امروز نابرابری پشت دروازه مدرسه نمیایستد
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 06 مهر 1405 - 15:13
به گزارش خبرگزاری تسنیم، روی کاغذ، مدرسه هنوز همان جایی است که دانشآموزان فارغ از نام خانوادگی، میزان درآمد خانواده و موقعیت اجتماعی، در یک کلاس کنار یکدیگر مینشینند، کتابی واحد میگشایند، معلمی واحد را میبینند و در نهایت، در برابر آزمونی مشابه قرار میگیرند. اما آنچه روی نیمکت دیده نمیشود، بخش مهمتری از واقعیت آموزش است، اقتصادی پنهان که بیرون از قاب کلاس، کیفیت یادگیری را شکل میدهد. برای فهم مدرسه امروز، شاید لازم باشد نه به آنچه روی نیمکت است، بلکه به آن سوی نیمکتها نگاه کنیم، جایی که پول، زمان، توجه، مشاوره، آموزش مکمل و حتی امکان خطا کردن، به منابعی قابل خرید تبدیل شدهاند.
اقتصاد آموزش معمولاً با شهریه، کتاب، کلاس خصوصی یا هزینههای مدرسه سنجیده میشود؛ اما لایه عمیقتر ماجرا جای دیگری است. بازار فقط دانش را خریدوفروش نمیکند، بلکه ظرفیت تبدیل زمان به موفقیت را نیز معامله میکند. همه کودکان شبانهروز یکسانی دارند، اما همه خانوادهها توان یکسانی برای تبدیل این زمان به یادگیری مؤثر ندارند. یک دانشآموز میتواند پس از پایان مدرسه به خانهای برسد که در آن معلم خصوصی، مشاور، کلاس تقویتی، آزمون آزمایشی، فضای مطالعه و برنامهریزی تخصصی در اختیار اوست، اما دانشآموز دیگری ممکن است همان ساعات را صرف رفتوآمد، جبران ضعفهای آموزشی، کار یا مسئولیتهای خانوادگی کند. تفاوت در اینجا الزاماً تفاوت در استعداد نیست، بلکه تفاوت در زیرساختی است که به استعداد فرصت ظهور میدهد. از این منظر، مدرسه غیرانتفاعی و صنعت کنکور را نباید دو پدیده منفک دید. این دو، در بسیاری از موارد، دو حلقه از زنجیرهای بزرگترند که در آن سرمایه اقتصادی میتواند به سرمایه آموزشی و سپس به سرمایه اجتماعی تبدیل شود. خانواده هزینه میکند تا محیط آموزشی متفاوتی بخرد، سپس برای حفظ یا تقویت این مزیت، خدمات آموزشی مکمل خریداری میکند، سپس در مرحله کنکور، همین نیاز در مقیاسی گستردهتر به بازار آزمون، مشاوره، کلاس، محتوای آموزشی و خدمات سنجش متصل میشود. در این چرخه، کنکور دیگر صرفاً یک آزمون نیست، بلکه به نقطهای تبدیل میشود که در آن مجموعهای از مزیتهای انباشتهشده باید به نتیجه قابل اندازهگیری تبدیل شوند.
در اینجا باید میان خرید دانش و خرید امکان موفقیت در رقابت تفاوت گذاشت، چرا که هیچ خانوادهای نمیتواند مستقیماً نمره بخرد، اما میتواند معلمی بگیرد که خطاهای فرزندش را زودتر آشکار کند، مشاوری بخرد که زمان او را دقیقتر سازمان دهد، آزمونی بخرد که جایگاهش را پیشاپیش نشان دهد یا محیطی فراهم کند که ساعات بیشتری از روز به مطالعه مؤثر اختصاص یابد. بنابراین، بازار لزوماً نتیجه را مستقیماً نمیفروشد، گاهی مسیر رسیدن به نتیجه را کوتاهتر، کمخطاتر و قابلکنترلتر میکند.
اینجاست که مفهوم بازار زمان آموزشی اهمیت پیدا میکند. در این بازار، کالای اصلی ممکن است کتاب یا کلاس نباشد، بلکه زمان باکیفیت باشد. خانوادهای که توان مالی بیشتری دارد، میتواند بخشی از موانع اتلاف زمان را حذف کند، رفتوآمد را کاهش دهد، آموزش را شخصیسازی کند، ضعفها را سریعتر شناسایی کند، فرصت تمرین بیشتری ایجاد کند و برای فرزندش امکان بازگشت از یک شکست را فراهم آورد. در ظاهر، همه دانشآموزان در یک مسابقه شرکت میکنند؛ اما برخی پیش از آغاز مسابقه، از خدمات بیشتری برای آمادهسازی برخوردار بودهاند. مسئله البته این نیست که خانوادهای چرا برای آموزش فرزندش هزینه میکند. سرمایهگذاری والدین بر آموزش نه ذاتاً ناپسند است و نه میتوان انتظار داشت خانوادهها در برابر فرصتهای بهتر بیتفاوت بمانند. مسئله زمانی آغاز میشود که منطق بازار از تأمین خدمات آموزشی فراتر رود و به تعیین میزان فرصت آموزشی نزدیک شود. آنگاه آموزش دیگر فقط عرصه انتقال دانش نیست، به عرصهای برای تبدیل قدرت خرید به قدرت رقابت تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، حتی مفهوم تلاش نیز نیازمند بازاندیشی است. ما معمولاً موفقیت تحصیلی را حاصل ترکیبی از استعداد، پشتکار و انضباط فردی میدانیم، اما پشتکار نیز در خلأ اتفاق نمیافتد. اینکه دانشآموز چه مقدار زمان آزاد دارد، چه کسی اشتباهاتش را اصلاح میکند، چه زمانی متوجه ضعف خود میشود، چه منابعی برای جبران در اختیار دارد و چه اندازه میتواند از شکستهای موقت عبور کند، همگی بخشی از اقتصاد پنهان تلاشاند. بنابراین، ممکن است دو دانشآموز به یک اندازه تلاش کنند، اما شرایطی که تلاش آنان را به نتیجه تبدیل میکند، یکسان نباشد. این نکته، ما را به پرسشی فلسفی درباره عدالت آموزشی میرساند؛ آیا عدالت فقط به معنای فراهم کردن یک مدرسه و یک کتاب و یک آزمون برای همه است؟ یا عدالت باید درباره شرایطی نیز پرسش کند که به دانشآموز امکان میدهد از این منابع استفاده کند؟ برابری در ورودی الزاماً به معنای برابری در فرصت تبدیل ورودی به نتیجه نیست.
به همین دلیل است که اقتصاد پنهان مدرسه، بیش از آنکه در دفترهای مالی مدارس دیده شود، در فاصله میان دانستن و توانستن پنهان شده است. دو دانشآموز ممکن است کتاب یکسانی داشته باشند، اما یکی امکان دارد آن کتاب را با معلم، مشاور، آزمون، تمرین و زمان کافی به مهارت تبدیل کند و دیگری این ظرفیت را ندارد. در نتیجه آنچه در ظاهر یک منبع مشترک است، در عمل میتواند دو ارزش کاملاً متفاوت پیدا کند.
صنعت کنکور نیز از همین شکاف تغذیه میکند. هرچه رقابت شدیدتر و آینده تحصیلی و شغلی به نتیجه آزمون وابستهتر تصور شود، اضطراب خانوادهها افزایش مییابد و هر خدمتی که وعده کاهش عدمقطعیت بدهد، قابلیت تبدیل شدن به کالا پیدا میکند. مشاوره، آزمون آزمایشی، برنامه مطالعاتی و کلاسهای تخصصی، هرکدام بخشی از همین اقتصادند. در نتیجه، کنکور فقط پایان مسیر آموزش نیست، بلکه نقطهای است که در آن اقتصاد پنهان فرصتهای آموزشی خود را به عدد، رتبه و کارنامه ترجمه میکند. اما شاید مهمترین پرسش این نباشد که چه کسی پول بیشتری برای آموزش خرج میکند. پرسش بنیادیتر این است که جامعهای که بهتدریج امکان خریدن زمان، توجه و فرصت جبران را به مزیت رقابتی تبدیل میکند، چگونه باید درباره مفهوم شایستگی داوری کند؟ اگر موفقیت محصول استعداد و تلاش است، اما استعداد و تلاش درون زیرساختهای اقتصادی متفاوت شکل میگیرند، سهم هرکدام از این عناصر در نتیجه نهایی چیست؟
در نهایت آن سوی نیمکتها، مدرسه دیگری وجود دارد؛ مدرسهای که در آن فقط معلم و دانشآموز حضور ندارند، بلکه پول، زمان، اضطراب، امید، رقابت و بازار نیز در حال تدریساند. شاید مسئله اصلی آموزش امروز این نباشد که بازار وارد مدرسه شده است، بازار سالهاست در اطراف مدرسه حضور دارد. مسئله مهمتر آن است که آیا روزی خواهد رسید که فرصت یادگیری نیز مانند هر کالای دیگری، نه بر اساس نیاز و استعداد، بلکه بر اساس قدرت خرید توزیع شود. بنابراین اگر چنین شود، نابرابری دیگر پشت دروازه مدرسه نمیایستد؛ روی همان نیمکتی مینشیند که همه تصور میکنیم برای همگان یکسان است.
انتهای پیام/