سازمان ملل؛ وقتی گفتوگو از تصمیم جدا میشود
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 04 مهر 1405 - 10:13
به گزارش خبرگزاری تسنیم، هشت دهه پس از تأسیس سازمان ملل متحد، شاید مسئله اصلی دیگر این نباشد که این سازمان چقدر توانسته جهان را تغییر دهد، مسئله عمیقتر این است که آیا هنوز میتواند میان گفتوگو و تصمیم پلی واقعی ایجاد کند؟ سازمان ملل در فلسفه تأسیس خود قرار بود عرصهای باشد که اختلافات از منطق زور به منطق مذاکره منتقل شوند و امنیت جمعی جایگزین امنیت مبتنی بر قدرت شود، اما تجربه دهههای اخیر نشان داده است که میان داشتن یک نهاد و داشتن قدرت نهادی، فاصلهای جدی وجود دارد. این فاصله را بیش از هر چیز میتوان در ساختار تصمیمگیری شورای امنیت مشاهده کرد. شورای امنیت 15 عضو دارد، اما پنج عضو دائم آن چین، فرانسه، روسیه، بریتانیا و ایالات متحده از حق وتو برخوردارند و در تصمیمات ماهوی، مخالفت هر یک از آنان میتواند مانع تصویب قطعنامه شود. این ساز و کار در زمان تأسیس سازمان ملل، بازتابی از واقعیت قدرت در پایان جنگ جهانی دوم بود، اما مسئله امروز این است که آیا ساختاری که برای مدیریت موازنه قدرت طراحی شده، میتواند در جهانی با موازنههای تازه، همچنان نماینده اراده جمعی باشد؟
اینجا مسئله فقط یک نقص حقوقی یا یک اختلاف سیاسی نیست، بلکه یک مسئله فلسفی درباره اعتبار نهاد است. هر نهادی زمانی اعتبار پیدا میکند که میان قواعد اعلامشده و رفتار صاحبان قدرت فاصلهای بنیادی شکل نگیرد، و اگر قواعد در متن منشور نوشته شوند، اما در لحظههای حساس، قدرت سیاسی بتواند اجرای آنها را متوقف یا بیاثر کند، آنچه آسیب میبیند فقط یک تصمیم نیست، مفهوم اعتماد به خود نهاد است. از این منظر، سازمان ملل را نباید صرفاً با تعداد نشستها، قطعنامهها یا سخنرانیهای برگزارشده سنجید. پرسش مهمتر این است که خروجی این گفتوگوها چه نسبتی با واقعیت جهان پیدا میکند. ممکن است تالاری مملو از نمایندگان کشورها باشد، دهها زبان در آن شنیده شود و صدها موضع رسمی ثبت شود، اما اگر گفتار نتواند به تصمیم و تصمیم نتواند به ضمانت تبدیل شود، نهاد به تدریج از مرکز حل مسئله به محل بیان مسئله تغییر ماهیت میدهد، و این همان نقطهای است که سخنرانیهای سالانه سران کشورها نیز معنای تازهای پیدا میکنند.
سخنرانی در مجمع عمومی فینفسه بیاهمیت نیست، اتفاقاً تریبونی است که دولتها از طریق آن دیدگاههای خود را در برابر جامعه بینالمللی بیان میکنند، اما اگر سخن گفتن پایان مسیر باشد و نه آغاز یک فرآیند تصمیمسازی، تکرار سالانه آن میتواند به یک آیین دیپلماتیک تبدیل شودف آیینی که در آن همه حرف میزنند، میشنوند، اما الزاماً چیزی در ساختار قدرت تغییر نمیکند.
در چنین شرایطی، سخنرانی پیشروی رئیسجمهور ایران، پس از جنگ و حملات نظامی اخیر علیه ایران، میتواند نمونهای قابل تأمل برای فهم همین شکاف باشد. این سخنرانی را میتوان نه صرفاً از منظر محتوای سیاسی آن، بلکه از منظر یک پرسش نهادی و اندیشهای دید؛ وقتی کشوری تجربه جنگ را پشت سر گذاشته و درباره امنیت، حقوق بینالملل و مسئولیت جامعه جهانی سخن میگوید، آیا ساختار موجود توان تبدیل این سخنان به تصمیم و اقدام را دارد؟
مسئله این نیست که سخن گفتن بیفایده است، چرا که سخن میتواند روایت بسازد، افکار عمومی ایجاد کند، مسئولیت تاریخی تولید کند و حتی زمینه گفتوگوهای بعدی را فراهم آورد. از همین رو، مسئله زمانی آغاز میشود که سخنرانی به جای آنکه حلقه نخست یک فرآیند تصمیمسازی باشد، به آخرین حلقه آن تبدیل شود. در چنین وضعی، حتی سخنانی که حامل تجربه یک ملت از جنگ، تجاوز و ناامنی هستند، ممکن است در چرخهای از بیانیه، واکنش، محکومیت و سخنرانی بعدی گرفتار شوند، بدون آنکه الزاماً به ضمانتی عملی برای جلوگیری از تکرار بحران منجر شوند، و اینجاست که باید میان قدرت سخن و قدرت نهاد تفاوت گذاشت. ممکن است سخن یک رئیسجمهور از نظر اخلاقی، حقوقی یا تاریخی اهمیت داشته باشد، اما اگر ساختار تصمیمگیری قادر به تبدیل آن سخن به یک فرآیند مؤثر نباشد، مشکل از سخنران نیست، بلکه مشکل در فاصلهای است که میان حقیقت بیانشده و امکان تحقق آن وجود دارد. جهانی که در آن حرف بسیار زده میشود اما تصمیم اندک گرفته میشود، بیش از هر چیز با بحران اثرگذاری گفتار مواجه است.
حرمت امامزاده به متولی آن است در اینجا میتواند به استعارهای برای اعتبار نهادی تبدیل شود. اعتبار سازمان ملل پیش از آنکه به ساختمان، پرچم، منشور و تشریفات دیپلماتیک وابسته باشد، به رفتار همان قدرتهایی وابسته است که بیشترین سهم را در معماری تصمیمگیری آن دارند. اگر صاحبان اصلی قدرت، قواعدی را که برای دیگران مطالبه میکنند در مواردی نادیده بگیرند، مسئله فقط بیاعتبار شدن یک مصوبه نیست، بلکه خود ایده نظم مبتنی بر قاعده آسیب میبیند. البته سازمان ملل را نمیتوان نهادی بیفایده به معنای مطلق دانست، بلکه این سازمان همچنان در حوزههایی مانند همکاریهای بشردوستانه، توسعه، سلامت، آوارگان و ایجاد کانالهای ارتباطی میان دولتها نقش مهمی دارد. مسئله دقیقتر، کاهش توان آن در تبدیل اراده جمعی به تصمیم مؤثر در حساسترین منازعات امنیتی جهان است. بنابراین نقد سازمان ملل زمانی دقیقتر میشود که به جای نفی کلی این نهاد، به شکاف میان کارکردهای موجود و انتظاراتی که از آن میرود توجه کنیم.
بحران امروز سازمان ملل را میتوان بحران فاصله نامید، فاصله میان عدالت و اجرا، قانون و ضمانت، گفتوگو و تصمیم و اراده جمعی و ساختار قدرت است. این فاصله اگر اصلاح نشود، سخنرانیها هر سال بیشتر شبیه مناسکی میشوند که برگزار میشوند تا نشان دهند گفتوگو هنوز زنده است، نه اینکه الزاماً ثابت کنند تصمیم جمعی هنوز ممکن است.
از همین منظر، مسئله اصلی این نیست که چه کسی چه خواهد گفت یا کدام جمله در صدر اخبار قرار خواهد گرفت، بلکه پرسش مهمتر این است که آیا ساختار موجود اساساً ظرفیت شنیدن، تصمیم گرفتن و تضمین کردن را دارد یا خیر! اگر این حلقه از شنیدن به تصمیم و از تصمیم به ضمانت کامل نشود، مشکل جهان کمبود حرف نیست، مشکل، فقدان سازوکاری است که بتواند حرف را به اثر تبدیل کند، و شاید این همان پرسش بنیادینی باشد که سازمان ملل در آستانه نهمین دهه حیات خود باید دوباره با آن روبهرو شود که جهان به نهادی نیاز ندارد که فقط امکان سخن گفتن را فراهم کند، بلکه جهان به نهادی نیاز دارد که میان سخن، تصمیم و مسئولیت رابطهای واقعی برقرار سازد. اگر این پیوند دوباره ساخته نشود، بزرگترین تریبون گفتوگوی جهانی ممکن است به تدریج از خانه تصمیم به صحنه تکرار سخن تبدیل شود، جایی که همه میتوانند حرف بزنند، اما پرسش اصلی همچنان بیپاسخ بماند: پس از سخن گفتن، چه کسی تصمیم میگیرد؟
یادداشت از: مصطفی شجاعی؛ نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/