مسئولیت روشنفکر در زمانه بحران چیست؟

به گزارش خبرگزاری تسنیم، در زمانه بحران، مسئله کمبود صدا نیست؛ برعکس، همه‌چیز با سرعتی خیره‌کننده به صدا تبدیل می‌شود. شبکه‌های اجتماعی از تحلیل‌های فوری، روایت‌های متعارض، تصاویر تکان‌دهنده، شایعات و داوری‌هایی پر می‌شوند که اغلب با لحنی قطعی عرضه می‌شوند. در چنین فضای رسانه‌ای، مرز میان واقعیت، تفسیر و باور شخصی می‌تواند مبهم شود و سرعت گردش اطلاعات، فرصت سنجش اعتبار آن را از مخاطب بگیرد؛ وضعیتی که در ادبیات جدید با مفاهیمی چون «مدرنیته ویروسی» و «پساحقیقت» توضیح داده شده است. در عین حال، مسئله را نمی‌توان صرفاً به افول اقتدار متخصصان تقلیل داد؛ افزایش اطلاعات نادرست الزاماً به معنای از میان رفتن اعتماد به دانش و دانشگاه نیست.

در چنین وضعی، پرسش از مسئولیت روشنفکر دشوارتر می‌شود: آیا او باید سریع‌تر از دیگران موضع بگیرد، «حقیقت» را اعلام کند و مسیر درست را به جامعه نشان دهد؟ تجربه تاریخی نسبت به چنین نقشی هشدار می‌دهد؛ زیرا روشنفکر همان‌قدر که ممکن است در برابر قدرت سکوت کند، می‌تواند گرفتار این تصور شود که دانش او مجوز هدایت جامعه از بالا است . از سوی دیگر، کناره‌گیری کامل نیز پاسخ نیست؛ زیرا بحران‌ها دقیقاً زمانی هستند که روایت‌های تمامیت‌خواه و قطعیت‌های سیاسی می‌توانند امکان پرسشگری را محدود کنند.

از این منظر، مسئولیت روشنفکر در بحران نه سکوت است و نه تبدیل‌شدن به قیم جامعه؛ بلکه حفظ امکان داوری است: تمایز واقعیت از ادعا، قابل‌فهم‌کردن پیچیدگی و پیامد تصمیم‌ها، شنیدنی‌کردن صداها و استدلال‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده و مقاومت در برابر قطعیتی که بحران تولید می‌کند.

بحران فقط بحرانِ واقعه نیست؛ بحرانِ حقیقت و زبان هم هست
بحران فقط نظم زندگی روزمره را به‌هم نمی‌زند؛ نظم شناخت و داوری را هم مختل می‌کند. در وضعیت عادی، میان وقوع یک رویداد و شکل‌گیری تفسیر درباره آن فاصله‌ای وجود دارد، اما بحران این فاصله را فشرده می‌کند. خبرها با سرعت منتشر می‌شوند، تصمیم‌ها باید سریع گرفته شوند و جامعه بیش از همیشه به پاسخ‌های روشن و قطعی میل پیدا می‌کند. همین نیاز به قطعیت، paradoxically، می‌تواند امکان سنجش انتقادی را کاهش دهد و روایت‌های ساده‌ساز را جذاب‌تر کند. تجربه همه‌گیری کووید-19 نشان داد که در چنین شرایطی، مسئله فقط انتشار اطلاعات نادرست نیست؛ بلکه اعتماد عمومی به معیارهایی که بر اساس آنها می‌توان میان ادعای معتبر و نامعتبر تمایز گذاشت نیز آسیب می‌بیند.

تحول فضای رسانه‌ای این وضعیت را پیچیده‌تر کرده است با مفهوم «مدرنیته ویروسی» توضیح می‌دهد که در شبکه‌های دیجیتال، اطلاعات درست و نادرست هر دو می‌توانند با منطق مشابهی تکثیر شوند؛ در نتیجه، افزایش دسترسی به اطلاعات الزاماً به افزایش توان تشخیص حقیقت منجر نمی‌شود. بااین‌حال، هشدار می‌دهد که نباید گسترش اخبار جعلی را به‌سادگی با افول اقتدار دانشگاهیان و متخصصان یکی دانست. ممکن است اعتماد عمومی به علم همچنان قابل‌توجه باشد، درحالی‌که مسیرهای انتقال دانش معتبر در میان انبوه اطلاعات، سوگیری‌های تأییدی و سازوکارهای شبکه‌های اجتماعی تضعیف شده باشند.

بنابراین، در زمان بحران مسئولیت روشنفکر بیش از هر چیز معرفتی است. وظیفه او افزودن صدایی دیگر به ازدحام اظهارنظرها نیست؛ بلکه کم‌کردن ابهام بدون جعلِ قطعیت است: روشن‌کردن آنچه می‌دانیم، آنچه هنوز نمی‌دانیم و آنچه صرفاً تفسیر یا داوری است.

دو دام روشنفکر: سکوتِ مصلحتی و غرورِ نجات‌بخش
اگر بحران نقش روشنفکر را حساس‌تر می‌کند، به این دلیل است که او دقیقاً در نقطه‌ای ایستاده که دانش می‌تواند هم ابزار نقد قدرت باشد و هم وسیله توجیه آن. از یک سو، روشنفکر ممکن است برای حفظ بی‌طرفی علمی، امنیت حرفه‌ای یا فاصله‌گرفتن از منازعات سیاسی، خود را صرفاً «پژوهشگر» بداند و از مداخله در عرصه عمومی کناره بگیرد. اما سکوت همیشه به معنای بی‌طرفی نیست؛ در شرایطی که تصمیم‌های سیاسی مستقیماً بر زندگی گروه‌های اجتماعی اثر می‌گذارند، کنارکشیدنِ صاحب دانش می‌تواند عملاً به باقی‌ماندن روایت مسلط بدون پرسش و نقد کمک کند نیز نشان می‌دهد که مرز میان «متخصص» و «امر سیاسی» آن‌قدر روشن نیست که بتوان با پناه‌بردن به تخصص، از پیامدهای سیاسی دانش فاصله گرفت.

در سوی دیگر، دام خطرناک‌تری قرار دارد: این تصور که برخورداری از دانش یا اعتبار فرهنگی به روشنفکر حق می‌دهد به جای جامعه تصمیم بگیرد. با مرور تجربه روشنفکران اروپای مرکزی و شرقی نشان می‌دهد که تاریخ فقط نمونه‌های روشنفکران خاموش یا تابع قدرت را ثبت نکرده است؛ روشنفکرانی نیز بوده‌اند که با اتکا به تصور خود از «پیشرفت»، هزینه‌های انسانی سیاست‌ها را نادیده گرفته و حقیقت نظری خود را بر تجربه زیسته مردم مقدم دانسته‌اند. به تعبیر او، مشکل زمانی آغاز می‌شود که روشنفکر تصور می‌کند تاریخ باید مطابق با طرح عقلانی او حرکت کند، حتی اگر اجرای آن برای گروه‌های واقعی جامعه رنج و حذف به همراه داشته باشد.

از همین‌جاست که رابطه دانش و قدرت اهمیت پیدا می‌کند. دانش به خودی خود مصون از قدرت نیست و «تخصص» نیز نباید به مجوزی برای بستن بحث عمومی تبدیل شود. روشنفکر زمانی از مسئولیت خود خارج می‌شود که یا از تأثیر سکوتش فرار کند، یا تأثیر سخنش را با حق فرمان‌دادن اشتباه بگیرد. مسئولیت او درست در فاصله میان این دو قرار دارد: حضور در عرصه عمومی، بی‌آنکه خود را صاحب حقیقت نهایی یا قیم جامعه بداند.

مسئولیت اول: حقیقت‌گویی، اما بدون نمایشِ دانای کل
نخستین مسئولیت روشنفکر در بحران را می‌توان حقیقت‌گویی دانست؛ اما تنها به شرطی که «گفتن حقیقت» با ادعای مالکیت حقیقت یکی گرفته نشود. بحران معمولاً جامعه را تشنه پاسخ‌های قطعی می‌کند و درست همین‌جا وسوسه روشنفکر آغاز می‌شود: اینکه اعتبار علمی یا فرهنگی خود را به قطعیتی تبدیل کند که شواهد موجود توان پشتیبانی از آن را ندارند. در برابر این وسوسه، روشنفکر باید بتواند میان سه سطح تمایز بگذارد: آنچه می‌دانیم، آنچه هنوز نمی‌دانیم، و آنچه تفسیر یا داوری ارزشی ماست. در بحث از حقیقت‌گویی و روشنفکر عمومی نشان می‌دهد که حقیقت‌گویی صرفاً انتقال اطلاعات صحیح نیست، بلکه مستلزم رابطه‌ای انتقادی با خودِ گوینده و جایگاه او نیز هست؛ بنابراین پذیرش خطاپذیری بخشی از مسئولیت روشنفکری است.

این خطاپذیری، البته به معنای سکوت نیست. در بحث ایرانی نیز احسان شریعتی روشنفکر را کسی می‌داند که از محدوده تخصصی خود فراتر می‌رود و وارد عرصه عمومی می‌شود، اما هم‌زمان بر «خودانتقادی» و توان ارتباط با جامعه تأکید می‌کند؛ یعنی روشنفکری فقط داشتن دانش نیست، بلکه توان ترجمه آن به زبانی است که امکان فهم و نقد عمومی را فراهم کند. همین نکته مرز روشنفکر با «کارشناسِ صاحبِ حکم» را روشن می‌کند. تخصص گاه به جای گشودن بحث سیاسی، برای خاتمه‌دادن به آن به کار می‌رود: «کارشناس گفته است»، پس گویی دیگر چیزی برای پرسیدن باقی نمانده است.
مسئولیت حقیقت‌گویی درست در نقطه مقابل این اقتدار قرار می‌گیرد. بقراط (2013) نیز روشنفکری را نه یک حرفه یا عنوان افتخاری، بلکه مسئولیتی در نسبت با آزادی و قدرت می‌داند و تأکید می‌کند که گفتار و کردار روشنفکر هر دو موضوع مسئولیت‌اند. از سوی دیگر، تجربه‌ای که میلانی از سکوت روشنفکران در برابر تبعیض روایت می‌کند یادآور می‌شود که احتیاط معرفتی نباید به بهانه‌ای برای کنارکشیدن از بی‌عدالتی بدل شود.

پس روشنفکر نه باید سکوت را با احتیاط اشتباه بگیرد و نه قطعیت را با حقیقت. وظیفه او قابل‌فهم‌کردن پیچیدگی، آشکارکردن حدود دانسته‌ها و بازگذاشتن امکان تصحیح است. گاهی مسئولانه‌ترین جمله در دل بحران این نیست که «حقیقت این است»، بلکه این است که: «تا اینجا شواهد چنین می‌گویند؛ از اینجا به بعد هنوز نمی‌دانیم.»

مسئولیت دوم: گشودن میدان عمومی، نه سخن گفتن به جای جامعه
اگر مسئولیت نخست روشنفکر روشن‌کردن مرز میان دانسته و ادعاست، مسئولیت دوم او به خودِ میدان گفت‌وگو مربوط می‌شود. ، روشنفکر از دانش خود هیچ «حق ویژه‌ای» برای تصمیم‌گیری سیاسی به دست نمی‌آورد. نقش او نه ارائه نسخه‌ای که دیگران باید اجرا کنند، بلکه گسترش دامنه استدلال‌های موجود و ارتقای کیفیت بحث عمومی است. روشنفکر زمانی اهمیت پیدا می‌کند که بتواند توجه جامعه را به حقوقی جلب کند که نادیده مانده‌اند، صداهایی که شنیده نشده‌اند و کسانی که پیامد تصمیم‌ها را تحمل می‌کنند، بی‌آنکه فرصت مشارکت واقعی در گفت‌وگو داشته باشند.

اما همین‌جا یک تمایز اساسی لازم است: روشنفکر نماینده مردم نیست. ادعای «صدای بی‌صدایان بودن» هرچند خیرخواهانه به نظر می‌رسد، می‌تواند همان سلسله‌مراتب قبلی را بازتولید کند؛ فردی برخوردار از سرمایه فرهنگی بار دیگر تعیین می‌کند دیگران چه می‌خواهند و چگونه باید سخنشان ترجمه شود. که یکی از تحولات مهم در تصور معاصر از روشنفکر، فاصله‌گرفتن از ادعای سخن‌گفتن به نام «انسان»، ملت یا یک جمعیت کلی است.

در مقابل، مسئولیت روشنفکر را می‌توان در فراهم‌کردن شرایطی دید که صداهای کمتر شنیده‌شده بتوانند خود وارد عرصه عمومی شوند. در این نگاه، وظیفه روشنفکر سخن‌گفتن به جای گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده نیست، بلکه کمک به ایجاد فضایی است که تجربه‌ها، مطالبات و تفسیرهای آنان بدون واسطه یا حذف در گفت‌وگوی عمومی حضور پیدا کند. این رویکرد با برداشت دیویی از مسئولیت عمومی روشنفکر هم‌خوان است؛ برداشتی که بر گسترش مشارکت، واردکردن تجربه‌های متنوع به فرایند داوری جمعی و پرهیز از انحصار معرفتی تأکید دارد. از سوی دیگر، تأکید بر شکل‌گیری عرصه‌های عمومی و ضدعمومی نیز نشان می‌دهد که تغییر اجتماعی الزاماً محصول مداخله یک چهره قهرمان نیست، بلکه می‌تواند از دل فضاهای جمعی‌ای شکل بگیرد که در آنها تجربه زیسته افراد به بخشی از گفت‌وگوی عمومی تبدیل می‌شود و سکوت‌های تثبیت‌شده قدرت به چالش کشیده می‌شوند.

بنابراین، ارزش روشنفکر در بحران به بلندی صدای او نیست؛ به این است که میدان را چنان باز کند که کسانی که همیشه موضوع بحث بوده‌اند، این‌بار خود به صاحب صدا تبدیل شوند.

مسئولیت سوم: مسئولیت‌پذیری در برابر پیامدِ سخن
مسئولیت روشنفکر تنها به درستی یا نادرستی آنچه می‌گوید محدود نمی‌شود، بلکه پیامدهای اجتماعی سخن او را نیز دربرمی‌گیرد. او باید بپرسد سخنش در چه بستری شنیده می‌شود، چه پیچیدگی‌هایی را ساده می‌کند، چه گروه‌هایی را نادیده می‌گیرد و آیا ممکن است دانشی که برای نقد قدرت تولید شده، خود به ابزاری برای بازتولید همان روابط قدرت تبدیل شود. تجربه تاریخی نشان داده است که حتی ایده‌های خیرخواهانه، اگر از تجربه زیسته و هزینه‌های واقعی انسان‌ها فاصله بگیرند، می‌توانند به نتایجی خلاف هدف اولیه خود منجر شوند. از همین رو، روشنفکر نباید خود را موظف به واکنش فوری به هر رویداد بداند؛ گاهی خودداری از اظهارنظر، زمانی که شواهد و دانش کافی وجود ندارد، بخشی از مسئولیت معرفتی اوست، به شرط آنکه ناآگاهی پشت عنوان تخصص پنهان نشود.

بااین‌حال، سکوت معرفتی با سکوت در برابر آنچه فرد می‌داند یکسان نیست. مسئولیت روشنفکری مستلزم آن است که فرد نه‌فقط عملکرد دیگران، بلکه مواضع و سکوت‌های گذشته خود را نیز نقد کند. بازنگری در رفتار روشنفکران ایرانی در برابر برخی اشکال تبعیض نشان می‌دهد که آنچه نادیده گرفته شده یا دیر دیده شده نیز می‌تواند موضوع مسئولیت باشد. بنابراین، خودانتقادی بخشی از اخلاق روشنفکری است و روشنفکر باید علاوه بر این پرسش که سخنش درست است یا نه، به این نیز بیندیشد که سخن، سکوت و اعتبار اجتماعی او در عرصه عمومی چه اثری بر فهم مسئله و زندگی دیگران می‌گذارد.

جمع‌بندی: روشنفکر به‌ مثابه نگهبان امکان داوری
بحران جامعه را به تصمیم‌گیری سریع، قضاوت ساده و پذیرش پاسخ‌های قطعی سوق می‌دهد. در چنین وضعی، ارزش روشنفکر نه در داشتن پاسخ نهایی، بلکه در باز نگه‌داشتن امکان پرسش و داوری است؛ یعنی روشن‌کردن مرز میان دانسته و ادعا، حفظ پیچیدگی واقعیت و فراهم‌کردن مجال شنیده‌شدن صداهای متفاوت. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که هم سکوت در برابر قدرت و هم ادعای هدایت جامعه می‌تواند مسئله‌ساز باشد. بنابراین، مسئولیت روشنفکر بیش از ارائه نسخه نهایی، حفظ امکان نقد و بازاندیشی است؛ تا جامعه ناچار نباشد در شرایط ترس، ابهام و قطعیت‌های ساختگی انتخاب کند.

یادداشت از: ستازه مزجینی؛ نویسنده و پژوهشگر

انتهای پیام/