روایت دکترعزاالدین شهاب از جهنم؛از دانشگاه اصفهان تا بیمارستانهای غزه
- اخبار فرهنگی
- اخبار ادبیات و نشر
- 12 مهر 1405 - 08:58
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، «طوفانالاقصی» در اکتبر 2023 و جنگ گستردهای که پس از آن در غزه رقم خورد، نقطهعطفی تعیینکننده در شکست انحصار روایت درباره مسئله فلسطین در جهان بهشمار میرود.
پیشتر اگر، روایت مسلط در جریانهای اصلی رسانهای و فرهنگی غرب، غالباً مسئله فلسطین را در چارچوب یک «بحران خاورمیانهای پیچیده و حلناشدنی» تقلیل میداد، تحولات پس از 2023 مواجهه جامعه فرهنگی، هنری و روشنفکری جهان با این مسئله را وارد مرحلهای بیسابقه کرد؛ تا جایی که از سال 2024 به بعد، مسئله فلسطین از یک موضعگیری سیاسی صرف عبور کرد و به «خطکش سنجش وجدان اخلاقی» در جهان هنر و ادبیات تبدیل شد؛ چرخشی که نشان داد نقاب بیطرفی در برابر پاکسازی فرهنگی، دیگر خریداری ندارد.
ماههای نخست پس از اکتبر 2023 با موج سنگینی از بایکوت، لغو جوایز ادبی (نظیر ماجرای نمایشگاه کتاب فرانکفورت) و اخراج نویسندگان منتقد همراه بود. با این حال، تلاش ساختارهای غربی برای خفه کردن صدای غزه نتیجه عکس داد. خیزش نویسندگان نامآشنایی همچون «سالی رونی»، امضای بیانیههای تاریخی برای تحریم ناشران حامی آپارتاید و همراهی بیسابقه دانشگاهها، انحصار روایت صهیونیستی را در دنیا شکست.
از سوی دیگر، کتابفروشیهای نیویورک، لندن و پاریس پس از 2024 شاهد پدیدهای کمسابقه بودند؛ صعود آثاری با محوریت فلسطین به صدر پرفروشها نشان داد که افکار عمومی جهان تشنه شنیدن روایت اصیل و تاریخی مظلومیت و مقاومت فلسطین است.
از مهمترین این آثار، خاطرات افرادی است که فاجعه رخداده پس از طوفانالاقصی در غزه را از نزدیک مشاهده کرده و در صحنه اصلی نسلکشی اسرائیل حضور داشتند. از مهمترین و تکاندهندهترین این آثار، خاطرات پزشک جوان فلسطینی «عزالدین شهاب» است که با عنوان «خاطرات یک پزشک جوان: یادداشتهایی از نسلکشی در غزه» در سال 2025 توسط انتشارات «اسکرایب» و با حمایت انجمن «خوانندگان و نویسندگان علیه نسلکشی» (Readers and Writers Against the Genocide) منتشر شده است؛ سازمانی که توسط اعضای جامعه ادبی استرالیا با هدف درخواست آتشبس، مخالفت با نسلکشی در غزه و حمایت از آزادی فلسطین تأسیس شده است.
انجمن «خوانندگان و نویسندگان علیه نسلکشی» به قدرت ادبیات در تغییر زندگیها باور دارد و از طریق این پروژه، در پی همکاری با نویسندگان فلسطینی برای بهاشتراکگذاری داستانها و رساندن صدای آنان به گوش جهانیان است. عواید حاصل از فروش این کتاب صرف حمایت مالی از دکتر شهاب، خانوادهاش و فعالیتهای پزشکی او خواهد شد.
«خاطرات یک پزشک جوان: یادداشتهایی از نسلکشی در غزه»، روایتی تکاندهنده و دستاول از نسلکشی در غزه، به قلم نویسنده و پزشک عمومی جوان و برجستهای است که خود شاهد این وقایع بوده است.
پنج روز پیش از هفتم اکتبر 2023، یک پزشک جوان فلسطینی پس از پایان تحصیلات پزشکی خود به غزه بازمیگردد. خانوادهاش گرد هم میآیند تا موفقیتهای او را جشن بگیرند و به او خوشآمد بگویند. در یازدهم اکتبر، چهل و دو تن از اعضای خانواده و بستگان او در یک حمله هوایی کشته میشوند؛ و بدین ترتیب، داستان شگفتانگیز بقا و خدمت او به مردمش آغاز میشود.
عزالدین شهاب، پزشک جوانی اهل شمال غزه است که در سال 1995 متولد شده و در جبالیا بزرگ شده است. او در دبیرستان استعدادهای درخشان «عرفات» تحصیل کرد و دوره پزشکی خود را در ایران و در دانشگاه اصفهان گذراند. او تنها چند روز پیش از 7 اکتبر 2023 به غزه بازگشت و از آن زمان تاکنون به مردم آنجا خدمات پزشکی ارائه داده است.
عزالدین شهاب بیش از هشت ماه بهصورت داوطلبانه در «بیمارستان اندونزی» (Indonesian Hospital) در شمال غزه فعالیت میکند؛ او از نزدیک شاهد جراحات هولناک و مرگومیرهاست و در دشوارترین شرایط قابلتصور به کار خود ادامه میدهد. بیمارستان اندونزی که پیوسته هدف حملات نیروهای دفاعی اسرائیل قرار داشت، سرانجام ویران میشود.
در دسامبر 2024، دکتر شهاب «کلینیک پزشکی الرحمه» را با هدف ارائه خدمات درمانی رایگان در شمال غزه ـ جایی که دیگر هیچ بیمارستان فعالی باقی نمانده است ـ تأسیس میکند. این کلینیک بارها دچار آسیب میشود و سرانجام در ژوئیه 2025 ناچار به تعطیلی میشود. شهاب و خانوادهاش برای پنجمین بار آواره میشوند، بیآنکه امیدی به بازگشت به خانه ویرانشدهشان در شمال غزه داشته باشند.
در روایت شهاب از این ماهها، صراحت کلام و انسانیت او بهوضوح نمایان است. او از بیمارانی که درمان میکند، ویرانی سرزمینش و ناتوانیاش در درک سکوت جهانیان در برابر این نسلکشی سخن میگوید. کتاب «خاطرات یک پزشک جوان» اثری عمیقاً تأثیرگذار و فراموشنشدنی است که گواهی بر یکی از شرمآورترین دورانهای تاریخ معاصر جهان به شمار میرود.
عزالدین شهاب در «خاطرات یک پزشک جوان» با همان فوریت و اضطراری مینویسد که خاصِ کسی است که میداند سکوت، مرگبار است.
این دفتر خاطرات، شرح وقایع بیش از هشت ماه فعالیت پزشکی «شهاب» در غزه است. او مشاهداتش را از بخش اورژانس مینویسد؛ جایی که پیکرها با سرعتی بیش از توانِ کادر درمان برای شناساییِ هویتشان به آنجا منتقل میشوند.
او میگوید: «سکوت، نوعی محو شدنِ تدریجی است» و این دفتر خاطرات را «فریادی استیصالآمیز خطاب به دنیایی بیتفاوت» توصیف میکند. امید شهاب ساده و بیپیرایه بود: اینکه تنها یک نفر نوشتههایش را بخواند و دریابد که دولت اسرائیل چه فجایعی را بر سر فلسطینیان غزه میآورد. در مقابل، آنچه در میان بود، مسئلهای بسیار حیاتی و سنگین بود. بهگفته او، نوشتههایش صرفاً تلاشی بود برای تأکید بر این واقعیت که: «ما اینجا هستیم و داریم زیر فشار خرد میشویم.»
آنچه این دفتر خاطرات را یکپارچه میسازد، دو رسالت و نقشی است که شهاب در خود جمع کرده است: پزشک و نویسنده، شفادهنده و قصهگو. او این نقشها را به عنوان دو نقش متقابل و تقویتکننده توصیف میکند. پزشک بودن به او امیدی را که برای نوشتن نیاز داشت، داد؛ نوشتن به او شفافیتی را که برای ادامه طبابت در میان ویرانی نیاز داشت، داد. او میگوید: «من نمیدانستم چگونه میتوان با ظلم مبارزه کرد، اما یاد گرفتم با کمک به دیگران میتوان با ظلم مبارزه کرد.»
اگرچه کتاب خاطرات این پزشک جوان فلسطینی جهانی شد، اما او که بهت و حیرت از سکوت جهان در قبال نسلکشی غزه را با گوشت و پوست حس کرده است، میگوید، دیگر از جهان انتظار چیزی ندارد؛ نه ترحم، نه تشویق، نه حتی درک. بلکه او مینویسد تا کسی، در جایی، غزهایها را نه به عنوان سوژههای ناشناس پوشش خبری، بلکه به عنوان افرادی که «زندگی میکنند، نفس میکشند، رنج میبرند، تحمل میکنند، ببیند. آنچه شهاب از خواننده میخواهد همدردی نیست، بلکه بهرسمیت شناختن است.
شهاب با نامیدن واضح و مداوم اقدامات اسرائیل به عنوان نسلکشی و آپارتاید در سراسر کتاب، وضوح اخلاقی را نشان میدهد که هرگز برای انتشار آن، نرمش را در نظر نگرفته بود.
یکی از مضامین تکرارشونده در این یادداشتهای روزانه، بار نمادین آب است. برای شهاب، آب حکم خاطره را دارد. او میگوید: «هر قطره، خود یک مبارزه است. فقدان آن یادآورآن است که بشریت تا چه حد میتواند سقوط کند. در غزه، محروم ماندن از آب به این معناست که به تو گفته شود وجودت اهمیتی ندارد. «یادداشتهای یک پزشک جوان» بارها و بارها به موضوع آب بازمیگردد، چرا که آب مرز میان زندگی و محرومسازیِ نظاممند از آن را تعیین میکند.
از دیدگاه شهاب، خطرناکترین تصویر نادرستی که از غزه در جهان ارائه میشود، همان اسطوره قهرمان تسلیمناپذیر و عاری از احساسی است که «مرگ را بیش از زندگی دوست دارد.» نوشتههای او این روایت انسانیتزدا را درهم میشکند. او میگوید: «ما از سنگ ساخته نشدهایم. ما عاشق زندگی هستیم؛ عشقی پرشور، لطیف و سرشار از استیصال.» این کتاب نه تصویری از قهرمانی آسیبناپذیر، بلکه روایتی از عشق، اندوه و وحشتِ انسانیِ معمولی است که بهواسطهی ابعادِ خشونتِ تحمیلشده بر آن، به امری خارقالعاده بدل شده است.
با وجود صراحت و بیپردگی نثرش، شهاب بهندرت نوشتههای خود را بازخوانی میکند. او اذعان میکند: «بهخاطر آوردن، روح را میآزارد.» اما شنیدن صدای دیگران که نوشتههایش را با صدای بلند میخوانند، نوعی تسلی متفاوت به او میبخشد. در صدای آنها، درد به اشتراک گذاشته میشود و بار این شهادت بر دوشِ بیش از یک نفر قرار میگیرد. امید او این است که... دههها بعد، در «دورانی بهتر»، مردم این یادداشتها را نه صرفاً برای دیدن رنج، بلکه برای بهیاد آوردنِ این نکته خواهند خواند که چگونه اهالی غزه تاب آوردند، زنده ماندند و دوباره برخاستند.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
ما به نوعی از هستی فرو غلتیدهایم که در آن خورشید نه برای بیدار کردن زندگان، بلکه برای آشکار ساختن نفرینشدگان طلوع میکند.
اکنون هواپیماها بازمیگردند. صدای جیغمانندشان دیگر هولناک نیست؛ آشناست. لالایی ویرانی است. آنها نه با قصد و نیت، بلکه با گرسنگی آسمان را میدرند. این را در استخوانهایم حس میکنم: امشب دوباره قربانی خواهند گرفت. و با این حال، به شکلی نامعقول، ما نفس میکشیم. این همان معجزه است. این همان مجازات است. این زندگی نیست. این صحنهی نمایشِ رهاشدگی از سوی خداوند است؛ آزمونی بیجواب، آتشی بینور. و ما، سوختگان، همچنان وانمود میکنیم که خاکستر نیستیم.
7 آوریل 2025
امروز نوبت کاریام در بیمارستان بود. از زمان بازگشتمان به «بیمارستان اندونزی»، دوشادوش دو پزشک دیگر کار میکردم. یکی از آنها دکتر «محمود ابوعمشا» بود. امروز صبح، دیر کرده بود. تماس گرفتیم؛ پاسخی نبود. منتظر ماندیم؛ باز هم خبری نشد. سپس خبر رسید، بیرحم و ناگهانی: محمود در یک حمله هوایی کشته شده بود. پیکرش را به همان بیمارستانی آوردند که ما در سکوتی که هیچ کلامی قادر به پر کردنش نبود، منتظرش ایستاده بودیم.
من محمود را نه فقط به عنوان یک همکار، بلکه به عنوان برادری در سنگر میشناختم. وقتی ارتش اسرائیل به شمال غزه هجوم برد و بیشتر پزشکان برای نجات جانشان گریختند، محمود ماند. او و دکتر «حسام ابوصفیه» آخرین کسانی بودند که در بیمارستان «کمال عدوان» ایستادگی کردند. محمود ـ تنها جراحِ باقیمانده ـ خستگیناپذیر در جایی کار میکرد که بیشتر به گورستان شبیه بود تا بیمارستان. او از درون بیمارستان برایم پیامهای صوتی میفرستاد؛ تکههایی از ناامیدی و شجاعت.
وقتی سرانجام بیمارستان سقوط کرد، محمود را بازداشت کردند. کتک خورد. سپس آزاد شد. او خود را به شهر غزه رساند، بیآنکه چیزی همراه داشته باشد؛ حتی کفشهایش را هم نداشت. با هم رفتیم تا برایش لباس بخریم. به شوخی گفتم که فرصت نمیکند همه آنها را بپوشد، چرا که تخلیهی اجباریِ دیگری مجبورش خواهد کرد آنها را جا بگذارد. آن زمان نمیدانستم که رفتنِ بعدیاش ابدی خواهد بود؛ نه آوارگی و جابهجایی، بلکه محو شدن در سکوتِ مرگ.
وقتی کلینیک رایگانمان را راه انداختم، به او پیام دادم. او همچنان در بیمارستان «کمال عدوان» گرفتار بود. به او گفتم: «فقط زنده بمان. هر وقت توانستی، بیا.» او زنده ماند. او آمد. دو روز در هفته داوطلبانه کار میکرد و بدون هیچ چشمداشتی، مجروحان را مداوا میکرد. با دستانش شفا میبخشید و با حضورش به ما امید میداد.
و حالا، او رفته است. چراغی دیگر در شهری که غمی بیپایان دارد، خاموش شد. مرگ محمود تنها اندوه من نیست؛ زخمی است بر پیکرهی کادر درمان غزه. فقدانی است برای بیمارانی که هرگز طعم مراقبت او را نخواهند چشید، برای کودکانی که هرگز گرمای دستان استوارش را در بخش اورژانس حس نخواهند کرد، و برای آیندهای که شاهد فروپاشی آن با از دست رفتن تکتکِ درمانگرانش هستیم.
ما تنها یک پزشک را از دست ندادیم؛ ما «مقاومت» را در شریفترین شکلش از دست دادیم. ما «مهر و شفقت» را از دست دادیم. آرام بخواب، دوست من. تو همه چیزت را فدا کردی.
9 آوریل 2025
روزی از محمود پرسیدم چرا با وجود شرایط فاجعهبار، ماندن در بیمارستان کمال عدوان را انتخاب کرد و چرا مثل دیگران فرار نکرد. آن زمان، این تصمیم برایم واقعاً غیرقابلدرک بود. او به آرامی پاسخ داد: «راستش نمیدانم. فقط احساس کردم باید بمانم، بهخاطر کسانی که آن داخل گرفتار شده بودند. دیگر پزشکی نمانده بود که به دادشان برسد.» سپس افزود: «ما پزشکی خواندیم تا جان انسانها را نجات دهیم، نه اینکه فرار کنیم.»
آن روزها، پاسخش مرا سردرگم میکرد... اما حالا، سرانجام درکش میکنم. محمود متعلق به این دنیا نبود؛ نه به این دنیای بیرحم و بیتفاوت. او به دنیایی پاکتر تعلق داشت، به چیزی بسیار صادقانهتر و سرشار از ایثار. به همین دلیل ما را ترک کرد؛ چرا که این دنیا هرگز جایگاه روحهایی همچون او نبود. ما تنها برای محمودِ پزشک سوگواری نمیکنیم؛ ما برای انسانی سوگواریم که این دنیا بهشدت به او نیاز داشت، اما خیلی زود او را از دست داد.
10 آوریل 2025
دیروز، کودکی را آوردند؛ هفدهماهه. پسری که برای اطلاقِ آن واژه [کودک]، بیش از حد سبک، بیحرکت و ساکت بود. مادرش او را چنان در آغوش گرفته بود که گویی خاطرهای را نگه داشته است؛ چیزی که رو به محو شدن است. دست و پاهایش شل و نرم آویزان بودند، گویی مدتها پیش از آن، اراده برای ایستادگی در برابر جاذبه را از دست داده بود. نه گریه میکرد و نه سخن میگفت. تنها با چشمانی گشاده به جایی فراتر از ما خیره میشد و در پی چیزی میگشت که دیگر اینجا نبود. مادرش برایمان گفت که او زمانی راه میرفت؛ همین اواخر. قدمهایش لرزان بود، اما نویدبخش.
سپس، 18 روز پیش، تلوتلو خوردنهایش آغاز شد. چند روز بعد، دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد. اکنون، تنها به پاهایش اشاره میکند؛ نه از سر درد، بلکه با حیرت و سردرگمی. گویی میداند چیزی او را ترک کرده است. گویی بدنش برایش غریبه شده است.
در دنیایی دیگر، از سندرمها، اسکنها و نامهای لاتینِ طویل سخن میگفتند. اما نه اینجا؛ نه در غزه. اینجا، علت چنان پیشپاافتاده است که دیگر رنگوبوی فاجعه ندارد: گرسنگی. نه ناگهانی و تیز، بلکه آرام و دقیق. نوعی از همگسیختگی؛ از آن دست که در معده آغاز میشود و به روح میرسد.
او اکنون در «شیخ رضوان» زندگی میکند؛ در چادری که کنار کانال فاضلاب برپا شده است، خانهشان در «بیتلاهیا» از میان رفته و در خود فروریخته است، همچون پیکری که تسلیم شده و از پا درآمده باشد. پدرش که روزگاری قادر به کار بود، اکنون بر اثر جراحت از پا افتاده است. خانواده یک ماه است که جز برنج چیزی نخوردهاند؛ روزی یک وعده غذای اندک، اکنون...»
«خاطرات یک پزشک جوان» اثری عمیقاً تأثیرگذار و فراموشنشدنی است که گواهی بر یکی از شرمآورترین دورانهای تاریخ معاصر جهان بهشمار میرود.
انتهای پیام/