چرا هرچه هوش مصنوعی قویتر شود، نیاز به مولانا بیشتر میشود؟
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 08 مهر 1405 - 12:14
خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگی: هشتم مهر، روز مولاناجلالالدین محمد بلخی، امسال در زمانه و شرایطی از راه میرسد که «دانستن» شاید هیچگاه تا این اندازه آسان، ارزان و فراوان نبوده است. روزگاری برای یافتن یک پاسخ، باید کتابخانهای را زیر و زبَر میکردیم، استادی مییافتیم، زبانی میآموختیم، سالها میخواندیم و گاه عمری را صرف دانشی میکردیم که اینروزها میتوان بخش بزرگی از آن را در چند ثانیه از یک هوش مصنوعی خواست. ماشین یا دستگاه مینویسد، ترجمه میکند، مقایسه میکند، استدلال میچیند، خلاصه میکند و از میان انبوه دادهها، پاسخی مرتب و گاه حیرتانگیز بیرون میکشد.
این حادثه را نباید کوچک انگاشت. هوش مصنوعی یکی از بزرگترین گشایشهای تاریخ بشر در قلمرو دانش و تواناییهای شناختی است. اما درست در بلندای همین پیروزی، پرسشی سر برمیآورد که دیگر از جنس فناوری نیست؛ اینکه «اگر دانستن آسان شود، ارزش انسان در کجاست؟» و پرسش دشوارتر اینکه «آن معرفتی که نمیتوان از ماشین گرفت، چیست؟»
اینجاست که مولانا عارف و اندیشمندی متعلق به قرن هفتم، که متفکری برای آینده خود بوده، گرهگشایی میکند. مثنوی معنوی او هم با «اطلاعات» آغاز نمیشود؛ با درد و زخمی آغاز میشود:
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
و اندکی بعد میگوید:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
نیِ مولانا درباره فراق سخن نمیگوید؛ چون در باب فراق بسیار مطالعه کرده است؛ سخنش سوز و وزن دارد؛ زیرا بریده شده است. پیش از آنکه صاحب بیان باشد، صاحب درد بوده است. کلماتش از زخمی برمیخیزند که بر وجود، گذشته، نه از دادهای که در حافظه ذخیره شده است. اینجا نخستین مرز بزرگ آشکار میشود: فاصله دانستن و از سر گذراندن. میتوان هزار رساله درباره سوگ خواند و سوگوار نبود. میتوان زیباترین تعریف عشق را نوشت و عاشق نشده بود. میتوان سازوکار ترس را شناخت، اما هیچگاه در لحظهای که تمام وجودت میلرزد ناچار به شجاعت نشده باشی.
هوش مصنوعی میتواند نقشه آتش را با دقت ترسیم کند؛ اما نقشه آتش، سوختن نیست. میتواند ترکیب شیمیایی و علت اشک را بداند؛ اما دانستن اشک، گریستن نیست و عرفان درست از همین فاصله آغاز میشود. مصیبت انسان همیشه این نبوده که نمیداند. گاه مصیبت بزرگتر این است که بسیار میداند، اما دانستههایش در جانش اتفاق نیفتاده است.
مولانا با بیپروایی این غرور دانایی را میشکند:
صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را مینداند آن ظلوم
و آنگاه:
قیمت هر کاله میدانی که چیست
قیمت خود را ندانی احمقیست
این ابیات در عصر هوش مصنوعی معنایی تازه یافتهاند. اکنون بیش از همیشه امکان ظهور انسانی فراهم شده که درباره هزاران چیز اطلاعات دارد یا میتواند به راحتی داشته باشد، اما هنوز نمیداند خودش کیست، چه میخواهد، چرا میخواهد و آیا آنچه میخواهد، اساساً ارزش خواستن دارد یا نه. شاید بحران آینده، کمبود دانش نباشد؛ بلکه وفور دانش و فقر حکمت باشد.
دانش میپرسد: «چه هست؟» فن میپرسد: «چگونه؟» اما حکمت میپرسد: «برای چه؟»
میتوان بهترین نقشه را داشت و مقصد را اشتباه انتخاب کرد. میتوان سریعتر رفت و دقیقتر به بیراهه رسید. میتوان ابزارها را بینهایت هوشمند کرد، بیآنکه خودِ خواستن ما حکیمانهتر شود. هوش مصنوعی میتواند بگوید چگونه به چیزی برسیم؛ اما حکمت پیش از آن میپرسد: چرا باید به آن رسید؟ مولانا به هیچروی دشمن عقل نیست. اصلا مثنوی با آن همه استدلال، تمثیل و ظرافت نمیتواند محصول دشمنی با عقل باشد. مسئله او، عقل نیست؛ او با نوعی از عقل، به ستیز بر میخیزد که حد خود را فراموش کرده باشد؛ و به محدودیت خود معترف نباشد:
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها
و یا آن تعبیر مشهور که همه شنیدهایم:
پای استدلالیان چوبین بود
و یا آنجا که با نماد دانستن محض، به مقابله میایستد و میگوید اگر با عقل جزئی امکان رفتن بود؛ امثال فخررازی رازدان دین میشدند:
اندرین بحث ار خِرَد رَه بین بُدی / فخرِ رازی رازدانِ دین بُدی
پس هشدار مولانا دعوت به بیعقلی نیست؛ هشدار به استبداد عقل محاسبهگر است: اینکه آنچه قابل اندازهگیری نیست، بیاهمیت پنداشته شود و آنچه در محاسبه نمیگنجد، از قلمرو حقیقت بیرون رانده شود. هوش مصنوعی شاید یکی از شگفتانگیزترین صورتهای عقل محاسبهگر باشد؛ و این موهبتی عظیم است. اما عرفان به ما یادآوری میکند که ابزار، هرقدر قدرتمند باشد، وقتی خود را معیار تمام هستی بداند، به حجاب تبدیل میشود.
چشم برای دیدن است و با چشم نمیتوان شنید. گوش برای شنیدن است و با گوش نمیتوان نور را دید. عقل را باید گرامی داشت؛ اما در جای خود نشاند و درست همینجا، حکمت از اطلاعات جدا میشود؛ در روایتی آمده است: «مَنْ أَخْلَصَ لِلّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً انْفَجَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ؛ هر کس چهل بامداد خویش را برای خدا خالص گرداند، چشمههای حکمت از قلبش بر زبانش جاری میشود.» این روایت نمیگوید هر کس چهل روز داده بیشتری گرد آورَد، حکیم میشود. سخن از اخلاص است؛ از اتفاقی در درون. حکمت نیز ابتدا بر زبان ساخته نمیشود؛ از قلب بر زبان جاری میشود.
در ماشین، داده وارد میشود و پاسخ بیرون میآید؛ اما در سلوک، انسان وارد میشود و انسان دیگری بیرون میآید. سالک فقط چیزی به خود اضافه نمیکند؛ چیزهایی نیز از او فرو میریزد: غرور، حرص، خودبینی، توهم، تعلق، حجاب. او فقط پاسخ تازهای نمییابد؛ پرسشکننده نیز عوض میشود. و این شاید کلمهای باشد که تمام فاصله هوش مصنوعی و عرفان را در خود جمع کرده است: «شدن». میتوان از یک مدل زبانی خواست بهترین متن ممکن را درباره شجاعت، توبه، بخشش، توکل، فنا، رضا، اخلاص یا عشق بنویسد؛ شاید متنی درخشان هم تحویل دهد؛ اما شجاعت آنجا آغاز میشود که تو میترسی و بااینحال باید انتخاب کنی. بخشش آنجاست که تو زخمی شدهای و قدرت انتقام داری. توکل آنجاست که چیزی برای از دست دادن داری. اخلاص آنجاست که دیدهشدن شیرین است، اما باید از دیدهشدن بگذری. اینها دیگر اطلاعات نیستند؛ مقامات وجودند.
مولانا درباره عشق نیز تعریف دیگری تحویل نمیدهد؛ بلکه میگوید: «آنگه که چو من شوی، بدانی» کلمه تعیینکننده همان است: شوی. عرفان از انسان نمیپرسد فقط «چه میدانی؟» میپرسد: چه شدهای؟ ماشین میتواند درباره راه سخن بگوید؛ اما راه رفتن چیز دیگری است. میتوان تمام نقشههای قله را داشت و هنوز یک قدم بالا نرفته بود. میتوان دانشنامهای درباره دریا نوشت و هرگز خیس نشده بود. شاید به همین دلیل یکی از عجیبترین توصیههای مولانا، در عصر هوش مصنوعی معنایی تازه یافته است:
آب کم جو، تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
ما در عصر هوشمصنوعی با فراوانی «آب» روبرو هستیم: پاسخ، مقاله، تحلیل، تصویر، توصیه، خلاصه و توضیح. اما شاید مشکل اصلا کمبود آب نباشد! کمبود تشنگی باشد. پیش از آنکه پرسشی در جان ما ریشه کند، پاسخ حاضر است. پیش از آنکه حیرت ما را بسازد، توضیح میرسد. پیش از آنکه مدتی با مسئله زندگی کنیم، ماشین آن را خلاصه میکند. اما بعضی حقیقتها فقط پس از مدتی تشنگی، مالِ ما میشوند. در عرفان، طلب فقط راه رسیدن نیست؛ طلب، خود، بخشی از ساختهشدن طالب است و درست همینجا «سکوت» نیز معنایی تازه پیدا میکند. هوش مصنوعی اساساً برای پاسخدادن ساخته شده است: بپرس، سخن میگوید؛ دوباره بپرس، باز ادامه میدهد. اما مولانا، یکی از پرگویاترین شاعران تاریخ، ناگهان میگوید:
این دهان بربند تا بینی عیان
چشمبند آن جهان حلق و دهان
چه سخن تکاندهندهای برای عصر تولید بیپایان محتوا! گاهی مانع دیدن، ندانستن ما نیست؛ زیادیِ گفتن ماست؛ ایجاد ازدحام با کنار هم گذاردن کلمات است؛ گاهی دهان باید بسته شود تا چشم دیگری باز شود. همو جای دیگری نیز حد زبان را نشان میدهد:
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید، والسلام
سکوت عرفانی فقر کلمه نیست؛ گاهی وفور معناست. انسان به جایی رسیده که زبان دیگر ظرفیت حمل تمام آنچه را دیده ندارد. اینجاست که فاصله «قال» و «حال» آشکار میشود. ماشین ممکن است روزی «قال» را به کمال برساند؛ نثرش از بسیاری نویسندگان زیباتر، استدلالش منظمتر و حافظهاش وسیعتر شود. اما «حال» چیز دیگری است؛ چیزی است که بر انسان میگذرد و او را دیگر میکند و شاید درست در همین نقطه، خطر بزرگتری پدیدار شود. ترسناکترین پرسش آینده شاید این نباشد که: «آیا ماشین روزی شبیه انسان میشود؟» پرسش دشوارتر این است: «آیا انسان، پیش از آن، شبیه ماشین خواهد شد؟»
اگر حافظه را، نوشتن را، پرسیدن را، داوری را، انتخاب را، خیالورزی را و سرانجام حتی زحمت فهمیدن خود را آرامآرام به ماشین واگذاریم، آیا ممکن نیست چیزی ظریفتر از یک «مهارت» از دست برود؟ «رابطه ما با خودمان». خطر فقط این نیست که ماشین برای ما بنویسد؛ خطر این است که دیگر ندانیم صدای خودمان کدام است؛ یا اصلا دیگر صدایی از خود نداشته باشیم؛ و ماشین را وکیل مطلق خود بدانیم تا برای ما تصمیم بگیرد و عضله تصمیمگرفتن ضعیف شود. درباره وابستگی افراطی به ابزارهای هوشمند و اثر احتمالی آن بر تمرکز، تفکر مستقل و برخی تواناییهای شناختی نیز نگرانیهایی جدی مطرح شده است؛ زیرا ذهنی که دائماً کار خویش را وامیگذارد، برخی قوای خود را کمتر تمرین میدهد. اما خطر از این هم عمیقتر است. انسان ممکن است آرامآرام از درون تهی شود، بیآنکه بداند تهی شده است.
بیرونش لبریز از اطلاعات، درونش فقیر از معنا. هزار واژه برای توصیف احساسات داشته باشد، اما نداند حقیقتاً چه احساسی دارد. برای هر انتخاب تحلیلی دقیق داشته باشد، اما نداند از ژرفای جانش چه میخواهد و شاید ازخودبیگانگی عصر هوش مصنوعی همین باشد که انسان بیش از هر زمان درباره خودش داده داشته باشد و کمتر از همیشه با خودش ملاقات کند؛ به تعبیر قیصر امینپور: «دیرگاهیست که افتاده ام از خویش به دور، شاید این عید، به دیدار خودم هم بروم...»
انسانیتزدایی لزوماً با خشونت آغاز نمیشود. چهبسا بسیار نرم و راحت اتفاق بیفتد: وقتی انسان هر آنچه دشوار است واگذار کند؛ مکث، تأمل، یادآوری، نوشتن، ابهام، تصمیم، تنهایی و سرانجام خودشناسی. آنگاه مسئله فقط این نیست که ابزارها انسانیتر شدهاند؛ مسئله آن است که انسان، آنچه را او را انسان میکرد، کمتر تمرین کرده است.
انسانی را تصور کنید که هر چیز را با بهرهوری میسنجد؛ هر مکث را اتلاف وقت میبیند؛ هر حیرتی را نقص اطلاعات میداند؛ برای هر رابطه کارکرد میخواهد؛ عشق را بهینه میکند، دعا را اندازه میگیرد و سکوت را بیفایده میپندارد. در آن صورت شاید مسئله این نباشد که ماشین صاحب روح شده است؛ مسئله این است که انسان از ساحات روحانی وجود خویش دست کشیده است و همینجاست که عرفان دوباره به ضرورتی انسانی تبدیل میشود. عرفان ما را از بیرون به درون میبرد؛ از سرعت به مکث، از انباشت به تهیشدن، از پاسخ به پرسش، از هیاهو به شنیدن.
شاید در عصر هوش مصنوعی یکی از عمیقترین اعمال مقاومت انسانی همین باشد: اینکه انسان هنوز جرئت کند مدتی بیواسطه با خودش بماند. بیآنکه فوراً بپرسد. بیآنکه فوراً پاسخ بگیرد. بیآنکه فوراً تحلیل شود. فقط بماند و بشنود. شاید به همین دلیل مثنوی با «بدان» آغاز نمیشود. با «بشنو» آغاز میشود. و چهبسا هنر بزرگ انسان آینده دوباره آموختن همین شنیدن باشد. زیرا برخی چیزها را نمیتوان برونسپاری کرد. هیچ سامانهای نمیتواند به جای ما توبه کند؛ به جای ما ببخشد؛ به جای ما از خود بگذرد؛ به جای ما در برابر وسوسهها «نه» بگوید؛ و به جای تو ما «من» عبور کند.
میتواند درباره همه اینها درخشان نوشت؛ اما درست همانجا که نوشتن تمام میشود، عرفان آغاز میشود؛ بااینهمه، مولانا را نباید در برابر هوش مصنوعی نشاند. هوش مصنوعی میتواند چراغی شگفتانگیز باشد؛ نسخهها را مقایسه کند، شرحها را کنار هم بگذارد، ارتباطها را آشکار سازد و هزار درِ بسته معرفت را بگشاید؛ ولی همواره باید دانست که مسئله چراغ نبوده و نیست. مسئله آن است که چراغ را با راه رفتن اشتباه نگیریم. ماشین میتواند نقشه را روشنتر کند؛ اما قدمها هنوز از ماست. میتواند استخر و دریا را وصف کند؛ اما خیسشدن و به آب زدن را نمیتوان به آن سپرد. میتواند از حقیقت سخن بگوید؛ اما حقیقتی که عارفان میجستند چیزی نبود که فقط «دانسته» شود؛ چیزی بود که باید انسان را دگرگون کند؛ از این رو باید دانست و همواره یادآور شد با آمدن هر مدل زبانی هوش مصنوعی، نیاز ما از قضا به آموزههای کسانی چون مولوی، کمتر نه، که بیشتر و بیشتر خواهد شد.
یادداشت از: امیر ابوالفتحی نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/