بازار معنویت؛ چرا مولویِ بی‌دین محبوب است؟

به گزارش خبرگزاری تسنیم، مولوی امروز به یکی از مناقشه‌برانگیزترین نمادهای فرهنگی جهان تبدیل شده است. ایران، ترکیه و افغانستان، هرکدام به شکلی او را از آنِ خود می‌دانند و برای این ادعا، دلایل تاریخی و فرهنگی دارند. در نگاه نخست، این ماجرا دعوایی بر سر میراث ادبی به نظر می‌رسد؛ اما در لایه‌های زیرین، پای سیاست، هویت ملی، نفوذ فرهنگی و منافع اقتصادی هم در میان است. هر کشور می‌کوشد مولوی را در چارچوب روایت تاریخی و منافع امروز خود تعریف کند. در سوی دیگر، در جهان غرب نیز مولوی، به‌ویژه از مسیر برخی ترجمه‌ها، از زمینه اسلامی و تاریخی‌اش جدا شده و به چهره‌ای محبوب در بازار جهانی معنویت تبدیل شده است.

سه مدعی، سه روایت

افغانستان بیش از هر چیز بر زادگاه مولوی، یعنی بلخ، تکیه می‌کند. ترکیه به آرامگاه او در قونیه و سنت گسترده مولویه اشاره دارد. ایران نیز بر زبان فارسی، پیوند مولوی با حوزه فرهنگی ایران و جایگاه او در تاریخ ادبیات فارسی تأکید می‌کند. هیچ‌کدام از این ادعاها به‌طور کامل بی‌پایه نیستند؛ مسئله این است که هرکدام تنها بخشی از واقعیت را برجسته می‌کنند. در این میان، بحث فقط بر سر حقیقت تاریخی نیست؛ پای منافع امروز هم در میان است. ترکیه از حضور آرامگاه مولوی در قونیه، هم درآمد اقتصادی به دست می‌آورد و هم تصویری از خود به‌عنوان وارث یکی از مهم‌ترین سنت‌های عرفانی جهان اسلام ارائه می‌کند. مولوی برای ترکیه، علاوه بر یک چهره ادبی و عرفانی، سرمایه‌ای نمادین در رقابت فرهنگی منطقه است.

ایران نیز مولوی را بخشی از سرمایه فرهنگی و قدرت نرم خود می‌داند؛ شاعری فارسی‌زبان که در کنار حافظ و سعدی، می‌تواند پیوندهای فرهنگی ایران را با افغانستان، تاجیکستان و دیگر بخش‌های آسیای مرکزی تقویت کند. افغانستان هم تلاش می‌کند سهم خود را از این میراث حفظ کند؛ به‌ویژه در شرایطی که هویت ملی این کشور، زیر فشار بحران‌های سیاسی و اجتماعی، آسیب‌پذیر شده است. این رقابت البته به همین سه کشور محدود نمی‌شود. تاجیکستان نیز در سال‌های اخیر بر پیوند مولوی با «وخش» تأکید کرده و درباره محل تولد او روایت متفاوتی مطرح کرده است. فارغ از درستی یا نادرستی این ادعا، اصل ماجرا قابل تأمل است: هرجا که یک جامعه به مولوی برای تقویت روایت هویتی خود نیاز دارد، می‌کوشد او را به تاریخ و جغرافیای خودش نزدیک‌تر کند.

یونسکو و یک توافق ناگزیر

ماجرای ثبت جهانی مثنوی در یونسکو، نمونه روشنی از این رقابت است. هنگامی که ایران تلاش کرد نسخه‌ای از مثنوی را در برنامه حافظه جهانی یونسکو ثبت کند، ترکیه اعتراض کرد و پرونده از دستور کار خارج شد. پس از آن، پیشنهاد ثبت مشترک مطرح شد و افغانستان نیز به پرونده پیوست. در نهایت، مثنوی به‌عنوان میراث مشترک سه کشور ثبت شد. این تصمیم در ایران با انتقادهایی روبه‌رو شد. برخی نمایندگان مجلس آن را نوعی واگذاری هویت فرهنگی کشور دانستند. بااین‌حال، می‌توان این توافق را بیش از آنکه پیروزی یکی از طرف‌ها بدانیم، راهی برای عبور از یک بن‌بست تلقی کنیم. هیچ‌یک از سه کشور نمی‌توانست ادعای انحصاری خود را به‌طور کامل به کرسی بنشاند؛ بنابراین ثبت مشترک، کم‌هزینه‌ترین راه برای پایان دادن به اختلاف بود.

یونسکو در این ماجرا بیشتر از آنکه داور باشد، نقش میانجی و مدیر بحران را ایفا کرد. این نهاد نمی‌تواند تعیین کند که یک شاعر متعلق به کدام کشور است؛ چون اساساً مالکیت انحصاری بر شخصیت‌های فرهنگی، مفهومی ساده و قابل اثبات نیست. یک شاعر، شبیه رودی است که از سرزمین‌های مختلف عبور می‌کند؛ می‌توان مسیرش را به جغرافیایی خاص نسبت داد، اما نمی‌توان او را به‌طور کامل در مرزهای یک کشور محصور کرد.

مولویِ غربی؛ از اسلام تا معنویتِ بی‌دین

هم‌زمان، در غرب مولوی به چهره‌ای تبدیل شده که گاه فاصله زیادی با مولوی تاریخی دارد. کلمن بارکس، مترجم آمریکایی، با بازنویسی‌ها و ترجمه‌های آزاد خود، نقش مهمی در محبوبیت مولوی در میان مخاطبان انگلیسی‌زبان ایفا کرد. کتاب‌های او مولوی را به یکی از پرفروش‌ترین شاعران ترجمه‌شده در آمریکا تبدیل کردند؛ اما این موفقیت، بی‌هزینه نبود. بارکس فارسی نمی‌دانست و خود نیز آثارش را ترجمه دقیق و دانشگاهی نمی‌دانست، بلکه آنها را بازآفرینی‌هایی آزاد از شعر مولوی معرفی می‌کرد. منتقدان معتقدند این بازآفرینی‌ها گاهی چنان از متن اصلی فاصله می‌گیرند که دیگر نمی‌توان آنها را صرفاً ترجمه نامید.

یکی از نمونه‌های مشهور، این عبارت است:

«فراتر از ایده‌های درست و غلط، دشتی هست؛ آنجا تو را ملاقات می‌کنم.»

این جمله در جهان انگلیسی‌زبان بسیار محبوب شده است، اما در نسخه فارسی، مفاهیمی مانند «ایمان» و «کفر» حضور دارند؛ مفاهیمی که ریشه‌ای روشن در زبان و الهیات اسلامی دارند. تبدیل این مفاهیم به «درست و غلط»، شعر را برای مخاطب امروز جهانی‌تر و قابل‌فهم‌تر می‌کند، اما هم‌زمان بخشی از زمینه دینی و تاریخی آن را کنار می‌گذارد.

یکی اساتید دانشگاه دوک، برای توضیح این فرایند از تعبیر «استعمار معنوی» استفاده کرده است. منظور او صرفاً تحریف یک متن نیست؛ بلکه جدا کردن یک سنت از جهان زیسته‌ای است که آن را پرورش داده است. مولوی برای مسلمانان فقط یک شاعر نبود. او بخشی از یک سنت تفسیری، یک مسیر عرفانی و شبکه‌ای از خانقاه‌ها، مدرسه‌ها و زیارتگاه‌ها بود؛ سنتی که قرن‌ها در بخش‌های مختلف جهان اسلام ادامه یافت. وقتی مولوی از این زمینه جدا و به «شاعر عشق» یا «مرشد معنویت فردی» تقلیل داده می‌شود، چیزی بیش از چند واژه از دست می‌رود و جهان تاریخی و دینی او کم‌رنگ می‌شود.

استعمار معنوی؛ یک چارچوب نظری

برای فهم این فرایند، می‌توان از چارچوب نظری مطالعات پسااستعماری کمک گرفت. ادوارد سعید در کتاب شرق‌شناسی توضیح می‌دهد که چگونه دانش و ادبیات غربی، شرق را اغلب به‌صورت سرزمینی رازآلود، معنوی و بی‌زمان تصویر کرده‌اند؛ درحالی‌که اسلام در بسیاری از روایت‌های غربی، دینی خشک، سیاسی یا سرکوبگر نشان داده شده است. در چنین چارچوبی، جدا کردن معنویت مولوی از اسلام امکان خاصی به وجود می‌آورد: می‌توان مولوی را ستود، بی‌آنکه مجبور بود با سنت اسلامی‌ای که او از دل آن برخاسته است، مواجه شد. به این ترتیب، مولوی به‌عنوان «عارفی جهانی» پذیرفته می‌شود، اما مسلمانی او به حاشیه می‌رود.

این وضعیت نوعی تناقض ایجاد می‌کند: مولوی تا جایی پذیرفته می‌شود که از زمینه دینی خود جدا شده باشد. او می‌تواند نماد عشق، آرامش و آشتی باشد، اما نه لزوماً فقیه و متکلم مسلمانی که در قرن هفتم هجری می‌زیست و شعرش سرشار از مفاهیم قرآنی، کلامی و عرفانی بود. در این معنا، استعمار معنوی شبیه استعمار کلاسیک عمل می‌کند؛ با این تفاوت که به‌جای سرزمین‌ها، فرهنگ‌ها و نمادها را تصرف می‌کند. یک سنت از بستر تاریخی خود جدا می‌شود، معنای دشوار و تعهدآور آن حذف می‌گردد و در نهایت به کالایی قابل مصرف تبدیل می‌شود.

مولویِ بازسازی‌شده در برخی ترجمه‌های عامه‌پسند، نمونه‌ای از همین فرایند است: عارفی که می‌توان از او در کلاس‌های یوگا، کتاب‌های خودیاری و دوره‌های آرامش ذهنی استفاده کرد، بی‌آنکه لازم باشد مخاطب با نسبت او با اسلام، شریعت، فقه و سنت عرفانی آشنا شود. این اتفاق البته فقط درباره مولوی رخ نداده است. بودا در بسیاری از روایت‌های غربی به نوعی روان‌شناسِ بی‌دین تبدیل شده، یوگا از یک عمل معنوی به تمرین تناسب اندام تقلیل یافته و ذن گاهی بیش از آنکه یک مکتب بودایی تلقی شود، به سبک زندگی مینیمال فروکاسته شده است. در همه این نمونه‌ها، یک سنت معنوی از زمینه دینی و تاریخی خود جدا می‌شود، تعهدات و دشواری‌هایش کنار گذاشته می‌شود و بخشی از آن به کالایی برای مصرف طبقه متوسط تبدیل می‌گردد. در مطالعات فرهنگی، از این فرایند با عنوان «کالایی‌شدن امر مقدس» یاد می‌شود.

بازار معنویت؛ چرا مولویِ بی‌دین محبوب است؟

پرسش این است که چرا در غرب، نسخه‌ای از مولوی که از زمینه دینی‌اش جدا شده، تا این اندازه محبوب است؟ بخشی از پاسخ را باید در وضعیت اجتماعی جوامع غربی جست‌وجو کرد. در چند دهه گذشته، دین نهادی در بسیاری از این جوامع جایگاه سابق خود را از دست داده، اما نیاز انسان به معنا از بین نرفته است. بسیاری از مردم خود را «معنوی اما غیرمذهبی» می‌دانند؛ یعنی همچنان به دنبال تجربه‌ای از معنا و آرامش‌اند، اما نمی‌خواهند به نهاد یا سنت دینی خاصی متعهد شوند.

مولویِ بازسازی‌شده برای چنین مخاطبی بسیار مناسب است. او می‌تواند معنویت عرضه کند، بدون آنکه الزاماً تعهدی به همراه داشته باشد. می‌توان شعرش را خواند، از آن الهام گرفت و احساس معنوی داشت، بی‌آنکه لازم باشد با یک جامعه دینی، مناسک یا دستگاه اعتقادی مشخص پیوند برقرار کرد. این معنویتِ آسان، برای بازار امروز جذاب است. کتاب‌های خودیاری، دوره‌های مدیتیشن، کارگاه‌های یوگا و ترجمه‌های عامه‌پسند از شاعران شرقی، همگی بخشی از بازاری گسترده‌اند که در آن، معنویت نیز مانند هر کالای دیگری تولید، بسته‌بندی و عرضه می‌شود. از این زاویه، مولویِ بارکس فقط یک ترجمه یا بازنویسی ادبی نیست؛ بخشی از سازوکار بازار معنویت است. معنویتی که از رنج، تعهد و زمینه تاریخی جدا شده و در قالبی ساده، آرامش‌بخش و قابل مصرف عرضه می‌شود.

مولویِ خودمان؛ فیل در تاریکی

مولوی در مثنوی داستان فیل در تاریکی را روایت می‌کند: هرکس در تاریکی بخشی از بدن فیل را لمس می‌کند و همان بخش را تمام حقیقت می‌پندارد. این حکایت امروز درباره خود مولوی تکرار شده است. ایران مولویِ فارسی‌زبان را برجسته می‌کند، ترکیه بر قونیه و سنت مولویه تأکید دارد، افغانستان از بلخ و زادگاه او سخن می‌گوید و غرب، مولویِ جهانی و بی‌دین را به مخاطب معرفی می‌کند. هرکدام بخشی از واقعیت را در اختیار دارند، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی نمی‌توانند تمام مولوی را توضیح دهند.

تناقض ماجرا اینجاست که همین تکه‌تکه کردن مولوی، برخلاف چیزی است که خود او در آثارش دنبال می‌کرد. مولوی در بلخ متولد شد، در قونیه زیست و به فارسی شعر گفت؛ اما جهان فکری‌اش در یک مرز سیاسی خلاصه نمی‌شد. او از فرهنگ‌ها، زبان‌ها و سنت‌های گوناگون بهره گرفت و در شعرش، پادشاه و درویش، فقیه و عارف، زاهد و دنیاطلب را به یک اندازه به پرسش کشید.

اگر مولوی امروز زنده بود و می‌دید کشورها بر سر مالکیت او رقابت می‌کنند و بازار جهانی نیز نسخه‌ای بی‌ریشه از او می‌سازد، احتمالاً باز هم به همان حکایت فیل بازمی‌گشت: در تاریکی، هرکس بخشی را می‌بیند و گمان می‌کند تمام حقیقت همان است.

مولوی سنگر است یا کالا؟

مولوی امروز میان دو فرایند گرفتار شده است: از یک سو تلاش برای تبدیل او به نماد هویت ملی و از سوی دیگر تبدیل او به کالایی برای بازار جهانی معنویت. هر دو فرایند، اگر افراطی شوند، می‌توانند او را از خودش دور کنند. یکی مولوی را به پرچمی ملی فرو می‌کاهد و دیگری او را به محصولی فرهنگی تبدیل می‌کند. در هر دو حالت، مولویِ تاریخی و فکری در حاشیه قرار می‌گیرد.

اگر ایران می‌خواهد در این رقابت فرهنگی حضور مؤثری داشته باشد، راه آن فقط ثبت رسمی، اعتراض دیپلماتیک یا تأکید بر مالکیت نیست. راه اصلی، بازگرداندن مولوی به جایگاه واقعی اوست: شاعری جهانی که در بستر اسلام رشد کرد، به زبان فارسی نوشت و در جغرافیای فرهنگی گسترده‌ای زیست.

یادداشت از: حسین جوانمردی؛ نویسنده و پژوهشگر

انتهای پیام/