جبهه؛ مدرسهای که کتاب نداشت
- اخبار فرهنگی
- اخبار اندیشه
- 01 مهر 1405 - 09:56
به گزارش خبرگزاری تسنیم، وقتی از دفاع مقدس سخن میگوییم، معمولاً جبهه را با مفاهیمی چون ایثار، شهادت، مقاومت و حماسه به یاد میآوریم؛ اما شاید یکی از مهمترین ابعاد کمتر دیدهشده جبهه، وجه تربیتی آن باشد. جبهه فقط محل وقوع یک جنگ نبود، بلکه نوعی محیط تربیتی بود که انسان در آن، نه صرفاً از طریق آموزش رسمی، بلکه در متن تجربه، مسئولیت، انتخاب، خطر، همکاری و مواجهه با واقعیت ساخته میشد. اگر مدرسه را نهادی برای انتقال دانش و شکلدهی شخصیت بدانیم، جبهه را میتوان نوعی مدرسه موقعیتی دانست؛ مدرسهای که کلاس نداشت، اما مسئله داشت؛ کتاب درسی نداشت، اما موقعیت واقعی داشت؛ امتحان کتبی نداشت، اما زندگی، پیوسته از انسان امتحان میگرفت.
اهمیت این نگاه در آن است که ما را از روایت نوستالژیک دفاع مقدس به سوی یک پرسش نظری میبرد، جبهه چگونه انسان تربیت میکرد؟ پاسخ به این پرسش، نه در شعارهای تربیتی، بلکه در معماری تجربهای نهفته است که جوانان در آن قرار میگرفتند. بسیاری از آنان در سنینی وارد میدان شدند که هنوز از منظر نظام رسمی آموزش، در حال گذراندن مراحل مقدماتی شکلگیری شخصیت بودند، اما در جبهه ناگهان با موقعیتهایی مواجه شدند که آنان را وادار میکرد انتخاب کنند، تصمیم بگیرند، مسئولیت بپذیرند، پیامد تصمیم خود را تحمل کنند و برای دیگران پاسخگو باشند. این تغییر، صرفاً افزایش مهارت نظامی نبود؛ نوعی جهش در فاعلشدن انسان بود.
در تربیت رسمی، معمولاً ابتدا دانش داده میشود، سپس مهارت آموخته میشود و در نهایت انتظار میرود فرد مسئولیتپذیر شود. اما منطق تربیتی جبهه در بسیاری از موقعیتها معکوس بود؛ ابتدا مسئولیت داده میشد و فرد در فرآیند تحمل و انجام آن، به دانش، مهارت و بلوغ میرسید. این تفاوت ظاهراً کوچک، از نظر فلسفه تربیت بسیار مهم است، چرا که انسان گاهی با شنیدن مسئولیتپپذیری، مسئولیتپذیر نمیشود؛ بلکه با قرار گرفتن در موقعیتی که نبود مسئولیت او پیامد واقعی دارد، مسئولیت را تجربه میکند. جبهه چنین موقعیتهایی را بهوفور تولید میکرد. از همین منظر میتوان از مفهوم یادگیری موقعیتی برای فهم بخشی از تجربه جبهه استفاده کرد. یادگیری در جبهه از زندگی جدا نبود. رزمنده مهارت را در میدان واقعی میآموخت؛ همکاری را در یک جمع واقعی تجربه میکرد؛ مدیریت را در مواجهه با یک مسئله واقعی تمرین میکرد و تصمیمگیری او با پیامدهای واقعی همراه بود. بنابراین، دانش از زندگی منفک نبود، بلکه درون زندگی شکل میگرفت. همین پیوند میان دانستن و کردن یکی از عناصر اساسی تربیت جبهه بود.
البته در اینجا نکته مهمتری نیز وجود دارد، و آن این است که جبهه به جوان اعتماد میکرد، پیش از آنکه الزاماً به بلوغ کامل رسیده باشد. مسئولیت، محصول نهایی تربیت نبود؛ بلکه خود مسئولیت ابزار تربیت بود. جوانی که در موقعیتی قرار میگرفت که باید بخشی از یک کار را اداره کند، برای دیگران تصمیم بگیرد یا در شرایط دشوار نقش خود را ایفا کند، ناگزیر بود خود را از درون بازسازی کند. اعتماد اجتماعی، به شکل یک تجربه عینی، زمینه شکلگیری اعتمادبهنفس را فراهم میکرد. به همین دلیل، خودباوری بسیاری از جوانان را نمیتوان صرفاً با موعظه یا آموزش توضیح داد؛ خودباوری محصول تجربه وانستن»ت بود.
از سوی دیگر، جبهه یک محیط تربیتی کاملاً فردی نبود. واژه من در آنجا در نسبت با کلمه ما معنا پیدا میکرد. رزمنده باید میآموخت که تصمیم شخصیاش میتواند بر جمع اثر بگذارد و موفقیت او بدون موفقیت دیگران معنا ندارد. بنابراین، تربیت جبهه در کنار پرورش فردیت، نوعی هویت رابطهای نیز ایجاد میکرد؛ یعنی فرد خود را در شبکهای از اعتماد، مسئولیت و تعلق تعریف میکرد. این مسئله در روزگار ما اهمیت مضاعفی پیدا میکند؛ زیرا بخشی از بحران هویتی نوجوانان را میتوان در فاصله میان خود و دیگران جستوجو کرد. نوجوان اگر صرفاً خود را در آینه فردیت خویش ببیند، ممکن است با پرسش من کیستم؟ مواجه شود، بیآن که فرصت کند پاسخ این پرسش را در نسبت با یک مسئولیت اجتماعی تجربه کند.
یکی از ویژگیهای قابل تأمل جبهه، یادگیری از همسالان بود. تربیت الزاماً از بالا به پایین اتفاق نمیافتاد، یعنی جوان از جوان میآموخت، تجربه از تجربه منتقل میشد و شخصیتها از طریق مشاهده رفتار یکدیگر شکل میگرفتند. فرماندهی نیز صرفاً یک عنوان اداری نبود؛ در بسیاری از موارد، رفتار فرمانده به یک متن تربیتی تبدیل میشد. شجاعت، نظم، صبر، مدیریت بحران و وفاداری، بیش از آنکه موضوع یک کلاس باشند، در رفتار افراد دیده میشدند. این همان چیزی است که میتوان آن را پداگوژی مشاهده نامید؛ یعنی تربیتی که در آن، شخصیت مربی و همگروهیها خود به ابزار یادگیری تبدیل میشوند. از این منظر، جبهه یک جامعه یادگیری نیز بود؛ جامعهای که در آن تجربه میان اعضا گردش میکرد و هر فرد، همزمان هم یادگیرنده بود و هم یاددهنده. در نتیجه چنین ساختاری فاصله میان معلم و متعلم را کاهش میداد و تربیت را به فرآیندی مشارکتی تبدیل میکرد. شاید یکی از درسهای مهم این تجربه برای آموزش امروز همین باشد که تربیت را نمیتوان صرفاً با افزایش حجم محتوا، کتاب و دستورالعمل اصلاح کرد، چرا که انسان بیش از آنکه تحت تأثیر چیزی که به او گفته میشود قرار گیرد، تحت تأثیر چیزی قرار میگیرد که در یک محیط اجتماعی تجربه میکند.
جبهه همچنین یک ویژگی مهم دیگر داشت که در آن خبری از پیشرفت فردی نبود. کار سخت، انتظار، خطر و محرومیت زمانی برای فرد قابل تحمل میشد که خود را درون یک معنای بزرگتر میدید. از این منظر، تربیت جبهه تنها تربیت مهارت نبود، بلکه تربیت معنا نیز بود، و فرد میآموخت که زندگی او میتواند در نسبت با امری فراتر از منفعت شخصی معنا پیدا کند. در نتیجه این مؤلفه را نمیتوان از تربیت حذف کرد و انتظار داشت مسئله هویت بهطور کامل حل شود، چرا که نوجوان برای ساختن هویت فقط به اطلاعات درباره خود نیاز ندارد، بلکه به تجربه نیز نیازمند است. البته این تحلیل نباید به معنای انتقال مکانیکی جبهه به مدرسه امروز باشد.
مدرسه را نمیتوان به جبهه تبدیل کرد و نوجوان امروزی را نیز نمیتوان با شرایط چند دهه پیش مقایسه کرد. مسئله تنها بازسازی جنگ نیست، بلکه بازخوانی منطق تربیتی تجربه جبهه است. از این رو، آنچه میتوان از آن تجربه استخراج کرد، ساختن موقعیتهایی است که نوجوان در آنها واقعاً مسئول باشد، تصمیم بگیرد با دیگران کار کند، نتیجه عمل خود را ببیند و احساس کند حضور او برای یک جمع معنا دارد.
شاید یکی از مشکلات نظام تربیتی امروز این باشد که درباره مسئولیت، خودباوری، کار گروهی و هویت بسیار سخن میگوییم، اما کمتر موقعیت مسئولیت طراحی میکنیم. به نوجوان میگوییم مسئولیتپذیر باش، اما کمتر مسئولیتی واقعی به او میسپاریم، از او انتظار خلاقیت داریم، اما بسیاری از تصمیمهای کوچک زندگیاش از پیش برایش تعیین شده است، از او مشارکت اجتماعی میخواهیم، اما فرصت کافی برای تجربه مشارکت واقعی در اختیارش قرار نمیدهیم. بنابراین در چنین شرایطی، تربیت به انتقال گزاره تبدیل میشود، در حالی که شخصیت در تجربه ساخته میشو، و از همینجاست که پداگوژی جبهه یا هنر و علم میتواند به یک مفهوم قابل تأمل برای آموزش امروز تبدیل شود؛ تربیت باید از گفتن درباره ارزشها به ساختن موقعیت برای زیستن ارزشها حرکت کند، چرا که اگر میخواهیم نوجوان مسئولیتپذیر باشد، باید میدانهایی برای مسئولیت واقعی او ایجاد کنیم.
در نهایت، شاید مهمترین میراث تربیتی دفاع مقدس نه صرفاً خاطراتی از آدمهای بزرگ، بلکه تجربهای از ساختن انسان در متن مسئولیت باشد. جبهه به ما نشان میدهد که تربیت الزاماً در کلاس اتفاق نمیافتد، بلکه گاهی انسان در یک موقعیت، بیشتر از دهها ساعت آموزش رسمی خود را میشناسد. جبهه مدرسهای بود که در آن، زندگی به کتاب درسی تبدیل شده بود و مسئولیت، معلم انسان البته امروز اگر بخواهیم از دفاع مقدس برای نسل جدید سخن بگوییم، شاید کافی نباشد که فقط خاطرات آن دوران را بازگو کنیم. همچنین باید از خود بپرسیم چه ساز و کارهایی موجب شد نوجوان و جوان دیروز در یک محیط واقعی، احساس کند دیده میشود، به او اعتماد میشود و حضورش اثر دارد. اگر پاسخ این پرسش را پیدا کنیم، دفاع مقدس از یک خاطره تاریخی به یک مسئله زنده تربیتی تبدیل خواهد شد. در این صورت، هفته دفاع مقدس فقط زمان یادآوری گذشته نخواهد بود؛ فرصتی خواهد بود برای اندیشیدن به آینده تربیت. جبهه، مدرسهای بود که کتاب نداشت؛ اما یک درس بزرگ داشت: انسان زمانی ساخته میشود که به او فرصت داده شود در جهان واقعی، مسئول چیزی باشد.
انتهای پیام/