پسر شهید ناو دنا با لباس رزم پدر؛ گر پدری رفت تفنگ پدری هست هنوز
- اخبار استانها
- اخبار گیلان
- 11 مهر 1405 - 09:13
به گزارش خبرگزاری تسنیم از رشت، بیش از 200 شب است که میدان شهدای ذهاب رشت در قلب شهر باران تبدیل به سنگری از عشق و ایستادگی برای وطن شده است؛ اقشار مختلف مردم با سلیقهها و حتی پوششهای متفاوت دوشادوش یکدیگر زیر پرچم قرآنی ایران، یکرنگ، همدل و همصدا ایستادهاند و حماسه میآفرینند.
این روزها و شبها یکی از ماندگارترین و زیباترین ایام و تاریخ این میدان در حال رقم خوردن و ثبت شدن است؛ ایامی که تاریخنگاران و روایتگران درباره آن خواهند نوشت و آیندگان بیشک به این مردم غبطه خواهند خورد که چگونه حتی با وجود تهدید مداوم دشمن و تمسخر عدهای راحتطلب و با وجود شنیدن صدای غرش موشکهای دشمن و در میان کوران باد و طوفان و سوز سرما یا گرمای طاقتفرسا هرگز میدان را خالی نکردند و پشت به جبهه حق نکردند.
به هر گوشه این میدان که مینگری، زندگی و ایستادگی موج میزند.کودکانی که شاید هنوز پای راه رفتن و زبان سخن گفتن نداشته باشند، اما در میان بازیگوشیهای کودکانهشان، مشتهای کوچک و گرهکرده خود را بالا آورده و همپای بزرگترها شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سر میدهند.
در گوشهای دیگر، مادری دیده میشود که ماهها پیش با جنینی در شکم هر شب به این میدان میآمد و فضای حماسه را تنفس میکرد و حالا همان مادر با افتخار، نوزاد به دنیا آمدهاش را در آغوش گرفته و به دل جمعیت آورده است؛ به راستی چه سعادت و تقدیری دارند این کودکان و نوزادان میدان که درست در میانه جنگ رمضان چشم به جهان گشودند، در وسط این میدان حماسه رشد میکنند، قد میکشند و از همان نخستین روزهای حیات، دشمن غدار و ستمگر را میشناسند؛ گویی خداوند متعال از همان بدو تولد، سرنوشتی دیگر و مسیری نورانی برای آینده این نسل رقم زده است.
و چقدر تیرهبخت و بدبخت است آن دشمن جنایتکار و مستکبری که هنوز در خیالات واهی خود تصور میکند میتواند چنین ملتی را به زانو درآورده و شکست دهد. ستمگرانی که وعدههای خام و پوچ پیروزی سر میدهند در حالی که بیتردید آینده از آن این مردم حماسهساز است.
سنت لایتغیر الهی بر این است که خداوند طعم شیرین نصرت و پیروزی را تنها به کسانی میچشاند که در سمت درست تاریخ ایستاده و یار و یاور حق بودهاند البته تاریخ به یزید و یزیدیان هم درسهای بزرگی داده است آنان در توهم و رویای باطل خود همواره پیروز بودند اما تاریخ گواهی داد که عاقبت تیره و سهمگینی در انتظار ظالمان است و هیچ جنایتکاری نمیتواند از انتقام و قهر الهی بگریزد. زمان به زودی حقیقت را به آنها نشان خواهد داد؛ پس بگذار امروز نیز این شیطانپرستان سرمستانه قهقهه سر دهند و وعده پیروزیهای پوشالی ببافند.
علمدار کوچک؛ نوجوانی با لباس سفید ارتش در میدان حماسه
در میان شور و غوغای میدان حماسه رشت، در یکی از همین شبها توجهم به نوجوانی جلب شد که لباس سفید و شکیل نیروی دریایی ارتش را بر تن کرده و با دوربینی در دست، با دقت و وسواس خاصی میان جمعیت پرسه میزند و از جلوههای زیبای میدان تصویربرداری میکند.
دیدن لباس نظامی بر تن این نوجوان کنجکاویام را برمیانگیزد؛ چرا با این لباس رسمی؟ چند قدم جلوتر میروم تا از خودش بپرسم اما چقدر این چهره آرام و معصوم برای آشناست! انگار قبلا او را جایی دیدهام. در فکر بودم که همکارم آرام کنار گوشم زمزمه میکند میشناسیش؟ فرزند شهید ناو دناست. لباس رزم پدرش را پوشیده و شبهاست که پا به پای بچههای رسانه به میدان میآید و روایتگر حماسه این مردم شده است.
با تعجب به این پسر نوجوان چشم میدوزم. از دست دادن پدر برای هر پسری آنهم در سن نوجوانی داغ بسیار سنگینی است و هیچکس را تاب تحملش نیست چراکه در این سن کم باید مرد خانهشان باشد و حالا نگاه و امید یک خانواده به اوست اما این نوجوان با شور، انگیزه و ادبی خاص میان مردم و اهالی رسانه گام برمیدارد و کار میکند و هر بینندهای را مات و مبهوت استواریاش میسازد.
او چقدر زود این بار سنگین مسئولیت نبود پدر را به جان خریده و چقدر زود مرد شده است. نام این نوجوان غیور ابوالفضل لطفی فرزند شهید والامقام وحید لطفی از شهدای دلاور ناوگروه دنا است.
پدر و مادر با درایتی زیبا نام ابوالفضل، نام علمدار باوفا و قهرمان دشت کربلا را برایش انتخاب کردهاند امروز اما آقا ابوالفضل ما در میدان شهدای ذهاب رشت خود تبدیل به علمداری تمامعیار شده است؛ علمداری که عَلَم اقتدار و مظلومیت پدر شهیدش و حقانیت دیگر شهدای ناو دنا را با افتخار و سربلندی بر دوش میکشد.
خاطره آخرین بدرقه پدر زیر باران
جلوتر میرویم تا دقایقی پای صحبتهایش بنشینیم. خستگی کار رسانهای در چهرهاش پیداست اما با رویی گشاده و ادبی تحسینبرانگیز دعوت ما را برای همکلامی میپذیرد. این متانت و ادب نشان میدهد که چقدر خوب تربیت شده و حاصل دسترنج پدری فداکار و مادری صبور است. جالب اینکه خودش نیز از همان آغاز صحبت، به ادب و احترام بینظیر پدر شهیدش در برابر بزرگترها اشاره میکند و میگوید: من 14 سال سن دارم. یک خواهر و یک برادر کوچکتر دارم که هر دوی آنها 4 ساله(دوقلو) هستند؛ از کودکی، یکی از صفات بسیار بارزی که در وجود پدرم میدیدم، احترام فوقالعادهاش به پدر و مادرش بود و ویژگی دومش هم عشق بیپایانش به وطن و کشور بود.
وی به راه و منش پدر شهیدش اشاره میکند و میافزاید: من همه تمام تلاشم را میکنم تا در این ایام سختی که پدر در کنارمان نیست، دقیقاً همان کارها و اخلاق او را در زندگی پیاده کنم تا فرد مفیدی برای وطن و خانوادهام باشم و بتوانم حق این مردم مظلوم را بگیرم. عشق به خانواده و والدین واقعاً در پدرم مثالزدنی بود؛ همیشه با پدربزرگ و مادربزرگم با نهایت احترام و به بهترین شکل صحبت میکرد، کوچکترین مشکلات زندگی آنها را پیگیری میکرد و نمیگذاشت هیچ غمی به دل پدر و مادرش بنشیند.
ابوالفضل لطفی به دیگر روحیات پدر شهیدش اشاره میکند و میگوید: پدرم با هر کسی در خانواده به زبان خودش صحبت میکرد؛ با مادرم با نهایت محبت و عاطفه، با من که یک نوجوان هستم دقیقاً به زبان خودم و با آبجی و داداش کوچکم هم با زبان خودشان همصحبت میشد در واقع یک حس صمیمیت، همدلی و همزبانی عمیق و واقعی میان او و همه ما در خانه برقرار بود.
ابوالفضل بغض گلویش را فرو میبرد و با نگاهی به گذشته، روزهای پایانی و آخرین دیدارش با پدر را چنین روایت میکند: پدرم تازه از یک مأموریت کاری به خانه بازگشته بود و هنوز خستگی راه از تنش بیرون نرفته بود که فرماندهشان با ایشان تماس گرفت و اعلام کرد مأموریت جدیدی به سمت هندوستان در پیش است و این سفر حدود دو ماه طول میکشد شما هم که تازه از مأموریت قبلی آمدهاید و خستهاید. اما پدرم بدون ذرهای تردید یا بهانهجویی بلافاصله مأموریت را پذیرفت و پیگیر کارهای اداری و مقدمات سفر شد تا راهی شود.
پدر روز 29 دیماه عازم مأموریت آخر شد... روز آخر که میخواست برود، آسمان شهر بارانی بود؛ باران تند و زیبایی میبارید. ابوالفضل تا مسیری پدر را همراهی و بدرقه میکند تا راهی بندرعباس شود. در آن لحظات آخر، پدر سفارشها و وصایای بسیار مهمی به او میکند که هنوز در ذهنش هست.
یکی از مهمترین توصیههای پدر به ابوالفضل این بود که حواسش به خانواده باشد... سعی کند باری از روی دوش مادر بردارد، با خواهر و برادر کوچکتر وقت بگذراند و نگذارد مادر احساس تنهایی کند و اگر در زندگی با سختی و مشکلی مواجه شدند با صبوری و توکل آن را پشت سر بگذارند و سعی کند در غیاب پدر، یک مرد کامل برای خانه باشد.
گر پدری رفت، تفنگ پدری هست هنوز
فرزند شهید با افتخار دستی به لباس سفید نظامیاش میکشد و از حس و حال این روزهایش میگوید: امروز که لباس رزم پدرم را بر تن کردهام خیلی حس خوبی دارم. درسته امروز پدرم در کنار ما نیست اما گر پدری رفت، تفنگ پدری هست هنوز.
پدرم به شهادت رسید اما من تلاش میکنم جای خالی او را پر کنم، به وطنم خدمت کنم و ادامهدهنده راه پرافتخارش باشم. پدرم وقتی از مأموریتها برمیگشت، با وجود تمام خستگیهای روحی و جسمی، با خوشرویی برای ما وقت میگذاشت، با تعریف کردن خاطرات شیرین و اتفاقات مأموریتها ما را سرگرم میکرد و اجازه نمیداد خستگی مأموریتها به درون خانه راه پیدا کند.
پدرم با تمام وجود عاشق ایران و لباس مقدس رزم نیروی دریایی بود؛ قبل از اینکه وارد نیروی دریایی شود در آزمون استخدامی نیروی هوایی هم شرکت کرده بود و بعد از آن، وقتی آگهی استخدام نیروی دریایی ارتش را دید بلافاصله داوطلب شد، شرکت کرد و قبول شد. مادرم تعریف میکند پدرم وقتی خبر قبولیاش را شنید تا چند روز از فرط خوشحالی در پوست خود نمیگنجید که توفیق پیدا کرده به عضویت یک ارگان نظامی درآید؛ او خالصانه میخواست در این میدان خادم میهن باشد و سرانجام هم در تاریخ 13 اسفندماه 1404 بر اثر حمله ناجوانمردانه تروریستهای آمریکایی-صهیونیستی بر پهنه آبها، لباس سرخ شهادت به تن کرد. خبر شهادت پدرم روز 16 اسفندماه ساعت 8 صبح از پادگان بندرعباس به ما اعلام شد.
با نگاه به چهره غمگین ابوالفضل سعی کردم دیگر از روز شهادت پدر و حال و هوای بعدش سوالی نپرسم، چرا که یادآوری خاطراتش بغض سنگینی بر گلوی این نوجوان 14 ساله مینشاند. برای دلگرمی به او میگویم: آقا ابوالفضل میدانستی در روایات ما آمده شهدایی که در دل دریا و اقیانوسها به شهادت میرسند به دلیل سختی و مشقت بیشتری که تحمل میکنند نسبت به شهدایی که روی زمین به شهادت رسیدهاند از جایگاه ویژهتری برخوردارند
ابوالفضل سرش را به نشانه تایید تکان میدهد و خود با بیانی پخته میگوید: بله دقیقاً همینطور است. من هم شنیدم کسی که در غربت بر روی امواج دریا و اقیانوسها جانش را فدا کند، از شهدای والامقام و دارای بالاترین درجات است. همه شهدای ناو دنا هم این ویژگیها را داشتند؛ هم ناجوانمردانه توسط آمریکاییها هدف قرار گرفتند، هم در اوج غربت و فرسنگها دور از خاک وطن به شهادت رسیدند و هم عروجشان در دل دریا رقم خورد.
پیام مستقیم به تمام دشمنان این مرز و بوم
ابوالفضل در بخش پایانی صحبتهایش، به جوشش غیرت مردم و تجمعات حماسی بیش از 200 شب در میدان شهرداری رشت و دیگر نقاط کشور اشاره کرده و با حس قدرشناسی و تواضع میگوید: من از صمیم قلب دستبوس تک تک این مردم هستم که با پایمردی و استمرار حضورشان در خیابانها و میادین امنیتساز شدند و چنین حماسههای باشکوهی خلق کردند؛ خود من هم با افتخار لباس سفید نیروی دریایی را پوشیدهام و دوشادوش همین مردم در میدان ایستادهام چون اینجا را سنگر خدمت و عرصه تأثیرگذاری خودم برای کشورم میدانم و یقین دارم روح پدرم هم از این حضور و از این راهی که انتخاب کردهام شاد است. برای یک فرزند چه چیزی بالاتر و زیباتر از اینکه لبخند رضایت را بر چهره پدر و مادرش ببیند؟
فرزند شهید در ادامه با بصیرتی مثالزدنی به حوادث تلخ 18 و 19 دیماه 1404 اشاره میکند و میافزاید: شاید اگر حضور گسترده مردمی همان ایام در میادین شکل میگرفت، اتفاقات دی ماه هرگز رخ نمیداد اما امروز بیش از 200 شب از حضور مردم در خیابانها و میادین میگذرد و همین هوشیاری و در صحنه بودن، بالاترین ضریب امنیت و آرامش را به ارمغان آورده و به دشمن کوچکترین فرصتی برای تکرار آشوب نداده است. خواهشم اینه که به هیچ وجه میدانها را خالی نکنید زیرا تجربه نشان داده به محض اینکه ما میدان را خالی کنیم، دشمنِ در کمین، راهی برای نفوذ، خرابکاری و آسیب زدن به شهر و کشور پیدا خواهد کرد.
وی در ادامه با مثالی جالب به خوی جنایتکارانه و خباثتهای آمریکایی صهیونیستی اشاره میکند و میگوید: اگر شما به یک گرگ درنده هر روز یک گوسفند کامل بدهید نهتنها قانع نخواهد شد بلکه فردا میآید و دو یا سه تا گوسفند دیگر هم طلب کرده و با خود میبرد. ما هم باید فراموش نکنیم که تا دهها سال آینده هم با آمریکاییها سر سازش نخواهیم داشت و حتی اگر کوتاه بیاییم و عقبنشینی کنیم، آنها دست از سر ما برنمیدارند، طمعشان بیشتر میشود و میکوشند داراییهای بیشتری از ما بگیرند تا ایران قوی را تضعیف کنند اما کور خواندهاند.
ما با آمریکا پدرکشتگی داریم نه مذاکره!
پیام فرزند شهید از همین میدان، مستقیم و صریح به سران کاخ سفید و سردمداران آمریکای جنایتکار این است: مطمئن باشید من در همین لباس سفید و مقدس نیروی دریایی، انتقام خون پدرم را از شما میگیرم.
وی در پایان خطاب به مسئولان کشور به ویژه مردان میدان دیپلماسی میگوید: من با شخص ترامپ و سردمداران آمریکا، پدرکشتگی دارم نه مذاکره! حرف و منطق ما در برابر این دشمن جانی، فقط و فقط نبرد، ایستادگی و مقاومت است.
رجزهایش که تمام میشود، دوباره دوربین را به دست میگیرد، بند آن را دور گردن میاندازد و با همان گامهای استوار و باصلابت به میان موج خروشان جمعیت بازمیگردد. نگاهم پشت سرش میماند؛ در سفیدی پیراهن رزمش که در میان تیرگی شب و درخشش نورافکنهای میدان شهرداری رشت چون نگینی میدرخشد.
ابوالفضل از چشمی دوربین نگاه میکند، شاتر را میفشارد و لبخند پرامید یک کودک، مشت گرهکرده یک پیرمرد و زمزمه عاشقانه مادری پای پرچم را قاب میگیرد. او با پدر شهیدش عهد بسته است که برای کشورش مفید باشد و قطعا روح پدرش هم نظارهگر گامهای پولادین پسرکش است.
همانطور که ابوالفضل لطفی فرزند شهید وحید لطفی تاکید کرد شهادت و رفتن مردان بزرگ نهتنها خللی در اراده و ایستادگی مردم مبعوثشده ایجاد نمیکند بلکه جوشش جدیدی در نسل امروز خواهد شد که در سنگفرشهای همین میدانها قد میکشند، اسلحه و دوربین پدر را همزمان برمیدارند و تا گرفتن تقاص خونهای پاک به زمین ریخته از پا نمینشینند و خواب راحت را بر چشم دشمن حرام خواهند کرد.
انتهای پیام/