گندهلاتی که محافظ محسن رضایی شد/روزی که از بهروز وثوق بدم آمد!
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
- 02 مهر 1405 - 07:33
خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی _ صادق وفایی: محمود (مجید) مسافری در مقطعی از دوران دفاع مقدس، سرتیم حفاظت محسن رضایی فرمانده وقت سپاه بوده که علاوه بر جانبازی و جراحتهای ناشی از جنگ، برادر دو شهید نیز بود؛ محمدابراهیم اولینشهید خانواده مسافری، چهارسال از او کوچکتر و برادر دیگرش امیر که 6 سال از او کوچکتر بود، شهید دوم خانواده است.
خانواده مسافری 6 پسر داشته که در مقاطعی از جنگ تحمیلی، هر 6 برادر با یکدیگر در جبهه حضور داشتهاند.
خاطرات زندهیاد مجید مسافری چندسال پیش در قالب کتاب «بادیگارد» منتشر شد که مصاحبه، تدوین و نگارش آن توسط علی اکبری مزدآبادی و محمدعلی صمدی انجام شده است. هفته دفاع مقدس امسال بهانه خوبی برای مرور و بررسی خاطرات مندرج در اینکتاب است که حقایق و ناگفتههای جالبی از جنگ تحمیلی اول علیه ایران را در خود جا داده است. اینایام همچنین بهانه خوبی برای مرور اینمعناست که انقلاب و دفاع مقدس، در تحول روحی و شخصیتی خیلیها تاثیر شگرف و عجیب داشتند.
به این ترتیب در پرونده کوچکی که برای اینکتاب باز میکنیم، گفتهها و ناگفتههای سرتیم حافظت فرمانده سپاه در دوران جنگ را مرور و بررسی میکنیم.
مشروح اولینقسمت اینپرونده را در ادامه میخوانیم:
چاقوی ضامندار هفتسانتی
محمود مسافری برآمده از یکخانواده مذهبی و سنتی است اما در سالهای نوجوانی به جوانی، تبدیل به یکی از لاتهای محلات تهران شد و بهقول خودش همیشه یکچاقوی ضامندار کوچک هفتسانتی در جیب خود داشت. دو نفر از بچههای محله هم پایش را به کاباره باز کردند و یکبار «با عربدهکشی، شیشه تمام مغازههای یکراسته را با قمه» پایین آورد.
مسافری در خاطراتش گفته تلکهبگیر بوده و برای خود نوچه داشته است. همیشه هم هنگام عبور از کوچه و گذر، پنجششنفر از نوچهها و هواخواهان دنبالش بودهاند.
روزی که از بهروز وثوق بدم آمد!
محمود، اهل سینما و فیلمدیدن بود و بیشتر به سینما ماندانا در محله نارمک میرفت. طبق روایت خودش از آنروزها، بین هنرپیشهها هم بیش از همه بهروز وثوقی معروف به بهروز وثوق را دوست داشته و اینعلاقه در حدی بود که یکبار از نزدیک او را دیده و با هنرپیشه مورد علاقهاش عکس یادگاری انداخته است.
اما اینعلاقه پس از انقلاب از بین رفت و مسافری پس از اطلاع از فساد اخلاقی اینبازیگر مرتبط با دربار، به یکباره از او برید. مسافری در اینباره میگوید: «بعد از انقلاب وقتی متوجه شدم بهروز از نظر اخلاقی چهقدر کثیف و عوضی بوده، دیگر از او بدم آمد. عکسی را هم که با او گرفته بودم، پاره کردم و دور ریختم.»
آدم شدنم!
زندگی محمود مسافری، مقطعی دارد که از آن با عنوان «فاز آدمشدنم» یاد میکند و آنمقطع، انقلاب اسلامی ایران است. او که تا پیش از انقلاب و مبارزات منجر به پیروزیاش، پسری مانند دیگر پسرهای هنرستانهای مختلط دخترانهپسرانه بود، مرادی به نام مصطفی راسخ داشت که پیشنهاد کندن سردیس ولیعهد را در هنرستان به او داد. راسخ کسی است که مسافری از او بهعنوان کسی یاد میکند که بیشترین نقش را در سر به راهشدنش داشته است. بعد از مصطفی راسخ هم بیشترین نقش را در اینزمینه، متوجه سید ابوالفضل استادمحمد مستاجر طبقه دوم خانه پدری میداند.
مبارزات انقلاب باعث شد محمود مسافری، هنرستان را رها کرده و وارد معرکه شود.
لوثکردن تظاهرات مردم
یکی از خاطرات محمود مسافری از روزهای تظاهرات در خیابانهای تهران و پیروزی انقلاب، مربوط به حضور چهرههای نامناسب و خارج از عرف جامعه بین مردم انقلابی است. طبق تعبیر اینجانباز و شهید جنگ، پس از مدتی کاشف به عمل آمد و علت حضور «آدمهای مشکلدار و بهقولی دو جنسه» در وسط خیابان و بین مردم مشخص شد. علتش هم این بود که عوامل شاه برای اینکه تظاهرات مردم را لوث کنند، ایننفرات را به خط کرده بودند.
شایعه افتادن عکس امام در ماه و واکنش محمود آقا!
یکی از شایعاتی که ساواک در روزهای آخر حکومت پهلوی بین مردم پخش کرد و تا سالها بعد هم از آن بهرهبرداری میکرد، شایعه افتادن عکس امام خمینی (ره) در ماه است که مثلا حکومت اسلامی برای سوءاستفاده از اعتقادات دینی مردم، آن را مطرح کرده است.
مسافری درباره اینشایعه میگوید اینشایعه واقعا بین مردم پخش شده بود و یکی از شبهای آخر منجر به پیروزی انقلاب، که مردم روی پشتبامها الله اکبر میگفتند، یکنفر از اهالی محل شعار داد: «به کوری چشم شاه/عکس امام تو ماهه!»
اما عکسالعمل مسافری به ضریبدادن به اینشایعه ساواکیها، هم از خاطرات جالب اوست. او میگوید پس از بلندشدن آنفریاد، با صدای بلند گفته است: «زر نزن بابا! چرا چرت و پرت میگی؟» و چند روز بعد از اینبرخورد بوده که خبر رسید شعار مورد نظر را ساواک درست کرده تا انقلاب و اهدافش را لوث کند.
از دیگر صحنههایی که محمود مسافری در خاطراتش از انقلاب به یاد میآورد، شکستن در و شیشههای عرقفروشیها و کابارههای خیابان پیروزی تهران توسط مردم است. او میگوید ایناماکن توسط مردم خشمگین و انقلابی به آتش کشیده شدند.
روزی که «محمود برگردون» شدم
روز 11 بهمن 1357 بود که سید ابوالفضل استادمحمد، بازوبند نیروهای انتظامات استقبال از امام خمینی (ره) را به محمود مسافری داد.
پس از ورود امام (ره) به ایران و استقرار موقت در مدرسه رفاه، مسافری هم مانند دیگر نیروهای انتظامات به دیدار او در مدرسه رفت.
اولیندیدار نزدیک با امام خمینی (ره) یکی از لحظات مهم و تاثیرگذار زندگی محمود مسافری است که خود او در خاطراتش اینگونه روایتش میکند: «روزی که امام را از نزدیک دیدم، نمیتوانم و بلد نیستم بگویم چه حالی شدم؛ فقط میتوانم بگویم محمود برگردون شدم.»
تبعات دیدار با امام خمینی (ره) هم چندساعت تحیر و بهت بوده است: «حسابی قاطی کرده بودم. از مدرسه بیرون آمدم و سه ساعت فقط سیگار میکشیدم و فکر میکردم.»
دفاعشخصی با حسینگیل؛ شانهای که در رفت!
محمود مسافری 28 اسفند 1357 در پادگان سعدآباد به عضویت سپاه پاسداران انقلاب درآمد و یکی از دورههای آموزشنظامی که دید، کلاس دفاع شخصی با تدریس حسین گیل بازیگر سینمای پیش و پس از انقلاب است.
شروع دوره آموزشی مورد اشاره با سخنرانی شهید یوسف کلاهدوز همراه بوده که حسین گیل را اینگونه به سپاهیهای تازهوارد معرفی کرده است: «ایشان آقای حسین گیل هستند؛ اما باید خدمت شما عرض کنم که آقای گیل، انسانی متدین و از خانوادهای متدین هستند. خانم ایشان قبل از انقلاب، پوشیه به صورت میزدند. فیلمهایی هم که از ایشان دیدهاید، بیشتر به جهت هیکل و ورزش کجیست بوده که انجام میداده و به نوعی، حرفهاش محسوب میشده؛ اما در صحنههای مبتذل، به جای ایشان، بدل بازی میکرده. آقای گیل جز کسانی بوده که در جریانات انقلاب و قبل از آن، با نیروهای مذهبی ارتباط داشته.» (صفحه 63)
مسافری میگوید با توضیحات فرماندهی مثل شهید کلاهدوز، همه قانع شدند و پذیرفتند حسین گیل هم مثل خودشان حزباللهی است.
در یکی از جلسات تدریس دفاع شخصی که حسین گیل مشغول آموزش و اجرای فن روی مسافری بوده، او مقاومت میکند. در نتیجه حسین گیل هم تکان محکمی داده و مسافری را به زمین میکوبد. در نتیجه ایناجرای فن، کتف چپ مسافری در رفت و دکتر یکهفته مرخصی استعلاجی برای او نوشت.
به اینترتیب مسافری تا آخر دوره آموزشی، معاف از رزم شد و فقط سر کلاسهای نظری و تئوری شرکت میکرد.
گردان دوم سپاه؛ حمله سلطنتطلبها به صداوسیما
قدم بعدی محمود مسافری این بود که خود را به پادگان عشرتآباد معرفی کند. او به واحد عملیات و سپس گردان 2 سپاه منتقل شد. او که تا پیش از آن، دائما لاتی و داشمشتیوار صحبت میکرد، حالا مودب شده و با طمانینه حرف میزد.
تا سهماه پس از ورود مسافری به گردان 2، وضعیت پرداخت حقوقها بهقول او زنبیلی بود و پس از آن بود که پرداخت حقوقها، با فیش انجام شد و همه نیروها 2 هزار تومان دریافت میکردند. 2 ماه پس از آن، هزار و 500 تومان به حقوق نیروهای متاهل اضافه شد.
یکی از اخبار مهرماه 1358، حمله تعدادی از نیروهای سلطنتطلب به صدا و سیماست. مسافری هم از آناتفاق خاطرهای دارد و میگوید وقتی بهعنوان نیروهای گردان 2 به صداوسیما اعزام شد، با اینخبر مواجه شد که «برگردید! تمام شد!»
15 روز پس از حمله سلطنتطلبها به صداوسیما و شکستشان، محمود مسافری همراه با 20 تن دیگر، به گردان 8 سپاه منتقل شد.
فرماندهی دژبان و تدارکات
سمت بعدی محمود مسافری در سپاه، دژبانی بود که خاطرهاش از روزهای دژبانی، دیدار با شهید اصغر وصالی است که آنروزها مسئولیت زندانهای انفرادی پادگان خلیج را به عهده داشت و به تعبیر مسافری، «به تمام معنا هم شیر بود هم لات.»
از دیگر شخصیتهای ماندگار سپاه در جنگ که محمود مسافری در خاطرات دژبانی خود، در کنار اصغر وصالی از او نام برده، شهید محمد بروجردی است که راوی «بادیگارد» میگوید تاثیر بهسزایی در شکلگیری بینش و اعتقاداتش به اسلامی انقلابی و شناخت نهضت امام خمینی (ره) از ابتدا تا پیروزی داشت.
فرماندهی دژبان پادگان خلیج در چهارراه پاسداران، سمت بعدی محمود مسافری بود و مدتی پس از آن، به تدارکات منتقل شد. در آنمقطع، انبار مهمات از انبار اسلحه مستقل و تحویل محمود مسافری شد.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آنمقطع 3 واحد داشت؛ ستاد فرماندهی در خیابان پاسداران، خیابان نگارستان سوم با فرماندهی مرتضی رضایی، واحد عملیات در پادگان عشرتآباد به فرماندهی ابوشریف و واحد تدارکات کل در پادگان خلیج فارس، چهارراه پاسداران با فرماندهی محسن رفیقدوست. محسن رضایی هم در آنمقطع بهعنوان مسئول اطلاعات سپاه در طبقه دوم پادگان خلیج مستقر بود.
اولینکسی که به او کلت کمری دادم!
مسافری مسئول انبار مهمات کل سپاه در واحد تدارکات کل در پادگان خلیج شد و یکی از اولیناقداماتش در اینپست، توزیع کلتهای کمری کبرا بین نمایندگان مجلس بود. اینکار با دستور محسن رفیقدوست انجام شد. اولینمسئولی که مسافری به او کلت کمری تحویل داد، رهبر شهید انقلاب، آیتالله سیدعلی خامنهای بود و پس از ایشان هم کلت دیگری به دفتر آیتالله اکبر هاشمی رفسنجانی تحویل داده شد.
مسافری با وجود مسئولیتی که داشت، روز انتخابات ریاستجمهوری در کنار نیروهای انتظامات ایستاد و به برقراری نظم در برپایی انتخابات کمک کرد.
تیربار سنگین G3 (ژ سه)
محمود مسافری مسئول انبار مهمات سپاه بود که با شنیدن اخبار نگرانکننده کردستان، راهی سنندج شد و با هلیکوپتر شنوک، همراه دیگر مدافعان وطن، خود را به پادگان سنندج رساند.
درگیری از بدو ورود نیروهای ایرانی به سنندج شروع و هدف آزادی باشگاه افسران پادگان شهر اعلام شد. آزادی شهر نیز در اولویت دوم قرار گرفت. در اینعملیات و درگیری با ضد انقلاب، مسافری یک تیربار MG42 که به تیربار G3 معروف است، حمل میکرد و میگوید با یکجنگ تمامعیار موفق شدند خود را به باشگاه افسران برسانند.
مقاومت نیروهای مدافع باعث شد همه گروههای ضدانقلاب از کوموله و دموکرات گرفته تا منافقین، نیروهای خود را از شهر خارج کرده و در ارتفاعات و روستاهای اطراف سنندج موضع بگیرند.
رحیم تپهای!
یکی از القاب سردار سید یحیی رحیم صفوی در دوران دفاع مقدس که راویان دیگر جنگ هم آن را روایت کردهاند، «رحیم تپهای» است که محمود مسافری هم در خاطراتش از جنگ سنندج، به آن اشاره میکند. او میگوید اینلقب در سنندج برای رحیم صفوی در نظر گرفته شد و علتش فرماندهی و حرکات تند و تیز رحیم صفوی در حرکت در کوهستان بود. نیروهای رزمنده هم به شوخی اینجمله را بیان میکردند که «چند تپه را باید آزاد کنیم تا آقارحیم بیخیال ما شود؟»
20 نفر زن و 7 نفر خلبان
کودتای نقاب که به اشتباه به کودتای نوژه معروف شده، یکی از توطئههای دشمنان ایران برای تضعیف ارتش، در مقطع پیش از آغاز جنگ تحمیلی عراق به ایران بود که پیش از اجرا، متوقف شد. محمود مسافری هم ازجمله کسانی است که بخشی از حوادث مربوط به کودتای نقاب را دیده و روایت کردهاند.
مواجهه مسافری با کودتا، مربوط به حضورش در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری پیش از انقلاب است که متهمان کودتا را به آنجا منتقل کرده بودند. او میگوید در آنمحل، همراه با همکارانش، هزار و 200 زندانی تحویل گرفته که هزار و 100 نفرشان در باغی حوالی شهریار دستگیر شده بودند. بین ایندستگیرشدگان 20 تن زن بودند که لباس زنانه داشتند و بیحجاب بودند. 7 تن هم لباس خلبانی به تن داشتند و ظاهرا از افرادی بودند که بنا بود در بمبارانهای کودتا، ایفای نقش کنند.
و جنگ شروع میشود!
روز 31 شهریور 1359 که جنگ به طور رسمی آغاز شد، محمود مسافری در انبار مهمات پادگان خلیج بود و مانند خیلیهای دیگر صدای انفجار ناشی از بمباران هواپیماهای عراقی در تهران را شنید. یکی از افرادی که او در خاطره 31 شهریور خود از آنها نام میبرد، ستوانیک آذربن از تیپ 3 اسلامآباد از لشکر 81 زرهی کرمانشاه است که برای گرفتن مهمات به انبار سپاه و او مراجعه کرد.
ستوان آذربن، پیش از جنگ، فرمانده گردان تانک مستقر در قصر شیرین بود و بهعنوان فرمانده سپاه قصر شیرین و سرپل ذهاب منصوب شد.
شهید غلامعلی پچیک (سمت چپ) روزهای ابتدای جنگ
بهسوی پادگان ابوذر؛ ارتشیها و سپاهیها کنار هم
شهید محمدابراهیم مسافری، برادر کوچکتر محمود مسافری پیش از شروع رسمی جنگ از او خواسته بود در صورت حرکت به سمت جبهه جنگ، او را با خود ببرد. در نتیجه پس از حملات دشمن در 31 شهریور که مسافری قصد حرکت کرد، به برادرش خبر داد و او هم در اینسفر همراه شد.
مسافری و برادرش به پادگان ابوذر در کرمانشاه رفتند که در آنمقطع، یکبخش آن به نیروهای سپاه قصر شیرین و سرپل ذهاب و بخش دیگرش به نیروهای سپاه مرکز سپرده شده بود. فرمانده نیروهای سپاهی نیز شهید غلامعلی پیچک بود که مسافری میگوید اخلاقش باعث میشد دوست داشته باشد همیشه پیش او بماند.
بخش دیگری از پادگان ابوذر نیز، به محل اسکان و تجمع نیروهای هوانیروز اختصاص داشت که خلبانهایی مثل شهید علیاکبر شیرودی در آن حضور داشتند.
محمود مسافری، سپاهیهای تهرانی را که در پادگان ابوذر حضور داشتند، اینگونه به یاد میآورد؛ استوار مالکیان از ارتش که ارتشی بود اما در سپاه حضور داشت، نصرت طهماسبی، محسن چریک (گلاببخش)، محسن حاجیبابا و عباس شعف.
با توجه به ضعفهایی که سپاه قصر شیرین و سرپل ذهاب داشت، محمود مسافری برای پوشاندن کمبودها و نقصانها، بهعنوان مسئول تدارکات اینسپاه معرفی شد. حکم انتصابش به اینسمت و سمت جانشینی سپاه قصر شیرین و سر پل ذهاب هم توسط ستوان آذربن صادر شد. آذربن در آنمقطع با حفظ سمت، مسئولیت فرماندهی گردان عملیاتی قصر شیرین و سرپل ذهاب را هم به مسافری داد.
جبهه تحت امر محمود مسافری، از ابتدای دشت ذهاب شروع میشد و تا تنگه کورک ادامه داشت. جبهه بازیدراز هم تحت امر سپاه تهران با فرماندهی غلامعلی پیچک قرار داشت. در همانروزها بود که نیروهای گردانهای 5 و 8 پادگان ولیعصر و 70 تن از نیروهای سپاه همدان به فرماندهی شهید حسین همدانی برای کمک وارد پادگان ابوذر شدند.
احساس کردم کتف چپم رفت!
در ادامه، نیروهای محمود مسافری با گردان 5 تلفیق شده و ضمن پیشروی در دشت ذهاب، روستای کوئیک عزیز و کوئیک حسن را بازپس گرفتند. تنگه کورک نیز دیگر موضعی بود که به تصرف دوباره ایننیروها درآمد و به آغوش خاک ایران برگشت.
در خلال همیندرگیریها و آزادسازیها بود که یکی از تانکهای بعثی بهسمت نیروهای ایرانی شلیک کرد و انفجار گلوله توپ آن، باعث جراحت مسافری شد. روایت او از لحظات پس از برخورد گلوله توپ تانک به کنارش، از اینقرار است: «احساس کردم کتف چپم رفت.»
با انتقال محمود مسافری به بیمارستان، چند بخیه به دست زخمی او زده شد و ترکشهای برخوردکرده به پایش نیز از آن خارج شدند. او پس از 24 ساعت از بیمارستان مرخص شد.
ادامه دارد ...
انتهای پیام/