ترومای دریای سرخ؛ چرا غرب نسبت به تحولات باب‌المندب هراسان است؟

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، نگرانی کشورهای غربی درباره باب‌المندب فقط به احتمال بسته شدن این تنگه محدود نمی‌شود. اتفاقاتی که از اواخر سال 2023 در دریای سرخ رخ داده، نشان داده است که حتی بدون بسته شدن کامل یک آبراه هم می‌توان هزینه تجارت جهانی را افزایش داد و مسیر حرکت کشتی‌ها را تغییر داد.

باب‌المندب در ظاهر یک تنگه باریک میان یمن و شاخ آفریقاست، اما اهمیت آن زمانی مشخص می‌شود که به مسیر تجارت میان آسیا و اروپا نگاه کنیم. بخش زیادی از کشتی‌هایی که از آسیا به سمت اروپا حرکت می‌کنند، پس از عبور از اقیانوس هند و خلیج عدن وارد باب‌المندب می‌شوند و از طریق دریای سرخ و کانال سوئز به مدیترانه می‌رسند. مسیر جایگزین، دور زدن قاره آفریقا و عبور از دماغه امیدنیک است که مسافت و هزینه حمل‌ونقل را به شکل قابل توجهی افزایش می‌دهد.

تا چند سال قبل امنیت این مسیر تا حد زیادی یک موضوع بدیهی در نظر گرفته می‌شد. حضور نظامی آمریکا و متحدانش در منطقه نیز این تصور را ایجاد کرده بود که در صورت بروز بحران، امنیت کشتیرانی در نهایت قابل تأمین خواهد بود. اما از اواخر سال 2023 این فرض با چالش جدی روبه‌رو شد. حملات انصارالله یمن به کشتی‌ها، ورود ناوهای آمریکایی و اروپایی به منطقه، حملات نظامی به مواضع یمن و تصمیم تعدادی از شرکت‌های بزرگ کشتیرانی برای تغییر مسیر، باعث شد دریای سرخ از یک مسیر عادی تجاری به یکی از نقاط اصلی تنش در تجارت جهانی تبدیل شود. 

یکی از نکات مهم بحران دریای سرخ این است که برای مختل کردن تجارت جهانی نیازی به مسدود کردن کامل یک تنگه وجود ندارد؛ چرا که غالبا شرکت‌های کشتیرانی براساس محاسبه ریسک تردد شناورهای خود از یک مسیر دریایی تصمیم می‌گیرند. اگر مدیر یک شرکت به این نتیجه برسد که احتمال حمله به کشتی یا آسیب دیدن محموله از حد مشخصی بیشتر شده، ممکن است مسیر طولانی‌تر اما امن‌تر را انتخاب کند. در نتیجه حتی چند حمله محدود نیز می‌تواند بر تصمیم صدها شرکت اثر بگذارد.

براساس برآوردهای UNCTAD، پیش از آغاز بحران دریای سرخ حدود 12 تا 15 درصد تجارت جهانی از کانال سوئز عبور می‌کرد. اما با بالا گرفتن تنش‌ها، حجم تجارت عبوری از این کانال در مدت کوتاهی بیش از 40 درصد کاهش پیدا کرد.

داده‌های مربوط به انرژی نیز اهمیت باب‌المندب را نشان می‌دهد. در سال 2023 روزانه حدود 9.3 میلیون بشکه نفت خام و فرآورده‌های نفتی از این تنگه عبور می‌کرد. این رقم در سال 2024 به حدود 4.1 میلیون بشکه در روز کاهش یافت و در نیمه نخست سال 2025 نیز تقریباً در همین محدوده باقی ماند. علاوه بر این عبور LNG نیز به شدت کاهش پیدا کرد و بخش قابل توجهی از تجارت به مسیر دماغه امیدنیک منتقل شد.

حتی زمانی که تعداد حملات کاهش پیدا می‌کند، شرایط فوراً به حالت قبل برنمی‌گردد. شرکت‌های کشتیرانی و بیمه فقط شرایط امروز را در نظر نمی‌گیرند، بلکه احتمال بازگشت درگیری در هفته‌ها و ماه‌های آینده نیز برای آنها مهم است. همین موضوع را می‌توان نوعی «ترومای دریای سرخ» دانست. یعنی حتی زمانی که شدت بحران کمتر شده، اثر روانی و اقتصادی آن همچنان در تصمیم شرکت‌ها باقی می‌ماند. در نتیجه برای کشتی‌هایی که چندصد میلیون دلار ارزش دارند، همین چنددهم درصد افزایش هزینه بیمه رقم قابل توجهی محسوب می‌شود.

یکی دیگر از دلایل اهمیت تحولات دریای سرخ برای غرب به مسئله هزینه نظامی برمی‌گردد. بحران اخیر نشان داده است که داشتن قدرت نظامی بیشتر الزاماً به این معنا نیست که بتوان امنیت یک مسیر دریایی را با هزینه پایین و به صورت دائمی تأمین کرد. آمریکا و انگلیس از سال 2024 بارها مواضع انصارالله در یمن را هدف قرار داده‌اند. در سال 2025 نیز شدت عملیات آمریکا افزایش پیدا کرد. با وجود این، تهدیدات علیه منافع آمریکا و غرب در این منطقه به طور کامل از بین نرفت. این موضوع یک عدم تقارن مهم ایجاد می‌کند. آمریکا برای حفاظت از مسیرهای دریایی باید از ناوهای جنگی، جنگنده‌ها، سامانه‌های پدافندی و موشک‌های بسیار گران‌قیمت استفاده کند. در مقابل، طرف دیگر الزاماً نیازی ندارد نیروی دریایی مشابهی ایجاد کند.

گاهی کافی است احتمال حمله آن‌قدر افزایش پیدا کند که یک شرکت کشتیرانی ترجیح دهد مسیر خود را تغییر دهد.در چنین شرایطی معیار موفقیت فقط تعداد کشتی‌های آسیب‌دیده نیست. اگر یک شرکت بزرگ تصمیم بگیرد کشتی‌هایش را از مسیر دیگری عبور دهد، بخشی از هدف ایجاد اختلال تحقق پیدا کرده است.به همین دلیل بحران دریای سرخ یک سؤال مهم را برای کشورهای غربی ایجاد کرده است: در دوره‌ای که موشک‌های ضدکشتی، پهپادها و نیروهای غیردولتی اهمیت بیشتری پیدا کرده‌اند، مفهوم سنتی کنترل دریا تا چه اندازه همچنان قابل اجراست؟

در بررسی این موضوع، نقش ایران نیز اهمیت زیادی پیدا می‌کند. درباره رابطه ایران و انصارالله معمولاً دو بحث جداگانه مطرح می‌شود: اول اینکه میان ایران و انصارالله روابط سیاسی، نظامی و راهبردی نزدیکی وجود دارد. اما مسئله دوم این است که آیا انصارالله مستقیماً درباره زمان و هدف حملات خود تصمیم می‌گیرد یا در این امر با تهران نیز مشورت می‌کند؟ درباره این موضوع اختلاف نظر بیشتری وجود دارد؛ چرا مقام‌های ایرانی بارها تأکید کرده‌اند که جریانات حاضر در محور مقاومت براساس شرایط و منافع خود تصمیم می‌گیرند. همین مسئله کار بازدارندگی را برای غرب پیچیده‌تر می‌کند.

اگر انصارالله کاملاً تحت فرمان ایران بود، کشورهای غربی می‌توانستند فرض کنند افزایش فشار بر تهران مستقیماً رفتار این گروه را تغییر خواهد داد. اما اگر رابطه میان ایران و انصارالله ترکیبی از حمایت، همسویی سیاسی و عقیدتی و در عین حال استقلال عملیاتی باشد، این رابطه شکل پیچیده‌تری پیدا می‌کند.در این شرایط ایران لزوماً نیازی ندارد کنترل مستقیمی بر باب‌المندب داشته باشد تا تحولات آن برای تهران اهمیت راهبردی پیدا کند. همین که یک نیروی نزدیک به ایران بتواند بر محاسبات امنیتی یکی از مهم‌ترین مسیرهای تجارت جهان اثر بگذارد، جایگاه ایران را در معادلات منطقه‌ای تغییر می‌دهد.

البته نگاه دو طرف به این مسئله متفاوت است. منتقدان ایران این وضعیت را بخشی از گسترش نفوذ منطقه‌ای تهران می‌دانند. در مقابل، جمهوری اسلامی آن را نشانه کاهش توان آمریکا برای تصمیم‌گیری یکجانبه درباره امنیت منطقه قلمداد می‌کند. احتمالاً واقعیت را باید جایی میان این دو روایت جست‌وجو کرد. با این حال چیزی که مشخص است این است که مسئله باب‌المندب دیگر فقط به یمن محدود نمی‌شود.

یکی دیگر از ویژگی‌های مهم بحران اخیر این بود که جنگ غزه توانست بر مسیر تجارت جهانی نیز اثر بگذارد. انصارالله از ابتدا اعلام کرده بود که عملیات دریایی خود را به جنگ غزه مرتبط می‌داند و حملات یا محدودیت‌های ایجادشده برای کشتی‌ها را ابزاری برای فشار بر اسرائیل معرفی می‌کند تا در این بین از نظر سیاسی یک اتفاق مهم رخ دهد: جنگی که در غزه جریان داشت توانست مسیر حرکت کشتی‌هایی را که میان آسیا و اروپا تردد می‌کردند تغییر دهد.

به عبارت دیگر، بحران فلسطین از محدوده جغرافیایی خود خارج شد و هزینه‌های اقتصادی آن به نقاط دیگری از جهان منتقل شد. از نگاه ایران و گروه‌هایی که در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی «محور مقاومت» نامیده می‌شوند، این موضوع می‌تواند یک مزیت راهبردی باشد، زیرا بحران‌های منطقه‌ای را به هزینه‌های اقتصادی جهانی متصل می‌کند. از نگاه کشورهای غربی، همین موضوع یک آسیب‌پذیری جدید ایجاد کرده است.

زمانی که باب‌المندب را در کنار تنگه هرمز قرار می‌دهیم، اهمیت مسئله برای بازار جهانی انرژی بیش از پیش مشخص می‌شود. بخش بزرگی از نفت و گاز جهان در منطقه خاورمیانه تولید می‌شود، اما خروج این منابع به بازار جهانی به چند مسیر محدود وابسته است. در شرق شبه‌جزیره عربستان تنگه هرمز قرار دارد و در غرب آن باب‌المندب. در شرایط عادی، این دو تنگه را می‌توان دو مسئله جداگانه در نظر گرفت، اما افزایش تنش‌های منطقه‌ای باعث شده بازار انرژی ارتباط بیشتری میان آنها ببیند.

ایران در تنگه هرمز مستقیماً حضور دارد و در سوی دیگر با انصارالله رابطه نزدیکی دارد. البته این به معنای کنترل ایران بر هر دو تنگه نیست، اما از دید یک سیاست‌گذار یا تحلیلگر غربی در حوزه انرژی، همین ارتباط نیز اهمیت زیادی دارد. اگر همزمان ریسک عبور از هرمز و باب‌المندب افزایش پیدا کند، مسئله دیگر فقط مربوط به یک مسیر دریایی نخواهد بود و می‌تواند بخش بزرگی از تجارت انرژی منطقه را تحت تأثیر قرار دهد. همین موضوع یکی از دلایل افزایش حساسیت آمریکا و کشورهای اروپایی نسبت به تحولات این دو منطقه است.

در این بین راه‌حل سنتی کشورهای غربی در برابر تهدید مسیرهای دریایی معمولاً افزایش حضور نظامی، اسکورت کشتی‌ها و ایجاد بازدارندگی بوده است. اما تجربه دریای سرخ نشان داده این روش محدودیت‌هایی هم دارد. یک ناو جنگی می‌تواند موشکی را رهگیری کند، اما نمی‌تواند یک شرکت کشتیرانی را مجبور کند کشتی خود را از منطقه‌ای عبور دهد که آن را پرریسک می‌داند.

حمله نظامی نیز ممکن است بخشی از تجهیزات طرف مقابل را از بین ببرد، اما الزاماً دانش ساخت تسلیحات یا انگیزه سیاسی ادامه حملات را از بین نمی‌برد. حتی کاهش تعداد حملات نیز به این معنا نیست که شرکت‌های بیمه فوراً هزینه‌ها را کاهش دهند، چون شرکت بیمه براساس احتمال اتفاق بعدی در محاسبات خود بازنگری و تصمیم می‌گیرد. 

نتیجه گیری

برای چندین دهه یکی از فرض‌های اصلی تجارت جهانی این بود که حتی اگر در نقاط مختلف جهان بحران سیاسی یا نظامی وجود داشته باشد، مسیرهای اصلی تجارت در نهایت باز باقی خواهند ماند. قدرت دریایی آمریکا، حضور نظامی متحدان غربی و برتری تکنولوژیک آنها قرار بود تضمین‌کننده این وضعیت باشد. تحولات یمن این فرض را تا حدی به چالش کشیده است. یمن یکی از فقیرترین کشورهای منطقه است و سال‌ها با جنگ و بحران انسانی روبه‌رو بوده، اما موقعیت جغرافیایی آن در کنار یکی از مهم‌ترین مسیرهای تجارت جهان باعث شده تحولات داخلی این کشور تأثیری بسیار فراتر از مرزهای آن داشته باشد.

انصارالله نیز بدون داشتن یک نیروی دریایی قابل مقایسه با آمریکا توانسته بر تصمیم شرکت‌های بزرگ کشتیرانی، نیروهای نظامی غربی و حتی معامله‌گران بازار انرژی اثر بگذارد. البته این شرایط را نمی‌توان به معنای شکست کامل غرب یا پیروزی قطعی انصارالله دانست. بخشی از کشتی‌ها دوباره به مسیر سوئز برگشته‌اند و کشورهای غربی نیز همچنان توان نظامی و اقتصادی بسیار بالایی برای سازگار شدن با شرایط دارند. از طرف دیگر، حمله به کشتیرانی غیرنظامی هزینه انسانی دارد و با مخالفت بخش بزرگی از جامعه بین‌المللی نیز روبه‌رو شده است.

با این حال، یک تغییر مهم رخ داده است: امنیت باب‌المندب دیگر مسئله‌ای نیست که بتوان آن را کاملاً قطعی فرض کرد. برای ایران، این تحول می‌تواند نشانه‌ای از محدودتر شدن آزادی عمل آمریکا در منطقه تلقی شود. برای آمریکا و متحدانش، مسئله دقیقاً برعکس است؛ یعنی بازیگران منطقه‌ای با امکانات نظامی بسیار محدودتر می‌توانند هزینه حضور و اعمال قدرت غرب را افزایش دهند.

به نظر می‌رسد نگرانی اصلی غرب این نیست که باب‌المندب روزی به طور کامل بسته شود. نگرانی مهم‌تر این است که برای مختل کردن این مسیر، دیگر لزوماً نیازی به بسته شدن کامل آن وجود ندارد. در شرایطی که شرکت‌های کشتیرانی و بیمه به کوچک‌ترین تغییر در سطح ریسک واکنش نشان می‌دهند، حتی ایجاد تردید درباره امنیت یک مسیر می‌تواند کافی باشد تا هزینه تجارت افزایش پیدا کند و مسیر حرکت کشتی‌ها تغییر کند. شاید مهم‌ترین درسی که بحران دریای سرخ برای قدرت‌های غربی داشته همین باشد: در دنیای امروز، قدرت فقط به معنای توانایی کنترل فیزیکی یک آبراه نیست؛ گاهی توانایی ایجاد عدم اطمینان درباره امنیت آن نیز می‌تواند اثر زیادی بر اقتصاد جهانی داشته باشد.

نویسنده: محمد بیات، کارشناس مسائل غرب آسیا

انتهای پیام/