کالبدشکافی توهمات در ویترین «اندیشه پویا»
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 05 مهر 1405 - 08:03
به گزارش خبرگزاری تسنیم، در زمانهای که جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری نیازمند تولید اندیشهای رو به جلو، معطوف به حل مسائل واقعی و رها از تصلبهای تاریخی است، رویارویی با نشریاتی که عنوان «پویا» را بر پیشانی خود حک کردهاند اما در پستوهای تاریک و نوستالژیک دهههای گذشته نفس میکشند، طنزی تلخ و گزنده است. شماره 102 ماهنامه «اندیشه پویا»، دقیقاً تجلی همین طنز تلخ است؛ ویترینی پر زرق و برق از اسامی پرطمطراق که با نگاهی عمیقتر، چیزی جز دستوپا زدن یک جریان فکری خسته، بیافق و به بنبست رسیده را به نمایش نمیگذارد. جریانی که سالهاست در فضای روشنفکری ایران هژمونی پوشالی خود را از طریق شبکهسازیهای محفلی حفظ کرده و اکنون، در روزگار افول مرجعیتش، به کالبدشکافی مردگان خویش و بازتولید دعواهای تاریخمصرفگذشته روی آورده است. این شماره از مجله، به جای آنکه آینهای از «اندیشه» در برابر آینده باشد، تابلویی تمامقد از رواننژندی هویتی جریانی است که در توهمات خودساختهاش دست و پا میزند.
نگاهی به تصویر روی جلد و ترکیببندی مطالب، استراتژی رسانهای و فکری این جریان را به خوبی لو میدهد. چهره خسته، فرتوت و مغموم مصطفی ملکیان که بخش عمدهای از جلد را پوشانده است، به شکلی ناخودآگاه، نماد وضعیت امروز جریان شبهروشنفکری در ایران است. تیتری که برای این بخش انتخاب شده، یعنی «روشنفکری قبیلهای»، و ارجاع به مجادلات اخیر روشنفکران و ناگفتههای سالهای دوستی ملکیان با جواد طباطبایی، اوج پارادوکس این جریان را عیان میسازد. کسانی که خود در دهههای متمادی، بنیانگذار بستهترین، انحصارطلبترین و بیرحمترین قبیلههای فکری و رسانهای در طرد منتقدان انقلاب اسلامی و دگراندیشان حقیقی بودهاند، حالا در دوران کهولت تئوریک، مرثیهخوان قبیلهگرایی شدهاند. مجادله ملکیان با سایه جواد طباطبایی در عبور از هفتادسالگی، صرفاً یک تسویهحساب شخصی و خردهبورژوایی نیست؛ بلکه نشاندهنده تهیدست بودن این جریان از ایدههای ایجابی برای امروز ایران است. آنها به جای اندیشیدن به مسائل انضمامی ملت، همچنان در حال نبش قبر روابط محفلی خود، آن هم به روایت ابراهیم سلطانی، جواد حیدری و یاسر میردامادی هستند. این دعواهای درونقبیلهای، بیش از آنکه ارزش معرفتشناختی داشته باشد، شبیه به نزاعهای بیحاصل اشرافزادگان ورشکستهای است که بر سر ارثیهای موهوم با یکدیگر گلاویز شدهاند.
این درجا زدن در گذشته، تنها به ملکیان و طباطبایی ختم نمیشود. «اندیشه پویا» در این شماره، بار دیگر نشان میدهد که نمیتواند از سایه سنگین دهه پنجاه و دعواهای پیرامون علی شریعتی رها شود. پروندههایی با عناوین «از پدرسالاری تا پدرکشی» به روایت حسین پایا و محمدمنصور هاشمی که به مجادله موسی غنینژاد و عبدالکریم سروش درباره شریعتی میپردازد، و همچنین مطلب «استاد نقشباز در پاریس مهآلود» که به واقعیت ماجرای شریعتی و پروفسور شاندل به قلم جلال توکلیان اختصاص دارد، اثبات میکند که ماشین زمان این مجله، دهههاست که متوقف مانده است. جریان شبهروشنفکری غربگرا همواره از شریعتی کینه به دل داشته است، نه لزوماً به خاطر ضعفهای تئوریک او، بلکه دقیقاً به خاطر همان «موتور محرک» و روحیه ضداستعماری و انقلابیاش که با طبع عافیتطلب روشنفکران کافهنشین سازگار نبود. تلاش وسواسگونه و تکراری این جریان برای اسطورهزدایی از شریعتی و تقلیل او به یک «نقشباز»، در واقع تلاش برای مشروعیتبخشی به انفعال تاریخی خودشان است. آنها با حمله به شریعتی، در حال انتقام گرفتن از کنشگری انقلابی هستند.
در کنار این مردهپروری، ادعای مدارا و تساهل این جریان نیز با انتشار نامهنگاریهای انتقادی وحید دستجردی و عبدالکریم سروش با تیتر «تحمل نقد ندارید» به سخره گرفته میشود. مجلهای که قرار است تریبون آزاداندیشی باشد، ناخواسته پرده از دیکتاتوری درونی جریان لیبرال برمیدارد. سروش که دهههاست به عنوان پیامبر رواداری و پلورالیسم در بوق و کرنای این جریان دمیده شده، در مواجهه با نقد همکیشان خود نیز تحمل از دست میدهد. این نامهنگاریها سندی تاریخی است بر اینکه لیبرالیسم وطنی، توهمی بیش نیست و در عمل، به فاشیسمی تئوریک میانجامد که در آن، هر صدای مخالفی، حتی از درون اردوگاه خودی، با برچسبزنی و طرد مواجه میشود. این ادعا که توهین نقد نیست، در واقع پوششی برای سرکوب صداهای منتقد درونگروهی است.
اما شاید یکی از ترحمبرانگیزترین و در عین حال خطرناکترین بخشهای این شماره، پروژه تطهیر و قهرمانسازی از چهرههای پریشانحال و مسئلهدار تاریخ معاصر باشد. گزارش زندگی شهرنوش پارسیپور با تیترِ «متأسفم که هنوز مرحوم نشدهام»، شاهکاری از ابتذال در ژورنالیسم اندیشه است. مجله با اختصاص صفحاتی به این چهره، تلاش میکند از یک فرد دچار آشفتگیهای عمیق فکری و رفتاری، یک فیلسوف و ساختارشکن آوانگارد بسازد. در توضیح این پرونده آمده است که پارسیپور در یک قدمی شاعری بود، دوست داشت فیلسوف باشد اما نویسندهای ساختارشکن و بیزار از کلمهی فمینیسم شد. تقلا برای تراشیدن یک مجسمه روشنفکری از نویسندهای که تمام آثارش بازتابی از سرگشتگی، نهیلیسم و بعضاً بیپردهگوییهای بیمارگونه است، نشاندهنده سقوط معیارهای زیباییشناختی و فکری در این جریان است. اوج فاجعه در نقلقولی است که از او برجسته شده است: «به رضا قطبی گفتم: بازداشتم فرصتی است تا با ساواک حرف بزنم». این جمله، به غایت شرمآور و تأملبرانگیز است. جریان روشنفکری که همواره ژست اپوزیسیون و ضدیت با قدرت به خود میگیرد، چگونه است که دیالوگ با مخوفترین دستگاه امنیتی و شکنجهگر رژیم پهلوی (ساواک) را به عنوان یک «فرصت» و احتمالاً یک کنش شبهدیپلماتیک روشنفکرانه تئوریزه میکند؟ اینها همان کسانی هستند که در برابر کوچکترین اقتدار مشروع جمهوری اسلامی برای حفظ امنیت ملی، مرثیههای حقوق بشری سر میدهند، اما نشست و برخاست با کارگزاران ساواک را در زرورق گفتوگو میپیچند. انتشار این گفتوگو، در واقع تلاشی برای تزریق حس استیصال، پوچی و «تأسف از زنده بودن» به مخاطب جوان ایرانی؛ پروژهای روانی برای گسترش ناامیدی سیستماتیک است.
همین رویکرد ریاکارانه و تقلیلگرایانه در برخورد با مسائل امنیتی و قضایی امروز نیز به چشم میخورد. پرونده «زندگی طبقاتی در زندان اوین» با محوریت سعید مدنی، نمونه بارز سوءاستفاده از مفاهیم جامعهشناختی برای سفیدنمایی جرایم امنیتی است. مجله تلاش میکند فردی را که به دلیل اقدامات ساختارشکنانه و برهم زدن امنیت روانی و اجتماعی جامعه در زندان به سر میبرد، در قامت یک جامعهشناس مستقل که در حال رصد مبارزه طبقاتی در درون زندان است، بازنمایی کند. این ترفند نخنما، یعنی تبدیل کردن زندان به یک «آکادمی» و مجرم امنیتی به «فیلسوف دربند»، سالهاست که توسط این جریان برای قهرمانسازی از مهرههای سوختهشان به کار میرود. آنها میخواهند با ادبیاتی شبهعلمی و ژستهای جامعهشناسانه، بر روی انحرافات سیاسی خود ماله بکشند و با ایجاد یک هاله تقدس حول نامهایی چون مدنی، هزینههای برخورد قانونی با شبکههای معاند را در افکار عمومی بالا ببرند.
در عرصه تاریخنگاری و سیاستخارجی نیز، «اندیشه پویا» رسالت دیرینه جریان خود، یعنی بزک کردن چهره استعمار غرب را فراموش نکرده است. مطلبی با عنوان «کودتای غربی از ترس کودتای سرخ» که به بررسی اسناد منتشرنشده سیا درباره مذاکرات نافرجام بریتانیا و آمریکا با مصدق و بحران اقتصادی در ایران میپردازد، نمونهای کلاسیک از تحریف نرم تاریخ است. تیتر این بخش به تنهایی یک بیانیه سیاسی است. جریان غربگرا با برجسته کردن «ترس از کودتای سرخ»، در واقع به شکلی زیرکانه در حال توجیه و تقلیل جنایت تاریخی آمریکا و انگلیس در کودتای 28 مرداد است. پیام پنهان این تیتر این است که غرب متمدن، ذاتاً به دنبال سرنگونی دموکراسی نوپای ایران نبود، بلکه این خطر کمونیسم و شوروی بود که آنها را «مجبور» به مداخله کرد! این نوع روایتپردازی، دقیقاً در راستای همان پروژهای است که تلاش میکند از امپریالیسم آمریکا، یک هژمون دلسوز یا حداقل یک بازیگر منطقی که صرفاً از روی ترس موجه واکنش نشان داده است، بسازد. این خیانت آشکار به حافظه تاریخی ملت ایران است که تحت لوای بازخوانی اسناد سیا و پژوهشهای به ظاهر آکادمیک به خورد مخاطب داده میشود.
حتی در بخشهای هنری و ادبی مجله نیز این رویکرد نوستالژیک و بازتولید کلیشههای خنثی موج میزند. ارجاع به داستانهای عامهپسند مانند «بامداد خمار» در گفتوگو با نرگس آبیار با تیتر «داییجان ناپلئون درونم بیدار شده است»، و یا یادی از جواد مجابی به قلم سیروس علینژاد تحت عنوان «خداحافظی با آقای ذوزنقه»، همگی نشان از پناه بردن این جریان به حاشیههای امن ادبیات و هنر غیرمتعهد دارد. آنها میکوشند تا با احضار ارواح گذشته و چهرههای روشنفکری کافهنشین، فضایی نوستالژیک خلق کنند که در آن، مخاطب به جای درگیری با آرمانهای بزرگ و واقعیتهای تمدنساز، در نوستالژیای یک گذشته خیالی و فضایی آغشته به توهمات «داییجان ناپلئونی» غرق شود.
در نهایت، پس از خوانش انتقادی این نشریه، آنچه عیان میشود، فقر مطلق تئوریک و بنبست راهبردی جریان شبهروشنفکری در ایران است. «اندیشه پویا»، علیرغم نامش، گورستانی است که در آن، ایدههای مرده، کینههای قدیمی و نوستالژیهای بیمارگونه در جلدهایی با گرافیک جذاب دفن شدهاند. این جریان که روزگاری مدعی پرچمداری توسعه سیاسی و فکری بود، امروز به جایی رسیده است که یکی از تیترهای اصلیاش، گزارش زندگی نویسندهای است که بزرگترین دغدغهاش، تأسف از زنده بودن و فرصت گپزدن با ساواک است. این مجله، یک «واکنش» عصبی و روانی از سوی جریانی است که در عرصه واقعیت، از قطار پرشتاب انقلاب و ملت ایران جا مانده است و حالا، در گوشهای از انزوای محفلی خود، برای یکدیگر نوشابه باز میکنند، به هم نامه مینویسند، به یکدیگر پرخاش میکنند و در نهایت، در سوگ آرزوهای بربادرفتهشان، مرثیه میخوانند.
رسالت امروز فضای فکری کشور، عبور قاطعانه از این انجماد فکری و بازتولید اندیشهای است که نه از ترس «کودتای سرخ»، به آغوش توجیهگر «کودتای غربی» پناه ببرد، و نه در زندان «روشنفکری قبیلهای» اسیر بماند؛ اندیشهای که ریشه در اصالت انقلابی داشته و معطوف به تمدنسازی نوین اسلامی و ایرانی باشد. نشریاتی از این دست، تنها به عنوان اسناد آسیبشناختی یک دوران گذار ارزش تورق دارند، تا نسلهای آینده بدانند چگونه یک جریان مدعی روشنگری، با دستان خود، گور تئوریک خویش را کَند و در هزارتوی توهمات بورژواییاش به نقطه پایان رسید.
انتهای پیام/