ارسطو و عقلانیتی که بنا کرده؛ چرا هنوز به معلم اول نیازمندیم؟
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 11 مهر 1405 - 15:31
به گزارش خبرگزاری تسنیم؛ بیش از دو هزار و سیصد سال از مرگ ارسطو میگذرد، و در این فاصله، جهانهایی پدید آمده و فروریختهاند، ادیان و تمدنها گسترش یافتهاند، علم جدید متولد شده استف فیزیک نیوتن و جدید متولد شده است، فیزیک نیوتن و منطق ریاضی، زیستشناسی تکاملی، علوم شناختی و فناوریهای دیجیتال افقهایی را گشودهاند که ارسطو حتی نمیتوانست آنها را تصور کند. با اینهمه نام او همچنان در فلسفه، منطق، اخلاق، سیاست، بلاغت، ادبیات، زیستشناسی و تاریخ علم حضور دارد. چرا؟ آیا این حضور صرفاً محصول عادت دانشگاهی و احترام به گذشتگان است یا در اندیشه او چیزی وجود دارد که هنوز میتواند به فهم ما از انسان و جهان کمک کند؟
اهمیت ارسطو تنها در پاسخهایی نیست که به مسائل داده، بلکه بیش از آن در شیوه صورتبندی مسائل، معماری دانش و نوع عقلانیتی است که بنا کرده است. چه بسا بسیاری از پاسخهای علمی او منسوخ شدهاند، اما بخش بزرگی از پرسشهای او هنوز پرسشهای ما هستند. او را نباید برای پذیرفتن همه آرای او خواند، بلکه باید خواند تا بفهمیم چگونه میتوان جهان را به مسئله تبدیل کرد، میان ساحتهای مختلف دانش تمایز نهاد و درباره زندگی خوب، حقیقت، علیت و زبان بهطور منظم اندیشید.
در تاریخ اندیشه، فیلسوفان بزرگی وجود دارند که نظریهای مهم عرضه کردهاند، اما شمار اندیشمندانی که توانستهاند نقشه دانش یک تمدن را ترسیم کنند بسیار اندک است، و ارسطو از این گروه محدود است. آثار منسوب به او از منطق، متافیزیک و طبیعیات تا اخلاق، سیاست، زیستشناسی، فن خطابه و شعر را دربرمیگیرد. او صرفاً درباره موضوعات متعدد سخن نگفت، بلکه کوشید نشان دهد هر حوزه چه موضوعی دارد، با چه روشی باید بررسی شود و چه نوع استدلالی برای آن مناسب است.
این نکته برای فهم اهمیت او اساسی است. ارسطو تصور نمیکرد همه علوم را میتوان با یک روش واحد مطالعه کرد. از نظر او دقتی که در ریاضیات ممکن است، الزاماً در اخلاق و سیاست دستیافتنی نیست، و موضوعات متفاوت، اقتضائات روشی متفاوت دارند. این حساسیت روششناختی، حتی امروز نیز آموزنده است، زیرا یکی از آفتهای دانش معاصر، تعمیم دادن بیمحابای روش یک علم به همه قلمروهای معرفت است.
ارسطو همچنین فلسفه را از مشاهده جهان جدا نمیکرد. پژوهشهای جانورشناختی وی، با همه خطاهایشان حاصل گردآوری، مقایسه و طبقهبندی دادهها بودند. ارسطو میکوشید از آنچه در تجربه مییابد به ساختارها و علل برسد. به همین سبب نمیتوان ایشان را فقط متفکری انتزاعی دانست. در کار ارسطو نوعی رفت و برگشت میان مشاهده، مفهومپردازی و استدلال دیده میشود.
ارسطو از نخستین متفکرانی است که مسئله تبیین را بهصورت منظم بررسی کرد. وقتی چیزی را میشناسیم، دقیقاً چه چیزی درباره آن میدانیم؟ آیا دانستن اینکه یک پدیده رخ داده کافی است، یا بایدخی به چرا رخ داده است؟
نظریه مشهور علل چهار گانه پاسخی به همین مسئله بود که ماده یک چیز چیست؟ صورت و ساختار آن کدام است؟ چه عاملی آن را پدید آورده و غایت یا کارکرد آن چیست؟ این چارچوب را نمیتوان بدون تغییر وارد همه علوم جدید کرد، اما پرسشی که در پس آن قرار دارد همچنان زنده است که یک تبیین کامل باید چه ابعادی را پوشش دهد؟
برای فهم یک نهاد اجتماعی، مثلاً دانشگاه، کافی نیست بدانیم ساختمان آن از چه ساخته شده یا چه کسانی آن را تأسیس کردهاند. باید ساختار، کارکرد، تاریخ، هدف و نسبت اجزای آن را نیز بشناسیم. حتی در زیستشناسی معاصر نیز تمایز میان ساختار یک اندام، فرایند پیدایش آن و کارکردش باقی مانده است، هرچند زبان غایتشناختی ارسطو بر اساس نظریه تکامل بازخوانی شده باشد. ارسطو به ما میآموزد که توضیح یک پدیده لزوماً تکبعدی نیست، و این آموزه در زمانهای که پاسخهای ساده برای مسائل پیچیده رواج یافتهاند، اهمیتی دوچندان دارد.
ارسطو منطق را اختراع نکرد، اما نخستین نظام جامع شناختهشده برای تحلیل صوری استدلال را پدید آورد. نظریه قیاس او قرنها مهمترین الگوی استدلال معتبر بود. منطق جدید، به ویژه از قرن نوزدهم به بعد، امکاناتی بسیار فراتر از منطق ارسطویی فراهم کرده است. منطق محمولات، منطقهای موجهات جدید و صورتبندیهای ریاضی نشان دادهاند که دستگاه قیاسی ارسطو فقط بخشی محدود از قلمرو استدلال را پوشش میدهد. اما محدود بودن به معنای بیاهمیت بودن نیست. ارسطو نخستین بار با صراحت نشان داد که میتوان صورت استدلال را از محتوای آن جدا کرد و درباره اعتبار استدلال، مستقل از صدق مقدمات، پرسش نمود. این گام، یکی از رخدادهای بنیادی تاریخ عقلانیت بود.
افزون بر آن، منطق نزد ارسطو صرفاً مجموعهای از قواعد صوری نبود. وی میان برهان، جدل، خطابه و مغالطه تمایز میگذاشت. همه سخنها از یک سنخ نیستند و همه اختلافها نیز با یک روش حل نمیشوند. برهان از مقدمات استوار آغاز میکند، و جدل با باورهای پذیرفتهشده سروکار دارد، خطابه به اقناع مخاطب نظر دارد و سفسطه ظاهر استدلال را بدون حقیقت آن بازتولید میکند. در عصر شبکههای اجتماعی، اخبار جعلی و اقناع الگوریتمی، این تمایزها نهتنها کهنه نشدهاند، بلکه شاید ضروریتر نیز شده باشند.
یکی از زندهترین میراثهای ارسطو در فلسفه معاصر، اخلاق فضیلت است. بخش مهمی از اخلاق جدید بر این پرسش متمرکز شد که کدام عمل درست است؟ ارسطو پرسش بنیادیتری مطرح میکرد، انسان خوب چه کسی است و زندگی انسانی شکوفا چگونه شکل میگیرد؟
در اخلاق نیکوماخوسی، غایت زندگی انسانی با مفهوم ائودایمونیا توضیح داده میشود، مفهومی که معمولاً به سعادت ترجمه میشود، اما شکوفایی، بهروزی یا نیکزیستی معنای دقیقتری از آن به دست میدهد. سعادت نزد ارسطو احساس زودگذر خوشی نیست، بلکه کیفیت یک زندگی کامل است که در آن تواناییهای انسانی از راه فعالیت عقلانی، فضیلت و مشار در آن تواناییهای انسانی از راه فعالیت عقلانی، فضیلت و مشار اخلاقی نیست. انسان با انجام دادن اعمال عادلانه، شجاعانه و خویشتندارانه، بهتدریج عادل، شجاع و خویشتندار میشود. اخلاق، تربیت میل و ساختن شخصیت است. از این منظر، دانستن خوبی الزاماً به خوب بودن نمیانجامد؛ میان شناخت اخلاقی و شکلگیری منش فاصلهای وجود دارد که فقط با تمرین، عادت، تربیت و نهادهای مناسب پر میشود.
در قرن بیستم، متفکرانی چون السدیر مکاینتایر، با نقد اخلاق صرفاً قاعدهمحور، توجه را دوباره به فضیلت، منش و غایت زندگی بازگرداندند. این احیا نشان میدهد که ارسطو صرفاً موضوع تاریخ فلسفه نیست، هنوز یکی از طرفهای گفتوگوی اخلاقی معاصر است. البته اخلاق ارسطو بدون مسئله نیست. برداشت او از شهروندی محدود بود و زنان، بردگان و بسیاری از ساکنان شهر را از مشارکت کامل سیاسی کنار میگذاشت. از این رو، بازگشت به ارسطو نباید به معنای تقدیس او باشد، چرا که فلسفه وقتی زنده میماند که متفکر را همزمان منبع الهام و موضوع نقد بداند.
تعبیر مشهور ارسطو که انسان حیوانی سیاسی است نشان از نیازمندی به حکومت است. انسان درون اجتماع به فعلیت میرسد، زبان، داوری اخلاقی، قانون، فضیلت و تصور خیر همگی در روابط انسانی و زندگی مشترک شکل میگیرند. فرد کاملاً منفصل از جامعه، انسانی بالفعل نیست، بلکه در زمانهای که انسان گاه به مصرفکننده، رأیدهنده، نیروی کار یا مجموعهای از دادهها فروکاسته میشود، ارسطو یادآور میشود که سیاست صرفاً مدیریت قدرت و منابع نیست، بلکه سیاست با این پرسش پیوند دارد که چه نوع زندگی مشترکی امکان شکوفایی انسان را فراهم میکند؟
اندیشه سیاسی ارسطو را نمیتوان عیناً پذیرفت، اما روش او همچنان آموزنده است. ارسطو نظامهای سیاسی را فقط بر اساس نامهایشان داوری نمیکرد، توزیع قدرت، منافع طبقات، ثبات نهادها و نسبت حکومت با خیر عمومی را بررسی میکرد. وی به جای ساختن مدینهای کاملاً خیالی، قانونهای اساسی و تجربه شهرهای گوناگون را مقایسه میکرد، که این رویکرد تطبیقی ایشان را به یکی از پیشگامان دور دست مطالعه تجربی سیاست تبدیل کرد.
تأثیر ارسطو بر اندیشه اسلامی داستان ترجمه و تقلید نیست، داستان دریافت، نقد، بازسازی و آفرینش است. در جریان نهضت ترجمه، بهویژه از سده دوم تا چهارم هجری، بسیاری از آثار منطقی، طبیعی و مابعدالطبیعی یونانی، غالباً با واسطه ترجمههای سریانی، به عربی منتقل شدند. در این انتقال، اندیشه ارسطو گاه با عناصر نو افلاطونی نیز درآمیخت. حتی آثاری مانند اثولوجیا که در واقع اقتباسی از تاسوعات فلوطین بود، برای مدتی به ارسطو نسبت داده میشد. بنابراین ارسطوی جهان اسلام دقیقاً همان ارسطوی تاریخی نبود، بلکه ارسطویی بود که در افق مسائل توحیدی، کلامی و علمی جدید بازخوانی میشد.
ارسطو در این سنت معلم اول خوانده شد، و فارابی، معلم ثانی، منطق و فلسفه ارسطویی را در طرحی گستردهتر از طبقهبندی علوم و فلسفه سیاسی جای داد. وی صرفاً شارح ارسطو نبود، بلکه نسبت عقل، وحی، نبوت و مدینه فاضله را در دستگاهی تازه صورتبندی کرد.
ابنسینا نقطه عطف مهمتری است. ایشان عناصری از فلسفه ارسطویی را پذیرفت، اما دستگاهی پدید آورد که دیگر نمیتوان آن را صرفاً ارسطویی نامید. تمایز ماهیت و وجود، نظریه واجبالوجود، تحلیل امکان و وجوب، و صورتبندی خاص نفس و معرفت، فلسفهای سینوی ساخت که قرنها بر فلسفه، کلام و حتی الاهیات مسیحی اثر گذاشت. تأثیر ارسطو به فیلسوفان مشایی محدود نماند. متکلمانی که با فلسفه مخالفت میکردند نیز ناچار بودند با زبان و مسائل برآمده از آن مواجه شوند. غزالی، در کنار نقد آرای فیلسوفان، منطق را ابزاری معتبر برای سامان دادن استدلال دانست. سهروردی فلسفه مشایی را نقد کرد، اما نقد او بدون درگیری عمیق با آن ممکن نبود. ملاصدرا نیز دستگاه خود را در گفتوگویی انتقادی با ابنسینا، ارسطو، اشراق و عرفان بنا کرد. به این معنا، حتی بخشهایی از سنت اسلامی که ارسطویی نماندند، در مسئلهپردازی خود وامدار مواجهه با او بودند.
اروپای لاتینی ابتدا بخش محدودی از آثار ارسطو، بهویژه نوشتههای منطقی، را میشناخت. اما از سده دوازدهم به بعد، آثار بیشتری از طریق ترجمههای عربی، لاتینی و نیز ترجمه مستقیم از یونانی در دسترس قرار گرفت. مراکزی چون طلیطله در این انتقال نقش داشتند و ترجمهها و شرحهای فارابی، ابنسینا و ابنرشد همراه با ارسطو وارد دانشگاههای اروپا شدند.
ورود طبیعیات و متافیزیک ارسطویی بدون مناقشه نبود. برخی آثار ایشان در آغاز سده سیزدهم در پاریس محدود یا ممنوع شدند، اما اندکی بعد فلسفهاش به محور برنامه دانشگاهی تبدیل شد. آلبرت کبیر و توماس آکویناس کوشیدند نسبت اندیشه ارسطویی با الاهیات مسیحی را بازتعریف کنند. آکویناس بسیاری از مفاهیم ارسطویی، مانند ماده و صورت، قوه و فعل و علیت، را در دستگاه الاهیاتی خود به کار گرفت، هرچند در مسائلی چون آفرینش، جاودانگی فردی نفس و قدم عالم، از ارسطو فاصله گرفت. این نکته مهم است، که سلطه ارسطو در غرب به سبب تکرار ساده گفتههای او نبود، بلکه قدرت وی از آنجا میآمد که زبانی مفهومی برای طرح منظم مسائل فراهم کرده بود. حتی مخالفانش ناچار بودند با واژگان و تقسیمبندیهایی سخن بگویند که تا حد زیادی از سنت او شکل گرفته بود.
آیا علم جدید ارسطو را کنار نزد؟ در پاسخ باید گفت بله! اما فقط بخشی از ارسطو را کنار زد. فیزیک جدید، زمینمرکزی، نظریه حرکت طبیعی، عناصر چهارگانه و بسیاری از آرای کیهان شناختی او را کنار گذاشت. زیستشناسی تکاملی نیز تصویر ثابت و سلسلهمراتبی از انواع را دگرگون کرد. گالیله و دیگر بنیانگذاران علم جدید، برای پیش رفتن، ناچار بودند از برخی مفروضات ارسطویی عبور کنند ولی از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که ارسطو دیگر اهمیتی ندارد. کنار گذاشته شدن یک نظریه علمی با بیارزش شدن یک دستگاه فلسفی یکسان نیست، ما ارسطو را نمیخوانیم تا سرعت سقوط اجسام را از او بیاموزیم؛ او را میخوانیم تا تاریخ شکلگیری مفاهیمی چون طبیعت، علت، صورت، جوهر، تغییر، حیات، نفس، فضیلت، استدلال و سیاست را بفهمیم. افزون بر این، برخی ایدههای ارسطویی در صورتهای تازه بازگشتهاند. اخلاق فضیلت، بحث از تواناییها و استعدادهای اشیا، نظریههای نوین ماده و صورت، فلسفه زیستشناسی، بحث غایت و کارکرد، و تحلیل کنش انسانی، همگی شاهد نوعی نوارسطوگرایی هستند. این بازگشت به معنای احیای فیزیک باستان نیست، بلکه بازیابی پرسشها و تمایزهایی است که علم و فلسفه جدید گاه بیش از اندازه زود از آنها عبور کرده بودند.
در نهایت، ارسطو در 322 پیش از میلاد درگذشت، اما جهان فکریای که ساخت، پس از وی بارها ترجمه شد، تغییر یافت، نقد شد و از نو زاده شد. ایشان در بغداد و بخارا ارسطویی تازه شد، در قرطبه و مراکش از خلال ابنرشد بازخوانی شد، در پاریس و آکسفورد به مرکز منازعات دانشگاهی تبدیل گشت و در دوران جدید هم موضوع شورش علمی قرار گرفت و هم منبع الهام فلسفی باقی ماند، که این گستردگی تاریخی تصادفی نیست. ارسطو در نقطهای ایستاده است که بسیاری از راههای اندیشه از آن عبور میکنند، منطق و زبان، طبیعت و حیات، فرد و جامعه، منش و عمل، ماده و صورت، امکان و فعلیت، واقعیت و تبیین. پس چرا هنوز باید ارسطو خواند؟ نه برای بازگشت به جهان باستان، نه برای پذیرفتن نظامی بسته و نه برای تعظیم در برابر اقتدار گذشته. ارسطو را باید خواند، زیرا بخش مهمی از زبان اندیشیدن ما در گفتوگو با وی شکل گرفته است. بنابراین شاید بهترین نشانه زنده بودن یک فیلسوف این نباشد که پاسخهایش همچنان تکرار شوند، بلکه این باشد که پس از قرنها هنوز بتوان با او مخالفت کرد، از او آموخت و به یاری او پرسشهای تازهای ساخت. ارسطو از این جهت هنوز زنده است، پاسخهایش پایان یافتهاند، اما دستگاه پرسشگریاش هنوز به پایان نرسیده است.
انتهای پیام/