ با آزادی آن به اتمام میرسد؛ یا خلیج فارس تصرف نشده بود تا هدف ما صرفاً آزادسازی آن باشد.
نیروهای آمریکایی از پیش از این جنگ نیز در خلیج فارس حضور داشتند و اهدافشان مشخص بود، اما هیچگاه آن حضور موجب بروز چنین جنگی نشده بود. حتی شهادت فرماندهان و رهبر شهیدمان نیز نقطه تأسیس این جنگ نیست. این حوادث در دل جنگی جریان دارد که از پیش آغاز شده است؛ جنگی آغاز گشته و دشمن برای کسب پیروزی، رهبران ما را هدف قرار میدهد، چرا که آن امام عزیز، طراح و پرچمدار این ایده بزرگ بوده است.
می خواهم چه نکتهای را در اینجا عرض کنم این که باید دریابیم و متوجه باشیم که مسئله اصلی چیست؟ جنگ با چه رویدادی به پایان میرسد و چه چیزی پایان آن را رقم میزند؟ تعبیری که از رهبر شهید درباره «جنگ وجودی» از ایشان نقل کردید در دیدار با رئیس مجلس لبنان، ناظر بر همین حقیقت است. یعنی تمام حیثیت، ایده و هویتِ امروزین ما با تمام موجودیت طرف مقابل درگیر شده است.
دقیقتر عرض کنم باید بگویم: انسانِ انقلاب اسلامی در این نقطه در برابر تمامیتِ انسان غربی قرار گرفته است. در همین راستا توجه به این نکته مهم است که بدانیم اساساً آغاز جنگ 40 روزه، تقابل دو انسان بود؛ انسانی که از تمامی چارچوبهای غرب خارج شده و میخواهد آن را کنار بزند و این انسان، نمایندگیِ سخنِ تمامی انسانهایی را بر عهده دارد که امکان مبارزه مستقیم ندارند، اما حامل همین آرمان و پیام هستند.
این دو انسانی که شما به آن اشاره کردید، واجد چه مشخصات و مؤلفههایی هستند، بهخصوص انسانِ انقلاب اسلامی که الهام بخش تحولات کنونی در منطقه و جهان بوده است؟!
این انسان انقلاب اسلامی اراده کرده که از پارادایم موجود خارج شود. در جنگ 12 روزه نیز، اگر به سخنان رهبر شهید پس از نماز جمعه نصر رجوع کنیم متوجه میشویم که ایشان فرمودند اگرچه خدمات و مجاهدتهای مردم قابل تقدیر است، اما اتفاق اصلی، «ظهور اراده مردم» بود. این اراده بسیار تعیینکننده است. به فرموده حضرت امام(ره)، اراده از جوهره انسانیت است؛ به محض اینکه ارادهها نوسازی میشوند، افقها تفاوت یافته و تراز جدیدی ایجاد میشود که حاصل آن، تولد «انسان جدید» است.
این انسان جدید از عصر و حیات پیشین خود خارج شده و به دنبال حیات و نظمی نوین است. او دیگر نمیتواند با نظم کهنهای که پیشتر حیاتش را اداره میکرد، کنار بیاید. از طوفانالاقصی به بعد، ما این خروج از پارادایم را به شکلی کاملاً عینی مشاهده میکنیم. بسیاری از تحلیلگران در تحلیل طوفانالاقصی در مانده بودند که چگونه انسانی که در تمامی ابعاد تحت شدیدترین محاصرهها و رصدهای دقیق هوش مصنوعی قرار دارد- بهطوری که عبور یک مگس از حصارها بدون هشدار ممکن نبود -توانسته است از آن موانع عبور کند، وارد شهرکها شود، حدود 300 اسیر بگیرد، حجم عظیمی از اطلاعات را استخراج کند و در تونلهایی زیست نماید که تا به امروز بخش عمدهای از آنها کشف نشده است؟
این سؤال به طور جدی مطرح است که بهراستی او چگونه توانسته با وجود تمامی تجهیزات پیشرفته، انسان غربی را اینگونه تحقیر کند؟ این تحقیر برای تمام جهانیان جذاب بود؛ به گونهای که هنگام تبادل اسرا در پرونده حماس، دنیا دید که انسان جدیدی ظهور کرده است؛ انسانی فاقد امکانات کلان و ثروت، و گرفتار در محاصرهای محض. با این حال، او اراده کرده است در برابر یک قدرت بزرگ بایستد.
در تاریخ، نمونهای که میتواند به فهم این پدیده کمک کند، «جنگهای صلیبی» است. جنگهای صلیبی از اواخر قرن یازدهم تا اواخر قرن سیزدهم میلادی بهطول انجامید و 200 سال جنگ ادامه داشت. انسانهایی که میتوانند تابآوری 200 ساله در جنگ داشته باشند، انسانهای معمولی نیستند. انگیزه چنین جنگی نمیتواند صرفاً کسب منافع مادی باشد؛ زیرا منافع مادی به دلیل محدودیت و تکثرشان، بهسرعت دچار خستگی و فرسایش میشوند.
به همین دلیل بنده معتقدم که اگر جنگ ما بر سر نفت، خلیج فارس یا حتی محدود به قطعنامهای پیرامون تکهای زمین به نام اسرائیل بود، باید خیلی زود به پایان میرسید، اما چنین نیست. امروز از خاک غزه چه باقی مانده است؟ تمامی آن مناطق شخم زده شده و به بیابانی هموار تبدیل گشته است. اما مسئله بر سر یک «انسان» است. انسانهایی اراده کردهاند که نظم دیگری بر حاکمیت و زندگیشان سایه افکند؛ لذا این دیگر یک درگیریِ صرفاً زمینی نیست و ماهیتی مشابه جنگهای صلیبی دارد.
پیش از جنگهای صلیبی، جهان اسلام در اوج شکوفایی تمدنی خود قرار داشت که به تعبیر عربها «عصر طلایی» (العصر الذهبی) خوانده میشود. تمدن اسلامی از مرزهای چین و رود سند تا مرزهای فرانسه، آلمان، آندلس و شمال آفریقا گسترش یافته بود. در مقابل، هنگامی که اخبار این پیشرفتها به گوش مردم اروپا و بهویژه اروپای شرقی میرسید، آنها دچار احساس حقارت و تحقیر شدیدی میشدند.
پاسخ کلیسای کاتولیک به این تحقیر، ترویج تصویری مشوش، خرافی و هراسافکن از اسلام بود تا از این طریق مانع نفوذ آن شود. در منابع تاریخی آن دوران، زشتترین تعابیر و اتهامات علیه پیامبر اسلام (ص) مطرح میشد تا با ایجاد هیمنهای از تنفر، راهی برای مقابله با تمدن اسلامی بیابند. آغاز جنگهای صلیبی تلاشی برای تغییر این نظم بود و دو تمدن برای 200 سال با یکدیگر جنگیدند.
اما نکته مهم این بود که در بستر آن جنگها، انسان غربی هیچ دستاوردی کسب نکرد و دچار سرخوردگیِ عمیقی شد. با این حال، نکته جذاب اینجاست که مواجهه نیروهای مسلمان با ادبیات جهاد در بستر جنگهای صلیبی، به نقطهای تبدیل شد که مردم مسیحی غرب، تصویر جدیدی از اسلام دریافت کردند. طبعاً در بستر این تعاملات، شناخت آنها نیز اصلاح شد. تعبیر رهبر شهید این بود که وقتی اسلام با چنین چهرهای به آنان نزدیک شد، حتی انتظارات آنها از آرمانهای انسانیشان تغییر کرد؛ یعنی درک آنها از عدالت، استقلال و آزادی ارتقا یافت و فهمیدند آنچه اسلام از عدالت تبیین میکند، بسیار فراتر و جدیتر از مفاهیم محدود پیشین است.
فاصله زیادی تا وقوع رنسانس نمانده بود؛ آنان متوجه شدند آرمانهایی که به دنبالش بودند، در درون همان تعالیم اصیل یافت میشود. این پرسش بنیادین برای انسان اروپایی ایجاد شد که: «شما وعده داده بودید خدای مسیحیت حامی ماست و مسلمانان کافرند؛ پس چرا خدای شما ما را یاری نکرد و اینقدر ضعیف عمل نمود؟» این پرسش اساسی تا زمان وقوع رنسانس و قیام علیه کلیسا بیجواب ماند و در نهایت به ظهور پروتستانتیسم و تحولی ژرف در جهان غرب انجامید.
در جمعبندی این مبحث باید برآورد خود را چنین ارائه دهم که جنگ امروز ما، نبردِ «تثبیت انسان جدید» است. ما سخنی نو به جهان عرضه کرده و انسان جدیدی را معرفی مینمهایم. دوستان ما که در روزهای نخست جنگ رمضان در قطر حضور داشتند - با وجود اینکه قطر آماج حملات ما بود - روایت میکردند که مردم در مغازهها و تاکسیها، با وجود آگاهی از مواضع ایران، محصولات خود را با کمال خضوع و بدون دریافت هزینه به عنوان هدیه تقدیم میکردند. دلیل این امر آن است که آن انسان احساس میکند نظمی متفاوت و دعوتی نو برای زندگیاش پیشنهاد شده و در حال رهایی از نظم مسلط پیشین است.
از سوی دیگر خود این تحولات شواهدی آشکار دارد؛ از زمانی که امام و رهبر شهیدمان بحث «افول آمریکا» را مطرح نمود، نشانههای متعددی بر آن اقامه کرد. یکی از جالبترین شواهد افول آمریکا این است که روی آوردن این کشور به جنگهای ترکیبی و شناختی، خود معلول همین افول است. تا پیش از ظهور جنگهای شناختی، آمریکا با تکیه بر ثروت، دلار و سلاح، بهآسانی میتوانست هر انسانی را به تبعیت از منافع خود مجبور کند. اما امروز چرا ناچار است به ابزار اقناع و جنگ روانی متوسل شود؟ به این خاطر که انسانِ امروز بیدار شده و ارادهاش در سطحی قرار گرفته است که زورِ دلار و ابزار مادی دیگر پاسخگو نیست.
او تصمیم به خروج از سلطه گرفته و میخواهد از این پارادایم عبور کند؛ لذا نظام سلطه ناچار است وارد عرصه جنگ شناختی و ایجاد خطاهای محاسباتی شود تا فرد بدون احساس اجبار، به نتیجهای برسد که خواستِ آنان است. این خود نشانه بارز افول و خروج از پارادایم است. بنابراین، هدف این جنگ تغییر نظم موجود است و از ابتدا نیز چنین امری مشخص بوده است. انسانی که در این صحنه حضور دارد از تابآوری بالایی برخوردار است و این تقابل، کوتاهمدت نخواهد بود. هرچند ممکن است توقفها یا وقفههای بلندمدتی در دل آن رخ دهد، اما اگر بخواهیم قیاسی انجام دهیم، این نبرد از حیث مقیاس زمانی مشابه جنگهای صلیبی و در ابعادی بلندمدت است و نمیتوان انتظار داشت هیمنه نظام سلطه به این راحتی از تسلط بر انسانی که تصمیم به خروج گرفته است، دست بردارد.
بحث به نقطه خوبی رسید. برخی از تحلیلگران معتقدند که ما در حال حاضر به دنبال بازتعریف نقش و جایگاه خود در نظم نوین جهانی هستیم؛ فراتر از مباحث ژئوپلیتیک نظیر تسلط بر تنگه هرمز و مزیتهایی که در ضربه زدن به هژمونی آمریکا داریم. سؤال بنده این است که ناظر به این بازتعریفِ نقش در نظم نوین، چگونه میتوانیم از میراث و داشتههای تمدن اسلامی الهام بگیریم؟ چه نکاتی را میتوان برای جنگ امروز که به تعبیر شما همچنان ادامه دارد و ممکن است فرسایشی شود و افق زمانی مشخصی هم ندارد مورد توجه قرار داد و آنها را با نگاهی تمدنی تدبیر نمود؟!
برای پاسخ به این سوال اجازه دهید دوباره به همان بحث جنگهای صلیبی بازگردیم؛ این که چهشد تمدن اسلامی با وجود آن اوجِ شکوفایی و تابآوری 200 ساله، در نهایت دچار فرسایش شد؟ تاریخ گواهی میدهد که جهان اسلام در اوج اقتدار تمدنی خود، از داشتن «مرکزیت و رهبری واحد» که بتواند حکمرانی را بر پایه منطقی نوین راهبری کند، محروم بود. تلاشهای زیادی شد تا رهبری واحدی تراشیده شود، اما موفق نبود. دعواهای کلامی میان اشاعره و معتزلیان و مناقشات فقهی از همین نقطه آغاز شد؛ تمدن به اوج پیشرفت رسیده بود، اما در عرصه رهبریِ کلان دچار خلأ بود و نخبگان نمیتوانستند تصمیمسازانِ واحدی باشند. اما در دلِ اسلام، از روز نخست اصلیترین مؤلفه کارآمدی یعنی «ولایت» تعبیه شده بود. تفاوت جوهری جنگ رمضان با نبردهای پیشین در جهان اسلام، این است که توانست عنصر «ولایت» را به صحنه حکمرانی اضافه کند.
هنگامی که ولایت در جایگاه حکمرانی قرار میگیرد، نخستین کارآمدی خود را در قالب رهبریِ عینی و اقتدارآفرین نشان میدهد. حکمرانی دارای سر و فرماندهیِ متمرکزی میشود که همه میتوانند آن را به عنوان محور امامت و جلوداری بپذیرند. شما مشاهده کردید پس از شهادت رهبر فقید تا زمان انتخاب مجلس خبرگان و به تبع آن استقرار رهبر رشید و جدید، میزان اشتیاق و عطش مردم برای بیعت و دیدار ایشان تا چه حد افزایش یافت؛ بهطوری که آمارهای شبکههای اجتماعی نشان داد میزان بازنشدگی و فالوئرهای فعال در شب اول، چند برابر دوران پیشین بوده است.
نوع بیعت مردمی و جریانهایی که در این دوره شکل گرفت، در دورههای قبل سابقه نداشت. دلیلش هم این است که تودههای مردم با این حقیقت انس گرفته و متوجه احیای یک حقیقت تاریخی شدهاند. مراسم تشییع باشکوه در عراق را به خاطر بیاورید؛ دلیل آن خروش عظیم، بازیابیِ آن گمشده تاریخی بود. انسان مسلمان و شیعه، امام حسین (ع) را داشت، اما آنچه مانع خروج از اسارتِ غرب میشد، فقدان «ولیِ عادل و نائب برحق» بود.
با پیدایش این گوهر، امت فهمید که نباید آن را از دست بدهد. به اعتقاد من، «ولایت» مزیت نسبی ما نسبت به تمدن اسلامیِ گذشته است که توانستهایم آن را احیا کنیم. در دورههای پیشین شکوفایی تمدن اسلامی مانند قرنهای سوم و چهارم هجری که نهضت علمی از سمرقند آغاز شد، ریشه در حضور پربرکت امام رضا(ع) در آن خطه داشت. در تاریخنگاری غرب، شخصیتهایی چون هارونالرشید به عنوان نمادهای علمی معرفی میشوند، در حالی که پشت صحنه، نهضتی هدایتشده توسط ائمه معصومین (ع) جریان داشت.
همانگونه که رهبر شهید انقلاب در کتاب «انسان 250 ساله» تبیین میکنند، پس از ماجرای سقیفه، درست است که جریان خلافت از مسیر اصیل خود منحرف شد، اما ولایت در قامت یک «نهضت» به حیات خود ادامه داد و تشیع را حفظ کرد و تمدن اسلامی را به آن نقاط اوج رسانید. رکن اصلی تمدن اسلامی همین ولایت است؛ موضوعی که امروز موجب شده است بسیاری از اندیشمندان جهان اسلام، اختلافات کلامی و فقهی را کنار بگذارند و بر محور «کارآمدیِ نظام ولایی» توافق کنند.
این سوال به طور جدی در محافل اسلامی مطرح است که چه کسی توانست عزت را به جهان اسلام بازگرداند؟ پاسخ یک کلمه است؛ همین ساختار ولایت فقیه در ایران. شهید یحیی سنوار در آخرین مواضع خود صراحتاً گفت که ما یا پیروز میشویم و یا به سبک عاشورا عمل میکنیم؛ با اینکه او شیعه نبود، اما به این درک رسید که ولایت، الگوی تثبیتشدهی خروج از سلطه را ارائه میدهد و این مهمترین پارامتر تمدنی ماست.
با توجه به حوزه تخصصی و پژوهشهای شما در حوزه مقاومت و با عنایت به اینکه گفتید که مؤلفه ولایت، نقطه عطف ادبیات گفتمانی ماست - موضوعی که متأسفانه گاه در داخل کشور و توسط برخی نیروهای انقلابی کمتر مورد توجه قرار گرفته است - در شرایط جدیدی که رهبری نظام جمهوری اسلامی تداوم یافته و بیداری اسلامی و تحولات منطقه شتاب گرفته است، ما چگونه میتوانیم از ظرفیت مؤلفه «ولایت» برای تقویت راهبرد مقاومت بهرهبرداری لازم را داشته باشیم؟!
بر اساس پژوهشهای انجامشده، مهمترین پیشنهاد راهبردی ما پس از امتداد نظریههای بنیادی در صحنه مقاومت، این است که «همکاریهای راهبردی میان ارکان جبهه مقاومت» بیش از پیش تقویت شود؛ موضوعی که رهبر معظم انقلاب نیز در پیام نوروزی خویش بر آن تأکید فرمودند. دیگر زمان آن فرارسیده است که فراتر از همگراییهای صرفاً ایدئولوژیک، همکاریهای عملیاتی و راهبردی میان اجزای این جبهه شکل گیرد تا این نظم جدید حفظ شود.
این همکاری راهبردی نیازمند تحقق «وحدت ساحات» در حوزههای مختلف، بهویژه در حوزه نظامی و تشکیل فرماندهی واحد است. ما نام این الگو را «وحدت مقاومتی» گذاشتهایم. جبهه مقاومت باید از کلیشههای سنتی وحدت عبور کرده و معنایی نوین را جایگزین آن سازد. نظریه مقاومت مبتنی بر «صبر فعال» است؛ برخلاف برداشتهای انفعالی که استقامت را به معنای تحملِ صرفِ فشار میدانند، صبر فعال یعنی رفتن به سمت تولید قدرت و خنثیسازی راهبردهای دشمن. وحدت مقاومتی به معنای توافق همگان بر سر آیندهای مشترک و از میان برداشتن مانع اصلی یعنی استکبار جهانی است.
در این چارچوب، استقلال و عزت هیچیک از ملتها نفی نمیشود و همه بر اساس یک مبنای توحیدی و ماموریتی مشترک گام برمیدارند. پیشنهاد مشخص ما، تأسیس یک «نهاد بینالمللی مقاومت» است که بتواند تمامی این حوزهها را فرماندهی کرده و مدیریت راهبردی جبهه مقاومت را به شکلی کارآمدتر و واقعبینانهتر هدایت نماید.
به عنوان جمعبندی پایانی، اگر نکته ناگفتهای باقی مانده است، بفرمایید؛
بنده هم تشکر می کنم از شما و دعوتتان برای انجام این مصاحبه و به عنوان نکته پایانی عرض میکنم که ولایت دارای دو لایه «طولی» و «عرضی» است. لایه عرضی آن، همبستگی و توسعه ارادههای جمعیِ امت است. هر اندازه ارادهها به یکدیگر نزدیکتر شده و وحدت و انسجام مأموریتی میان ملتها تقویت شود، حرکت ولایت در لایه طولی سهلتر شده و از مهجوریت خارج میگردد. تأکید مستمر رهبران انقلاب بر حفظ وحدت، نه از منظر سیاسیِ محض، بلکه از منظری توحیدی، الهیاتی و تمدنی حائز اهمیت است. شکلگیری یک اراده ملی و یکپارچهساز در مواجهه با آمریکا امری حیاتی است و آسیب دیدن این زنجیره به ضرر کل مجموعه خواهد بود. هرچه این اراده تقویت شود، تابآوری افزایش یافته و پیروزی نهایی سریعتر محقق خواهد گردید.
انتهای پیام/