روایت تلخ 204 روز انتظار در میناب/اینجا همه چشم به راه شهدا ماندند
- اخبار استانها
- اخبار لرستان
- 05 مهر 1405 - 09:47
خبرگزاری تسنیم ـ فاطمه نیازی| میناب را نمیشود از دریا شروع کرد؛ باید از جایی آغاز کرد که آب، پیش از رسیدن به دریا، خودش را به شهر رساندهاست. شهری در جنوب هرمزگان که حدود 25 کیلومتر با ساحل دریای عمان فاصله دارد؛ نه شهری چسبیده به ساحل، بلکه شهری در میانه راه آب و خشکی. شمال و شمالشرق میناب به ارتفاعات میرسد و هرچه به مرکز و غرب میآیی، زمین بازتر و هموارتر میشود؛ دشتی که سالها آب و آفتاب، نخل و باغ و کشت را در آن کنار هم نشاندهاند.
در میناب این رابطه با دریا از محدوده خط ساحل هم فراتر میرود. خود شهر در فاصلهای از ساحل قرار دارد، اما زندگی شهرستان از راه رودخانه، خورها، روستاها و بنادر صیادی به آب پیوند خوردهاست.
محدوده صیادی میناب از محدوده جزیره هنگام تا کوه مبارک امتداد دارد و 750 شناور در قالب چهار تعاونی صیادی در آن فعالیت میکنند. یعنی دریا برای میناب فقط آن آبی نیست که در انتهای جاده دیده میشود؛ دریا در سفره خانهها، در بازار، در کامیونی که بار ماهی میبرد، در اسکلهای که صبح قایقها را تحویل میگیرد و عصر باید آنها را پس بدهد، و در چشم مادری که از پشت پنجره یا کنار ساحل منتظر یک آشنای دور است، حضور دارد.
میناب را باید از انتظار شناخت؛ از انتظار آدمهایی که بخشی از زندگیشان را به رفتن گره زدهاند و تمام معنای رفتن را در برگشتن جستوجو میکنند. در این شهر، رفتن پایان نیست. قایق از اسکله جدا میشود، صیاد به آب میزند، فاصله میان خشکی و شناور بیشتر میشود، قایق در روشنایی صبح کوچکتر و کوچکتر میشود تا جایی که از چشم میافتد، اما از زندگی خانه بیرون نمیرود؛ چون پشتسر هر قایق، خانهای هست که بازگشت را انتظار میکشد.
برای همین صیاد فقط وقتی به دریا میرود که آب و هوا اجازه بدهد؛ رفتن او محاسبهای از خطر و معاش است. دریا برای او هم سفره است و هم راه؛ هم روزی میدهد و هم میتواند فاصلهای بسازد که آدم را از خانه دور کند. در هرمزگان، صید در آبهای دور و فعالیت شناورها چنان با اقتصاد خانوادهها گره خورده که بازگشت شناور، بازگشت یک سرمایه و یک امکان معاش است. گزارشهای شیلاتی حتی از سفرهای طولانی شناورهای هرمزگان در آبهای آزاد و بازگشت آنها پس از دهها روز دریانوردی خبر دادهاند. اما برای خانواده، همه این محاسبات اقتصادی در نهایت به یک چیز برمیگردد: برگردد.
زندگی صیاد میان رفتن و برگشتن
در زندگی صیاد، انتظار معمولاً پایان دارد. ممکن است دیر باشد، ممکن است سخت باشد، ممکن است دریا خشن باشد، ممکن است قایق چند ساعت بیشتر در آب بماند، اما سرانجام لحظهای هست که شناور از دور پیدا میشود؛ ابتدا کوچک، بعد بزرگتر، بعد آنقدر نزدیک که دیگر کسی برای شناختنش نیاز به چشمدوختن ندارد.
برای همین در شهرهای وابسته به دریا، بازگشت بخشی از نظم زندگی است. صبح با رفتن آغاز میشود و عصر با برگشتن کامل میشود. قایق اگر از دور پیدا شود، اضطراب خانه فروکش میکند. اگر صدای موتور از سمت آب بیاید، گوشها تیز میشوند. اگر نقطهای روی افق شکل بگیرد، چشمها آن را دنبال میکنند. اگر قایق نزدیک شود، فاصلهای که از صبح میان آدم و خانه افتاده بود، از میان میرود.
میناب با این قرارداد زندگی کردهاست؛ شهری در فاصلهای کوتاه از ساحل دریای عمان، با رودخانهای که از بالادست میآید و از میان این جغرافیا میگذرد و بهسمت دریا میرود، با دشت و نخلستان و بازار و روستاهایی که هرکدام به شکلی به آب و ساحل وصلاند، با تیاب و کلاهی و بندزرک و کرگان که در جغرافیای صیادی جای خود را دارند. قایق از آب بیرون میآید و ماهی به بازار میرسد، محصول از روستا راه میافتد و در شهر معامله میشود، آدم از خانه بیرون میرود و دوباره به خانه برمیگردد. همهچیز در مدار رفتن و برگشتن میچرخد. حتی اگر خود شهر روی خط ساحل ننشسته باشد، دریا از راه رود، خور، بندر، بازار و معاش خودش را به میناب رساندهاست.
در خانه صیاد، زمان جور دیگری میگذرد. آب، آدم را از دید خارج میکند. همین نادیدنیشدن، بخش بزرگی از معنای انتظار را میسازد. تا وقتی قایق دیده میشود، خیال هنوز به چشم وابسته است؛ اما وقتی قایق در افق گم میشود، چشم کنار میرود و ذهن جای آن را میگیرد. آدم شروع میکند به ساختن تصویر کسی که نمیبیند. میداند قایق آنجاست، اما نمیبیندش. میداند صیاد روی آب است، اما دسترسی به او ندارد. میداند باید برگردد، اما لحظه بازگشت را نمیتواند کنترل کند. اینجا انتظار فقط صبرکردن نیست؛ نوعی زندگیکردن در فاصله است.
مفقودشدن؛ جایی میان امید و خبر بد
صیاد این را بهتر از هرکس میداند. او پیش از آنکه سوار قایق شود، خانه را ترک میکند، اما خانه در تمام ساعتهای بعد همراه اوست؛ بهشکل کسانی که منتظرند. شاید خودش روی آب به تور فکر کند، به صید، به موتور، به موج، به جهت باد و به مسیر بازگشت؛ اما در خانه همه اینها به یک سؤال تبدیل میشود: کی برمیگردد؟ این «کی» تا زمانی که قایق دیده نشده، زمان برای خانواده شکل عادی ندارد. ساعت جلو میرود، اما انتظار جلو نمیرود؛ انتظار در همان نقطه میایستد و فقط طولانیتر میشود.
بعد صدای موتور قایق در جنوب میتواند معنایی فراتر از یک صدا داشته باشد. صدای موتوری که از دور میآید، میتواند خانهای را آرام کند. شاید همان باشد. شاید قایق خودش باشد. شاید بالأخره برگشتهاند. کسی که کنار ساحل ایستاده، لازم نیست ابتدا قایق را کامل ببیند؛ گاهی از روی صدای موتور میفهمد چه کسی دارد میآید. بعد چشم دنبال صدا میگردد. یک نقطه روی آب پیدا میشود. نقطه نزدیکتر میشود. قایق شکل میگیرد. و با نزدیکشدن آن، فاصلهای که از صبح میان خانه و آدم افتاده بود، آرامآرام جمع میشود.
در جغرافیای میناب، فاصله میان رفتن و بازگشت گاهی با یک حادثه به شکلی دردناک تغییر میکند. مفقود، واژهای است که در چنین جغرافیایی وزن خودش را دارد؛ چون معنایش فقط پیدانشدن نیست، بلکه ادامهداشتن انتظار است.
مردم دریا معنای مفقودشدن را از روی آب میشناسند. میدانند اگر قایقی دیر کند، اگر خبری از شناور نرسد، اگر طوفان بیاید و قایق دیده نشود، خانواده چگونه به افق خیره میشود. در 23 شهریور 1405، همین انتظار در بندر کرگان شکل دیگری پیدا کرد؛ دو قایق صیادی در آبهای خلیج فارس هدف حمله پهپادی قرار گرفتند و تعدادی از صیادان حاضر در این دو شناور مفقود شدند. عملیات جستوجو آغاز شد، اما برای خانوادهای که مرد خانهاش را در دریا گم کرده است، جستوجو هر دقیقهای است که میان امید و خبر بد میگذرد.
چند روز بعد، یکی از آن انتظارها پایان گرفت. پیکر عبدالله ملاحی پیدا شد و 29 شهریور بر دوش مردم زادگاهش تشییع شد. نام او از فهرست مفقودان بیرون آمد و به یک قبر رسید؛ خانهای که روزهایی را با چشمدوختن به دریا گذرانده بود، سرانجام توانست برای مردی که به دریا رفته بود، بازگشت را بهشکل یک پیکر تجربه کند.
شکل دیگری از انتظار
اما در جنوب، مفقودشدن همیشه بهمعنای مردنی نیست که بتوان برایش سوگواری را از جایی شروع و در جایی تمام کرد. گاهی یعنی هنوز نمیدانی باید چشمبهراه چه چیزی باشی. هنوز نمیدانی نام کسی را کنار شهید بنویسی، کنار مفقود نگه داری یا هر صبح احتمال بازگشتش را برای خودت زنده کنی. دریا اگر چیزی را پس بدهد، اگر قایق برگردد، اگر پیکر به ساحل برسد، تکلیف خانواده روشن میشود؛ اما اگر برنگردد، خانه در همان لحظهای که در بسته شده و مردی برای کار از آن بیرون رفته، متوقف میماند.
بازگشت قایق فقط پایان یک سفر نیست؛ نشانه برگشتن آدمهاست. صیاد که برمیگردد، دریا برای چند ساعت آرام میشود؛ ماهی که به خانه میرسد، سفر تمام میشود. اما وقتی قایق برگردد و آدمش نه، دیگر مسئله فقط دریا نیست، مسئله خانهای است که باید با جای خالی زندگی کند.
شاید همینجاست که قصه میناب از صیادان به مدرسه شجره طیبه میرسد؛ از مردانی که برای صید به آب زدند به کودکی که صبح از خانه بیرون رفت و دیگر به خانه بازنگشت. فاصله میان این دو قصه، روی نقشه شاید چند کیلومتر باشد، اما در حافظه خانوادهها، یک واژه آنها را بههم وصل میکند: انتظار.
در کرگان، خانواده صیاد چشم به آب داشت تا خبری از مردی برسد که برای کار رفته بود. در خانه ماکان نصیری، روز نهم اسفند 1404، مادر کودک را برای رفتن به مدرسه بدرقه کرد؛ لباسش را از شب قبل شسته و آماده کرده بود، صبح برایش نان گذاشت و ماکان با برادر بزرگترش راهی مدرسه شد. چند ساعت بعد، تماس مدرسه از مادری خواست که برای بردن ماکان بیاید. اما پیش از آنکه خانواده بتواند به مدرسه برسد، شجره طیبه زیر آوار رفت.
مدرسه قرار نبود کودک را از خانه بگیرد؛ قرار بود او را برای چند ساعت از خانه دور کند تا دوباره برگردد. درِ مدرسه برای کودک، شبیه اسکله برای صیاد است؛ جایی برای رفتن که باید راه برگشت هم داشته باشد. شجره طیبه نیز تا پیش از نهم اسفند همین معنا را داشت؛ مدرسهای برای کودکانی که قرار بود بزرگ شوند، حروف را یاد بگیرند، دفترهایشان را پر کنند، الفبا را کنار هم بگذارند و از کودکی به سالهای بعد برسند.
از دریا تا مدرسه
کودکان از خانههایشان بیرون آمدند؛ همانطور که هر روز بیرون میآمدند. کیف، لباس مدرسه، صبحانه، خداحافظی کوتاه، مسیر آشنا و مدرسهای که قرار بود چند ساعت بعد دوباره آنها را به خانه پس بدهد. خانوادهها نیز انتظار داشتند دوباره آنها را ببینند. خانهها در انتظار برگشت بودند، همانطور که خانه صیاد در انتظار قایق است. اما شجره طیبه دیگر کودکان را پس نداد. آوار آمد. صدای انفجار آمد. ساختمان فروریخت. و پس از آن چیزی که فرو ریخت فقط سقف و دیوار نبود؛ نظمی فرو ریخت که میان رفتن به مدرسه و برگشتن به خانه وجود داشت.
در روایتهای نخست، شمار دانشآموزان حاضر در شیفت صبح مدرسه 170 نفر اعلام شد. در ساعات و روزهای بعد، آمار قربانیان بارها تغییر کرد. بعدها، پس از بررسیهای بیشتر، آمار نهایی قربانیان 156 نفر اعلام شد که ترکیب آن ابعاد حادثه را از یک حمله به مدرسه به تصویری دقیقتر از یک فاجعه انسانی تبدیل میکرد: 120 دانشآموز، 26 معلم، 7 نفر از والدین، یک راننده سرویس، یک تکنسین داروخانه و یک جنین ششماهه.
از میان 120 دانشآموز، 73 نفر پسر بودند و 47 نفر دختر. این عددها در نگاه اول فقط عددند؛ 73، 47، 120. اما هر عدد در میناب یک صبح داشت، یک خانه داشت، یک صندلی داشت، یک دفتر داشت، یک لباس مدرسه داشت و کسی را داشت که آن روز انتظار داشت چند ساعت بعد دوباره صدای بازشدن در خانه را بشنود.
حادثه را نمیشود فقط با عدد 156 فهمید. عدد اندازه فاجعه را نشان میدهد، اما شکل آن را نشان نمیدهد. شکل فاجعه را باید در کلاسها جستوجو کرد؛ در دانشآموزانی که با هم نشسته بودند، در معلمانی که کنارشان بودند و در والدینی که برای دیدن فرزندشان به مدرسه آمده بودند.
ماکان؛ نامی که بود و پیکری که پیدا نشد
شناسایی برای خانوادهها خودش به مرحلهای از حادثه تبدیل شد. شدت تخریب، وضعیت بقایا و نبود نشانههای کافی در برخی موارد، روند شناسایی را دشوار کرد و آزمایش DNA به یکی از ابزارهای اصلی این فرایند تبدیل شد. رئیسکل دادگستری هرمزگان در 31 شهریور گفت شناسایی پیکرهای شهدای شجره طیبه با آزمایش DNA انجام شده و از همان ساعات اولیه، دادستان، رئیس دادگستری و بازپرس پرونده در محل حاضر شده و روندهای قضایی و کارشناسی آغاز شده بود.
حتی 31 شهریور، رئیسکل دادگستری هرمزگان از گذشت 204 روز از حادثه و ادامه روند شناسایی پیکرها سخن گفت. همین ادامه روند نشان میداد که برای برخی خانوادهها، حادثه در همان روز نهم اسفند به پایان نرسیده است. پس از آن روز، خانوادهها دیگر منتظر بازشدن در مدرسه نبودند؛ منتظر بیرونآمدن کودکان از میان آوار بودند. دیگر ساعت مدرسه زمان برگشت را نشان نمیداد؛ هر دقیقه به زمان جستوجو تبدیل شده بود.
در میان آن همه نام، ماکان یک تفاوت تلخ داشت؛ نامش بود، اما پیکرش نبود. ماکان هفتساله بود؛ کلاس اولی. هنوز در آغاز مدرسه بود، در همان سنی که کودک تازه دارد جهان را از پشت حروف و عددها مرتب میکند. شب قبل لباسش شسته شده بود. صبح مادرش آن را اتو کرد. ماکان صبح برخلاف معمول گفت گرسنه است، چند لقمه نان خورد و تکهای نان هم با خودش برداشت. بعد همراه برادر بزرگترش با موتورسیکلت راهی مدرسه شد. هنگام رفتن، چند بوسه برای مادرش فرستاد.
این جزئیات شاید در یک صبح عادی هیچ اهمیتی نداشته باشند؛ کودک نان میخورد، لباس میپوشد، مادر لباسش را اتو میکند، برادر او را میبرد، کودک خداحافظی میکند. اما بعد از حادثه همین جزئیات به آخرین قابهای زندگی یک خانواده تبدیل شدند که دیگر تکرار نشدند.
حدود ساعت 11:16، خانواده با تماس مدرسه در جریان قرار گرفتند که برای بردن ماکان بیایند. همین تماس در آن لحظه معنای سادهای داشت؛ بیا و بچهات را ببر. مدرسه هنوز مدرسه بود. کودک هنوز کودکی بود که باید از مدرسه به خانه میرفت. خانواده بهسمت شجره طیبه راه افتاد. راننده سرویس نیز در جریان قرار گرفت، اما پیش از آنکه آن رفتوبرگشت عادی کامل شود، حمله اتفاق افتاد و ساختمان مدرسه هدف قرار گرفت. بعد، همهچیز از شکل عادی خود خارج شد.
38 روز جستوجو برای یک کودک هفتساله
پدر ماکان، سیروس نصیری، خود را به محل رساند. ساختمان دیگر آن مدرسهای نبود که صبح کودکش را به آن سپرده بودند. آوار جای کلاسها را گرفته بود. جای نیمکتها، کتابها، دفترها و کیفها را خاک و بتن و آهن گرفته بود. پدر از دانشآموزان زندهمانده پرسید ماکان کجاست؛ اما کسی نشانی روشنی از او نداشت.
جستوجو شروع شد. پیکرها یکییکی پیدا میشدند و خانوادهها تلاش میکردند فرزند خود را شناسایی کنند. برای بیشتر خانوادهها، شناسایی اگرچه تلخ بود، اما یک نقطه پایان میساخت؛ نام با پیکر پیوند میخورد، پیکر به خانواده تحویل میشد و مراسم آغاز میشد. مرگ، به واقعیتی قابللمس تبدیل میشد.
اما برای سیروس نصیری، هر بار که نامی شناسایی میشد و پیکری به خانوادهای میرسید، پرسش خودش برجستهتر میشد: پس ماکان کجاست؟ کلاس ماکان 23 دانشآموز داشت و چهار دانشآموز آن روز غایب بودند. خانواده نصیری در میان پیکرهای پیداشده دنبال فرزندشان گشتند. سردخانهها دیده شد. نشانهها بررسی شد.
پدر حتی بهشکل خاص پوست دست ماکان فکر میکرد که حالت خاص و فلسمانندی داشت، شاید ویژگیای که بتواند در میان پیکرها به شناسایی او کمک کند. آزمایش DNA انجام شد، اما نتیجهای که بتواند پیکر ماکان را به خانواده برگرداند، بهدست نیامد. از آنجا انتظار شکل دیگری گرفت.
خانواده دیگر منتظر بازگشت کودک از مدرسه نبود؛ منتظر پیداشدن او بود. این دو انتظار شبیه هم بهنظر میرسند، اما یکی نیستند. در انتظار نخست، آینده روشن است؛ کودک از در مدرسه بیرون میآید، مادر دستش را میگیرد، پدر صدایش را میشنود و خانه دوباره کامل میشود. در انتظار دوم آینده معلوم نیست. نمیدانی باید چشم به کجا بدوزی. نمیدانی نشانه از کجا خواهد آمد. نمیدانی باید به خاک نگاه کنی، به پزشکی قانونی، به آزمایشگاه، به سردخانه، به آوار یا به خبری که ممکن است فردا برسد.
یک لنگه کفش و پولیور آبی؛ نشانههای باقیمانده از ماکان
در میان همه دانشآموزان آن مدرسه ماکان تنها کودکی بود که پیکرش پیدا و شناسایی نشد. همین غیبت او را به غایبترین شهید این حادثه تبدیل کرد؛ اما مهمتر از عنوان، تجربه خانوادهای است که نتوانست آن مرحله بنیادی سوگ را پشتسر بگذارد که با دیدن پیکر، خاکسپاری و لمس یک نقطه مشخص از زمین آغاز میشود.
خانواده میدانستند چه حادثهای رخ دادهاست؛ میدانستند ماکان آن روز در مدرسه بوده؛ میدانستند ساختمان فرو ریختهاست؛ اما چیزی که نداشتند، پیکری بود که بتوانند با آن وداع کنند.
در اینجا فاصله میان قصه ماکان و قصه صیادان دوباره خود را نشان میدهد. در دریا خانواده میگوید شاید قایق برگردد. در شجره طیبه، خانواده میگوید شاید ماکان پیدا شود. در دریا هر لکهای روی آب میتواند قایق باشد. در آوار، هر تکه لباس میتواند نشانهای باشد. در دریا صدای موتور میتواند پایان انتظار باشد. در آوار، صدای کسی که بگوید «پیدایش کردیم» میتواند پایان انتظار باشد. اما اگر قایق برنگردد، دریا را میشود دوباره جستوجو کرد. اگر پیکر پیدا نشود، جستوجو از خاک و آوار به حافظه و سالها کشیده میشود.
روز سیوهشتم، پدر ماکان همراه برادرش و برادرهمسرش به محدوده مدرسه رفت. در فضای سبز نزدیک آبخوری و سرویسهای بهداشت یکی از کفشهای ماکان پیدا شد. یک لنگه کفش؛ چیزی کوچک در مقیاس آوار، اما عظیم در مقیاس انتظار. برای خانوادهای که سیوهشت روز دنبال فرزندش گشته، کفش فقط یک شیء نیست؛ بخشی از حضور کودک است. کفشی که قرار بوده همراه پاهای کودک از مدرسه بیرون بیاید، حالا خودش در جایی مانده بود که کودک در آن پیدا نشده بود.
علفها کنار زده شد. اطراف بررسی شد. امید برای لحظهای شکل گرفت، اما باز هم چیزی که خانواده میخواست، پیدا نشد. پولیور آبی ماکان نیز از دیگر نشانههایی بود که از او باقی ماند. بعدها روایت او با همین نشانهها در ذهن مردم ماند: یک نام، یک کودک هفتساله، یک کلاس اول، یک لنگه کفش و یک پولیور آبی. اما هیچیک از اینها پیکر نبود. هیچکدام امکان آن خداحافظی را فراهم نمیکرد که خانواده برای پایان سوگ به آن نیاز داشت.
قبر ماکان ساخته شد، اما پیکرش هنوز غایب بود
مفقودالاثر در اینجا دیگر یک عنوان نبود؛ یک زندگی بود. یعنی خانواده نمیتواند یک قبر واقعی را با دست لمس کند، اما نمیتواند نبودن را هم نادیده بگیرد؛ یعنی نه آنقدر نشانه وجود دارد که بتوان گفت کودک کجاست و نه آنقدر قطعیت که انتظار را کاملاً کنار گذاشت؛ یعنی هر تلفن میتواند خبر باشد و هر خبر میتواند دوباره بیخبری شود.
برای همین خانواده در نهایت برای ماکان قبر ساخت؛ قبری که پیکر در آن نبود، اما نام بود؛ سنگی که جای بدن را نمیگرفت، اما جای انتظار را مشخص میکرد؛ جایی که مادر و پدر میتوانستند به آنجا بروند و با فرزندی حرف بزنند که هنوز نمیدانستند آخرین جای خاکی او کجاست.
قبر خالی در میناب معنای دیگری پیدا کرد. در شهری که مردمش با بازگشت آشنا هستند، قبر خالی شبیه ساحلی شد که چیزی را انتظار میکشد؛ موج میآید و میرود، اما ساحل نمیداند چه چیزی را باید پس بگیرد. خانواده میداند یک نفر از خانه رفته، اما نمیداند خاک او را کجا نگه داشته است.
اما ماکان تنها روایت ناتمام شجره طیبه نبود؛ صورت انسانیِ همان انتظاری شد که مردم میناب با دریا میشناسند: کسی رفته، اما هنوز چشم از راه برداشته نمیشود. با این تفاوت که این بار ساحل مدرسه بود؛ قایق، کودک. بعد، میناب روشن کرد که ماکان تنها نامی نیست که در این غیاب ماندهاست. نام امیرعلی جداوی نیز در میان شهدای جاویدالاثر مدرسه قرار گرفت. خانواده نمیخواستند خبر شهادت او در دوران بارداری مادرش به او برسد و همین باعث شد نام امیرعلی مدتی در پرده بماند. پس از آن نام مسیحا سالاری نیز در میان شهدای جاویدالاثر قرار گرفت. اینجا دیگر غیاب یک اتفاق منفرد نیست؛ تبدیل به بخشی از جغرافیای مدرسه شده و میان نام و پیکر فاصله افتادهاست.
دریا وقتی چیزی را میبرد، گاهی یک تکه تور، یک کفش، یک لباس یا وسیلهای را به ساحل پس میدهد. در مدرسه نیز چنین شد؛ نشانهها برگشتند، اما همه پیکرها نه. همین تفاوت است که مفهوم بازگشت را در شجره طیبه پیچیده میکند. یک کودک از زیر آوار بیرون میآید و دوباره به خانه میرسد؛ دیگری در همان آوار میماند؛ دیگری پیکرش پیدا میشود؛ دیگری پس از مدتی با آزمایش DNA شناسایی میشود؛ و برای دیگری هنوز نشانی از پیکر نیست. بعد فهرستها آمدند. نخستین فهرست رسمی، فقط بخشی از نامها را دربر میگرفت و بعد فهرستها تکمیل شدند. نامها از حالت عدد بیرون آمدند: هنا دهقانی، فاطمه سالاری، رضا حبشیان، آریا بهادری، علیاصغر زائری، زهرا بهرامی، احمد سلطانی، حامد پرعاشقنژاد، مهدیس نظری، آتنا چملینژاد، امیرقاسم زائری، فاطمه درازهی، آراد احمدیزاده، سامان کریمزاده، فاطمه شهدادی، نادیا شهمیری، پرهام رنجبری، محمود غلامیانی، فاطمه رهدار، امیرحسن رسولی سلیمانی، زهرا بهروزی، محمدحاتم رئیسی، آسنا رئیسی، بنیامین جنگجو، محمدصدرا زارعی، مریم پازرک، لیانا محمدی، ماندانا سالاری، سارا شایسته، ضحا پسند، اسری ذاکری، سلما ذاکری، فاطمه طاهریفرد، زهرا انصاری، فاطمه فدوی، مهنا زارعی، اطهره زارعی، علیرضا زارعی، محمدرضا شهسواری، سمیرا بسارده، احسان سالمینیا، فاطمهزهرا کریمی، زینب بهرامی، محمد شهدوستی، رضا بارانی، آتنا احمدزاده، خدیجه درویشی، رقیه کریمی، رضا رنجبر، مرضیه بشیریفر، محمدمهدی چگینینیا، محمدیان بهرامی، علیاکبر کریانیپاک، حنانه مهدیخواه، فرشته سنگرزاده، محمدعلی کریانیپاک و پارسا مختارینسب.
اما حتی فهرست هم پایان ماجرا نبود. بعدها در جریان تفحص، قطعاتی از بقایا پیدا شد و با آزمایشهای تخصصی نامهای دیگری از دل آنها بیرون آمد؛ احمدرضا سرتکزاده، راحله رنجبری پازیریک، آرش گلآذین، علیرضا شهریور، همایون زینعلی، مهدیه رسولی، ملیحه نعیمی، مرضیه فیروزی، حسین رهسپار، محمد آبادیزاده، محمد لقمانی آبدان، محمدعلی کریانیپاک، نرگس ذاکری، احسان سالمینیا، امیرعلی کمالی، همایون رنجبری، مهسا رنجبری، مهدی دلاوری، سیما کریمی، مهدی سالاری، حنا دهقانی، هانی پریتقینژاد، امیرعلی بوستانی، زهرا میمیردادی، زهره شهریاری، علی سالاری، علی زارعی، علیاصغر فروزانفر، آراز احمدزاده زهرایی و امیرحسین جعفری راونگی در میان نامهای اعلامشده قرار گرفتند.
هر نام، برای خانوادهای یعنی یک بازگشت دیگر؛ نه بازگشت کودک به خانه، بلکه بازگشت تکهای از او از جایی که خانواده تصور میکرد دیگر چیزی از آن باقی نماندهاست. هر بار که بقایایی پیدا میشد، خانوادهای دوباره به همان روز برمیگشت؛ دوباره نام را میشنید، دوباره عکس را نگاه میکرد، دوباره به مراسم میرفت و دوباره خاک روی بخشی از عزیزش میریخت. دریا هم همینگونه است؛ موج یکبار به ساحل میرسد، عقب میرود و بعد دوباره برمیگردد، اما هر بار چیزی تازه با خود میآورد.
برای همین شاید عمیقترین تصویر میناب همین رفتوبرگشت باشد؛ پیدا شدن و پیدا نشدن، رسیدن و نرسیدن. قایق صیاد از ساحل جدا میشود و خانواده چشم به خط افق میدوزد. گاهی قایق برمیگردد، گاهی دیر میکند، گاهی خبری از آن نمیآید و گاهی فقط نشانهای از آن به ساحل میرسد. در شجره طیبه نیز خانوادهها چشم به همان نوع افق دوختند. یکی تابوت دید، یکی آزمایش DNA، یکی لباس، یکی کفش، یکی قبر، یکی قبر دوباره، و سه خانواده هنوز با نامی زندگی میکنند که پیکری برایش پیدا نشدهاست. ماکان، امیرعلی و مسیحا سه شکل از ادامهدارشدن انتظارند.
مدرسه ماهها بعد همچنان درگیر بازماندگان خود بود؛ کودکانی که از زیر آوار بیرون آمدند اما با آسیبهای جسمی و روانی وارد مرحله دیگری از زندگی شدند. در شهریور، مدیرکل امور اداری بنیاد شهید گفت 250 پرونده از بازماندگان حادثه میناب بررسی شده و از میان آنها 100 پرونده به تأیید اولیه رسیدهاست؛ این پروندهها شامل افرادی بود که با قطع عضو یا آسیبهای جسمی مواجه شده بودند و کسانی که با موجگرفتگی و مشکلات روحی دستوپنجه میکردند. این یعنی حادثه، حتی برای آنهایی که زنده ماندند، در همان صبح تمام نشده بود. زندهماندن پایان حادثه نبود؛ گاهی آغاز بخش دیگری از آن بود. علیرضا پارسافر یکی از همان کودکانی است که از زیر آوار بیرون آمد. علیرضا در روز حادثه در مدرسه بود.
بازماندگان شجره طیبه؛ زندگی پس از آوار
آن روز، مانند روزهای دیگر، قرار بود یکی از پدرها دنبال بچهها بیاید. خودش بعدها روایت کرد که بعضی وقتها پدر او یا پدر یکی از دوستانش برای بردنشان میآمد و آن روز پدر یکی از دوستانش به مدرسه آمده بود. بچهها را صدا زدند و علیرضا بهسمت در مدرسه رفت. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که نخستین موشک اصابت کرد. بعد همهچیز در چند ثانیه از شکل عادی خارج شد.
موج انفجار علیرضا را هفت تا هشت متر پرتاب کرد. کودکی که تا چند لحظه قبل در مدرسه بود، ناگهان خودش را زیر آوار دید. آوار بزرگی روی پای چپش افتاده بود و راه خروج نداشت. در آن لحظه، برای یک کودک، جهان دیگر کلاس و حیاط و درِ مدرسه نبود؛ تکههای ساختمان بود و گردوغبار و سنگ و ترس و صدای انفجار.
اما در همان میان کسی رسید. پدر یکی از دوستان علیرضا خودش را به او رساند و آوار را از روی پایش کنار زد. به او گفت همانجا بماند؛ گفت برمیگردد. بعد رفت تا فرزندان خودش را پیدا کند. علیرضا ماند. مرد رفت. اما دیگر برنگشت.
آن پدر، وقتی از کنار علیرضا دور شد، هنوز پدر دو کودک بود؛ او رفت تا آنها را پیدا کند، اما هر دو فرزندش در شجره طیبه شهید شدند. برای علیرضا، آن مرد بخشی از مسیر بازگشت شد؛ آوار را از روی پایش برداشت و راه نجات را برایش باز کرد، اما خودش نتوانست فرزندانش را به خانه برگرداند. کمی بعد، پدر خود علیرضا رسید و پسرش را از آن وضعیت بیرون کشید و به بیمارستان رساند.
علیرضا برگشت. اما بازگشت او دیگر شبیه بازگشتهای معمول یک دانشآموز از مدرسه نبود. او به خانه برگشت، اما مدرسه دوستانش و آن صبح اسفندی را نیز با خودش به خانه برد. او از جایی برگشته بود که بسیاری از همکلاسیها و دوستانش دیگر از آن بیرون نیامدند. برای همین زندهماندن یک کودک در کنار مرگ کودکان دیگر خودش بخشی از بار آن حادثه است.
علیرضا از زیر آوار برگشت، اما همه برنگشتند
در میناب، بازگشت را باید با همین تفاوت فهمید. قایقی که به ساحل برمیگردد، خبر خوبی با خودش میآورد؛ صیادی که از آب بیرون میآید، خانهای را دوباره کامل میکند. اما در شجره طیبه بعضی بازگشتها ناقص شدند. علیرضا به خانه برگشت، اما دوستش نه. او از زیر آوار بیرون آمد، اما پدر دو کودک که آوار را از روی پایش کنار زده بود، نتوانست فرزندان خودش را بیرون بیاورد.
یک کودک از مدرسه بیرون آمد و دو کودک دیگر در همان مدرسه ماندند. در روایتهای جنگ، گاهی عددها آنقدر بزرگ میشوند که چهره آدمها پشت آنها پنهان میماند. شجره طیبه اما با روایت علیرضا دوباره بهاندازه یک کودک کوچک میشود؛ کودکی که زیر آوار گیر کرده، کودکی که منتظر کمک مانده، پدری که آمده، دستی که آوار را کنار زده و دو کودکی که کسی نتوانسته آنها را برگرداند.
شاید برای همین است که در گلزار شهدای شجره طیبه، فاصله میان مزارها و بازماندهها فقط فاصله چند قدم نیست. هر قبر یک بازگشت ناتمام است. هر خانواده، روایتی از کسی دارد که قرار بود از مدرسه به خانه برگردد. علیرضا پارسافر به خانه برگشت؛ اما بازگشت او پایان حادثه نبود.
شجره طیبه گذشته آنها را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن صبح و پس از آن صبح. علیرضا در بخش دوم زندگی ایستاد؛ زنده، اما با خاطره آن چند دقیقه. خانواده ماکان در بخش دوم زندگی ایستادند؛ با نام و عکس و قبر، اما بدون پیکر. خانواده آن پدر نیز در همان بخش ایستادند؛ با دو فرزندی که دیگر برنگشتند.
میناب همچنان شهر بازگشتهاست. قایقها هنوز از ساحل جدا میشوند. صیاد هنوز به آب میزند. خانوادهها هنوز منتظر صدای موتور قایقاند. هنوز وقتی شناوری از دور پیدا میشود، چشمها آن را دنبال میکنند تا معلوم شود کدام قایق است و چه کسانی در آن هستند. هنوز بازگشت، یکی از سادهترین و عمیقترین اتفاقهای زندگی جنوب است.
از میناب تا هیروشیما؛ روایت مادری از کودک مفقود
اما شجره طیبه به این شهر یادآوری کرد که همه رفتنها به بازگشت ختم نمیشوند. علیرضا برگشت. ماکان نه. دو کودک دیگر آن پدر هم نه. بعضی کودکان با پیکر بازگشتند، بعضی با زخم بازگشتند و برای یکی هنوز هیچ ساحلی برای بازگشت پیدا نشدهاست.
داستان شجره طیبه حتی پس از خاکسپاریها تمام نشد. در تیرماه 1405، در ادامه فرآیندهای شناسایی، 68 قطعه متعلق به 32 قربانی که پیشتر دفن شده بودند، شناسایی شد. این اتفاق نشان داد که حتی بعد از خاکسپاری نیز پرونده شناسایی برخی قربانیان برای همیشه بسته نشده بود و پزشکی قانونی و آزمایشهای ژنتیکی میتوانستند هویتهایی را که در روزهای نخست روشن نشده بود، دوباره آشکار کنند.
برای خانواده ماکان چنین روندی معنای دیگری داشت: امید به اینکه جستوجو حتی بعد از ماهها ممکن است ادامه پیدا کند. اما تا وقتی پیکر ماکان پیدا نشده، انتظار همچنان باز است. در میان این همه بازگشت نامها به پیکرها، ماکان همچنان یک استثنا باقی ماند. نامش برگشت. خاطرهاش برگشت. وسایلش برگشتند. عکسش ماند.
اما خودش برنگشت. بعد داستان ماکان از میناب فراتر رفت. مادر و پدرش در مردادماه، در هشتادویکمین سالگرد بمباران اتمی هیروشیما راهی ژاپن شدند؛ بیش از 12 هزار و 500 کیلومتر از میناب دور شدند، اما مسئلهای که آنها را از شهرشان جدا کرده بود، همچنان همان مسئله بود: کودک و جنگ.
در هیروشیما خانواده ماکان با ،کازومی ماتسویی، شهردار شهر، دیدار کردند؛ مادری که فرزندش هنوز مفقودالاثر است، داستان مدرسه میناب را در شهری روایت کرد که خودش یکی از مشهورترین خاطرات جنگ و کشتار غیرنظامیان را در حافظه جهان دارد. او گفت که خودش و همسرش دو فرزند دیگرشان را در میناب گذاشتهاند و این مسیر طولانی را طی کردهاند تا صدای فرزندشان و کودکانی را که قربانی جنگ میشوند به گوش مردم جهان برسانند.
مهر دوباره رسید، اما جای ماکان همچنان خالی است
در این سفر، رسانههای ژاپنی NHK، آساهی و TBS نیز بخشهایی از روایت خانواده و هیئت ایرانی را پوشش دادند و شبکه آساهی در ششم اوت گزارشی حدود 16 دقیقهای درباره حوادث میناب و لامرد و خانوادههای درگیر منتشر کرد.
میناب و هیروشیما، دو جغرافیای بسیار دور از هماند؛ یکی شهری در جنوب ایران است و دیگری شهری در ژاپن. اما یک چیز آنها را بههم نزدیک میکند: کودکانی که جنگ، آیندهشان را پیش از آنکه فرصت کنند آن را بسازند، از آنها گرفته است.
در هیروشیما مادر ماکان دیگر فقط از پسر خودش حرف نمیزد؛ از کودکی حرف میزد که صبح به مدرسه رفت و دیگر برنگشت، از کودکانی که هنوز به مدرسه نرسیده بودند که جنگ به زندگیشان رسید، از خانوادههایی که پس از حادثه باید میان خاطره و نبودن زندگی کنند.
او نسخهای از مستند فرشتگان میناب هنوز حاضرند را نیز به شهردار هیروشیما داد؛ روایتی تصویری از خانوادهها و حادثهای که در میناب رخ داده بود. اینبار، ماکان از میناب دور شد تا صدایش به جایی برسد که خود شهر حافظهای تاریخی از جنگ و کودکان و غیرنظامیان دارد.
اما هرچه فاصله بیشتر شد، تصویر میناب روشنتر شد. مادر از شهرش دور شده بود، اما هنوز همان خانه را میدید. همان صبح را. همان لباس را. همان نان را. همان بوسهها را. همان کودکی را که از خانه بیرون رفت. در این فاصله طولانی، ماکان همچنان همان ماکان بود؛ هفتساله، کلاس اول، مفقودالاثر. و بعد، اول مهر رسید. مدرسه جدید و موقت شجره طیبه برای دانشآموزان باقیمانده افتتاح شد و دانشآموزان سال تحصیلی جدید را در فضای آموزشی جدید آغاز کردند. این شاید عجیبترین تصویر از پایان تابستان میناب باشد؛ شهری که باید مدرسه را دوباره بسازد، اما نمیتواند گذشته مدرسه را دوباره بسازد.
دیوار را میشود ساخت. کلاس را میشود ساخت. نیمکت را میشود چید. تخته را میشود نصب کرد. زنگ را میشود به صدا درآورد. اما جای کودکی که باید پشت آن نیمکت مینشست، با هیچ ساختمانی پر نمیشود. ماکان در مدرسه جدید نیست. در کلاس جدید نیست. در صف جدید نیست. اما نامش در حافظه همان مدرسه ماندهاست؛ همانطور که نام دیگر کودکان ماندهاست. همانطور که خانوادهها پیش از شروع مهر به گلزار رفتند. همانطور که بازماندهای مثل علیرضا پارسافر باید با خاطره آن روز وارد سال تحصیلی دیگری شود.
در میناب، زندگی دوباره راه افتادهاست؛ قایقها به آب میزنند، ماهی به بازار میرسد، رودخانه مسیر خودش را میرود، کودکان به مدرسه میروند و خانوادهها دوباره صبحها در خانه را برای رفتن باز میکنند. زندگی مجبور است ادامه پیدا کند. اما برای خانواده ماکان، ادامه زندگی بهمعنای بستهشدن پرونده نیست.
او غایب است، اما غیبتش حضور دارد. پیکر نیست، اما نام هست. کودک برنگشته، اما انتظار برگشته و در خانه ماندهاست. شاید در میناب که سالهاست معنای زندگی را با رفتن و برگشتن اندازه میگیرد، هیچ فقدانی بهاندازه فقدان ماکان معنای ناتمامبودن بازگشت را آشکار نکند؛ کودکی که باید از شجره طیبه به خانه میرسید، اما از میان همه راههای بازگشت، فقط نامش به خانه رسید.
انتهای پیام/ 644