روایت تلخ 9دانشآموز شهید لرستان/کودکانی که قربانی جنایت آمریکا شدند
- اخبار استانها
- اخبار لرستان
- 11 مهر 1405 - 12:12
خبرگزاری تسنیم ـ فاطمه نیازی| لرستان را نمیشود برای روایت کودکانی که در جنگ 1405 از دست رفتند، از صدای انفجار شروع کرد. پیش از آنکه صدای جنگ به کوچههای خرمآباد و بروجرد و رومشکان برسد، زندگی در این استان مسیر خودش را داشت. مدرسه برای کودک، فقط یک ساختمان نیست. ساعت دارد، زنگ دارد، نیمکت دارد، دفتر دارد، اسم دارد؛ صبح دارد و ظهر دارد. کودک از خانه بیرون میرود تا بعد از چند ساعت دوباره برگردد.
در جنگ 1405، لرستان برای مدتی طولانی با همین پرسش روبهرو بود: چند کودک از مدرسه رفتند و دیگر بازنگشتند؟ پاسخ این پرسش همزمان با ادامه حملات تغییر کرد. روزهای نخست، آموزشوپرورش لرستان از سه دانشآموز شهید سخن گفت؛ محمدصالح ساکت، امیرعلی چراغی و آناهید رشنو.
چند روز بعد، با شهادت زینب پاپی، تعداد به چهار نفر رسید. سپس با شهادت نگار و نرگس قلیپور در حمله سوم فروردین، شمار اعلامشده به هفت نفر رسید. حسنا فولادوند، دانشآموز بروجردی، نام هشتم را به این فهرست افزود و بعدتر محمدحسین شیراوند، نوجوان رومشکانی که ماهها با جراحتهای ناشی از حمله زندگی کرد، این شمار را به 9 دانشآموز رساند.
این عدد، اگرچه یک عدد است، پشت خود نه مسیر واحدی دارد و نه یک شکل از مرگ. یکی در منطقه مسکونی بروجرد بود، یکی در خیابان تختی، یکی در مسیر بازگشت به خانه، یکی در خانه خودش، دو خواهر در یک حمله، دختری همراه پدر و برادرش، و نوجوانی که از روز حمله زنده ماند اما ماهها در کما ماند تا سرانجام به شهادت رسید.
نخستین روزها، هنوز کسی نمیدانست این فهرست قرار است بلندتر شود. نوزدهم اسفند 1404، مدیرکل آموزشوپرورش لرستان از شهادت سه دانشآموز خبر داد: محمدصالح ساکت، امیرعلی چراغی و آناهید رشنو.
همان سخنان میگفت 52 فضای آموزشی و فرهنگی لرستان نیز در حملات آسیب دیده یا تخریب شدهاند و در تمام شهرهایی که هدف حمله قرار گرفته بودند، مراکز آموزشی و فرهنگی نیز خسارت دیدهاند. یک دانشآموز و یک معلم نیز مجروح شده بودند. آن زمان هنوز برآورد دقیق خسارتهای مالی آموزشی انجام نشده بود.
بعدتر، در سخنان دیگری تعداد فضاهای آموزشی، اداری، فرهنگی و تربیتی آسیبدیده یا هدف قرارگرفته 79 مرکز اعلام شد و آموزشوپرورش گفت یک مدرسه در رومشکان بهطور کامل تخریب شدهاست. در همان مقطع، مدیرکل آموزشوپرورش از شهادت هفت دانشآموز و پنج معلم لرستانی سخن گفت که مربوط به مقطع زمانی مشخصی از جنگ بود و با ادامه حوادث، تغییر کرد.
همین تغییر عددها، بخشی از واقعیت جنگ بود. هر روز که میگذشت، فهرست کسانی که باید به خانه برمیگشتند، دوباره نوشته میشد؛ یکی شهید شده بود، یکی در بیمارستان بود، یکی هنوز در کما بود و خانوادهای دیگر در انتظار خبر مانده بود.
محمدصالح ساکت؛ چهارمین نیمکت
محمدصالح ساکت دانشآموز پایه چهارم دبستان آزادگان بروجرد بود؛ کودکی که زندگیاش هنوز در میانه سالهای ابتدایی مدرسه قرار داشت. در اطلاعات ثبتشده شهدای بروجرد، تاریخ تولد او 25 مهر 1394 و نام پدرش محمود آمدهاست. هفدهم اسفند 1404، روزی که حملات به مناطق مسکونی بروجرد رخ داد، محمدصالح نیز در میان قربانیان قرار گرفت.
پایه چهارم ابتدایی یعنی هنوز بخش بزرگی از جهان کودک در مدرسه شکل میگیرد؛ مشق، زنگ تفریح، دوست، معلم، و امتحان برای کودک تمام جهان او را میسازند. محمدصالح در مدرسه آزادگان درس میخواند و نامش پس از حمله، از دفتر حضور و غیاب کلاس به فهرست شهدا منتقل شد.
درباره محمدصالح، جزئیات دیگری هم در اطلاعات شهدای بروجرد ثبت شدهاست: محل شهادت، بمباران بروجرد و تاریخ شهادت، 17 اسفند 1404. همین جزئیات، کودک را از یک نام آماری جدا میکند و دوباره به همان شهری برمیگرداند که او در آن متولد شد، به مدرسهای که در آن درس میخواند و به خانهای که دیگر منتظر برگشتنش ماند. محمدصالح تنها چهارم ابتدایی بود. جنگ اما برای کودک، سن و پایه تحصیلی نمیشناسد.
امیرعلی چراغی؛ خیابان تختی
امیرعلی چراغی نوجوان بروجردی بود؛ متولد 11 آذر 1391، فرزند محمد و دانشآموز پایه هفتم دبیرستان استاد اوستا. در اطلاعات ثبتشده شهدای بروجرد، محل شهادتش بمباران بروجرد و آرامگاهش گلزار بهشت شهدا اعلام شدهاست.
هفدهم اسفند، حوالی زمان اذان و افطار، صدای انفجار در بروجرد پیچید. روایت ثبتشده از حادثه، خیابان تختی را یکی از محلهای این حمله معرفی میکند و امیرعلی در میان قربانیان آن قرار گرفت. در گزارشهای محلی، او نوجوانی 14ساله معرفی شدهاست. چهاردهسالگی سنی است که کودک آرامآرام از جهان ابتدایی فاصله میگیرد؛ کلاسهای بالاتر، دوستان بیشتر، پرسشهای بزرگتر و خیابانهایی که دیگر فقط مسیر مدرسه نیستند. اما در پرونده امیرعلی، همه این مسیرها در یک لحظه متوقف شد.
نام او بعدتر در فهرست چهار دانشآموز شهید بروجرد نیز قرار گرفت؛ فهرستی که زینب پاپی، محمدصالح ساکت، حسنا فولادوند و امیرعلی چراغی را شامل میشد. در یکسو، دفتر مدرسه استاد اوستا باقی ماند و در سوی دیگر، نام امیرعلی در گلزار شهدای بروجرد. بین این دو، دیگر مسیر مدرسه تا خانه وجود نداشت.
آناهید رشنو؛ کودکی در راه بازگشت
اما آناهید رشنو داستان دیگری دارد. آناهید دانشآموز پایه دوم دبستان زندهیاد رحیمی خرمآباد بود؛ کودکی هشتساله که جنگ او را نه پشت نیمکت مدرسه، بلکه در یکی از مسیرهای روزمره شهر پیدا کرد. روایت منتشرشده از آناهید میگوید او هنگام بازگشت به خانه همراه مادرش در محدوده بازار و حوالی قلعه فلکالافلاک بود که بر اثر موج انفجار شهید شد.
این جزئیات، جایگاه آناهید را در روایت جنگ لرستان متفاوت میکند. او در مدرسه نبود. کلاس در حال برگزاری نبود. زنگ مدرسه به صدا درنیامده بود. او در راه برگشت بود. آناهید تکواندو نیز کار میکرد و از او بهعنوان ورزشکار خردسال این رشته در لرستان یاد شدهاست.
بعدها پیکر آناهید همراه شهید شهره رشیدینسب در روستای تلوری تشییع شد و خانوادهاش نیز در ادامه روزهای جنگ، میزبان دیدارهای مسئولان بودند. اما برای همکلاسیهای او، آناهید همان دختری بود که دیگر پشت نیمکت نمینشست.
زینب پاپی؛ کودکی که چند روز میان رفتن و ماندن بود
اگر محمدصالح و امیرعلی در همان روز حمله از دست رفتند، زینب پاپی چند روز میان زندگی و مرگ ماند. هفدهم اسفند، حملات به مناطق مسکونی بروجرد، زینب را نیز بهشدت مجروح کرد. او دانشآموز پایه چهارم ابتدایی بود و جراحات شدیدی برداشت. به بیمارستان منتقل شد و به کما رفت.
پزشکان تلاش کردند وضعیت او را تثبیت کنند، اما شدت آسیبها باعث شد چند روز در کما بماند. سرانجام شامگاه پنجشنبه 21 اسفند خبر شهادتش تأیید شد و با این اتفاق، شمار شهدای دانشآموز لرستان به چهار نفر رسید.
در پرونده زینب، فاصله میان مجروح و شهید چند روز بود؛ چند روزی که خانواده احتمالاً هر ساعت آن را با امید گذراندند. جنگ برای خانواده زینب در همان لحظه انفجار تمام نشد. بعد از انفجار، بیمارستان آمد؛ بعد از بیمارستان، انتظار؛ و بعد، خبر شهادت.
جنگی که فقط یکبار به مدرسه نرسید
در روزهای اول، ممکن بود تصور شود داستان دانشآموزان شهید لرستان، داستان چند کودکی است که در حملهای مشخص شهید شدهاند و پروندهشان با خاکسپاری پایان مییابد. اما فروردین نشان داد جنگ هنوز ادامه دارد.
سوم فروردین 1405، حمله دیگری به منطقهای مسکونی در خرمآباد رخ داد. اینبار دو نام خواهرانه وارد فهرست شدند: نگار و نرگس قلیپور. نگار دانشآموز پایه سوم ابتدایی دبستان شاهد ناحیه یک خرمآباد بود. نرگس خواهر بزرگتر او و دانشآموز پایه نهم مدرسه رضوان ناحیه یک خرمآباد بود.
دو خواهر، دو مدرسه، یک خانه. هر دو در همان حمله شهید شدند. آموزشوپرورش لرستان در مراسم تشییع آنان اعلام کرد که تا آن زمان هفت دانشآموز و پنج معلم در حملات جنگ شهید شدهاند. نگار قلیپور، دانشآموز پایه سوم ابتدایی، و نرگس قلیپور، دانشآموز پایه نهم، در حمله بامداد سوم فروردین به یک منطقه مسکونی خرمآباد به شهادت رسیدند. آن روز، همکلاسیهای نگار نیز در مراسم تشییع حاضر شدند. برای کودکی که قرار بود در کلاس سوم بماند، دوستانش دیگر دفتر و مداد بهدست نیامدند؛ با گل و تصویر او آمدند.
در آن مراسم، شهر برای دو خواهر سوگوار بود؛ اما آموزشوپرورش برای نخستینبار با واقعیتی روبهرو شد که دیگر نمیشد آن را فقط با یک حادثه محلی توضیح داد: جنگ از نقطهای به نقطه دیگر میرفت و کودکان، هر بار در جغرافیایی متفاوت، در معرض آن قرار میگرفتند.
نگار و نرگس؛ دو خواهر، دو کلاس، یک خانه
در روایت نگار و نرگس، مدرسه به شکل عجیبی از خانه جدا نمیشود. نگار صبح باید به مدرسه میرفت؛ نرگس نیز. یکی کلاس سوم بود و دیگری پایه نهم. یکی در ابتدای مسیر تحصیل قرار داشت و دیگری در آستانه نوجوانی، اما جنگ، فاصله میان این دو را از بین برد. خانهای که دو خواهر را در خود داشت، تبدیل به نقطهای شد که هر دو در آن شهید شدند.
این همان جایی است که آمار دو دانشآموز شهید دیگر کافی نیست. دو عدد کنار هم، هیچوقت نمیگویند یک مادر با دو جای خالی روبهرو شدهاست؛ دو کیف مدرسه، دو لباس، دو مجموعه دفتر، دو صدای متفاوت که در خانه بودهاند و حالا نیستند.
همین است که روایت جنگ، اگر فقط به تعداد شهدا محدود شود، بخش مهمی از خود را از دست میدهد. جنگ در لرستان، در این خانهها دو بار اتفاق افتاد؛ نه در فاصله دو حمله، بلکه در فاصلهای که خانواده باید از یک فقدان به فقدان دیگر میرسید.
حسنا فولادوند؛ نامی که پشتسرش یک خانواده ایستاده بود
چند روز بعد، نام دیگری به فهرست اضافه شد؛ حسنا فولادوند. حسنا دانشآموز پایه هشتم دبیرستان شاهد دختران بروجرد بود. هشتم فروردین 1405، حملهای به منطقهای مسکونی در بروجرد رخ داد و حسنا همراه پدرش، دکتر علی فولادوند، و برادر خردسالش علیرضا شهید شدند.
اما قصه این خانواده از همینجا شروع نمیشد. مادر خانواده، معصومه پیرهادی، پیش از آن در جنگ 12روزه تهران به شهادت رسیده بود. یعنی خانواده فولادوند، در فاصله دو مقطع جنگ، یک بار مادر را از دست داده بود و سپس در بروجرد، پدر و دختر و پسر خردسال نیز شهید شدند.
حسنا در میان این خانواده، یک دانشآموز بود؛ اما برای روایت او باید از دفتر مدرسه فراتر رفت. پدرش علی فولادوند، پس از شهادت همسرش در جنگ 12روزه به بروجرد رفت تا در کنار فرزندانش باشد. اما در حمله هشتم فروردین، خودش و حسنا و علیرضا شهید شدند.
این یعنی برای روایت حسنا، یک خط زمانی ساده وجود ندارد. مادر. سپس پدر. سپس دختر. سپس پسر خردسال. جنگ، برای خانواده فولادوند یک واقعه منفرد نبود؛ به خانهای رسید که پیش از آن نیز داغ جنگ را دیده بود.
با شهادت حسنا، شمار شهدای دانشآموز لرستان به هشت نفر رسید و در بروجرد نیز نام حسنا در کنار محمدصالح ساکت، امیرعلی چراغی و زینب پاپی در میان چهار دانشآموز شهید شهرستان قرار گرفت. فرماندار ویژه بروجرد در اردیبهشت، همین چهار نام را بهعنوان دانشآموزان شهید اعلام کرد.
اما فهرست بروجرد فقط درباره کودکان نبود. رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران بروجرد در اردیبهشت اعلام کرد که این شهرستان در دو نبرد 58 شهید داشته و 38 نفر از این شهدا از میان غیرنظامیان، زنان و کودکان بودهاند.
این عدد 58، دیگر فقط روایت دانشآموزان نیست؛ اما جای آنها را در جغرافیای بزرگتر تلفات بروجرد نشان میدهد. کودکان، در میان مجموعهای از غیرنظامیان، زنان و دیگر قربانیان جنگ، بخشی از همان جمعیتی بودند که حملات به مناطق مسکونی به آنها رسید.
محمدصالح ولیپوری؛ نامی که از بروجرد تا تهران میرفت
در میان نامهای دانشآموزان شهید، محمدصالح ولیپوری جایگاه خاصی دارد. او متولد 28 بهمن 1391، فرزند بهمن و متولد بروجرد بود. در اطلاعات شهدای بروجرد، شهادتش 17 اسفند 1404 و محل شهادتش بمباران بروجرد آمدهاست. روایت ثبتشده همچنین میگوید او در روز حمله با زبان روزه بودهاست.
اما در گزارشهای آموزشوپرورش، نکته دیگری درباره او آمدهاست: محمدصالح دانشآموز لرستانیِ ساکن تهران معرفی شد که در حمله به بروجرد شهید شد.
این جزئیات، جغرافیای جنگ را بزرگتر میکند. کودکی که ریشهاش بروجرد است اما محل زندگیاش تهران؛ جنگی که او را در شهری دیگر پیدا میکند؛ خانوادهای که نام فرزندشان را در فهرست شهدای بروجرد میبیند. در روایتهای جنگ، گاهی یک نام به یک شهر تعلق دارد، اما زندگیاش میان چند شهر تقسیم شده، محمدصالح ولیپوری از همین جنس است. او در بروجرد متولد شد، در تهران زندگی میکرد و در حمله بروجرد شهید شد.
امید؛ توپش به خانه برنگشت
در میان نامهایی که جنگ در لرستان از مدرسهها بیرون کشید، نام امید میردریکوند با یک تصویر دیگر گره خوردهاست؛ نوجوانی که زندگیاش هنوز میان مدرسه و زمین فوتبال تقسیم میشد، میان نیمکت کلاس و زمینی که توپ روی چمن آن میغلتید.
اواخر اسفند 1404، نام امید میان شهدای جنگ رمضان لرستان قرار گرفت. حمله به روستای تلوری خرمآباد، برای خانواده او پایان یک زندگی نبود؛ آغاز دورهای بود که از آن پس، خانه باید با جای خالی یک نوجوان کنار میآمد. امید در همان روزهایی رفت که اسفند هنوز بوی پایان سال میدهد؛. اما برای خانواده او، آن تقویم دیگر همان تقویم قبلی نبود. اسفند در خانه میردریکوند، از آن پس با نام یک نوجوان خوانده میشد.
پیکر امید به خاک بازگشت. در 27 اسفند، در قبرستان زینبیه روستای تلوری علیا، خاک برای او جای گرفت و نامش بر سنگ نشست. این بازگشت، اگرچه پایان جستوجوی پیکر و آغاز آیین سوگ بود، اما پایان حضور او نبود. بعضی آدمها پس از مرگ از جایی به بعد فقط در قاب عکس و سنگ مزار دیده نمیشوند؛ ردشان در جاهایی میماند که پیش از رفتن، زندگیشان را در آن ساختهاند. برای امید، یکی از این جاها زمین فوتبال بود.
او عضو تیم فوتبال رهاورد خرمآباد بود و با بازیکنان زیر 18 سال در رقابتهای کشوری حضور داشت. چند هفته بعد، همتیمیهای امید در روز تولدش بر سر مزار او رفتند. تولد، معمولاً نشانه آغاز است، اما برای امید، روز تولد به مزار رسید.
امید میردریکوند، میان دانشآموزان شهید لرستان، روایت فقدانی است که نشانههایش هنوز در زندگی روزمره باقی ماندهاست. یک صندلی در مدرسه، یک جای خالی در تیم، یک روز تولد، یک قبر در زینبیه. او بازنگشت تا دوباره توپ را دنبال کند، یا دوباره به کلاس برود، اما پیکرش به خاک بازگشت و نامش در همان جایی ماند که زندگیاش از آن آغاز شده بود.
جنگ، زمان را برای او در جایی متوقف کرد که هنوز آینده، بیش از گذشته بود. از آن پس هرچه برای دیگران ادامه پیدا کرد، برای خانواده او با یک جای خالی ادامه یافت؛ و این جای خالی همان چیزی است که هیچ عددی در آمار شهدا نمیتواند اندازه بگیرد.
هنوز یک نام مانده بود؛ محمدحسین شیراوند
در میان این 9 نام، محمدحسین شیراوند داستانی دارد که زمان را کش میدهد. او 14 ساله بود، اهل روستای آقاجان رومشکان و دانشآموز پایه هشتم مدرسه شهید رهبری.
در کنار درس، مداحی میکرد و در برنامههای مذهبی مسجد و هیئت حضور داشت. 17 اسفند، حمله به رومشکان، زندگی او را در یک لحظه تغییر داد. اما محمدحسین همان روز از دنیا نرفت.
او با جراحتهای شدید به بیمارستان منتقل شد و به کما رفت. اینجا زمان برای خانواده او شکل دیگری گرفت. روزهای نخست تبدیل به هفته شد. هفتهها به ماه رسید. در اردیبهشت، بنیاد شهید لرستان از محمدحسین در بیمارستان شهدای عشایر عیادت کرد؛ او همچنان در کما بود.
مادرش، آرزو امرایی، از روزهای بیماری و زندگی پسرش روایت کرد. بخشی از گفتههای او درباره علاقه محمدحسین به مداحی و سخنانی است که به گفته مادر، او پیش از حادثه درباره شهادت مطرح کرده بود. محمدحسین ماهها ماند. تا اینکه در شب هفتم محرم، خبر شهادتش رسید.
با رفتن او، عدد دوباره تغییر کرد. نه در همان روز حمله، بلکه ماهها بعد. و همین، معنای شهید دانشآموز را در این جنگ پیچیدهتر میکند: بعضی نامها در همان لحظه حمله وارد فهرست شدند و بعضی دیگر، پس از هفتهها و ماهها انتظار.
محمدحسین از مدرسه رفت، اما قصهاش در بیمارستان ادامه پیدا کرد و خانوادهاش ماهها منتظر ماندند تا خبری که از روز هفدهم اسفند آغاز شده بود، سرانجام به پایان برسد.
اما این پایان برای آنها پایان زندگی نبود؛ آغاز یک شکل دیگر از زندگی بود، با صندلی خالی، لباسهای باقیمانده، عکسهایی که دیگر فقط عکساند و نامی که از این پس باید آن را با واژه شهید صدا زد.
مویههای بیکس
لرستان، از همینجا وارد روایت میشود؛ نه فقط بهعنوان استانی که چند نام از فهرست شهدای دانشآموز در آن ثبت شده، بلکه بهعنوان جغرافیایی که جنگ در خانه و مدرسه و خیابان و روستا و بیمارستانش نشست.
در لرستان، داغ را نمیشود فقط با گریه فهمید. گریه شاید از چشم بیاید، اما مویه از جایی پایینتر، از عمق سینه، از جایی میان جان و استخوان بلند میشود؛ صدایی کشیده و بیقرار که انگار زن میخواهد با آن، کسی را که از دست رفته دوباره به خانه برگرداند.
مویه، صدای پذیرفتن مرگ نیست؛ صدای نپذیرفتن آن است. زن نام عزیزش را میکشد، یکبار، دوبار، چندبار؛ انگار اگر نام را بلندتر بگوید، اگر صدایش را از دیوار خانه عبور دهد و به کوه برساند، شاید آنسوی کوه کسی بشنود و برگردد. دستها بیاختیار بالا میروند، روی سر مینشینند، میان موها فرو میروند، گیسو در مشت جمع میشود و تنِ مادر از شدت داغ خم میشود.
این مویه، از لحظهای آغاز میشود که مادر خبر را میشنود؛ شاید هنوز درست نفهمیده چه اتفاقی افتاده، شاید هنوز امیدی باریک، بهاندازه نخ، در دلش مانده باشد. خبر فقدان که میرسد، اول سکوت است. انگار گوش شنیده اما دل هنوز قبول نکردهاست. بعد ناگهان اسم کودک از دهان مادر بیرون میافتد. نه پسرم، نه دخترم؛ اول همان اسم.
نام که گفته میشود، انگار تازه واقعیت وارد خانه شدهاست. مادر دستش را روی دهان میگذارد، بعد روی سینه، بعد دوباره روی سر. مویه زبان بدنِ مادری است که پیش از عقل، فقدان را فهمیدهاست.
در فرهنگ لرستان، زن داغدیده فقط اشک نمیریزد؛ سوگ را روایت میکند. از عزیزش میگوید، از قد و قامتش، از صدایش، از لباسش. گاهی نامش را میان مویه میآورد و گاهی آنقدر از او میگوید که انگار میخواهد تمام زندگی ازدسترفته را یکباره به جهان پس بدهد.
اینجا مویه شهادتدادن است. مادر دارد شهادت میدهد که این کودک وجود داشته، خندیده، دویده، مدرسه رفته، گرسنه شده، خوابیده، تب کرده، بزرگ شده و حالا در یک لحظه، جنگ او را از تمام ادامهای که حقش بود جدا کردهاست.
برای مادر، یک دانشآموز نیست که از دست رفته؛ تمام صبحهای بعد از او از دست رفته است. تمام عصرهایی که قرار بود از مدرسه برگردد. تمام کفشهایی که قرار بود کوچک شوند و کنار گذاشته شوند. تمام تولدهایی که قرار بود شمع داشته باشند. جنگ فقط کودکی را از مادر نگرفت؛ آیندهای را گرفت که هنوز متولد نشده بود.
انتهای پیام/ 644/.