نامیرا| ناگفته‌های سفیر وقت ایران از عملیات پیجر

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، دو سال قبل در روز 27 شهریور 1403 و در بحبوحه درگیری‌های رژیم صهیونیستی و مقاومت اسلامی لبنان، کابینه نتانیاهو با صدور فرمان اجرای عملیات تروریستی پیجری، یکی از بزرگترین جنایات وحشیانه و ددمنشانه تاریخ بشری تا به امروز را رقم زد. در جریان این واقعه تلخ و ناگوار هزاران نفر از مردم و شهروندان، کارکنان بخش های اداری در کنار رزمندگان و مجاهدان حزب الله لبنان مجروح و تنی چند تن از مصدومان این اقدام تروریستی نیز به درجه رفیع شهادت نائل شدند.

آقای مجتبی امانی، سفیر وقت ایران در بیروت یکی از چهره‌هایی بود که در جریان این عملیات تروریستی بر اثر انفجار دستگاه پیجر همراهش به مقام جانبازی نائل شد. خبرگزاری تسنیم به مناسبت فرارسیدن دومین سالروز این عملیات تروریستی در گفتگو با آقای مجتبی امانی و خانم نرگس قدیریان، همسر ایشان به تشریح ابعاد مکتوم و ناگفته این حادثه تلخ و ناگوار پرداخته است. 

این گفتگو با هدف ثبت تاریخ شفاهی این اقدام ننگین از زاویه یکی از مجروحان این حادثه و همسر ایشان که از نزدیک شاهد ابعاد فاجعه بار این اقدام تروریستی بوده است، ثبت و ضبط شده است.

در ادامه نسخه ویدئویی و مکتوب این گفتگوی تفصیلی در ادامه تقدیم حضور مخاطبان خبرگزاری تسنیم خواهد شد.

تسنیم: بسم الله الرحمن الرحیم. 27 شهریور 1403 اتفاق مهمی در لبنان رخ داد. تعداد زیادی از پیجرهایی که در اختیار طیف گسترده‌ای از مردم لبنان بود، به‌صورت هم‌زمان منفجر شد و اسرائیل یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌های جنگی خود را در این منطقه رقم زد. از جمله کسانی که در این عملیات و این حادثه مجروح شدند، جناب آقای مجتبی امانی بود که در آن مقطع سفیر جمهوری اسلامی ایران در لبنان بودند.

به همین مناسبت، امروز در خدمت ایشان و همسر گرامی‌شان، خانم نرگس قدیریان، هستیم تا مروری بر اتفاقات آن واقعه داشته باشیم. به هر دو بزرگوار سلام عرض می‌کنم.

امانی: بسم الله الرحمن الرحیم. هم نیز به جنابعالی و بینندگان محترمی که این برنامه و گفت‌وگو را مشاهده می‌کنند، سلام و احترام عرض می‌کنم.

قدیریان: بسم الله الرحمن الرحیم. من هم به همه مخاطبان شما سلام عرض می‌کنم و به روح همه شهدای مقاومت درود می‌فرستم.

تسنیم: متشکرم. برای مخاطبان توضیح می‌دهم که به مناسبت سالگرد عملیات پیجری، مجموعه‌ای شامل گزارش‌ها و گفت‌وگوهای مختلف، از جمله گفت‌وگو با شماری از مجروحان لبنانی، آماده کرده‌ایم و این گفت‌وگو نیز در قالب همان مجموعه منتشر خواهد شد. ترجیح می‌دهم مصاحبه بیشتر بر خاطرات شخصی هر دو بزرگوار از این حادثه متمرکز باشد، چون این واقعه واقعاً منحصربه‌فرد بود و پیش از آن سابقه نداشت و ممکن است پس از آن نیز، دست‌کم به این شکل، تکرار نشود. ازاین‌رو، ثبت این تاریخ شفاهی می‌تواند بسیار ارزشمند و برای مخاطبان نیز جذاب باشد. شاید نخستین سؤالی که به ذهن هرکس برسد، و البته پیش‌تر نیز درباره آن صحبت شده، این باشد که این پیجرها چه مأموریتی داشتند؟ چگونه در اختیار نیروها قرار گرفتند و شما به‌عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران چرا چنین پیجری در اختیار داشتید؟ البته اگر مایل باشید پیش از پاسخ مقدمه‌ای درباره موضوع بیان بفرمائید.

امانی: بسم الله الرحمن الرحیم. پیجر عموماً در شرکت‌ها یا در مواردی استفاده می‌شود که ارتباط یک‌طرفه مورد نیاز است، چون ویژگی پیجر این است که فرستنده نیست. استفاده از آن برای کارگران یک مجموعه، ویزیتورها، افراد مختلف یا تعمیرکاران یک شرکت بزرگ امری عادی است. البته امروزه تلفن همراه بسیاری از وظایف پیجر را بر عهده گرفته است.

تسنیم: به یاد دارم که در کشور خودمان نیز زمانی پیجر طرفداران زیادی داشت...

امانی: بله، زمانی پیجر رایج بود. پیجرهایی که در 1360 در ایران وجود داشتند، فقط صوتی بودند و صدایی را پخش می‌کردند، اما بعدها پیجرهای دارای صفحه‌نمایش نیز عرضه شدند.

تسنیم: یعنی امکان مشاهده پیام نیز وجود داشت؟

امانی: بله، امکان مشاهده پیام نیز وجود داشت. پیجر کاربرد تجاری دارد. در لبنان، این ویژگی با جنبه‌ای امنیتی نیز همراه شده بود؛ چون شناسایی محل فردی که تلفن همراه دارد از طریق امواج آن آسان است، اما مکان فردی که پیجر دارد برای شبکه‌های جاسوسی یا دشمن مشخص نیست، چون این تنها یک دستگاه گیرنده است. حتی اکنون نیز در گزینه‌های ثبت شماره تماس در تلفن‌های همراه، در کنار تلفن منزل، محل کار و تلفن همراه، گزینه‌ای برای شماره پیجر وجود دارد که از طریق آن می‌توان برای فرد پیام ارسال کرد.

تسنیم: در لبنان نیز همین‌گونه است؟

امانی: بله. در تلفن همراه خودتان نیز می‌توانید ببینید که یکی از گزینه‌ها برای ثبت شماره پیجر است و می‌توان از آن طریق پیام فرستاد. فرض کنید شرکتی 500 تعمیرکار دارد؛ می‌تواند برای هرکدام به‌طور جداگانه پیام بفرستد که به نشانی مشخصی مراجعه کنند و فرد نیز صرفاً گیرنده پیام است. حزب‌الله لبنان نیز به این دلیل از پیجر استفاده می‌کرد که شناسایی محل آن توسط اسرائیلی‌ها و دیگر شبکه‌های جاسوسی ممکن نبود. بااین‌حال، این به آن معنا نبود که این پیجرها صرفاً در اختیار افراد نظامی یا امنیتی قرار داشتند.

تسنیم: یعنی مجروحان نیز فقط از نیروهای نظامی یا امنیتی نبودند و افراد عادی هم در میان آنان بودند؟

امانی: بله، مجروحان فقط از این گروه نبودند. این وسیله در اختیار افرادی مانند رانندگان آمبولانس‎ها، پزشکان و پرستاران نیز قرار داشت. در سفارت نیز چند دستگاه در اختیار افراد گذاشته شده بود تا به همین شکل از آن استفاده کنند. یکی از آن‌ها نیز در اختیار من، به‌عنوان سفیر، قرار داشت؛ هرچند من چندان از آن استفاده نمی‌کردم، جون روش‌های دیگری برای دریافت اطلاعات داشتیم.

تسنیم: بااین‌حال، دستگاه در اختیار شما بود...

امانی: بله، دستگاه در اختیار من بود و در نهایت نیز موجب مجروحیتم شد. خلاصه اینکه برخلاف تبلیغاتی که دشمنان حزب‌الله، دشمنان ایران یا برخی افراد بهانه‌جو مطرح کردند، داشتن پیجر موضوعی کاملاً عادی بود.

تسنیم: پیش از این ماجرا نیز از همین پیجری که در اختیارتان بود استفاده کرده بودید؟ آیا پیش‌تر برایتان پیامی آمده بود؟

امانی: بله.

تسنیم: یعنی این نخستین بار نبود که این پیجر را در دست می‌گرفتید یا از آن استفاده می‌کردید؟

امانی: خیر. این دستگاه مورد استفاده قرار می‌گرفت، اما به‌تدریج به دلیل نوع پیام‌هایی که دریافت می‌شد، برای من کاربرد خاصی نداشت. در آنجا تیم حفاظت و افراد دیگری بودند که این پیجرها را در اختیار داشتند، بنابراین برای من کاربرد زیادی نداشت؛ مگر در شرایط بسیار ویژه، مثلاً زمانی که ارتباطات تلفن همراه قطع شود، برق نباشد و شبکه‌های ارتباطی از کار بیفتند. در چنین وضعیتی، پیجر می‌توانست به‌عنوان یک شبکه ارتباطی اضطراری کمک‌کننده باشد، هرچند هیچ‌گاه چنین وضعیتی پیش نیامد.

تسنیم: به همان 27 شهریور، دو سال پیش، بازگردیم؛ درباره لحظه وقوع حادثه برای شما روایت‌هایی شنیده‌ایم. بر اساس مصاحبه‌های مختلف، ظاهراً پیامی روی صفحه پیجر ظاهر می‌شد و از فرد می‌خواست دکمه‌ای را فشار دهد؛ گفته می‌شد شاید برای رفع اختلال دستگاه یا موضوعی مشابه. با فشار دادن این دکمه، دستگاه منفجر می‌شد. روایت دقیق شما چیست و چه اتفاقی برایتان افتاد؟

امانی: دقیقاً. آن‌ها به‌گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بودند که فرد حتماً پیجر را در دست بگیرد. پیام صوتی نبود و باید خوانده می‌شد. از طرف دیگر، صدای زنگ هم برای جلب توجه فرد مخاطب متفاوت بود. زنگ به‌گونه‌ای طراحی شده بود که بیشترین تعداد افراد را متوجه پیجر کند تا سراغ دستگاه بروند و آن دکمه را فشار دهند. خود دکمه نیز عادی بود و برای خواندن صفحه‌نمایش و بالا و پایین کردن آن استفاده می‌شد. وقتی آن دکمه را فشار دادم، پیجر منفجر شد. حتی اگر کسی دکمه را فشار نمی‌داد، دستگاه پس از چند ثانیه منفجر می‌شد.

تسنیم: دقیقاً به یاد دارید پیامی که آمد و آن را خواندید چه بود؟

امانی: «رساله مهمه»، یعنی «پیام مهمی دارید»، و «فوری» که همان معنای «فوری» در فارسی را دارد. این عبارت به‌صورت فینگلیش نوشته شده بود؛ برای نمونه، «F-O-R-I».

تسنیم: تمام متن به همین شکل نوشته شده بود؟

امانی: بله؛ «رساله مهمه فوری». زیر آن نیز نوشته شده بود برای خواندن پیام این دکمه را فشار دهید. با فشار دادن همان دکمه، دستگاه منفجر شد.

تسنیم: پس از آن چه اتفاقی افتاد؟ آیا بیهوش شدید یا متوجه اتفاق بودید؟ یکی از افرادی که با او مصاحبه می‌کردیم می‌گفت هنگام انفجار در یک کافه بوده و دوستانش ابتدا تصور کرده‌اند صدای شلیک گلوله بوده و او به‌اشتباه به خودش شلیک کرده است. برای شما چگونه بود؟

امانی: خیر؛ دستگاه منفجر شد...

تسنیم: در اتاق تنها بودید یا فرد دیگری هم حضور داشت؟

امانی: بله، در اتاقم تنها بودم. حدود ساعت 3:30 بعدازظهر برای تجدید وضو رفته بودم. وقتی برگشتم، هنوز آستین‌هایم بالا بود. دو انگشتر داشتم؛ یکی را هنوز به دست نکرده بودم و دیگری را به دست داشتم که پیجر زنگ زد. نکته جانبی این بود که این پیجر ممکن بود در منزل باشد و با توجه به صدای آن، یکی از اعضای خانواده یا فرد دیگری به سراغش برود.

تسنیم: فکر می‌کنم برای بسیاری نیز چنین اتفاقی افتاده بود.

امانی: بله، همین اتفاق افتاد. پیجر را در دست گرفتم تا پیام را بخوانم و با فشار دادن دکمه، دستگاه منفجر شد. چون سابقه حضور در جنگ و جبهه و مشاهده انفجار از نزدیک را داشتم، متوجه شدم شدت انفجار در حدی نیست که باعث کشته شدنم شود.

تسنیم: اما بیهوش نشدید؟ یعنی کاملاً هوشیار بودید و می‌دانستید چه اتفاقی افتاده است؟

امانی: خیر، بیهوش نشدم. بلافاصله دیگر جایی را نمی‌دیدم و مشخص بود که دست‌هایم نیز از کار افتاده‌اند. صدا زدم. در گونه سمت راستم حفره‌ای ایجاد شده بود و بیشتر ترکش‌ها به نیمه راست صورتم اصابت کرده بود. دست سمت چپم روی پیجر بود و تا حدی محافظت ایجاد کرده بود، هرچند سر انگشتانم از بین رفته بود. با دست‌هایم هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم و با چشم‌هایم هم جایی را نمی‌دیدم. در آن شرایط رئیس‌دفتر و افرادی را که آنجا بودند صدا زدم.

تسنیم: صدای انفجار آن‌قدر بلند بود که حتی اگر شما صدا نمی‌کردید، دیگران متوجه می‌شدند و به سراغتان می‌آمدند؟

امانی: بله، صدای انفجار بلند بود و همه متوجه شده بودند، اما چون حادثه در فضای بسته رخ داده بود، تشخیص اینکه دقیقاً چه اتفاقی افتاده و انفجار در کدام اتاق بوده دشوار بود. یکی از همراهان ما تصور کرده بود ساختمان از بیرون با موشک یا آرپی‌جی هدف قرار گرفته و رفته بود محل اصابت را پیدا کند. من صدا زدم. یکی از همراهانی که نزدیک بود ابتدا وارد شد، اما شوکه شده بود و نمی‌توانست صحبت کند. سپس یکی از محافظان آمد و زیر بغلم را گرفت و محافظ دیگری نیز از سمت دیگر کمک کرد. در آن شرایط، چون نمی‌دیدم، دقیقاً نمی‌دانستم چه کسانی هستند.

تسنیم: با وجود اینکه جایی را نمی‌دیدید، کاملاً هوشیار بودید و متوجه می‌شدید چه اتفاقی در حال وقوع است؟

امانی: بله. بر اساس صحبت‌های دیگران، اتاق پر از دود شده بود. همسرم نیز بعداً مشاهدات خود را از اتاق بیان می‌کند. در همان زمان یکی از دوستان و همکاران‌مان آنجا آمد. او را از صدایش شناختم و گفتم به همسرم اطلاع بدهد که انفجاری رخ داده و من مجروح شده‌ام.

تسنیم: همان زمان و در همان اتاق؟

امانی: بله. او را برای انجام این کار فرستادم و رئیس‌دفتر را صدا زدم. همه شوکه شده بودند و تا حدی تعجب می‌کردند که چرا من همچنان در حال مدیریت امور هستم. یکی از دوستان بعدها گفت انتظار داشتند در چنین شرایطی فرد عملاً از اختیار خارج شود. به رئیس‌دفتر گفتم به مسئول مربوط اطلاع دهد که این پیجر منفجر شده و ظاهراً پیجرها بمب‌گذاری شده‌اند.

تسنیم: همان لحظه متوجه شدید؟

امانی: بله، وقتی دکمه را فشار دادم و دستگاه منفجر شد، متوجه شدم.

تسنیم: منظورم این است که همان لحظه فهمیدید این اقدام هدفمند بوده است؟

امانی: بله، اما تصور نمی‌کردم این اتفاق برای مثلاً سه تا چهار هزار نفر رخ داده باشد.

تسنیم: البته پیش‌تر نیز سابقه چنین اقداماتی علیه برخی سفرا وجود داشت؛ از جمله مرحوم آقای محتشمی‌پور که حادثه‌ای مشابه برای ایشان رخ داده بود.

امانی: بله، بسته انفجاری بود.

تسنیم: بله، ایشان با بسته انفجاری هدف ترور قرار گرفته بودند و احتمالاً این سابقه نیز در ذهن شما وجود داشت.

امانی: می‌خواستم کلمه «پیجر» را بگویم، اما ادای حرف «پ» نیاز به فشار هوا دارد و به دلیل جراحت صورتم، خون از محل زخم به بیرون می‌پاشید. رئیس‌دفتر سفیر آمد و گفت: «بله حاج‌آقا.» او را از صدایش شناختم و گفتم به فرد مسئول اطلاع دهد که پیجرها منفجر شده‌اند و مراقب باشند. اتفاقاً همان فرد مسئول نیز با آسانسور دیگری بالا آمده بود تا به من بگوید به پیجر نزدیک نشوم. من با یک آسانسور پایین رفتم و آن فرد با آسانسور دیگری بالا آمد و دید که مجروح شده‌ام. مشخص بود که از دست‌هایم خون جاری است. نگران خونریزی شریانی بودم؛ چون می‌دانستم چنین خونریزی‌ای ممکن است موجب شود توانم را از دست بدهم. گفتم روی دست‌هایم دستمال بگذارند. دست‌ها را تا حدی بستند و سپس با آسانسور پایین آمدم و سوار خودرو شدم. در مسیر، جایی به یک پله رسیدیم و پایم ناگهان پایین رفت. گفتم: «چرا به من نمی‌گویید اینجا پله است؟» من چیزی نمی‌دیدم. همراهان نیز تعجب می‌کردند که چگونه در آن شرایط به چنین جزئیاتی توجه دارم.

تسنیم: در مسیر حرکت به سمت بیمارستان؟

امانی: بله.

تسنیم: با خودروی سفارت؟

امانی: بله، با خودروی سفارت. دو نفر مرا سوار خودرو کردند. در مسیر چیزی نمی‌دیدم، اما از سروصدای خیابان‌ها احساس کردم وضعیت غیرعادی است. تا آن زمان تصورم این بود که فقط پیجر سفیر منفجر شده است. پرسیدم: «کجا می‌روید؟» گفتند: «به بیمارستان حضرت رسول (ص) می‌رویم.»

تسنیم: بیمارستان حضرت رسول (ص)، از بیمارستان‌های معروف بیروت است.

امانی: بله. وقتی به نزدیکی بیمارستان رسیدیم، سروصدا و شلوغی بسیار زیاد بود و مرتب به خودرو می‌زدند؛ یکی می‌گفت بروید و دیگری می‌گفت بیایید. آنجا فهمیدم که حادثه فقط برای من رخ نداده است. من با چشم‌های بسته وارد شدم و دیگر نمی‌دانم به کدام طبقه منتقل شدم. همان فردی را که مأمور کرده بودیم به همسرم خبر دهد که مجروح شده‌ام، فرستادیم. از اینجا به بعد، همسرم روایت می‌کند که چگونه مطلع شد و به بیمارستان و نزد من رسید.

تسنیم: پیش از اینکه شما شروع کنید، نکته‌ای برای خودم جالب است. معمولاً وقتی چنین اتفاقاتی رخ می‌دهد، سعی می‌کنند موضوع را فوراً به خانواده اطلاع ندهند؛ اما به نظر می‌رسد نوع ارتباط شما، از نظر کاری و خانوادگی، متفاوت بوده است. چگونه به شما خبر دادند و در آن لحظه چه فکری کردید؟

قدیریان: پیش از آنکه به روز انفجار و وقایع آن بپردازم، لازم است مقدمه‌ای عرض کنم. از روزی که شهید فؤاد شکر در ضاحیه بیروت ترور شد، با فضای امنیتی متفاوتی مواجه شدیم. پیش از مجروحیت حاج‌آقای امانی، منزل ما با سفارت فاصله داشت. مأموران امنیتی در آن مقطع مرتب هشدار می‌دادند که مخاطرات امنیتی وجود دارد و باید محل سکونت تغییر کند، چون احتمال هدف قرار گرفتن یا حمله به آنجا وجود دارد.

در کنار سفارت جدید ما در لبنان، ساختمانی برای اقامتگاه در حال احداث بود، اما هنوز آماده نشده بود و کارهای زیادی باید انجام می‌شد. به ما گفتند بهتر است یکی از طبقات آنجا را به‌سرعت آماده کنیم و نقل مکان کنیم، چون ساختمان داخل محوطه سفارت قرار داشت.

انفجار روز سه‌شنبه رخ داد و ما روز دوشنبه، در یک روز، همه وسایل را به منزل جدید منتقل کرده بودیم. صبح سه‌شنبه که حاج‌آقا به محل کار رفتند، منزل جدید هنوز هیچ امکانات خاصی نداشت؛ نه تلفن داشت و نه تلویزیون وصل شده بود. همه وسایل هم تازه منتقل شده و خانه کاملاً به‌هم‌ریخته بود. من مشغول مرتب کردن منزل بودم.

تسنیم: در منزل فقط خودتان بودید؟

قدیریان: من و دو فرزندم، یعنی دخترم و پسرم، در منزل بودیم. ساعت 3:26 از طریق واتس‌آپ با حاج‌آقا صحبت کردم، چون در منزل هنوز تلفن نداشتیم. گفتم این منزل هیچ پرده‌ای ندارد و حریم لازم فراهم نیست؛ اگر ممکن است هماهنگ شود فردی بیاید، میله و پرده نصب کند تا بتوانیم از منزل استفاده کنیم. گفت‌وگوی خوبی داشتیم و تماس قطع شد. چند دقیقه بعد، چند نفر از آقایان برای جابه‌جایی وسایل بزرگ آمده بودند؛ همان فردی که ایشان اشاره کردند...

تسنیم: همان فردی که به شما اطلاع داد؟

قدیریان: بله. از پله‌ها بالا آمدند؛ آسانسور هنوز راه‌اندازی نشده بود و آن منزل امکانات خاصی نداشت. دیدم آن فرد با رنگی پریده و در حالی که به‌سختی می‌توانست صحبت کند، بالا آمد. به من گفتند حال حاج‌آقا بد شده و ایشان را به بیمارستان برده‌اند، اما نگفتند انفجاری رخ داده یا چه اتفاقی افتاده است. ما هم نه تلویزیون داشتیم و نه وسیله دیگری برای دریافت خبر؛ مشغول کار بودیم و نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده است. هرچه پرسیدم «حاج‌آقا چه شده‌اند؟ ایشان همین چند دقیقه پیش با من صحبت کردند و حال‌شان خوب بود»، فقط گفتند حال‌شان بد شده و ایشان را به بیمارستان برده‌اند.

دخترم گفت: «مامان، شاید پدر سرما خورده باشد؛ چند روز پیش بچه‌ها سرماخورده بودند.» چون ایشان سابقه بیماری خاصی نداشتند، چیز دیگری به ذهن‌مان نمی‌رسید. من هم آماده بودم برای فرزندانم از بیرون خرید کنم و چادر مشکی‌ام را پوشیده بودم. گفتم: «برویم.»

از پله‌ها پایین آمدیم و سوار خودرو شدیم. هرچه از دو محافظی که در خودرو بودند می‌پرسیدم «حاج‌آقا چه شده‌اند؟»، می‌گفتند: «نمی‌دانیم.» من اصلاً تصور نمی‌کردم انفجاری رخ داده باشد. ساکت شدم و منتظر ماندم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. وقتی خودرو در شهر به حرکت درآمد و به سمت بیمارستان حضرت رسول (ص) رفت، هرچه به آن محدوده نزدیک‌تر می‌شدیم، می‌دیدم آشفتگی بزرگی در شهر ایجاد شده است؛ آمبولانس‌ها و موتورسیکلت‌ها با سرعت حرکت می‌کردند، صدای فریاد و بوق خودروها شنیده می‌شد و خیابان‌ها به‌شدت به‌هم‌ریخته بود.

باز هم از راننده و محافظان می‌پرسیدم چه اتفاقی افتاده است و آنان می‌گفتند نمی‌دانیم. بعدها از آنان پرسیدم چرا همان زمان به من نگفتید چه شده است. گفتند می‌ترسیدیم ناراحت و بی‌قرار شوید؛ ضمن اینکه خودمان نیز واقعاً نمی‌دانستیم چه حادثه بزرگی رخ داده است.

تسنیم: این مربوط به چه ساعتی بود؟ به یاد دارید؟

قدیریان: حاج‌آقا ساعت 3:30 مجروح شدند و حدود یک ربع به چهار بود که راه افتادیم. با وجود ترافیک و بسته بودن مسیرهای اطراف بیمارستان و حضور گسترده ارتش در خیابان‌ها، پیش از ساعت چهار به بیمارستان رسیدم. فضای شهر بسیار آشفته بود.

تسنیم: پس از آخرین گفت‌وگوی شما با حاج‌آقا، بیش از نیم ساعت نگذشته بود؟

قدیریان: اصلاً فاصله چندانی نبود؛ آخرین گفت‌وگوی ما ساعت 3:26 بود. فقط چهار دقیقه پس از آخرین گفت‌وگوی ما این اتفاق برای حاج‌آقا افتاده بود؛ به همین دلیل باور نمی‌کردم حال ایشان بد باشد، چون چند دقیقه قبل با من صحبت می‌کردند. راننده از ورودی پشتی و بخش اورژانس بیمارستان وارد شد. وقتی رسیدیم، دیدم شمار زیادی از افراد خون‌آلود و در وضعیت بسیار نامناسب و آشفته، روی دست به داخل بیمارستان منتقل می‌شوند.

وقتی پیاده شدم، متوجه شدم یک اقدام تروریستی رخ داده است. از خیابان می‌دیدم که زمین و خیابان‌ها پر از خون است. خودرو به دلیل ازدحام نتوانست تا ورودی اورژانس بیاید و کمی دورتر توقف کرد. با عجله خودم را به در اورژانس رساندم و دیدم خودرو سفارت و محافظان حاج‌آقا آنجا هستند و همه گریه می‌کنند. از آنان پرسیدم: «حاج‌آقا چه شده‌اند؟» و پاسخ می‌دادند: «نمی‌دانیم، نمی‌دانیم.» از یک نفر به نفر دیگر مراجعه می‌کردم و هرچه سؤال می‌پرسیدم، کسی پاسخ روشنی نمی‌داد. در نهایت صدایم را بلند کردم و گفتم: «به من بگویید حاج‌آقا چه شده‌اند؟؛ هرچه هست بگویید.» دیگر تحملم تمام شده بود.

گفتند حاج‌آقا مجروح شده‌اند. وقتی دیدند دیگر تحمل این بلاتکلیفی را ندارم، گفتند وارد بیمارستان شویم. درِ بیمارستان بسته بود و هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم، آثار خون بیشتر دیده می‌شد؛ حیاط بیمارستان غرق خون بود. مجروحان نیز پی‌درپی از راه می‌رسیدند و آنها را روی دست به داخل بیمارستان می‌بردند و بسیاری از آنها به‌شدت آسیب دیده بودند. در برخی موارد پیجر داخل کیف و در کنار پهلو قرار داشت، در برخی دیگر دست‌ها و صورت آسیب دیده بود و سر برخی افراد نیز شکافته شده بود.

تسنیم: هر عضوی از بدن که در لحظه انفجار به پیجر نزدیک‌تر بود، آسیب شدیدتری دیده بود. به یاد دارید بیشتر مجروحان مرد بودند یا زنان و کودکان نیز در میان آنان دیده می‌شدند؟

قدیریان: بیشتر مجروحان مرد بودند.

تسنیم: آیا زن یا کودکی نیز در میان مجروحان دیدید؟

قدیریان: بله، در ادامه توضیح می‌دهم. زمانی که به در ورودی رسیدم، اجازه نمی‌دادند کسی جز مجروحان وارد شود. محافظان و سرگروه حفاظت حاج‌آقا پیگیری کردند تا اجازه ورود من صادر شود. صحنه‌ها بسیار سخت بود. همیشه وقتی این خاطرات را تعریف می‌کنم می‌گویم امیدوارم هیچ انسانی چنین صحنه‌هایی را نبیند. کسانی را که این کار را انجام دادند، انسان نمی‌دانم؛ اما آرزو می‌کنم هیچ انسانی، حتی غیرمسلمان، چنین صحنه‌هایی را نبیند. شرایط واقعاً وحشتناک بود و می‌توانم با قاطعیت بگویم آنجا برای من تداعی‌کننده کربلا بود.

وقتی در باز شد و اجازه ورود دادند، وارد بیمارستان شدم. همان‌طور که گفتم، صحنه برای من یادآور صحرای کربلا بود؛ در راهروهای بیمارستان مجروحانی روی زمین افتاده بودند که خونریزی‌های شدیدی داشتند. دست‌های برخی له و به‌شدت آسیب‌دیده بود؛ صورت‌ها پاره، پهلوها و شکم‌ها شکافته و سر بعضی از مجروحان نیز دچار جراحت شدید شده بود. تعداد مجروحان آن‌قدر زیاد بود که اتاق‌ها در همان دقایق نخست پر شده بود و بیمارستان دیگر ظرفیت نداشت. مجروحان روی زمین بودند و تخت یا فضای کافی برای رسیدگی به آنان وجود نداشت. شمار مجروحان به حدی زیاد بود که پزشکان و پرستاران نمی‌توانستند به تک‌تک آنان رسیدگی کنند.

تسنیم: اما در آن لحظه هنوز دقیقاً نمی‌دانستید چه اتفاقی افتاده است؟

قدیریان: هنوز حاج‌آقا را ندیده بودم.

تسنیم: یعنی هنوز دقیقاً نمی‌دانستید چه اتفاقی افتاده و فقط شنیده بودید پیجرها منفجر شده‌اند؟

قدیریان: وقتی وارد شدم، می‌گفتند انفجار رخ داده و پیجرها منفجر شده‌اند، اما هنوز از کم‌وکیف حادثه اطلاع دقیقی نداشتم. ناگهان خود را در دل یک فاجعه دیدم؛ من تا چند دقیقه قبل مشغول رسیدگی به امور منزل بودم و تنها چهار دقیقه پس از گفت‌وگو با حاج‌آقا وارد حادثه‌ای شدم که در تاریخ کم‌نظیر است.

وقتی وارد راهروها شدم، آن‌قدر خون روی زمین بود که ناچار بودم از روی آن عبور کنم. حاج‌آقا را به اتاقی منتقل کرده بودند و عبور از میان آن همه مجروح برای رسیدن به ایشان بسیار دشوار بود. بسیاری از مجروحان بدون آنکه امکان رسیدگی فوری به آنان باشد، روی زمین قرار داشتند.

تسنیم: تعداد مجروحان بسیار زیاد بود.

قدیریان: بله، تعداد مجروحان فوق‌العاده زیاد بود. آن صحنه دردناک‌ترین صحنه زندگی من بود. از نوجوانی با حوادث مختلف روبه‌رو بوده‌ام؛ پدرم در دوران مبارزه با منافقین، معاون اجرایی شهید لاجوردی بودند و خانواده ما همواره در معرض تهدیدهای تروریستی قرار داشت. دوران جنگ و انقلاب را نیز تجربه کرده بودیم و بعدتر در قاهره، در فضای انقلاب‌ها و ناآرامی‌های مصر، حضور داشتیم. بنابراین با چنین فضاهایی کاملاً بیگانه نبودم و در خانواده‌ای انقلابی رشد کرده بودم. اما سخت‌ترین لحظات زندگی من زمانی بود که می‌دیدم مجروحان روی زمین افتاده‌اند و با شنیدن هر صدای پایی، چون بسیاری از آنان نمی‌دیدند، سر برمی‌گرداندند به این امید که کسی برای نجاتشان آمده باشد. بسیار سخت بود. یکی از مجروحان با شنیدن صدای پای من سرش را برگرداند. روی زمین افتاده بود و دست‌ها و پهلویش به‌شدت آسیب دیده و صورتش کاملاً شکافته شده بود. با وجود جراحت شدید صورت و در حالی که به‌سختی می‌توانست چشم‌هایش را باز کند، نگاه کرد تا ببیند آیا کسی برای نجات او آمده است.

فارغ از وضعیت حاج‌آقا، همه آن مجروحان نیز برای من عزیز بودند. در جبهه مقاومت چنین احساسی داشتیم که آنان برادران و عزیزان خود ما هستند. با این وجود مرا از چند راهرو عبور دادند تا به اتاقی رسیدیم که حاج‌آقا روی صندلی نشسته بودند. در آن زمان تختی خالی نبود؛ همه تخت‌ها پر بود و حتی مجروحان را روی زمین خوابانده بودند.وقتی به حاج‌آقا رسیدم، یک نکته را بگویم: در تمام مدتی که از آن راهروها و از دل آن فاجعه عبور می‌کردم، احساس می‌کردم با هر قدمی که به اتاق حاج‌آقا نزدیک‌تر می‌شوم، قدرت بیشتری پیدا می‌کنم. هرچه جلوتر می‌رفتم، احساس می‌کردم قوی‌تر می‌شوم. وقتی به اتاق رسیدم، حاج‌آقا روی صندلی نشسته بودند. سراسر بدن و لباس‌شان خونی بود، صورت‌شان شکافته شده و چشم‌ها و دست‌ها آسیب دیده بود. در آن لحظه خداوند به من نیرویی داد که بتوانم خودم را حفظ کنم؛ درحالی‌که رابطه عاطفی بسیار عمیقی با حاج‌آقا دارم و همیشه می‌گویم مانند یک روح در دو جسم هستیم. پیش از آن اصلاً تصور نمی‌کردم بتوانم ایشان را در چنین وضعیتی ببینم و تحمل کنم. وقتی حاج‌آقا را در آن وضعیت دیدم، به ایشان گفتم: «چیزی نشده است؛ فقط دست و صورت‌تان کمی زخمی شده است.» به ایشان گفتم: «هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است؛ اصلاً نگران نباشید. من اینجا هستم و مراقب‌تان هستم. اتفاق خطرناکی نیفتاده است.» سپس لباس‌های حاج‌آقا را با قیچی باز کردند و گفتند باید اسکن انجام شود تا مشخص شود ترکش‌ها به اندام‌های داخلی، مغز و دیگر بخش‌ها نفوذ کرده است یا خیر.

تسنیم: آیا ترکش نفوذ کرده بود؟

قدیریان: می‌خواستند مشخص شود ترکش به قلب و دیگر اندام‌ها هم نفوذ کرده است یا نه؛ چون این بخش‌ها نیز مجروح و ترکش‌خورده بود. در ادامه ایشان را روی تخت گذاشتند و به اتاق اسکن بردند و من نیز همراهشان رفتم. عبور دادن تخت از میان آن ازدحام نیز بسیار دشوار بود. وضعیت اتاق اسکن بسیار سخت بود؛ حتی دستگاه اسکن نیز به خون آغشته شده بود. پس از انجام اسکن، ایشان را بیرون آوردند. اتاق عمل روبه‌روی اتاق اسکن قرار داشت. مجروحانی که وضعیت وخیم‌تری داشتند، در اولویت انتقال به اتاق عمل قرار گرفتند. شماری از خانواده‌ها نیز عزیزان مجروح خود را آورده بودند و به دلیل خونریزی شدید، نگران وضعیت آنان بودند و اصرار می‌کردند بیمارشان وارد اتاق عمل شود. اتاق عمل نیز ضوابط ویژه‌ای از نظر استریل بودن و مسائل دیگر دارد. پزشکان و پرستاران از داخل اتاق عمل می‌گفتند عقب بروید، درحالی‌که خانواده‌ها می‌خواستند مجروحان را هرچه سریع‌تر وارد کنند. به همین دلیل می‌گویم آن صحنه برای من یادآور کربلا بود؛ صحنه‌ای بسیار عجیب و وحشتناک.

پس از اسکن گفتند الحمدلله ترکش به بخش‌های داخلی مغز و صورت نفوذ نکرده و جراحات عمدتاً مربوط به چشم، صورت و بخش‌های ظاهری بدن است. از این مرحله به بعد تا حدی آرام‌تر شدم، هرچند هنوز به دلیل خونریزی شدید ایشان نگرانی جدی داشتم.

 

تسنیم: در آن مرحله فقط می‌دانستید که ایشان زنده هستند؟

قدیریان: فقط می‌دانستم ترکش به مغز یا قلب نفوذ نکرده است؛ در همین حد اطلاع داشتم. دغدغه بعدی من این بود که خبر مجروح شدن آقای امانی، سفیر ایران، منتشر شده بود. نگرانی دیگرم این بود که مرحله دومی برای ترور ایشان اجرا نشود. در آن ازدحام و آشفتگی بیمارستان، احتمال می‌دادم افرادی برای هدف قرار دادن دوباره ایشان وارد شوند. از مدتی پیش، به‌ویژه پس از عملیات اربعین، در شبکه‌هایی که آن‌ها را وابسته به جریان‌های صهیونیستی می‌دانستیم، جنگ روانی مستمری علیه ایشان جریان داشت؛ از جمله در شبکه‌ای که از آن با عنوان «موساد اینترنشنال» یاد می‌کردیم.

تسنیم: اینترنشنال، بله.

قدیریان: برخی مدعی بودند سفیر ایران به اسرائیل پناهنده شده و برخی نیز مطالب دیگری علیه ایشان منتشر می‌کردند. وقتی خبر مجروح شدن آقای امانی منتشر شد، نگرانی من این بود که در آن شلوغی کسی وارد بیمارستان شود و اقدام دیگری علیه ایشان انجام دهد.

تسنیم: فکر می‌کنم این دقت شما تا حدی به سابقه خانوادگی‌تان و تجربه ترورهای آن سال‌ها بازمی‌گردد.

قدیریان: بله. در عین حال احساس کردم برای اینکه بتوان مظلومیت این فاجعه را به جهان نشان داد، لازم است از صحنه‌ها عکس و فیلم تهیه و مستندسازی شود. از همان لحظات نخست که وارد اتاق آقای امانی شدم، شروع به عکس‌برداری و فیلم‌برداری از صحنه‌ها کردم و همه آن تصاویر را در اختیار دارم. گفتند باید صبر کنیم تا مجروحانی که وضعیت وخیم‌تری دارند ابتدا وارد اتاق عمل شوند و ما نیز موافق بودیم؛ چون همه آن مجروحان برای ما عزیز بودند و تفاوتی میان آنان قائل نبودیم.

به سرتیم حفاظت آقای امانی گفتم حتماً در طبقات بالای بیمارستان، دور از دسترس عموم، فضایی متشکل از دو اتاق تو‌در‌تو در نظر بگیرند تا بتوانیم تا زمان انتقال ایشان به اتاق عمل، حفاظت لازم را برقرار کنیم. در طبقات بالا، هرچند امکانات پزشکی محدودتر بود و تمرکز تجهیزات در طبقات پایین قرار داشت، یک نقطه امن برای حفاظت از ایشان در نظر گرفته شد.

در همین فاصله، فرزندانم نیز در خانه متوجه ماجرا شده بودند. حادثه حدود ساعت 3:30 رخ داد و نزدیک ساعت 6 گفتند آقای امانی را برای جراحی چشم می‌برند. برای من، حفظ بینایی ایشان اولویت داشت، چون زمان طلایی درمان چشم اهمیت زیادی داشت. به سرگروه حفاظت تأکید کردم که حتماً این جراحی انجام شود، چون پارگی و خونریزی چشم شدید بود. دست‌های ایشان نیز برای ما بسیار مهم بود، چون خونریزی فوق‌العاده شدیدی داشتند، اما پزشکان گفتند ابتدا چشم را جراحی می‌کنند. وقتی ایشان به اتاق عمل رفتند، فرزندانم نیز با کمی فاصله، پس از اطلاع از حادثه، به بیمارستان رسیدند.

تسنیم: فرزندان‌تان در آن زمان چند سال داشتند؟

قدیریان: دخترم آن زمان 28 ساله بود و پسرم... اگر دو سال به عقب برگردیم، 10 ساله بود.

تسنیم: همین دو فرزند را دارید؟

قدیریان: بله. پسرم، آقا مصطفی، آن زمان 10 سال داشت و دخترم 28 ساله بود. وقتی فرزندانم رسیدند، آقای امانی به اتاق عمل منتقل شده بودند. وقتی پشت در اتاق عمل مرا دیدند، به‌شدت گریه کردند؛ چون وابستگی عاطفی زیادی به پدرشان دارند. باید در نظر گرفت که در کشوری غریب بودیم، خانواده و محارم در کنارمان نبودند. البته کارکنان و محافظان سفارت کمک می‌کردند، اما این وضعیت از نظر عاطفی فشار بسیار زیادی بر فرزندانم وارد می‌کرد. آنان را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم: «بچه‌ها، در حال حاضر وظیفه ما این است که پدرتان را نجات دهیم. الان زمان درگیر شدن با احساسات و عواطف خودمان نیست؛ اولویت، نجات جان پدرتان است.» فرزندانم آرام‌تر شدند، اما پسرم بسیار به‌هم‌ریخته بود. گفت: «مامان، تمام مسیر در ماشین می‌خواستم بروم اسرائیل را بکشم...» منظورم این است که این بغضی که اسرائیل در دل کودکان این منطقه ایجاد کرده، به اعتقاد من روزی ریشه آن را خواهد کند؛ چه پسر من و چه دیگر کودکانی که در این سال‌ها این ظلم‌ها را از اسرائیل دیده‌اند.

حدود ساعت 6 تا 6:30 بود. حاج‌آقا در اتاق عمل بودند و من پشت در اتاق عمل نشسته بودم. خانواده‌های بسیاری نیز آنجا حضور داشتند و به‌تدریج به زنان و دیگر اعضای خانواده‌ها اجازه ورود می‌دادند. فضا بسیار سنگین و پر از شیون و زاری بود. به‌ویژه یک مجروح در اتاق عمل بود که ترکش بزرگی وارد مغزش شده بود. پزشکان بیرون آمدند و گفتند دیگر کاری از دستشان برنمی‌آید و وضعیت بیمار بسیار وخیم است. آن فرد نیز به شهادت رسید.

در آنجا در کنار خواهران لبنانی بودم و با یکدیگر همدردی می‌کردیم. به آنان گفتم: «ما در صلح و جنگ، در سختی و آسانی، در کنار شما هستیم. مردم ایران هرگز شما را تنها نمی‌گذارند و نمونه آن همین است که سفیر ایران اکنون در کنار مجروحان شما، مجروح شده و من نیز اینجا کنار شما نشسته‌ام و با شما همدردم.»

تسنیم: این موضوع بعدها نیز در لبنان تأثیر مثبتی داشت و نوعی «خون‌شریکی» شکل گرفت؛ سپس با شهادت شهید نیل‌فروشان...

قدیریان: با شهادت شهید نیلفروشان، این مسئله تکمیل شد و به اعتقاد من بر فضای تبلیغاتی مخالفانی که تلاش می‌کردند القا کنند ایران حزب‌الله را تنها گذاشته است، تأثیر زیادی گذاشت.

در زمانی که حاج‌آقا در اتاق عمل بودند، تمام لباس‌هایم، از چادر و مانتو تا کیف، به خون آغشته شده بود. هنگام نماز مغرب بود. این را نیز عرض کنم که در همان فاصله، دختر جناب سید حسن نصرالله، زینب خانم، با من تماس گرفتند و احوال آقای امانی را پرسیدند و گفتند داماد خودشان نیز مجروح شده است. البته جراحت داماد ایشان سطحی‌تر بود و فقط ناحیه‌ای از دست آسیب دیده بود.

خانواده سید به‌شدت نگران ما بودند. خبر به خود جناب سید نیز رسیده بود و ایشان از طریق یکی از واسطه‌ها تماس گرفته و احوال حاج‌آقا را پرسیده بودند. به فرزندانم گفتم به منزل بازمی‌گردم، چون می‌دانستم باید شب را کنار حاج‌آقا بمانم. می‌خواستم لباس‌هایم را عوض کنم، نماز بخوانم و دوباره به بیمارستان برگردم.

این نکته را نیز بگویم که چه پیش از رفتن حاج‌آقا به اتاق عمل، یعنی از حدود ساعت 3:30 تا 6، و چه پس از بازگشت از اتاق عمل و تا پایان دوره درمان، من ذره‌ای تعلل، تألم، سستی یا ضعف در ایشان ندیدم. همان‌طور که خودشان نیز گفتند، پیش از ورود به اتاق عمل، در اتاقی که در طبقه بالا برای ایشان در نظر گرفته بودیم، با وجود خونریزی شدید صورت، پارگی گونه، چشم‌ها و پلک‌ها و جراحات بینی و دیگر بخش‌های صورت، با صلابت روی تخت نشسته بودند و به همکاران خود دستورهای لازم را می‌دادند. تحلیل ایشان این بود که اسرائیل این اقدام را انجام داده و احتمال دارد در ادامه حملات نظامی یا حمله زمینی نیز رخ دهد. بنابراین همه سناریوهای احتمالی پس از این عملیات را بررسی و دستورهای لازم را صادر می‌کردند؛ حتی پیش از رفتن به اتاق عمل. پس از اتاق عمل و به هوش آمدن نیز همین وضعیت ادامه داشت؛ چه زمانی که در لبنان بودیم و چه پس از انتقال به تهران.

به منزل بازگشتم، لباس‌هایم را عوض کردم و وقتی دوباره به بیمارستان رسیدم، آقای امانی را از اتاق عمل به همان اتاق طبقه بالا که برای حفاظت در نظر گرفته بودیم منتقل کرده بودند. من نیز به‌شدت مراقب بودم کسی از ایشان عکس نگیرد. اسرائیلی‌ها به‌شدت در پی دستیابی به تصویری از آقای امانی بودند تا چهره مجروح و وضعیت جسمی ایشان را ببینند. طبیعتاً این موضوع برای آنان اهمیت داشت. می‌خواستند وضعیت جسمی ایشان را ارزیابی کنند. از حضور آقای امانی در لبنان، فعالیت‌ها و محبوبیت ایشان، تیزبینی و هوشیاری سیاسی و آنچه من «سلحشوری و جهادگری در حوزه دیپلماتیک» می‌نامم، ناراضی بودند.

پس از مجروحیت ایشان نیز موج تبلیغاتی بزرگی به راه افتاد؛ ابتدا گفتند سفیر ایران کشته شده و حتی شایعاتی درباره قطع شدن سر ایشان منتشر کردند. وقتی پشت در اتاق عمل بودم، دخترم به بیمارستان رسید و گفت فضای مجازی پر از این شایعات است. در توییتر و دیگر شبکه‌ها، رسانه‌های مخالف شایعه می‌کردند که سفیر ایران کشته شده است. در آنجا وارد آنچه «جهاد رسانه‌ای» می‌نامم شدم. نخستین توییتی که منتشر کردم این بود که ایشان مجروح شده‌اند، اما حال‌شان خوب است و خطر رفع شده است. به اعتقاد من، این پیام تا حد زیادی جلوی موج تبلیغاتی اسرائیل را گرفت.

تسنیم:‌به یاد دارم همان جمله تیتر شد: «همسر سفیر ایران: به خیر گذشت.»

قدیریان: بله. نکته‌ای که البته بیشتر باعث تأسف بود این بود که بعضی از رسانه‌های خود ما نیز اخبار را از همان منابع می‌گرفتند. شاهد بودم که برخی رسانه‌های خود ما نیز خبرهایی مانند «سفیر ایران شهید شد» و «به برادر شهیدش پیوست» منتشر می‌کنند؛ فقط ادبیات متفاوت بود، اما منبع همان منبع دشمن بود. امیدوارم رسانه‌های ما بتوانند در چنین شرایطی خود را از منابع صهیونیستی جدا کنند، زیرا جنگ روایت‌ها بسیار مهم است.

بنابراین، از مرحله مجروحیت حاج‌آقا و تأمین حفاظت ایشان وارد مرحله «جنگ روایت‌ها» شدیم و تلاش کردیم روایت خودمان را که از واقعیت و متن میدان گرفته می‌شد، منتقل کنیم. همان‌جا نخستین توییت را منتشر کردم و پس از بازگشت حاج‌آقا از اتاق عمل نیز با مشورت خود ایشان، این مسیر رسانه‌ای را ادامه دادیم. پس از تعویض لباس در منزل، به بیمارستان بازگشتم.

حدود ساعت 8 بود که آقای عراقچی در بیمارستان با من تماس گرفتند. ایشان گفتند: «شنیده‌ام چنین اتفاقی افتاده؛ چه شده است؟» و از من خواستند گزارشی از وضعیت صحنه ارائه کنم. گفتم: «موضوع فقط آقای امانی نیست؛ چند هزار انسان بی‌گناه، از مرد و زن و کودک، در اینجا مجروح شده‌اند. همان‌طور که آقای امانی نیز گفتند، این پیجرها یک وسیله مدنی و اطلاع‌رسانی بودند.» افراد می‌توانستند این دستگاه‌ها را به خانه ببرند. اساساً پیجر یک وسیله اطلاع‌رسانی بود. در سالگرد حادثه پیجرها که برای دیدار با جانبازان این حادثه رفتم، دیدم بسیاری از آنان زنان و کودکانی بودند که یا در بخش‌های درمانی فعالیت داشتند، مانند یک خانم سرپرست بیمارستان، یا از نیروهای آتش‌نشانی و دفاع مدنی بودند. سیستم دفاع شهری و دفاع مدنی لبنان نیز از پیجر استفاده می‌کرد تا اگر نقطه‌ای هدف موشک قرار گرفت، نیروها مطلع شوند و برای امدادرسانی بروند یا به مردم اطلاع داده شود که به منطقه هدف‌گرفته‌شده نزدیک نشوند. در همان بیمارستان نیز می‌دیدم که شمار زیادی از مردم عادی مجروح شده‌اند. به آقای عراقچی گفتم که در اینجا یک فاجعه بزرگ رخ داده است. سیستم درمانی لبنان قادر به کنترل این وضعیت نبود. انفجارها خونریزی‌های شدیدی ایجاد کرده بود و مجروحان باید به‌سرعت تحت درمان قرار می‌گرفتند؛ در غیر این صورت ممکن بود وضعیت آنان خطرناک شود یا به دلیل آسیب چشمی، بینایی خود را از دست بدهند.

آقای عراقچی گفتند حتماً هواپیما می‌فرستیم، آقای امانی را منتقل می‌کنیم و آمادگی داریم تعدادی از مجروحان لبنانی را نیز همراه ایشان به ایران بیاوریم. من گفتم اگر بتوان با وزارت بهداشت لبنان و حزب‌الله هماهنگ کرد، این اقدام واقعاً ضروری است. حدود یک ساعت بعد، آقای عراقچی دوباره تماس گرفتند و گفتند هماهنگی انجام شده و هواپیمایی از طرف هلال احمر با دارو، امکانات، پزشک و تجهیزات لازم اعزام می‌شود و تعدادی از مجروحان نیز منتقل خواهند شد. این گفت‌وگو سه‌شنبه‌شب انجام شد و ساعت 6 صبح چهارشنبه هواپیما همراه با کمک‌های دارویی، پزشکان و وسایل جراحی مورد نیاز به بیروت رسید. تیم پزشکی به چند بیمارستان مراجعه کرد، ابتدا آقای امانی را معاینه کردند و گفتند جراحی انجام‌شده روی چشم ایشان برای انتقال تا ایران کافی است. سپس در بیمارستان‌ها، مجروحان بدحال‌تر را شناسایی و برای انتقال هماهنگ کردند و چهارشنبه‌شب به ایران منتقل شدیم.

البته در عین حال باید بگویم خونریزی هر دو دست آقای امانی تا ظهر پنجشنبه، زمانی که در بیمارستان فارابی تهران وارد اتاق عمل شدند، ادامه داشت و بسیار شدید بود؛ به‌گونه‌ای که ملحفه‌ها و لباس‌ها مرتب خونی می‌شد و دست‌ها را در پلاستیک می‌پیچیدند تا آلودگی کمتر شود. با وجود این، ایشان همچنان استوار بودند و امور را هماهنگ می‌کردند. حدود ساعت 12 شب که به تهران رسیدیم، همه مجروحان به بیمارستان بقیه‌الله منتقل و بر اساس نوع جراحت تفکیک شدند. در آنجا من عملاً مترجم مجروحان شده بودم؛ آنان نمی‌توانستند درد و وضعیت خود را به فارسی برای پزشکان توضیح دهند، بنابراین هم به آقای امانی رسیدگی می‌کردم و هم برای ترجمه وضعیت مجروحانی که روی تخت‌های راهرو بودند رفت‌وآمد می‌کردم. قرار بود آقای امانی صبح پنجشنبه در بیمارستان بقیه‌الله جراحی شوند، اما به دلیل شمار زیاد مجروحان، تعدادی از بیماران را جابه‌جا کردند. حدود ساعت 8 صبح پنجشنبه، دکتر قاضی‌زاده هاشمی به بیمارستان آمدند و چشم‌های ایشان را معاینه کردند. هم‌زمان سردار سلامی نیز برای عیادت و سرکشی از آقای امانی به بیمارستان آمدند؛ خدا شهید سلامی را رحمت کند.

آقای امانی سپس به بیمارستان فارابی منتقل شدند و فکر می‌کنم حدود هشت یا نه ساعت تحت جراحی اولیه چشم، صورت و دست‌ها قرار گرفتند، چون پارگی‌های شدیدی داشتند. پس از آن، خونریزی دست تا حدی کنترل شد و مراحل بعدی درمان ادامه یافت. در بیمارستان فارابی نیز شمار زیادی از مسئولان به عیادت آمدند. می‌خواهم این‌گونه بگویم که در این فاجعه، بزرگ‌ترین حمایت را از سوی مقام معظم رهبری، مسئولان و از همه مهم‌تر آحاد مردم دریافت کردیم. با موجی از محبت، دعا و همدردی مردم مواجه بودیم که واقعاً امکان پاسخ‌گویی به همه آن‌ها وجود نداشت. خانواده محترم امام شهید، رهبر فعلی‌مان حاج‌آقا مجتبی که به بیمارستان تشریف آوردند، همسر آقای گلپایگانی، خانم بشری همسر شهید و خانم زهرا فرزند شهید نیز لطف داشتند؛ از منزل حضرت آقا برای ما هدیه فرستادند و بعد نیز ما را دعوت کردند و در بیت رهبری مورد تفقد قرار دادند و به فرزندان‌مان بسیار محبت کردند. آقای پزشکیان، آقای عراقچی، آقای حدادعادل، سردار شهید حاج رمضان و بسیاری دیگر از مسئولان نیز به بیمارستان یا منزل آمدند. این حمایت‌های عاطفی برای ما بسیار مهم بود و از همه آنان سپاسگزاریم.

تسنیم: متشکرم. شما توضیحات مفصل و کاملی ارائه کردند و پیشاپیش به بسیاری از سؤال‌هایی که نوشته بودم پاسخ دادید سپاسگزارم. جناب آقای امانی، شما گفتید همان لحظه که متوجه شدید پیجر منفجر شده و در مسیر بیمارستان نیز فهمیدید حادثه بزرگی رخ داده است. چه زمانی متوجه شدید حزب‌الله چه میزان آسیب دیده است؟ شمار مجروحان بسیار زیاد بود و تا جایی که به یاد دارم، تعداد شهدا در عملیات پیجرها نیز حدود 12 یا 13 نفر اعلام شده بود. چه زمانی تصویر دقیق‌تری از ابعاد حادثه پیدا کردید؟

امانی: وقتی در بیمارستان بودم، نخستین چیزی که به ذهنم رسید این بود که وضعیت سفارت را کنترل کنم. نگرانی شدیدی نیز داشتم، چون می‌دانستم شهید سید حسن نصرالله انسان بسیار عاطفی‌ای است. فهمیده بودم چند هزار نفر مجروح شده‌اند، هرچند اطلاعات دقیق در بیمارستان در دسترس نبود. مشخص بود حدود چهار هزار دستگاه منفجر شده، نزدیک سه هزار نفر مجروح شده‌اند و شماری، شاید حدود بیست یا سی نفر، نیز به شهادت رسیده‌اند؛ عمدتاً کسانی که دستگاه در نزدیکی نقاط حساسی مانند صورت یا قلب قرار داشته است. نگرانی من این بود که آن شمار زیاد مجروحان لبنانی به‌شدت قلب سید را به درد آورده باشد، چون روحیه ایشان را می‌شناختم.

تسنیم: این موضوع در صحبت‌های ایشان نیز مشهود بود.

امانی: می‌دانستم که چون من از ملیت دیگری بودم، ممکن است مجروحیت من نیز باری بر اندوه ایشان باشد. در بیمارستان ــ دقیق به یاد ندارم پیش از جراحی، یعنی در فاصله ساعت 3:30 تا 6، بود یا پس از آن ــ تصمیم گرفتم به ایشان اطمینان بدهم که حالم خوب است.

به یکی از همراهان گفتم با دفتر آقا سید تماس بگیرد و به رئیس‌دفتر ایشان بگوید: «امانی حالش خوب است؛ نگران امانی نباشید.» او پیام را رساند و بعد گفت سید تماس گرفته، احوال شما را پرسیده و گفته است شهدای پیجر به حضرت عباس علیه‌السلام تأسی کرده‌اند؛ چون از ناحیه دست و چشم آسیب دیده‌اند. ایشان به‌نوعی فرهنگی درباره مجروحان و شهدای پیجر ایجاد کردند.

دغدغه دیگر من مدیریت سفارت بود. معاون نمایندگی در تهران در مرخصی بود و من در همان فاصله‌ای که مجروح بودم و چیزی نمی‌دیدم، به همکارانی که بسیاری از آنان گریه می‌کردند، رهنمودهای اداری می‌دادم؛ مثلاً می‌گفتم با آقای صمدی، معاون نمایندگی، تماس بگیرند و بگویند سریع به لبنان بازگردد و برخی امور را رعایت کنند. همراهان بعدها می‌گفتند آن‌قدر گریه می‌کردند که حواس‌شان به صحبت‌های من نبود.

در مجموع، حاج‌خانم هم پرستاری و رسیدگی به بیمار را بر عهده داشتند و هم امور رسانه‌ای و حفاظتی را مدیریت کردند. توصیه ایشان به دکتر عراقچی نیز پیگیری شد و در مجموع حدود پنج هواپیما آمد. هر پرواز حدود یکصد مجروح و نزدیک به همین تعداد همراه را منتقل می‌کرد، چون بسیاری از مجروحان از ناحیه دست و چشم آسیب دیده بودند و به همراه نیاز داشتند؛ معمولاً نیز خودشان می‌خواستند همسر یا یکی از نزدیکان‌شان همراهشان باشد. شبی که ما منتقل شدیم، حدود 40 چشم‌پزشک، متخصص ارتوپدی و پزشکان دیگر از ایران با هواپیما آمده بودند و کمک‌های شایانی کردند. شهید سید حسن نصرالله در ابتدا تأکید داشتند که خودشان موضوع را مدیریت می‌کنند و نمی‌خواستند باری بر دوش جمهوری اسلامی بگذارند، اما همسرم به دکتر عراقچی تأکید کردند که امکانات موجود برای درمان این حجم از بیمار کافی نیست. برای مقایسه جمعیتی، گویی در ایران ناگهان و بدون هیچ هشدار قبلی حدود 80 تا 90 هزار نفر مجروح شوند؛ هیچ کشوری به‌راحتی امکان رسیدگی به چنین حجمی را ندارد، به‌ویژه وقتی بیشتر جراحات از یک یا دو ناحیه تخصصی، یعنی چشم و دست، باشد و نیاز گسترده‌ای به چشم‌پزشک و متخصص ارتوپدی ایجاد شود.

جراحات واقعاً شدید بود. شمار زیادی کاملاً نابینا شدند و تعداد بیشتری نیز بینایی یک چشم خود را از دست دادند. به اعتقاد من، این اقدام نتانیاهو نوعی شقاوت و رفتار شیطانی بود و این حادثه باید در شمار بزرگ‌ترین جنایت‌های جنگی تاریخ ثبت شود. مواد منفجره به‌گونه‌ای انتخاب شده بود که حتماً موجب جراحت شود و اسرائیل تصور می‌کرد ایجاد این حجم از مجروحیت، در عملیاتی که قرار بود پیش یا پس از انفجار پیجرها انجام شود، می‌تواند توان رزمی حزب‌الله را به‌شدت کاهش دهد و موجب شکست آن شود. لازم است مردم ایران بدانند که پیجرها پیش از 7 اکتبر تجهیز و وارد لبنان شده بودند.

تسنیم: شما چه زمانی پیجر را تحویل گرفتید؟

امانی: من چند ماه پیش از این حادثه پیجر را تحویل گرفتم. پیجرهایی که مواد منفجره در آن‌ها جاسازی شده بود، ماه‌ها پیش از حادثه 7 اکتبر آماده شده بودند، اما پس از 7 اکتبر و متناسب با شرایط در اختیار افراد قرار گرفتند. از مرداد 1403 نیز شرایط رو به تشدید رفت؛ از جمله با شهادت حاج محسن. با شهادت حاج محسن و شهید اسماعیل هنیه مشخص بود که اسرائیل به دنبال اقدام بزرگی است. احتمالاً پیجرها را در زمانی که برای خودشان مناسب‌تر بود منفجر نکردند و به دلیل یک خطای اطلاعاتی مجبور شدند برنامه را کمی جلو بیندازند.

تسنیم: آن خطای اطلاعاتی چه بود؟

امانی: اسرائیل تصور کرده بود حزب‌الله لبنان به ماجرای پیجرها پی برده است، درحالی‌که چنین نبود. حتی دستگاه اسکنری که می‌توانست این مواد منفجره را شناسایی کند و قرار بود از مسیر سوریه وارد لبنان شود، با موشک هدف قرار دادند تا به لبنان نرسد. این دستگاه از تجهیزات مورد نیاز برای امور حفاظتی بود. به همین دلیل، پیجرها را در زمانی نامناسب برای خودشان منفجر کردند. شاید زمان مطلوب‌تر برای آنها زمانی بود که سید حسن را به شهادت رسانده بودند و نیروی زمینی اسرائیل نیز درگیر عملیات زمینی می‌شد. چند روز پس از واقعه پیجرها ــ شاید حدود ده روز بعد ــ سید را به شهادت رساندند و جنگ به‌شدت اوج گرفت.

تسنیم: آن زمان در ایران بودید؟

امانی: بله. از حدود 28 شهریور که به تهران آمدم، درمان من تقریباً دو ماه و نیم طول کشید. همان‌طور که اشاره شد، افراد زیادی برای عیادت آمدند و به ما لطف داشتند. رهبر فعلی‌مان در روزهای نخست به عیادت آمدند و بسیاری از مسئولان کشوری و لشکری نیز حضور یافتند. البته من تنها نبودم؛ ایشان از تعدادی از مجروحان لبنانی نیز عیادت کرده بودند.

تسنیم:‌آیا در میان افراد ایرانی فقط شما مجروح شده بودید؟

امانی: خیر، چند نفر دیگر نیز بودند که آسیب‌های جسمی آنان تقریباً مشابه من بود؛ البته تعدادشان بیشتر از سه یا چهار نفر نبود. در مدتی که در بیمارستان بودم و بعد از آن، افراد زیادی به عیادت آمدند. همان‌طور که اشاره شد، حضرت آقا نیز لطف داشتند؛ فرزندشان حاج‌آقا مجتبی خامنه‌ای، رهبر فعلی، آمدند. حاج‌آقای قمی، معاون بین‌الملل دفتر حضرت آقا، نیز آمدند و انگشتری هدیه آوردند. بعد نیز برای دیداری دعوت شدیم که خبر آن منتشر شد و فیلمش هم موجود است؛ حضرت آقا از ما تفقد و احوال‌پرسی کردند و خانواده نیز همراه من بود. این لطفی بود که مسئولان و مردم داشتند. حتی از چند مسجد برای عیادت آمدند. با وجود اینکه از نظر امکانات پاسخ‌گویی به این حجم از مراجعه دشوار بود، شاید صدها نفر آمدند و این نشان‌دهنده اهتمام مردم و مسئولان بود.

پس از بازگشت به لبنان نیز محبت‌ها ادامه داشت. در آن زمان سید حسن و سید هاشم صفی‌الدین به شهادت رسیده بودند، اما مسئولان مختلف لبنانی پیگیر بودند. هنگام مجروحیتم، وزیر خارجه، رئیس مجلس و نخست‌وزیر لبنان یا مستقیماً با من تماس گرفتند یا از طریق واسطه احوال‌پرسی کردند. آقای میقاتی، آقای برّی و مرحوم عبدالله بوحبیب از جمله کسانی بودند که تماس گرفتند. خود سید حسن نیز در روزهای نخست پیگیر بودند و بعدها، زمانی که لبنان را ترک می‌کردم، جناب شیخ نعیم قاسم نیز متنی نوشتند؛ چند نمونه از این پیام‌ها را دارم که در آن از این جراحت یاد و تجلیل شده بود. حاج رمضان نیز نامه‌ای کتبی برای من فرستاد.

در روز نخست مجروحیتم، حاج‌خانم از طرف من توییتی منتشر کردند. رسانه‌ها می‌خواستند بدانند چه اتفاقی افتاده است. ما هیچ عکسی منتشر نکردیم، چون انتشار تصویر سفیر مجروح ایران می‌توانست برای اسرائیل دستاویز تبلیغاتی ایجاد کند. آن زمان صداوسیما نیز تحت فشار بود که هرچه زودتر خبری منتشر کند و می‌خواست از من فیلم‌برداری کند. حاج‌خانم گفتند با توجه به وضعیت ظاهری من و شرایط بیمارستان، این کار مصلحت نیست. من گفتم پس خود شما مصاحبه کنید. صبح چهارشنبه، حدود 15 ساعت پس از انفجار، ایشان با صداوسیما مصاحبه کردند و آن گفت‌وگو پخش شد و شایعاتی را که موجب خوشحالی دشمن شده بود، تا حد زیادی برطرف کرد. افتخار و توفیق شهادت جای خود را دارد، اما وقتی شهادت نصیب نشده بود، دلیلی نداشت زنده بودن سفیر ایران و سلامت نسبی او را پنهان کنیم. در نهایت، نتانیاهو مسیری را طی کرد که به تعبیر من، خداوند او را در مسیر «عذاب استدراج» قرار داد و هر جنایتی را که در نظر داشت، به ذهنش می‌رسید و توان انجامش را داشت، عملی کرد. او از هیچ جنایتی فروگذار نکرد. آمریکا نیز در همین جنگ 12 روزه و 40 روزه هرچه در توان داشت انجام داد؛ از ماجرای پیجرها و شهادت سید حسن گرفته تا شهادت رهبر معظم انقلاب، فرماندهان سپاه و ارتش و دانشمندان هسته‌ای، بمباران‌های گسترده و هدف قرار دادن مراکزی که در معرض دید مردم بود.

حادثه پیجرها شاید به دلیل گستردگی و آنچه من وقاحت دشمن می‌دانم، برجسته‌تر بود و شمار زیادی را درگیر کرد. بااین‌حال، هیچ‌یک از این اقدامات برای آنان موفقیتی ایجاد نکرد و فقط بار مسئولیت و جنایات‌شان را سنگین‌تر کرد. با وجود همه این اقدامات، نتانیاهو چند روز پیش خطاب به مخالفان خود و مردم اسرائیل گفت: «اگر من نباشم، اسرائیل نابود می‌شود.» یعنی واژه «نابودی» از زبان خود نتانیاهو خارج شد. به نظر من او خودش هم این نابودی را دیده و اکنون می‌خواهد بگوید اگر من نباشم، نابودی حتمی است؛ درحالی‌که به اعتقاد من با حضور نتانیاهو نیز این نابودی حتمی خواهد بود. این مسیری است که طی شده است.

در همان ساعت نخست، علاوه بر توئیتی که همسرم منتشر کرد و مشخص بود از زبان ایشان است، از یکی از همکاران که تسلط کامل به عربی داشت خواستم توئیتی از طرف من بنویسد با این مضمون که «افتخار می‌کنم خون من با خون لبنانی‌ها در نبرد با اسرائیل درآمیخت.» این توئیت بازتاب خوبی داشت. همچنین فعالیت‌های حاج‌خانم در سر زدن به خانواده‌های شهدا و همدردی با آنان بسیار مؤثر بود. این خون‌شریکی نیز توفیقی بود که نصیب من شد و امیدوارم آثار آن در جمهوری اسلامی، مقاومت و اتحاد میادین مقاومت همواره باقی بماند.

تسنیم: سرکار خانم برای اینکه حاج‌آقا نیز کمی استراحت کنند، از شما سوالی دارم. از صحبت‌هایتان متوجه شدم که هم به‌عنوان همسر سفیر جمهوری اسلامی ایران در لبنان فعالیت گسترده‌ای داشتید و هم با خانواده‌های فرماندهان، رهبران و شهدا، به‌ویژه در حزب‌الله، ارتباط زیادی داشتید. همچنین با مجروحان حادثه پیجرها و خانواده‌های شهدای این حادثه دیدارهایی داشتید. اگر ممکن است یکی دو خاطره از این دیدارها بیان کنید. می‌دانم فهرست افرادی که می‌توانید درباره آنان صحبت کنید بسیار طولانی است، اما دست‌کم خاطره‌ای را که بیشتر در ذهن‌تان مانده برای ما تعریف کنید.

قدیریان: جرقه این ارتباطات را خود آقا سید زدند. نخستین دیدار ما...

تسنیم: منظورتان شهید سید حسن نصرالله است؟

قدیریان: بله، پس از ورود ما به لبنان، در نخستین دیداری که قرار بود آقای امانی خدمت سید حسن نصرالله برسند، از ایشان خواستند خانوادگی به دیدارشان برویم و ایشان نیز با روی باز پذیرفتند و استقبال کردند. در آن جلسه شرحی از فعالیت‌های خودم در ایران و مصر ارائه کردم. پیش از مأموریت لبنان، حدود 9 سال در چند مأموریت مختلف در مصر زندگی کرده بودیم. در آغاز جلسه آشنایی با سید حسن، حدود 20 دقیقه درباره سوابق و فعالیت‌های خودم توضیح دادم. ایشان نیز شرح کاملی از فعالیت زنان در لبنان برای من ارائه کردند. این نشان‌دهنده سعه صدر و هوشمندی ایشان بود؛ چون وقتی متوجه شدند من دغدغه فعالیت در حوزه زنان دارم، تجربه کار در کشورهای عربی را دارم و تا حدی به زبان عربی مسلط هستم و می‌توانم با افراد ارتباط بگیرم، جزئیات فعالیت‌ها و ساختار طایفه‌ای لبنان را برایم توضیح دادند؛ از زنان مسیحی و مسلمان گرفته تا شیعیان، اهل سنت، دروزی‌ها و همچنین ساختار فعالیت زنان در داخل حزب‌الله. درواقع، خود ایشان مسیر این ارتباط را برای من باز کردند.

من با زنان حزب‌الله، از جمله همسران فرماندهان و فعالان حوزه زنان، امور فرهنگی و اجتماعی ارتباط برقرار کردم. بخش مهمی که از خدا می‌خواستم و توفیق آن را نیز پیدا کردم، ارتباط با خانواده‌های شهدا بود. به‌ویژه پس از هفتم اکتبر و رخدادهای پس از آن، شمار خانواده‌های شهدا افزایش یافت و درگیری‌ها در جنوب شدت گرفت. همچنین آوارگان جنوب به بیروت می‌آمدند و موضوع امدادرسانی به آنان مطرح بود. پس از تحولات سوریه نیز مهاجرانی از سوریه وارد لبنان شدند. در همه این حوزه‌ها فعالیت می‌کردیم و همسران همکاران سفارت نیز با من همکاری داشتند. تقریباً هفته‌ای دو یا سه روز برای دیدار می‌رفتیم و در هر روز شاید با چهار یا پنج خانواده دیدار می‌کردیم. برخی از این خانواده‌ها پنج یا شش شهید داشتند. اگر بخواهم تعداد خانواده‌های شهدا و جانبازانی را که طی این چند سال دیدار کردیم بشمارم، واقعاً از شمارش من خارج است.

پس از حادثه پیجرها نیز به دیدار جانبازان این حادثه رفتیم. نکته اصلی و روح مشترکی که در تمام این دیدارها می‌دیدم، مقاومت و استقامت آنان، ایمان‌شان و آمادگی برای ایثار، فداکاری و تقدیم شهدا و جانبازان در این مسیر بود. من این روحیه را حاصل تربیت و نوع نگاه شهید سید حسن نصرالله می‌دانم؛ کسی که در دل یک فرهنگ فرانسوی، چنین جامعه مؤمن و مستحکمی را پرورش داد. اگر به ساختار لبنان نگاه کنید، فرهنگ مسیحی و فرانسوی در آن ریشه‌دار است. به نظر من هنر سید حسن این بود که در دل چنین فضایی مجموعه‌ای مستحکم ایجاد کرد؛ به‌گونه‌ای که امروز حتی بسیاری از اهل سنت و مسیحیان لبنان نیز از علاقه‌مندان و پیروان سید حسن هستند. سید در لحظات دشوار برای مردم لبنان نقش یک پناه و حامی را داشت. در دوره بحران‌های اقتصادی نیز مؤسسه قرض‌الحسن وابسته به حزب‌الله و سید حسن نصرالله به بسیاری از مسیحیان آنجا کمک کرد.

یکی از مهم‌ترین خاطراتم مربوط به دیدار با مادری هشتاد و چند ساله بود که شش شهید تقدیم کرده بود؛ از فرزند و نوه گرفته تا اعضای دیگری از خانواده. برخی رزمنده بودند و برخی در بمباران‌ها به شهادت رسیده بودند. با وجود این شرایط سخت، ایمان عمیقی داشتند و «الحمدلله» از زبان‌شان نمی‌افتاد و خدا را شکر می‌کردند که توانسته‌اند فرزندان‌شان را در این مسیر تقدیم کنند.

در برخی خانواده‌ها، تنها بخشی از پیکر شهید در یک مقطع دفن شده بود و بخش دیگری بعداً پیدا و به آن ملحق شده بود. بعضی نیز زیر آوار مانده بودند و چیزی از پیکرشان به دست نیامده بود. درباره شماری از مفقودان نیز مشخص نبود اسیر شده‌اند، به شهادت رسیده‌اند یا زیر آوار مانده‌اند.

من مطمئنم لبنانی‌ها پیروز خواهند شد. این را بر اساس تجربه میدانی می‌گویم، نه برای شعار دادن یا طرح یک ایدئولوژی. در اتاق‌های آوارگان و مدارس مخروبه‌ای که به آن‌ها سر می‌زدم، خانواده‌هایی را می‌دیدم که بدون امکانات مناسب زندگی می‌کردند؛ زنانی بیمار و سالخورده، افراد ویلچرنشین، بیمارانی که به درمان فوری نیاز داشتند یا حتی سرطان داشتند و با مشکلات فراوانی روبه‌رو بودند. بااین‌حال، هیچ تزلزلی در نگاه آنان ندیدم.

به همین دلیل اطمینان دارم؛ همان‌گونه که اکنون در جنگ خودمان مردم را شب‌ها در میدان‌ها می‌بینیم و آقای امانی برای سخنرانی به بسیاری از این تجمعات می‌روند و خود ما نیز هر شب در این اجتماعات حضور داریم. آن ایمان و روح قدرتی که در نگاه مردم می‌بینم و آن را منبعث از ولایت می‌دانم، همان چیزی است که در نگاه مردم لبنان نیز دیده‌ام و بر همین اساس معتقدم این پیروزی قطعی خواهد بود.

تسنیم: ان‌شاءالله. متشکرم. جناب آقای امانی، در بخش پایانی گفت‌وگو می‌خواهم تحلیل روز شما را از تحولات جاری لبنان هم جویا شویم. روندی که از 7 اکتبر آغاز شد و در لبنان از فردای آن، یعنی 8 اکتبر، حزب‌الله وارد میدان نبرد شد. اکنون حدود دو سال و نیم از آن زمان می‌گذرد؛ اتفاقات فراوانی رخ داده و شخصیت‌های زیادی را از دست داده‌ایم. حوادث بزرگی مانند عملیات پیجرها را نیز پشت سر گذاشته‌ایم که ممکن است نمونه مشابه آن دوباره تکرار نشود. روند کنونی را چگونه می‌بینید؟ در اخبار نیز می‌بینیم که درگیری‌ها، به‌ویژه در جنوب لبنان، ادامه دارد. برخی می‌گویند حزب‌الله در وضعیت بحرانی قرار دارد و برخی دیگر معتقدند با وجود شرایط فعلی همچنان در حال جنگ است. آینده برای مخاطبی که از دور تحولات را دنبال می‌کند، تا حدی مبهم است. شما سال‌ها سفیر بوده‌اید و علاوه بر لبنان، در حوزه کشورهای عربی نیز تجربه و سابقه زیادی دارید. وضعیت کنونی حزب‌الله و آینده آن را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

امانی: اگر بخواهیم موضوع را از نظر زمانی تقسیم‌بندی کنیم، پس از حادثه 7 اکتبر، سید حسن نصرالله تشخیص داد که برای کاهش فشار و حملات اسرائیل در غزه باید جبهه‌ای پشتیبان ایجاد شود. ایشان این جبهه را با حداقل اقداماتی که برای اعمال فشار بر اسرائیل و کاهش حملات لازم می‌دانست، پیش بردند. اما نتانیاهو، بر اساس برداشت درست یا نادرست خود از حادثه 7 اکتبر، تصور می‌کرد این حادثه می‌تواند به نابودی اسرائیل منجر شود. از نگاه او، ضربه‌ای که اسرائیل در 7 اکتبر دریافت کرد باید با اقدامی بزرگ‌تر در منطقه علیه محور مقاومت پاسخ داده می‌شد. در این مسیر از ظرفیت‌هایی که از قبل فراهم شده بود، مانند پروژه پیجرها، انواع سلاح‌ها، حمایت آمریکا و آزادی عمل برای انجام اقدامات مختلف استفاده کرد. این جبهه پشتیبانی حدود 11 ماه ادامه داشت. نقطه عطف از نظر من، فاصله هفتم اکتبر تا 9 مرداد 1403 بود؛ مقطعی که اسرائیل به‌تدریج شدت درگیری را افزایش داد و وارد مرحله تندتری علیه ما شد؛

تسنیم: یعنی از شهادت محسن شکر تا عملیات پیجرها و سپس شهادت سید حسن نصرالله.

امانی: بله، در فاصله حدود 11 ماه، از هفتم اکتبر تا 9 مرداد 1403، آنان برنامه‌ریزی گسترده و عمیقی داشتند. در این دوره، صالح العاروری و شماری دیگر از فرماندهان در لبنان به شهادت رسیدند. اما از 9 مرداد، با شهادت محسن شکر و اسماعیل هنیه در تهران و سپس ماجرای پیجرها، مرحله تازه‌ای آغاز شد. اسرائیل بیش از دو ماه، حدود دو ماه و نیم، درگیری شدید در لبنان را دنبال کرد با این تصور که حزب‌الله از مقاومت دست می‌کشد، تسلیم می‌شود یا ذخایر تسلیحاتی‌اش تمام می‌شود؛ اما چنین اتفاقی رخ نداد.

حزب‌الله به مدت 15 ماه، از آذر 1403 تا اسفند 1404، سکوت کرد. اسرائیل در این دوره حملات گسترده‌ای به لبنان نداشت، هرچند در جنوب حملاتی انجام می‌داد و برخی اهداف را می‌زد، اما حزب‌الله به دلایل سیاسی به این حملات پاسخ نمی‌داد.

موضوع به ملاحظات داخلی لبنان مربوط بود. دلیل این سکوت، ملاحظات سیاسی داخلی لبنان و توافقی بود که دولت لبنان با آمریکایی‌ها انجام داده بود و اسرائیل نیز آن را پذیرفته بود و متعهد شده بود حمله نکند. حزب‌الله در این 15 ماه مطالبات خود را از دولت پیگیری کرد. در همین فاصله جنگ 12 روزه ما نیز رخ داد و حزب‌الله همچنان سکوت کرد و اقدامی انجام نداد. به‌طور کلی، جبهه مقاومت تنها به‌صورت موردی اقدام می‌کرد و سایر جبهه‌ها به شکل گسترده وارد میدان نمی‌شدند؛ البته انصارالله و گروه‌های عراقی اقداماتی داشتند. نظام بشار اسد در سوریه هم در آذر 1403 سقوط کرده بود. اسرائیل تصور می‌کرد شرایط برای نتانیاهو مهیا شده و در حمله خرداد 1404 نیز گمان می‌کرد کار ایران تمام خواهد شد، اما چنین اتفاقی نیفتاد. سپس با طرحی جدید و فراتر از تصور، از حملات، بمباران‌ها و هدف قرار دادن فرماندهان تا رهبر معظم انقلاب و امام شهید و دیگران، جنگی 40 روزه آغاز کردند که حزب‌الله لبنان در 38 روز آن به‌طور هم‌زمان حمله کرد. این، به اعتقاد من، نخستین نشانه‌های اتحاد مقاومت بود.

بعدها، پس از آتش‌بس، به نتانیاهو هشدار دادیم که بر اساس تفاهمی که با آمریکایی‌ها داشتیم، اگر به بیروت حمله کند، شمال اسرائیل را هدف قرار خواهیم داد. نتانیاهو تصور نمی‌کرد برای نخستین بار با چنین واکنشی روبه‌رو شود. به بیروت حمله کرد، ایران پاسخ داد و معادله جدیدی در منطقه شکل گرفت. تمام تلاش‌های نتانیاهو برای تبدیل مسیری که به اعتقاد من مسیر شکست بود به مسیر پیروزی، ناکام ماند. تجربه نشان داد اقداماتی که علیه جمهوری اسلامی ایران انجام شد، به اهداف مورد نظر آنان منجر نشد. خسارت‌های انسانی، مالی و ساختمانی جای خود را دارد، اما آنچه آنان در سطح راهبردی می‌خواستند رخ نداد.

به اعتقاد من، هم ترامپ و هم نتانیاهو برای انجام اقدام دیگری با محدودیت جدی روبه‌رو هستند و ناچارند با همین خرده‌جنگ‌ها و عملیات‌های محدود، حداقلی از تصویر پیروزی را برای خود حفظ کنند. آنها نگران انتخابات داخلی در آمریکا و سرزمین‌های اشغالی نیز هستند و تصور می‌کنند این مسائل بر آن تأثیر می‌گذارد. البته این به معنای آن نیست که اسرائیل یا آمریکا اقدام دیگری انجام نخواهند داد. بااین‌حال، به باور من منطقه و جهان دریافته‌اند که جمهوری اسلامی ایران و محور مقاومت، با وجود این حجم از حملات شدید، همچنان پابرجا است و حتی حملات بعدی اسرائیل یا آمریکا نیز الزاماً به اهداف آنان منجر نخواهد شد.

به اعتقاد من، نتانیاهو و اسرائیل بیش از هر زمان دیگری در مسیر شکست کامل قرار گرفته‌اند و آمریکایی‌ها نیز در ادامه با شکستی نسبی روبه‌رو خواهند شد؛ به‌گونه‌ای که از آن ابهت و تصویر ابرقدرتی کاسته خواهد شد. به تعبیر امام خمینی که فرمودند اسلام ابرقدرت‌ها را به خاک مذلت خواهد نشاند، من معتقدم این درباره آمریکا محقق خواهد شد. ایران نیز از تونل‌ها، مقاطع دشوار و ایستگاه‌های پرحادثه عبور کرده و به نظر من در مسیر پیروزی قرار گرفته است. البته در این راه خسارت‌های بسیار زیادی دیده و تحمل کرده‌ایم. شهید سید حسن نصرالله می‌گفت مقاومت با مقاومت خود زنده است و اسرائیل با کشورگشایی‌اش؛ بنابراین هرقدر ما مقاومت کنیم و طرف مقابل به هدفش نرسد، از نگاه ما این به معنای پیروزی ما و شکست آنان است.

این مسیر چه مدت طول خواهد کشید؟ در یکی از آخرین سخنرانی‌های شهید سید حسن نصرالله آمده بود که ما باید روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و شاید سال‌ها در این مسیر ادامه دهیم. این مسیر برای یک پیروزی بزرگ و سرنوشت‌ساز است، نه پیروزی عادی که با یک هفته، ده روز یا دو ماه جنگ پایان یابد. امروز درباره اشغال علی‌الطاهر صحبت می‌شود و خود اسرائیلی‌ها نیز آن را برجسته می‌کنند. اما آیا این نخستین بار است که علی‌الطاهر اشغال می‌شود؟ اسرائیل در سال 1982 جنوب لبنان را اشغال کرد، در سال 2000 عقب نشست و اکنون در 2026 دوباره اشغال می‌کند یا قصد اشغال دارد. این‌ها تحولاتی است که در دل یک روند بزرگ تاریخی رخ می‌دهد. اشغال یک روستا یا به شهادت رساندن یک رهبر به‌تنهایی به معنای پیروزی نیست؛ پیروزی با معیارهای بزرگ‌تری سنجیده می‌شود.

تسنیم: سؤال آخرم درباره موضوعی است که بسیار درباره آن گفته می‌شود و به آن پر و بال داده‌اند: اینکه شیعیان لبنان از ایران ناراضی هستند. سرکار ‌خانم قدیریان در این زمینه مفصل و دقیق توضیح دادند. حضرتعالی با توجه به ارتباط مستقیمی که با مردم لبنان داشته‌اید، برداشت‌تان از نگاه آنان به ایران چیست؟

امانی: مردم لبنان، به‌ویژه شیعیان، به نظر من بزرگوارتر از آن هستند که از کسی طلبکار باشند. آنها به خدا توکل دارند. همان‌طور که اشاره کردم، حتی زمانی که ایران می‌خواست برای انتقال مجروحان هواپیما بفرستد، شهید سید حسن نصرالله ابتدا می‌گفت نیازی نیست. به‌طور کلی، سبک زندگی لبنانی‌ها چنین است.

البته ایران به وظایف خود عمل کرده و می‌کند. اما اینکه گفته شود لبنانی‌ها از ایرانی‌ها ناراضی هستند، از نظر من دروغ بزرگی است. آیا در طول تاریخ مقاومت لبنان تا پایان جنگ 40 روزه‌ای که در اردیبهشت 1405 رخ داد، ما برای هر حمله به لبنان مستقیماً پاسخ نظامی به اسرائیل می‌دادیم؟ کمک‌های تسلیحاتی و دیگر حمایت‌ها بحث جداگانه‌ای است، اما نوع همکاری این‌گونه نبود که هر بار لبنان هدف قرار گرفت، ایران مستقیماً به اسرائیل پاسخ دهد. لبنانی‌ها نیز چنین انتظاری نداشتند.

دشمن مطلبی را برای تحریک برخی افراد در داخل، از قول لبنانی‌ها نقل می‌کند که از نظر من هیچ واقعیتی ندارد. مردم لبنان بسیار بزرگوارند و ما نیز وظیفه داریم به آنان کمک کنیم؛ این دو موضوع با یکدیگر تناقضی ندارند. گله‌گذاری‌هایی که گاهی حتی به شهید سید حسن نصرالله نسبت داده می‌شود، واقعیت ندارد. اگر چنین گلایه‌ای وجود داشت، طبیعی بود از طریق سفیر ایران در لبنان، که من در آن دوره این مسئولیت را بر عهده داشتم، منتقل شود. چنین چیزی وجود نداشت. مردم لبنان خودشان مقاومت می‌کنند و ما نیز هرجا لازم باشد وارد می‌شویم، همان‌گونه که وارد شدیم و کمک کردیم و وظیفه قانونی، شرعی، انقلابی، اسلامی و شیعی خود را در قبال مردم لبنان انجام دادیم.

تسنیم: روند درمان شما پایان یافته یا همچنان ادامه دارد؟ و اینکه در نهایت از ناحیه چشم و دست چه آسیب‌هایی دیدید؟

امانی: یک بار در جمعی لبنانی همین سؤال را از من پرسیدند. گفتم یکی از نتایج این مجروحیت این است که دیگر ناخن سه انگشت این دست و سه انگشت دست دیگر را نمی‌گیرم. مورد دوم اینکه در دوره مجروحیت 12 کیلوگرم وزن کم کردم. در مجموع، ناخن سه انگشت هر دست را نمی‌گیرم و 12 کیلوگرم نیز وزن کم کردم. انفجار بر اشتهایم تأثیر گذاشت و علاقه‌ام به غذا کمتر شد که برای سن من شاید مناسب باشد. از طرف دیگر، این مجروحیت باعث شد افراد زیادی برای دیدنم بیایند و دوستانم را بیشتر ببینم.

موضوع دیگر این است که بر اثر انفجار، تغییراتی در حس بویایی من ایجاد شده است. بوی بد را به شکل سابق احساس نمی‌کنم و بیشتر بوها برایم خوشایند است. پیش‌تر حس بویایی بسیار قوی‌ای داشتم؛ اکنون هم بوها را حس می‌کنم، اما گویی حافظه بویایی‌ام تغییر کرده است.

 

نکته دیگر اینکه در لبنان به دوستان لبنانی می‌گفتم این کشور 18 طایفه دارد و ما همه این 18 طایفه را با یک چشم می‌بینیم. این‌ها را از مواهبی می‌دانم که خداوند از خلال این مجروحیت به من بخشیده است. درباره چشم نیز باید بگویم نابینا نشده‌ام؛ هر دو چشم وجود دارند، اما اکنون بیشتر با یک چشم کار می‌کنم و چشم دیگر نیز کارایی خود را دارد، هرچند آسیب دیده است. الحمدلله با حمایت‌های حاج‌خانم رانندگی می‌کنم، تایپ می‌کنم و مطلب می‌نویسم و از همه مهم‌تر، توان صحبت کردنم نیز به قوت خود باقی است.

تسنیم: جناب آقای امانی، سفیر سابق ایران در بیروت و سرکار خانم قدیریان از حضور شما در این برنامه سپاسگزاریم. بینندگان عزیز از همراهی شما با این برنامه تشکر می‌کنم. خدانگهدار شما.

انتهای پیام/