برآمدن «لحظه ایران» شکست هژمونی آمریکا در برابر اراده استراتژیک مقاومت

برآمدن «لحظه ایران» ظهور نظم­ منطقه­‌ای درون‌زا، بومی و ضدِهژمونیک -محمد زارع، دکترای روابط بین­ الملل-  نظم بین‌الملل در دو دهه‌ آغازین قرن بیست و یکم در یکی از پیچیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین دوره‌های تحول تاریخی خود قرار گرفته است. جهانی که پس از فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد تحت سیطره نسبی نظم لیبرال به رهبری ایالات متحده قرار داشت، اکنون با مجموعه‌ای از دگرگونی‌های ساختاری، ایدئولوژیک، فناورانه و ژئوپلیتیکی مواجه شده که بنیان‌های نظم پیشین را با چالش‌های فزاینده روبه‌رو ساخته است. در چنین شرایطی، پرسش درباره ماهیت نظم آینده جهان دیگر صرفاً یک موضوع نظری در حوزه روابط بین‌الملل نیست، بلکه به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های سیاست‌گذاران، اندیشکده‌ها، دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی تبدیل شده و تدبیر در ارتباط با چگونگی جانمایی در آن، به یک امر اورژانسی ملی تبدیل شده است.

 

تغییرات ساختاری در نظم بین‌الملل در سه دهه اخیر، محصول دو جریانِ هم‌زمان و متقاطع است. نخست، جابه‌جایی در مرکز ثقل قدرت جهانی که با صعود نظام‌مند چین و تضعیف موقعیت هژمونیک ایالات متحده عینیت یافته است. این پویایی، ثباتِ تک‌قطبیِ دوران پس از جنگ سرد را متزلزل کرده و نظام جهانی را به سوی بازتعریفی بنیادین -اعم از دوقطبی‌سازی یا چندقطبی‌گرایی- سوق داده است. دوم، زوالِ هنجاریِ نظم لیبرال؛ روندی که در آن نهادها و ارزش‌هایِ پیشین، کاراییِ توجیهیِ خود را از دست داده‌اند. گسترش نابرابری‌های ساختاری، واگرایی‌های هویتی و بازگشتِ گفتمان‌های ملی‌گرایانه، در کنار بحران کارآمدی نهادهای بین‌المللی، جملگی نشانگر فروپاشی تدریجیِ شالوده­های ایدئولوژیکِ نظم موجود و ظهورِ یک خلأِ هنجاری در سیاست جهانی است.

 

 

در کنار این دگردیسی‌های کلانِ ساختاری، نوعی دیگر از تحولات با عنوان «تغییرات درون‌ساختاری» را می‌توان بازشناسی کرد که به مثابه‌ی یک کاتالیزور، روند گذارِ نظام بین‌الملل را شتاب بخشیده است. این پویایی‌های لایه‌ای که در بطن نهادها و سازوکارهای موجود جریان دارند، با فرسایش تدریجیِ کاراییِ نظم مستقر، فرآیند جابه‌جایی قدرت را نه تنها تسهیل، بلکه در ابعادی گسترده‌تر، تشدید کرده‌اند. انقلاب دیجیتال، هوش مصنوعی، رقابت بر سر فناوری‌های پیشرفته، تغییرات اقلیمی، ظهور جنوب جهانی، همه‌گیری‌های جهانی، امنیت سایبری، بحران‌های زنجیره تأمین، تلاش برای ایجاد سیستم­های موازی پولی و مالی و همچنین آغاز و تقویت تلاش­ها برای دلارزدایی و بازگشت سیاست قدرت به عرصه روابط بین‌الملل، همگی نشان می‌دهند که جهان در حال ورود به مرحله‌ای است که ویژگی اصلی آن افزایش عدم قطعیت و کاهش قابلیت پیش‌بینی است.

این روند را نمی‌توان صرفاً بازتابی از بازتوزیع قدرت مادی در عرصه بین‌المللی دانست؛ بلکه باید آن را نشانه‌ای از ظهور روایت‌ها، الگوها و صورت‌بندی‌های بدیل در حوزه‌های توسعه، حکمرانی و نظم جهانی تلقی کرد. این الگوهای نوظهور، از یک‌سو «انحصار معرفتی» غرب در تعریف مفاهیم، هنجارها و الگوهای مشروع سازمان‌دهی حیات سیاسی و اجتماعی را به چالش می‌کشند و از سوی دیگر، با شتاب‌بخشیدن به بازآرایی ساختاری نظم جهانی، زمینه تحول در قواعد، نهادها و رویه‌های حاکم بر روابط بین‌الملل را فراهم می‌سازند.

نباید تصور کرد که امواج این دگرگونی‌ها در سطح کلان نظام بین‌الملل متوقف خواهد ماند؛ زیرا پیامدهای آن به‌ناگزیر به سطوح منطقه‌ای سرایت کرده و بنیان‌های نظم‌های مستقر را تحت تأثیر قرار خواهد داد. تحولات غرب آسیا، به‌ویژه پس از جنگ رمضان (جنگ چهل‌روزه)، آشکار ساخته است که منطقه وارد مرحله‌ای تعیین‌کننده از کشمکش بر سر صورت‌بندی نظم آینده شده است.

این کشمکش در قالب اصطکاکی فزاینده و رویارویی بنیادین میان دو رژیم رقیبِ هنجاری و معنایی تجلی یافته است: از یک‌سو، «نظم مستقر آمریکامحور» که بازتولید آن بر تداوم حضور قدرت‌های فرامنطقه‌ای، وابستگی امنیتی دولت‌های منطقه و تثبیت سلسله‌مراتب موجود استوار است؛ و از سوی دیگر، «نظم شبکه‌ای مقاومت با محوریت جمهوری اسلامی ایران» که منطق آن بر استقلال راهبردی، بازدارندگی شبکه‌ای، کاهش سلطه خارجی و بازتعریف مناسبات قدرت در منطقه ابتنا دارد.

ازاین‌رو، این رویارویی را نمی‌توان به رقابتی سخت‌افزاری بر سر قلمرو، منابع یا حوزه‌های نفوذ فروکاست؛ بلکه باید آن را «منازعه‌ای هستی‌شناختی» و نظم‌ساز بر سر تعیین قواعد مشروع کنش، توزیع منزلت، حق استقلال و به‌رسمیت‌شناختن هویت‌ها و اراده‌های سیاسی بومی دانست.

در این معنا، آنچه در غرب آسیا جریان دارد، صرفاً رقابتی درون نظم موجود نیست، بلکه نبردی بر سر حفظ یا دگرگون‌سازی مبانی، قواعد و معماری خودِ نظم منطقه‌ای است. نظمِ منطقه‌ایِ پیشین که بر الگویِ «مدیریتِ از بالا و از بیرون» استوار بود، اکنون در مواجهه با واقعیت‌های نوظهور منطقه­‌ای و بین‌­المللی، کاراییِ تبیینی و اجراییِ خود را از دست داده است.

این نظم که ماهیتِ خود را از طریقِ «امنیتی‌سازی» بازیگرانِ ناهمسو و تقسیمِ مصنوعیِ کنشگرانِ منطقه به دسته‌های «مسئولیت‌پذیر» و «مزاحم»، و همچنین تداومِ تزریقِ «ناامنیِ هستی‌شناختی» به بازیگرانِ هدف و «دگرسازی» از آنان تعریف می‌کرد و مهارِ پویایی‌های بومی و تحول­آفرین منطقه­‌ای را به عنوان هدف غایی خود می­‌پنداشت، امروزه با ظهور صورتبندیِ بدیلی تحت عنوان «نظم شبکه‌ایِ مقاومت» به چالش کشیده شده است.

این الگوی نوظهور که بر محوریتِ انگاره« غربِ آسیا برای غرب‌آسیایی‌ها» قوام یافته، برخلافِ الگویِ پیشین، نه بر برون‌سپاریِ امنیت، بلکه بر دستیابی به نظمی درون‌زا، بومی و در عین حال ضدِهژمونیک و همچنین با دال مرکزی «مقاومت فعال» شناخته می‌­شود. ظهور این نظم که با «برآمدنِ لحظه‌ی ایران» پس از جنگِ چهل‌روزه (جنگ رمضان) به بلوغِ راهبردی نزدیک شده است، پدیده‌ای ساده یا تصادفی نیست؛ بلکه محصولِ منازعه‌ای خونبار و به‌غایت نابرابر است؛ نبردی که در آن، یک‌سویِ میدان با بودجه‌های نظامیِ نجومی (نزدیک به 160 برابرِ بودجه دفاعی جمهوری اسلامی ایران) ایستاده بود، اما در نهایت، مغلوبِ اراده‌یِ استراتژیکِ شبکه مقاومت شد و تاکنون از تحقق اهداف خود بازمانده است. پدیده­ای که در برخی ادبیات موجود روابط بین‌­الملل از آن به عنوان «درماندگی هژمونیک» یا «هژمون درمانده» یاد می­‌کنند.

در مجموع، نظام بین‌الملل امروز با دو گسل تحول‌سازِ هم‌زمان روبه‌روست. نخست، بازخیزش چین و تلاش این کشور برای دستیابی به جایگاهی متناسب با آرمان «عظمت مجدد چین» که اگرچه رقابت استراتژیکِ همه‌جانبه‌ای را با ایالات متحده دامن زده و موازنه‌ی قوا را دستخوش تغییر کرده است، اما همچنان در چارچوب‌های «رقابت سیستمی» و مسیرهای متعارفِ قدرت پیش می‌رود. در مقابل، تحول دوم که در سطح منطقه‌ای و به‌ویژه در غرب آسیا جریان دارد و شکل «جنگ گرم» نیز به خود گرفته است، رویاروییِ میان «برآمدن لحظه‌ی ایران» و «ظهور نظم شبکه‌ای مقاومت» با «نظم منطقه‌­ای و انحصارگرایانه‌ آمریکایی-اسرائیلی» است. یقینا چگونگی جهت و آینده این دوگونه از منازعه و برآیندهای آن، تأثیری تعیین‌کننده بر معماریِ کلانِ نظم بین‌الملل و قواعد حاکم بر نظم‌سازی در آینده خواهد داشت.

انتهای پیام/