روایت بازار لوازم خانگی تبریز؛ ویترین‌های روشن، خریدهای عقب‌افتاده

به گزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز، قدم‌زدن در راسته بازار مرکزی، سرای امین و خیابان جمهوری اسلامی تبریز این روزها روایتگر تصویری تلخ از رکودی بی‌سابقه است؛ بازاری که ویترین‌هایش زیر نور خیره‌کننده لامپ‌ها پر از رنگ و زرق‌وبرق است، اما هیاهوی کاسبان و خریداران جایش را به سکوتی کرکننده داده است.

این روزها چرخ اقتصاد در یکی از بزرگ‌ترین قطب‌های تجاری شمال‌غرب کشور با لرزش می‌چرخد و زنجیره توزیع لوازم‌خانگی میان منگنه تورم طاقت‌فرسا و ریزش شدید قدرت خرید خانوارها گرفتار شده است؛ وضعیتی که گویی تمام فعالان این صنف را به نظاره‌گرانی بی‌رمق تبدیل کرده است.

برای درک عمق این بحران و لمس واقعی آنچه زیر پوست بازارهای تبریز می‌گذرد، تصمیم گرفتیم به قلب بازار سر بزنیم؛ روایتی بی‌واسطه از زبان کاسبان خسته، خریداران دست‌خالی و زوج‌های جوانی که در پیچ‌وخم تهیه جهیزیه مانده‌اند.

حاج‌رضا و تسبیحی که در سکوت می‌چرخد

ساعت ده صبح است و سرای امین هنوز به‌تمامی باز نشده. جاروی یکی از مغازه‌ها روی سنگ‌های قدیمی سرا می‌چرخد و صدایش در دهلیز خالی می‌پیچد. حاج‌رضا، کاسب هفتادساله‌ای که چهل سال است در همین حجره کوچک، پشت شیشه ویترینش ایستاده و به خیابان خیره شده است. تسبیحی کهنه در دستش می‌چرخد؛ آرام، اما نه با آسایش، که با عادتِ نگرانی.

از او می‌پرسیم حال بازار چطور است؛ خنده‌ای می‌کند که انتهایش بغض است: حال بازار؟ بازار یعنی من. حال من، حال این هفتاد مغازه این دور و بر. خدا شاهد است از ابتدای پاییز، تعداد فاکتورهایی که صادر کرده‌ام به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسد. مردم می‌آیند، قیمت می‌پرسند، آهی می‌کشند و می‌روند.

می‌گوید که خیلی‌ها دیگر حتی زحمت پرسیدن را هم به خودشان نمی‌دهند؛ همان نگاه اول به برچسب قیمت کافی است تا پاشان را به سمت در بکشند. «کارخانه‌ها قیمت‌ها را بالا برده‌اند، کرایه مغازه و هزینه‌ها سرسام‌آور است، اما خریدار قدرت خرید ندارد. انبارها پر از کالاست، اما جیب مردم خالی است!»

حاج‌رضا یاد سال‌ها پیش می‌افتد؛ سال‌هایی که در همین روزهای نزدیک به زمستان، مغازه‌اش آن‌قدر شلوغ بود که جا برای مشتری نمی‌شد یافت و تا آخر شب کارتابل کار می‌کرد. آن روزها هر یخچالی که از مغازه بیرون می‌رفت، خبر از خانه‌ای تازه و زندگی‌ای نو می‌داد؛ حالا همان یخچال‌ها، خاک می‌خورند. می‌گوید دو تا از شاگردان قدیمی‌اش مغازه را بسته‌اند و رفته‌اند سراغ کارهای دیگر و خودش هم اگر چهل سال خاطره و رفاقت نبود، شاید او هم جاده را پیش می‌گرفت.

سرش را به سمت قفسه‌های پر می‌چرخاند و با اشاره‌ دست، انبارش را نشانمان می‌دهد؛ انباری که در آن جعبه‌های سالم و پلمب، پشت سر هم چیده شده‌اند و گردی که رویشان نشسته، تاریخ ماندنشان را لو می‌دهد. می‌گوید سرمایه‌اش همگی همین جاست؛ پولی که روی کالا خوابیده و نه سودی می‌دهد و نه برگشتنی است: «این جعبه‌ها را با پول تازه خریدم؛ حالا اگر بخواهم بفروشم و قیمت را نازل کنم، ضرر می‌کنم و اگر گران نگه دارم، کسی نمی‌خرد. حسابش دست خودتان.» می‌گوید این معمای بی‌جواب، حالا دغدغه‌ی مشترک همه‌ی هم‌صنفی‌هایش شده است؛ معمای کسی که نه می‌تواند بفروشد و نه می‌تواند نفروشد.

از تأثیر تورم بر رفتار مردم هم می‌پرسیم؛ مکثی می‌کند و مثالی می‌زند که تمام عمق ماجرا را توضیح می‌دهد: قبلاً مشتری می‌آمد و بین دو برند مقایسه می‌کرد؛ حالا می‌آید و بین خریدن و نخریدن مقایسه می‌کند. مقایسه‌اش هم همیشه به ضرر ما تمام می‌شود. می‌گوید حتی نحوه‌ی پرسیدن قیمت‌ها هم عوض شده؛ آن روزها مردم با اشتیاق می‌پرسیدند، حالا با ترس؛ ترس از شنیدن عددی که بدانند نمی‌رسند.

خداحافظی‌مان با او، با جمله‌ای کوتاه تمام می‌شود؛ جمله‌ای که تا آخرین لحظه گزارش، در گوشمان می‌ماند: کاسب اگر یک ماه مشتری نبیند، زبانش می‌بندد؛ اگر یک سال مشتری نبیند، نانش. حالا حساب کنید ما چند ماه است…

علی و مریم؛ جهیزیه‌ای که رویای محال شد

کمی جلوتر در خیابان جمهوری، در مغازه‌ای که یخچال‌هایش مثل برج‌های مهربان اما دست‌نیافتنی ردیف شده‌اند، زوج جوانی را می‌بینیم که جلوی یک لباسشویی معطل مانده‌اند. علی و مریم نامشان است؛ سه ماه است که عقد کرده‌اند و برای خرید جهیزیه به بازار آمده‌اند، هر بار با فهرستی بلندتر و کیفی خالی‌تر.

علی دست‌هایش را در جیبش فرو برده و با لبخندی تلخ می‌گوید: سه ماه است دنبال خرید حداقل لوازم زندگی هستیم. با این وام‌های ازدواج قطره‌چکانی، حتی نمی‌توانیم یک یخچال و لباسشویی استاندارد ایرانی بخریم. هر روز که به بازار می‌آیم، قیمت‌ها بالاتر رفته؛ انگار تشکیل زندگی مشترک در این شرایط به یک رویای محال تبدیل شده است.

مریم، که ساکت‌تر است، حرفِ آخر را با دفترچه‌ی کوچکی می‌گوید که از کیفش بیرون می‌آورد؛ دفترچه‌ای که قیمت‌ها در آن ثبت شده‌اند: این قیمت ماه پیش است، این هم امروزش. هفتصد هزار تومان تفاوت برای همین یک لباسشویی. حقوق علی هم همین‌قدر یک بار در سال بالا می‌رود. حساب کنید ما چقدر عقب می‌مانیم.

می‌گویند این سومین یا چهارمین بار است که به همین مغازه آمده‌اند؛ فروشنده گاهی سوت می‌کشد و جوک می‌گوید و گاهی از آن‌ها پنهان قیمت‌ها را با خودش بالا و پایین می‌کند، اما نتیجه همیشه یکی است: خریدی در کار نیست و فهرست جهیزیه، هر بار کوتاه‌تر از قبل می‌شود. علی می‌گوید هر بار با نیتی مشخص به بازار می‌آیند: یک بار برای یخچال، بار دیگر برای لباسشویی؛ اما قیمت‌ها تا روز بعد هم ثبات ندارند و همان پولی که کنار گذاشته‌اند، دیگر کافی نیست.

مریم، دفترچه را ورق می‌زند و چند خط خط‌خورده نشانمان می‌دهد. می‌گوید در خانه‌ی پدری، برای خرید وسیله‌ها با مادرش مشورت می‌کند و هر بار نام کالایی را که از فهرست حذف کرده، با مداد خط می‌زند تا اگر اوضاع بهتر شد، دوباره اضافه‌اش کند ثبت. به قول او «این دفترچه دیگر فهرست خرید نیست، دفترچه‌ی حذف‌هاست.» در آن، نام چند وسیله‌ی ضروری هم دیده می‌شود؛ چیزهایی که برای هر خانه‌ای لازم‌اند اما برای این زوج، فعلاً در حد آرزو مانده‌اند.

از مریم می‌پرسیم اگر پول کافی داشتند، چه چیزی را پیش از همه می‌خریدند. جوابش بی‌درنگ است: یخچال. برای جهیزیه نیست؛ برای زندگی است. نمی‌خواهیم وسیله‌ی لوکس بخریم، فقط یک یخچال معمولی که مواد غذایی را نگه دارد. 

علی اضافه می‌کند که ترجیح می‌دهد کالای ایرانی بخرد، هم به‌خاطر قیمت مناسب‌تر و هم برای پشتیبانی از تولید داخل، اما همین انتخاب هم به معنای خرید آسان نیست؛ برای او، تفاوت میان کالای ایرانی و خارجی دیگر مهم‌ترین پرسش نیست، چون اصلِ خرید همچنان به پولی وابسته است که در اختیارشان نیست.

مریم می‌گوید حتی خوابشان هم حساب‌کتاب است؛ شب‌ها کنار هم می‌نشینند و روی کاغذ، فهرست را از بالا به پایین خط می‌زنند: جاروبرقی حذف، ماشین ظرفشویی حذف، تلویزیون حذف؛ و حالا رسیدند به جایی که بحث سر همین لباسشویی و یخچال است؛ حداقل‌های حداقل. می‌گوید مادرش تعریف می‌کند که جهیزیه‌ی او را با یک باری اتاق و کامیون برده‌اند به خانه‌ی بخت؛ «ما اگر همین دو تا را بخریم، ورمی‌کنیم و ببریمش با اتوبوس شهری.»

علی در حالی که ما را بدرقه می‌کند، جمله‌ای می‌گوید که مثل تیتر، تمام بحران بازار را در یک قاب جمع می‌کند: ما قرار بود با یخچال و جاروبرقی شروع کنیم؛ حالا با همان قدیم‌ها هم شروع می‌کنیم، فقط می‌خواهیم هر چه سریع‌تر شروع کنیم. از مغازه که بیرون می‌آییم، فروشنده‌ی جوان مغازه، که در تمام این مدت گوشه‌ای ایستاده بود و سکوت را تماشا می‌کرد، با کمی تأخر حرفش را می‌زند: من این صحنه را هر روز می‌بینم؛ ده زوج می‌آیند و یکی‌شان خرید می‌کند. من به‌جای فروشنده، دیگر حسابدار ناامیدی مردمم.

صمد آقا و چک‌های برگشتی

در مغازه‌ای دیگر، صمد آقا، فروشنده لوازم آشپزخانه، پشت میزش نشسته و مشغول ورق زدن دفاتر چک است؛ ورق‌هایی که با هر برگشتی، رنگ رخسارش کمی پریده‌تر می‌شود. سال‌هاست که در این راسته کاسبی می‌کند و می‌گوید هرگز چنین روزهایی را به یاد ندارد. از چک‌های برگشتی و خواب سرمایه گلایه می‌کند و به تسنیم می‌افزاید: ما نه تنها سودی نمی‌کنیم، بلکه داریم هزینه‌های جاری مغازه را از سرمایه پس‌انداز سال‌های قبل پرداخت می‌کنیم. تولیدکننده می‌گوید مواد اولیه گران شده، توزیع‌کننده مانده با انبار پر، و مشتری هم که کلاً از چرخه خرید خارج شده است. ادامه این روند یعنی تعطیلی کامل کاسبی‌های خرد در تبریز.

از او می‌پرسیم چرا کالا را با حاشیه سود کمتر می‌فروشد تا دست‌کم بخشی از جریان نقدی مغازه برقرار بماند؛ سر تکان می‌دهد و توضیح می‌دهد که حتی با تخفیف‌های واقعی هم خریداری در کار نیست؛ چون مسئله مردم قیمت‌گذاری مغازه‌ها نیست، مسئله‌شان جیب خالی است. می‌گوید هر بار که برای تأمین جنس به بازار تهران تلفن می‌زند، با قیمت‌های تازه‌تری روبه‌رو می‌شود؛ قیمتی که پیش از آنکه به ویترین مغازه‌اش برسد، چند بار دیگر تغییر کرده و خریدار را از همین مسیر فراری داده است.

صمد آقا، که خودش روزگاری همین زنجیره توزیع را از تولید تا مصرف راه می‌برده، توقع را از تولیدکننده و سیاست‌گذار باز می‌گوید: قیمت کالا هر روز بالا می‌رود اما حقوق و دستمزد همان است؛ حالا شما بگویید مردم از کجا بیاورند؟ بازار را نباید فقط با چشم فروشنده دید؛ اگر خریدار نرود، فروشنده هم نمی‌ماند و بعد از او هم کارگر کارخانه بیکار می‌شود. این زنجیره است؛ حلقه‌ای که بشکند، همه می‌ریزند.

راسته‌های خلوت؛ تصویری از روزمرگی بازار

بعدازظهر که می‌شود، رفت‌وآمدهای خیابان جمهوری کمی بیشتر می‌شود، اما این رفت‌وآمدها بیشتر در ترافیک و بین مغازه‌های بانکی و طلاست تا لوازم‌خانگی. در سرای امین، جوانی با چرخ دستی بار یک مغازه را برای دیگری می‌برد و میان راه می‌گوید که کارش هم کمر شده؛ چون نقل‌وانتقالی در کار نیست و مغازه‌داری که کالایش نمی‌فروشد، انبارداری هم لازم ندارد.

در مسیر، با چند مغازه‌دار دیگر هم گپ‌وگفت‌مان دردستور می‌شود؛ همه از یک چیز حرف می‌زنند: نبود مشتری و تورم خواب سرمایه. یکی می‌گوید کرایه‌اش را سه ماه است سرنشانده و مالک مغازه هم با خنده به او می‌گوید در شش ماهه کالای من را نفروختی، طلبکار کدامیم؟؛ دیگری می‌گوید به‌جای استخدام، خودش و پسرش همه کارهای مغازه را انجام می‌دهند تا هزینه‌ای اضافه ندهند و دیگری از فروش لوازم صوتی و تصویری می‌گوید که این روزها فقط با خرید اقساطی با چک و سفته جواب می‌دهد، اما همان هم به‌خاطر نگرانی از برگشت چک، روزبه‌روز کمتر می‌شود.

در یکی از مغازه‌های میانی راسته، زنی میانسال را می‌بینیم که با عجله وارد شده، جاروبرقی حیاط مغازه را نگاه می‌کند و می‌پرسد قیمتش را؛ فروشنده عددی می‌گوید و زن، بی‌آنکه چانه‌ای کند، فقط سر تکان می‌دهد و بیرون می‌رود. فروشنده که نامش را نمی‌خواهیم بنویسیم، با آهی می‌گوید: دیدید؟ نه چانه زد، نه گفت گران است، فقط رفت. یعنی نه انتخابی داشت و نه امیدی. این‌ها مشتری‌های ما هستند؛ مشتری‌هایی که فقط می‌آیند تا مطمئن شوند هنوز نمی‌توانند بخرند.

تفاوت میان دیدن کالا و توان خریدنش، در تمام این راسته‌ها به چشم می‌آید. خانواده‌ها از جلوی ویترین‌ها می‌گذرند، مدل‌ها را مقایسه می‌کنند و گاهی تصویر یک محصول را در تلفن همراهشان می‌گیرند؛ اما میان علاقه به خرید و ثبت سفارش، فاصله‌ای از جنس قدرت خرید و اطمینان به فردا قرار دارد. فروشنده هم می‌داند که قیمت امروز ممکن است برای خریداری که ماه آینده برگردد دیگر معتبر نباشد. بنابراین مکالمه‌ای که از انتخاب رنگ و اندازه آغاز می‌شد، حالا زود به پرسش از قیمت، شرایط قسط و مبلغ پیش‌پرداخت می‌رسد.

در همین گفت‌وگوها تصویری از یک واقعیت ساده اما تلخ کامل می‌شود: بازاری که یک زمانی شاه‌راه خرید لوازم‌خانگی شمال‌غرب کشور بود، حالا به مکانی تبدیل شده که خریداران فقط در آن قدم می‌زنند، قیمت می‌پرسند و می‌روند؛ رفت‌وآمدی که فروشی در پی ندارد و برای مغازه‌دار، هر روز فقط هزینه است و دردسر. یکی از فعالان بازار با نگاهی به ویترین پر از کالای خاک‌خورده‌اش می‌گوید: این‌ها فقط کالا نیستند؛ سرمایه و اعتبار من است که این‌جا خاک می‌خورد.

غروب که نزدیک می‌شود، نور ویترین‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شود و کرکره‌ها پایین کشیده می‌شوند؛ صدای فلز روی فلز در دهلیز خالی سرا می‌پیچد، انگار که بازار زودتر از همیشه، از خستگی چشم فروبسته است. کاسبان راهی خانه می‌شوند؛ بدون فروش روزانه‌ای که بگویند، بدون سودی که ببرند و با امیدی که هر روز لاغرتر از دیروز است.

تله تورم و رکود؛ روایت کارشناسی بازار 1405

از منظر کارشناسی، بازار لوازم‌خانگی در سال 1405 در تله تورم انتظاری و رکود سنگین گرفتار شده است؛ وضعیتی که در آن تولیدکننده به‌خاطر انتظار گران‌تر شدن مواد اولیه، قیمت‌ها را بالا نگه می‌دارد و مصرف‌کننده هم به‌دلیل ناباوری به آینده، خریدهای غیرضروری را به تعویق می‌اندازد. این تعویق خرید، فروش را کاهش می‌دهد و کاهش فروش نیز به‌جای اصلاح قیمت، هزینه‌های ثابت را بر دانه‌های خرد زنجیره توزیع سنگین‌تر می‌کند.

فعالان بازار و اعضای صنف لوازم‌خانگی بارها هشدار داده‌اند که جهش هزینه‌های تولید و افت شدید تقاضای مؤثر، زنجیره توزیع را به لبه پرتگاه رسانده و بسته‌های حمایتی مقطعی نیز نتوانسته مرهمی بر این زخم عمیق باشد؛ طرح‌های جایزه‌سازی و فروش اقساطی، تنها برای چند هفته تقاضا را جمع می‌کنند و پس از آن، بازار دوباره به همان سکوت قبل برمی‌گردد.

آنچه در گزارش میدانی تسنیم از راسته‌های سرای امین و خیابان جمهوری تبریز دیده و شنیده می‌شود، تصویر ملموس همین آمارهاست؛ انبارهای پر، ویترین‌های خاک‌خورده و صندلی‌های خالی مغازه‌ها. تا زمانی که قدرت خرید خانوارها ترمیم نشود و ثبات قیمتی بر بازار حاکم نگردد، قفل رکود در بازار تبریز همچنان بسته خواهد ماند و حاج‌رضاها و صمد آقاها با همان تسبیح و دفاتر چک، به انتظار مشتری‌ای خواهند نشست که هر روز دیرتر از دیروز می‌رسد.

انتهای پیام/