روایت مدرسه؛ از ذهن بیمرز کودک تا جهان قانونمند مدرسه
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 30 مهر 1405 - 08:21
به گزارش خبرگزاری تسنیم، کودک پیش از آنکه نخستین بار وارد مدرسه شود، جهانی را با خود حمل میکند که هنوز برای بسیاری از پرسشهایش پاسخ قطعی پیدا نکرده است. جهان کودک، جهان احتمالهاست، جهانی که در آن یک چوب میتواند اسب باشد، یک کارتن میتواند خانه شود، ابر میتواند هرشکلی داشته باشد و یک سؤال ساده درباره باران، ساعتها ذهن او را بهخود مشغول کند. کودک هنوز میان دانستن و ندانستن دیوار محکمی نکشیده استف و برای او ندانستن، نه یک ضعف، بلکه دعوتی برای کشف کردن است، وهمچنین هنوز کسی به او نگفته است که کدام سؤال مهمتراست و کدام پرسشرا باید کنار گذاشت.
ورود به مدرسه فقط ورود به ساختمانی با کلاس و نیمکت و تخته نیست. کودک در نخستین روزهای مدرسه وارد نظمی میشود که پیش از او ساخته شده و انتظار میرود خود را با آن هماهنگ کند. ساعت مشخص، زنگ مشخص، جای مشخص، زمان مشخص برای حرف زدن، زمان مشخص برای سکوت، پاسخ درست، پاسخ غلط و سرانجام عددی که قرار است میزان یادگیری را نشان دهد. بنابراین کودک از همان روزهای نخست با جهانی مواجه میشود که بسیاری از قواعد آن از پیش تعیین شده است.
این تغییر، بخشی طبیعی از رشد انسان است، چرا که هیچ جامعهای بدون نظم و قواعد مشترک نمیتواند دوام بیاورد. انسان برای زندگی در کنار دیگران باید یاد بگیرد که همه چیز مطابق میل او پیش نمیرود، بلکه باید نوبت را بشناسد، مسئولیت بپذیرد، قانون را بفهمد، حق دیگری را به رسمیت بشناسد و برای خواستههای خود حد و مرز قائل شود. از همین رو مدرسه یکی از نخستین مکانهایی است که کودک در آن، این واقعیت اجتماعی را به صورت روزمره تجربه میکند.
با این حال مسئله از جایی آغاز میشود که نظم، جای کنجکاوی را بگیرد. مدرسه قرار است ذهن کودک را منظم کند، و به او ابزار فهمیدن بدهد نه اینکه آن را خاموش کند و مجموعهای از پاسخهای آماده در اختیارش بگذارد. در نتیجه تفاوت این دو نگاه، شاید در ظاهر کوچک باشد، اما در آینده فکری یک انسان میتواند بسیار تعیینکننده باشد.
کودک پیش از مدرسه معمولاً شکست را به معنای شکست شخصیت خود نمیفهمد. اگر ساختن برج با مکعبها خراب شود، دوباره آن را میسازد، اگر نقاشیاش شبیه چیزی که بزرگسالان انتظار دارند نباشد، چندان نگران نیست، یا اگر جواب پرسشی را نداند، ندانستن برایش احساس شرمندگی ایجاد نمیکند، چرا که او هنوز ارزش خود را به نتیجه عملکردش گره نزده است.
اما مدرسه به تدریج مفهوم ارزیابی را وارد زندگی او میکند. نمره، تشویق، تذکر، مقایسه و رتبه، کم کم به بخشی از تجربه روزانه دانشآموز تبدیل میشوند. کودک متوجه میشود که برخی پاسخها درستتر از پاسخهای دیگر هستند و برخی عملکردها بیشتر مورد تأیید قرار میگیرند. از اینجا ممکن است اتفاقی ظریف در ذهن او رخ ده؛ اینکه به جای پرسیدن از خود که چه چیزی میتواند بیاموزد، از خود بپرسد که دیگران درباره عملکرد او چه قضاوتی خواهند کرد. این تغییر، اگر کنترل نشود، میتواند رابطه کودک با یادگیری را دگرگون کند. دانشآموزی که اشتباه را بخشی از فرآیند یادگیری نمیبیند، ممکن است از ترس اشتباه کردن کمتر سؤال بپرسد. سکوت برای او امنتر از پاسخ نادرست میشود، و دیگر دستش را بالا نمیبرد، نه به این دلیل که پرسشی ندارد، بلکه به این دلیل که از اشتباه کردن میترسد. در چنین شرایطی، مدرسه ناخواسته میتواند به جای پرورش جرئت فکری، احتیاط فکری را تقویت کند.
این در حالی است که بسیاری از پیشرفتهای بزرگ انسانی از جایی آغاز شدهاند که کسی حاضر شده درباره آنچه بدیهی به نظر میرسیده، سؤال کند. پرسش، پیش از آنکه راه رسیدن به پاسخ باشد، پذیرش این حقیقت است که آنچه میدانیم همه حقیقت نیست. جامعهای که پرسیدن را زنده نگه میدارد، امکان اصلاح و نو شدن را نیز زنده نگه میدارداز همین منظر، یکی از مهمترین وظایف مدرسه، تعیین نسبت کودک با ندانستن است. اگر دانشآموز تصور کند که ندانستن نشانه ضعف است، در آینده ممکن است از پرسیدن فاصله بگیرد. اگر بفهمد که ندانستن، آغاز شناخت است، میتواند با جهان پیچیدهتری روبهرو شود، بدون آنکه از ابهام بترسد.
کودک در سالهای نخست زندگی، یادگیری را از زندگی جدا نمیکند. بازی میکند و در همان بازی قواعد را کشف میکند. با دوست خود اختلاف پیدا میکند و در همان اختلاف، مذاکره را میآموزد. چیزی را خراب میکند و از نتیجه آن تجربه میگیرد. سؤال میپرسد و از پاسخ یک سؤال، سؤال دیگری میسازد. برای او زندگی و یادگیری دو اتفاق جداگانه نیستند.
مدرسه اما این دو را از یکدیگر جدا میکند یا دستکم این خطر را دارد که چنین کند. درس در یک ساعت مشخص اتفاق میافتد، بازی در ساعت دیگر، امتحان در زمان معین و استراحت انجام میشود. در زنگ مشخص این تقسیمبندی برای اداره یک نظام آموزشی ضروری است، اما اگر بیش از اندازه رسمی شود، کودک ممکن است تصور کند یادگیری فقط زمانی اتفاق میافتد که کتاب باز است و معلم در حال تدریس است.در حالی که بخش مهمی از یادگیری، دقیقاً در لحظاتی رخ میدهد که عنوان درس ندارند. همچنین گفتوگوی دو دانشآموز درباره یک اختلاف، تلاش برای حل یک مسئله، کمک کردن به همکلاسی، پذیرش شکست در یک مسابقه یا حتی تحمل نظر مخالف، همه تجربههای آموزشی هستند. مدرسهای که فقط محتوای کتاب را آموزش میدهد، بخش بزرگی از فرصت تربیتی خود را از دست میدهد.
کودک در مدرسه برای نخستین بار با جامعهای کوچک روبهرو میشود که اعضای آن را خودش انتخاب نکرده است. او دوستانش را به طور کامل انتخاب نمیکند، معلمش را انتخاب نمیکند و قوانین کلاس را نیز خودش ننوشته است. این تجربه، تمرینی جدی برای ورود به جامعه بزرگتر است؛،جامعهای که در آن نیز همه انسانها مطابق خواست فردی ما رفتار نمیکنند.
از همین جا، مدرسه میتواند معنای واقعی نظم را به کودک بیاموزد. نظم فقط سکوت کردن هنگام حضور معلم نیست. نظم واقعی زمانی شکل میگیرد که انسان بتواند آزادی خود را با حق دیگری هماهنگ کند. کودک باید بفهمد که رعایت قانون فقط به دلیل ترس از مجازات نیست، بلکه برای آن است که زندگی مشترک امکانپذیر شوداگر دانشآموز فقط اطاعت را بیاموزد، ممکن است در حضور ناظر منظم باشد و در نبود او، دلیل نظم را فراموش کند. اما اگر مسئولیت را بیاموزد، حتی زمانی که کسی او را نمیبیند نیز میتواند رفتار خود را مدیریت کند. این تفاوت، تفاوت میان انسان مطیع و انسان مسئول است.
مدرسه نخستین جایی است که کودک با مقایسه جدی روبهرو میشود. در کلاس دانشآموزی سریعتر میخواند، دیگری بهتر مینویسد، یکی در ریاضی موفقتر است و دیگری در ورزش توانایی بیشتری دارد. کودک به تدریج درمییابد که انسانها تواناییهای یکسانی ندارند. این کشف میتواند مقدمهای برای شناخت تفاوتهای انسانی باشد، اما اگر با مقایسه دائمی همراه شود، ممکن است به سنجش ارزش انسانها تبدیل شود.راز همین رو، مسئله این نیست که دانشآموز بداند در چه زمینهای قوی یا ضعیف است، چرا که شناخت تواناییها برای رشد ضروری است.همچنین این مسئله زمانی ایجاد میشود که کودک توانایی را با ارزش انسانی یکی بداند. اینکه دانشآموزی در یک درس ضعیفتر است، نباید به این معنا باشد که انسان کمارزشتری است. اگر این مرز در ذهن کودک از بین برود، مدرسه به جای آنکه اعتماد به نفس بسازد، میتواند اضطراب مقایسه ایجاد کند.
شاید به همین دلیل است که آنچه در مدرسه بر شخصیت کودک میگذرد، گاه از محتوای کتابهای درسی ماندگارتر است. ممکن است دانشآموز سالها بعد فرمولی را که در کلاس آموخته فراموش کند، اما جمله معلمی را که در لحظهای دشوار به او اعتماد کرده است، همچنان به خاطر داشته باشد. ممکن است جزئیات یک امتحان از حافظهاش پاک شود، اما تجربه تحقیر شدن یا جدی گرفته نشدن در ذهن او باقی بماند. بنابراین، مدرسه پیش از آنکه با حافظه کودک کار کند، با تصویر او از خودش کار میکند. کودک در آنجا به تدریج پاسخی برای یک پرسش پیدا میکند، اینکه من در این جهان چه کسی هستم و دیگران چگونه مرا میبینند. این پاسخ، فقط از کتاب و درس نمیآید. از نگاه معلم، رفتار همکلاسیها، شیوه ارزیابی و تجربه موفقیت و شکست نیز ساخته میشود.
اگر کودک احساس کند دیده میشود، امکان بیشتری دارد که خود را انسانی دارای توانایی و امکان رشد ببیند. اگر دائماً با خطاهایش تعریف شود، ممکن است به تدریج خودش را همان خطاها تصور کند. بنابراین مدرسه فقط محلی برای انتقال دانش نیست، بلکه یکی از مکانهای اصلی شکلگیری هویت اجتماعی انسان است. با این همه نباید مدرسه را مسئول حذف همه دشواریهای زندگی دانست. کودک باید با محدودیت، شکست و مسئولیت نیز آشنا شود، چرا که زندگی اجتماعی بدون پذیرش محدودیتها ممکن نیست.از این منظر، آزادی زمانی معنا پیدا میکند که انسان بتواند پیامد انتخابهای خود را نیز بپذیرد. وظیفه مدرسه این است که باید این واقعیت را آموزش دهد، اما نه با شکستن روحیه پرسشگری، بلکه با تبدیل آزادی به مسئولیت نظم است که اگر درست فهمیده شود، دشمن آزادی نیست. نظم میتواند به آزادی شکل بدهد، همانگونه که قواعد زبان به انسان اجازه میدهند اندیشه خود را دقیقتر بیان کند، قواعد زندگی اجتماعی نیز میتوانند امکان همکاری و اعتماد را فراهم کنند. مسئله این نیست که کودک بیقاعده باقی بماند، مسئله این است که بداند قواعد برای چه وجود دارند و چگونه میتوان آنها را در خدمت زندگی انسانی قرار داد.
شاید مدرسه زمانی به معنای واقعی کلمه مدرسه باشد که دانشآموز را نه برای پیدا کردن یک پاسخ نهایی، بلکه برای زندگی در جهانی آماده کند که بسیاری از پاسخهایش هنوز پیدا نشدهاند. همچنین جهان آینده با مسائلی روبهرو خواهد شد که کتابهای امروز نمیتوانند برای همه آنها پاسخ آماده داشته باشند. بنابراین مهمتر از حفظ پاسخها، توانایی ساختن پرسش، بررسی شواهد، شنیدن نظر دیگران، پذیرفتن خطا و اصلاح مسیر خواهد بود. کودک روز نخست مدرسه، ذهنی پر از پرسش دارد، اما سالها بعد، آنچه اهمیت دارد این نیست که چه تعداد از پاسخها را حفظ کرده است، بلکه این است که چند پرسش جدی هنوز در ذهنش زنده مانده است. بنابراین آموزش اگر فقط پاسخ تولید کند، ممکن است حافظه را پر کند، اما آموزش اگر پرسشگری را نیز حفظ کند، میتواند انسان بسازد.
آینده هر جامعه، پیش از آنکه در کارخانهها، ادارات و دانشگاهها شکل بگیرد، در ذهن کودکانی ساخته میشود که هر صبح وارد کلاس میشوند. آنها در همان سالهای نخست یاد میگیرند که جهان چگونه کار میکند، قانون چه معنایی دارد، دیگری تا کجا حق دارد، شکست چه نسبتی با ارزش انسان دارد و آیا پرسیدن، نشانه ضعف است یا آغاز فهمیدن است. شاید بزرگترین هنر مدرسه این باشد که میان دو نیاز ظاهراً متضاد تعادل برقرار کند، و کودک را با نظم جهان آشنا کند و در عین حال میل او را برای پرسیدن درباره همین جهان زنده نگه دارد، زیرا جامعهای که فقط اطاعت را آموزش دهد، نظم میسازد، اما جامعهای که مسئولیت و پرسشگری را نیز آموزش دهد، امکان ساختن نظمهای بهتر را در نسل بعدی باقی میگذارد. از همین رو، کودک باید از مدرسه با این احساس بیرون بیاید که جهان قانون دارد، اما قانون پایان اندیشیدن نیست، بلکه دانش ارزشمند است، اما دانستن پایان پرسش نیست، و اشتباه بخشی از مسیر است و تفاوت انسانها دلیل برتری یا فرودستی آنها نیست
در نهایت، شاید فاصله میان کودک روز اول مدرسه و انسان سالهای بعد، فقط فاصله میان ندانستن و دانستن نباشد، بلکه فاصله اصلی، میان نوع نگاه به جهان است. کودک ابتدا جهان را چیزی میبیند که باید کشف شود، و مدرسه به او میآموزد که جهان نظم دارد. از همین رو، هنر آموزش آن است که این دو نگاه را در برابر یکدیگر قرار ندهد، یعنی کودک باید نظم را بیاموزد، اما شوق کشف را از دست ندهد، باید پاسخها را بشناسد، اما از پرسیدن سؤالهای تازه نترسد، باید قانون را بفهمد اما بداند که فهمیدن، همیشه یک قدم جلوتر از اطاعت کردن است
بنابراین آن روز که کودک از مدرسه بیرون میآید و هنوز میتواند درباره جهان سؤال کند، مدرسه فقط یک دانشآموز تربیت نکرده استف بلکه انسانی را پرورش داده که میتواند در نظمی مشترک زندگی کند و در عین حال به بهتر شدن آن نظم بیندیشد. آینده جهان شاید از همین نقطه آغاز شود، از ذهن کودکی که هنوز جرئت دارد بپرسد. بنابراین، مدرسه جایی است که کودک برای نخستین بار با نسخهای کوچک از جهان روبهرو میشود.
یادداشت از: فاطمه علیشاهی؛ نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/