بُت‌سازی از ملاصدرا، به حذف اندیشه‌ی او می‌انجامد

به گزارش خبرگزاری تسنیم، بزرگداشت ملاصدرا، اگر صرفاً به یادآوری جایگاه تاریخی او، شمارش آثار یا تکرار مجموعه‌ای از اصطلاحات صدرایی محدود شود، با روح فلسفه او ناسازگار خواهد بود. ملاصدرا فیلسوفی نبود که از پیروان خود بخواهد دستگاه او را به‌صورت مجموعه‌ای بسته و نهایی حفظ کنند. اهمیت او در تاریخ فلسفه اسلامی دقیقاً از آن‌جا آغاز می‌شود که با میراث پیش از خود وارد گفت‌وگویی زنده، پرتنش و انتقادی شد.

در تاریخ اندیشه اسلامی، بسیاری از فیلسوفان، متکلمان و عارفان پیش از ملاصدرا درباره وجود، ماهیت، نفس، علم، خدا، جهان و معاد سخن گفته بودند. ابن‌سینا دستگاهی منسجم از فلسفه مشاء فراهم کرده بود؛ سهروردی با نقد هستی‌شناسی مشائی، حکمت اشراق را بر محور نور و شهود بنا نهاده بود؛ ابن‌عربی افق تازه‌ای در عرفان نظری گشوده بود؛ و متکلمان نیز با تکیه بر حدوث عالم، صفات الهی، قدرت، اراده و معاد، دستگاهی متفاوت از عقلانیت دینی عرضه کرده بودند. ملاصدرا در برابر این میراث عظیم، نه در موقعیت آغاز مطلق قرار داشت و نه صرفاً در مقام شارح و مدافع بود.

مسئله اصلی او این بود که چگونه می‌توان میان این منابع گوناگون نسبت برقرار کرد، بدون آن‌که تفاوت‌های بنیادی آن‌ها از میان برود. از همین‌رو، حکمت متعالیه را نمی‌توان صرفاً «تلفیق» فلسفه مشاء، حکمت اشراق، عرفان ابن‌عربی و کلام شیعی دانست. تلفیق، در معنای ساده، کنار هم نهادن عناصر متفاوت است؛ حال آن‌که کار ملاصدرا بیشتر به بازسازی ساختاری شباهت دارد. او مفاهیم پیشین را در دستگاهی تازه وارد کرد، جایگاه آن‌ها را تغییر داد، برخی را به مبنای نظریه‌ای دیگر تبدیل کرد و در مواردی، خوانش خود از یک متفکر را به بخشی از منطق دستگاه خویش بدل ساخت.

از این منظر، پرسش اساسی امروز چنین است: آیا می‌توان همان کاری را که ملاصدرا با میراث پیش از خود انجام داد، با خود او انجام داد؟ به بیان دیگر، آیا وفاداری به ملاصدرا به معنای تکرار اصطلاحات اوست یا به معنای بازسازی انتقادی پروژه او در نسبت با مسائل جدید؟

ملاصدرا؛ فیلسوفی انتقادی

در توصیف رایج، ملاصدرا فیلسوفی است که چهار جریان اصلی را در یک نظام گرد آورده است: مشاء، اشراق، عرفان و کلام. این توصیف از جهتی درست است، اما اگر در همین سطح باقی بماند، تفاوت میان «جمع منابع» و «تغییر مبنا» را نادیده می‌گیرد. ملاصدرا در بسیاری از آثار خود با مسائل و اصطلاحات سنت‌های پیشین درگیر می‌شود. این درگیری غالباً سه مرحله دارد:

1. بازسازی دیدگاه رقیب

2. استخراج پیامدهای آن دیدگاه؛

3. نقد آن بر پایه اصل یا دستگاهی بنیادی‌تر

بنابراین، روش ملاصدرا صرفاً نقل اقوال و داوری میان آن‌ها نیست. او می‌کوشد نشان دهد که هر نظریه، بر چه تلقی‌ای از وجود، علم، علیت، نفس یا خدا استوار است. از این‌رو، نقد او به ابن‌سینا یا سهروردی، بهره‌گیری از ظرفیت عرفان و نگرش نقادانه به متکلّمین در بسیاری از موارد، نقد یک گزاره منفرد نیست؛ بلکه نقد شبکه‌ای از مفاهیم است. ملاصدرا به تمام پرسش‌های مطروحه از سوی اندیشمندان پیش از خود، پاسخ‌های خاص خود را داده است اما خوانش معاصر باید آن‌ها را دوباره بگشاید. مهم نیست که ملاصدرا را فیلسوفی بدانیم که عرفان را عقلانی کرده یا عارفانه‌ترین فیلسوف مسلمان بدانیم؛ مسئله اساسی آن است که نسبت میان برهان، شهود و وحی در دستگاه او چگونه برقرار شده و آیا این نسبت می‌تواند در فضای معرفتی معاصر بدون بازسازی باقی بماند.

چرا امروز باید ملاصدرا را نقادانه خواند؟

خوانش انتقادی ملاصدرا به معنای انکار اهمیت او نیست؛ برعکس، هر اندیشه زنده‌ای باید بتواند در معرض پرسش قرار گیرد. اگر ملاصدرا فقط موضوع بزرگداشت باشد، به شخصیت تاریخی تبدیل می‌شود؛ اما اگر همچنان موضوع پرسش فلسفی باشد، می‌تواند در تولید اندیشه جدید نقش ایفا کند. نقد معاصر ملاصدرا را می‌توان در چند سطح دنبال کرد.

در لایه نقد مفهوم، باید مفاهیم اصلی حکمت متعالیه را از نو تحلیل کرد. آیا «وجود» در فلسفه ملاصدرا همان معنایی را دارد که در هستی‌شناسی‌های جدید از «بودن» مراد می‌شود؟ آیا «حرکت جوهری» را می‌توان بدون تغییر معنا به «فرایند» یا «شدن» ترجمه کرد؟ آیا «تشکیک» با مفهوم سلسله‌مراتب ارزش یا شدت وجود یکی است؟ ترجمه مفاهیم صدرایی به زبان فلسفه معاصر باید ترجمه‌ای انتقادی باشد، نه جایگزینی لفظی. اگر حرکت جوهری را بی‌درنگ با دیالکتیک هگل یکی بدانیم، تفاوت‌های بنیادین میان دو دستگاه فکری نادیده گرفته خواهد شد.

در لایه معرفت‌شناختی، بایست توجه داشت که در حکمت متعالیه، معرفت شهودی و علم حضوری جایگاه ممتازی دارد. این امر از یک سو امکان نقد معرفت صرفاً بازنمایانه و اطلاعات‌محور را فراهم می‌کند؛ اما از سوی دیگر، پرسش‌هایی درباره معیار اعتبار تجربه درونی پدید می‌آورد. برای مثال چگونه می‌توان میان تجربه حضوری معتبر، توهم شخصی، تفسیر فرهنگی و ادعای اقتدار معنوی تمایز گذاشت؟ آیا هر ادعای شهودی، به دلیل حضوری بودن، از نقد بیناذهنی مصون است؟ اگر چنین باشد، امکان گفت‌وگوی عمومی فلسفی تضعیف می‌شود. بنابراین، بازسازی معاصر علم حضوری نیازمند پیوند آن با معیارهای زبانی، اخلاقی و بیناذهنی است.

در سطوح فلسفه سیاسی نیز میتوان گفت که هرچند حکمت متعالیه دستگاهی کامل در فلسفه سیاسی به معنای جدید کلمه نیست اما در آثار ملاصدرا، عناصر مهمی درباره فضیلت، سعادت، کمال نفس، حکمت عملی و نسبت انسان با نظم الهی وجود دارد؛ اما نمی‌توان بدون واسطه از آن‌ها نظریه‌ای کامل درباره دولت مدرن، حقوق شهروندی، آزادی، عدالت نهادی یا جامعه مدنی استخراج کرد.

ازاین‌رو، هر گونه استفاده فلسفه سیاسی از ملاصدرا باید با احتیاط انجام شود. نمی‌توان یک گزاره هستی‌شناختی مانند تشکیک وجود را مستقیماً به نتیجه‌ای درباره ساختار حکومت تبدیل کرد. میان هستی‌شناسی و سیاست، مجموعه‌ای از واسطه‌ها وجود دارد: انسان‌شناسی، نظریه کنش، اخلاق، حقوق، نهادها و فهم قدرت.

آزمون معاصرت برای حکمت صدرایی

امکان گفت‌وگوی ملاصدرا با فلسفه غرب، یکی از مهم‌ترین میدان‌های پژوهش معاصر است. بااین‌حال، این گفت‌وگو زمانی معتبر است که از دو افراط پرهیز کند: نخست، ادعای بی‌دلیل تأثیر تاریخی ملاصدرا بر فیلسوفان غربی؛ دوم، تقلیل مفاهیم صدرایی به مفاهیم غربی. برای مثال کانت درباره کارکرد مفهوم وجود در منطق و نسبت آن با محمول سخن می‌گوید؛ ملاصدرا درباره واقعیت خارجی و اصالت تحقق. بنابراین، مقایسه دقیق باید نخست سطوح بحث را از یکدیگر جدا کند. پرسش مهم‌تر این است که آیا می‌توان نظریه صدرایی وجود را به‌گونه‌ای بازسازی کرد که هم تمایز میان وجود منطقی و وجود خارجی را حفظ کند و هم در گفت‌وگو با نقد کانتی قرار گیرد.

در میان پژوهشگران، علاقه به مقایسه ملاصدرا و هایدگر به دلیل محوریت مسئله هستی، نقد متافیزیک سنتی و توجه به زمان و نحوه بودن انسان وجود دارد. بااین‌حال، تفاوت بنیادی آن‌ها نباید نادیده گرفته شود. «وجود» در حکمت متعالیه، حقیقتی دارای مراتب، وابسته به واجب و مرتبط با مبدأ متعالی است؛ در حالی که مسئله هستی در فلسفه هایدگر در چارچوب نقد متافیزیک موجودشناختی و تحلیل گشودگی هستی طرح می‌شود. ازاین‌رو، شباهت در کاربرد واژگانی مانند وجود، زمان، نفس یا حقیقت، برای اثبات همسانی کافی نیست. بنابراین آزمون معاصرت نشان می‌دهد که معاصرت ملاصدرا با هایدگر نه در همانندی، بلکه در ظرفیت مشترک آن‌ها برای به پرسش کشیدن تلقی ایستا و ساده‌انگارانه از واقعیت است.

حال معاصرت چگونه ممکن است؟ معاصرت یک فیلسوف، امری خودکار نیست. صرف گذشت زمان یا امکان ترجمه آثار، فیلسوفی را معاصر نمی‌کند. برای آزمون معاصرت ملاصدرا می‌توان سه معیار پیشنهاد کرد.

  1.  توان تولید پرسش: اندیشه معاصر باید بتواند مسئله‌ای ایجاد کند، نه فقط پاسخی از پیش آماده ارائه دهد. ملاصدرا در صورتی برای فلسفه امروز اهمیت دارد که بتواند ما را به بازاندیشی درباره واقعیت، هویت، آگاهی، بدن، زمان، طبیعت و خدا وادار کند.
  2. قابلیت ترجمه مفهومی: مفاهیم صدرایی باید به زبان مسائل امروز ترجمه شوند، اما این ترجمه نباید به حذف تفاوت‌ها بینجامد. اصالت وجود، حرکت جوهری و علم حضوری باید در نسبت با فلسفه ذهن، فلسفه علم، هرمنوتیک و علوم انسانی بررسی شوند.
  3. توان پاسخ‌گویی انتقادی: معاصرت تنها در ظرفیت الهام‌بخشی خلاصه نمی‌شود. باید پرسید که آیا حکمت متعالیه می‌تواند درباره بحران محیط زیست، فناوری، ازخودبیگانگی، خشونت، نابرابری، بحران معنا و فروپاشی پیوندهای اجتماعی سخنی قابل دفاع داشته باشد.

این معیار سوم اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا ممکن است یک دستگاه فلسفی از نظر تاریخی باشکوه باشد، اما برای مسائل جدید به بازسازی جدی نیاز داشته باشد. ملاصدرا را نباید به پاسخ‌نامه‌ای برای همه مسائل معاصر تبدیل کرد. وظیفه ما استخراج بی‌واسطه «پاسخ» از آثار او نیست؛ وظیفه ما بازسازی امکان‌های نظری و اخلاقی اوست. این آزمون در تمام لایه‌هایی که علاقه‌مندان به امتداد سنت صدرایی در امتدادات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی، انسان‌شناسی و ... به دنبال آن هستند، باید قابلیت اجرا داشته باشد.

وفاداری از مسیر نقد

ملاصدرا در تاریخ فلسفه اسلامی نه به این دلیل ماندگار شد که همه میراث پیش از خود را پذیرفت یا دستگاهی کاملاً جدا از آن ساخت؛ بلکه به این دلیل ماندگار شد که توانست سنت‌های متفاوت را از خلال نقد و بازسازی در افق تازه‌ای قرار دهد. نسبت او با ابن‌سینا، سهروردی، ابن‌عربی و کلام، نسبت پیروی ساده یا ردّ کامل نیست. او از هر سنتی چیزی را گرفت، اما آن را درون منطق وجودشناختی خود دگرگون کرد.

نوآوری ملاصدرا در جمع‌کردن مطالب پراکنده خلاصه نمی‌شود. اهمیت او در تغییر مرکز ثقل فلسفه است: از ماهیت به وجود، از ایستایی به حرکت، از جوهر به فرایند، از معرفت بازنمایانه به حضور، و از جدایی دانش‌ها به گفت‌وگوی میان برهان، شهود و وحی. اما همین منطق ما را به ضرورت خوانش انتقادی خود ملاصدرا می‌رساند. اگر امروز او را فقط تکرار کنیم، در واقع با روش او بیگانه شده‌ایم. وفاداری به ملاصدرا نه در حفظ بی‌تغییر صورت‌بندی‌های تاریخی، بلکه در ادامه دادن حرکت انتقادی اوست.

معاصرت ملاصدرا نیز نباید با ادعای شباهت‌های صوری میان او و فیلسوفان غربی اثبات شود. ملاصدرا نه هایدگر، نه کانت و نه دلوز. است بااین‌حال، میان او و این فیلسوفان امکان گفت‌وگو وجود دارد؛ زیرا همه این گفت‌وگوها ما را به مسائل بنیادینی چون واقعیت، شدن، زمان، آگاهی، وحدت، کثرت، غایت و نسبت انسان با جهان بازمی‌گردانند.

از سوی دیگر، امتداد اجتماعی حکمت متعالیه نیز تنها زمانی معتبر است که با واسطه‌های استدلالی روشن صورت گیرد. نمی‌توان از اصالت وجود مستقیماً به یک نظام سیاسی، از تشکیک وجود مستقیماً به سلسله‌مراتب اجتماعی، یا از حرکت جوهری مستقیماً به نظریه‌ای درباره توسعه رسید. میان این مبانی و نتایج اجتماعی، باید از انسان‌شناسی، اخلاق، نظریه کنش، عدالت و نهادهای اجتماعی عبور کرد.

بنابراین، مسئله امروز ما نه این است که ثابت کنیم ملاصدرا از همه فیلسوفان جدید پیش‌تر بوده است و نه این‌که او را به زبان فلسفه غربی ترجمه کنیم. مسئله آن است که ببینیم کدام پرسش‌های او هنوز زنده‌اند، کدام پاسخ‌های او نیازمند بازسازی‌اند، و کدام عناصر دستگاه او می‌توانند در گفت‌وگو با جهان معاصر به تولید فلسفه‌ای تازه یاری رسانند.

اگر حکمت متعالیه در زمان ملاصدرا از دل خوانش انتقادی میراث پیشین پدید آمد، حکمت متعالیه معاصر نیز تنها از مسیر خوانش انتقادی ملاصدرا امکان ظهور خواهد داشت.

انتهای پیام/