«پشت درهای بهشت»؛ رمانی که از کربلا الهام گرفت و به بغداد رسید
- اخبار فرهنگی
- اخبار ادبیات و نشر
- 18 شهريور 1405 - 16:32
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، کتاب "پشت درهای بهشت"، نوشته رضا اسدی کاشانی بهتازگی به قلم مهدی الربیعی به عربی ترجمه و در عراق منتشر شد.
اسدی کاشانی در این کتاب داستان شخصیتی به نام "موقع" را روایت میکند که از همراهان حبیب ابن مظاهر است و وقایع پیش از حماسه کربلا، شرایط خاصی را برای او در مسیر رسیدن به کربلا ایجاد میکند. با این حال، موقع بن ثمامه اسدی نامش را با حضور در کربلا، به عنوان یکی از یاران امام در تاریخ ثبت میکند؛ مردی که تیراندازی او در واقعه کربلا زبانزد میشود و یکی از شهدای قبیله بنی اسد در کربلا است که یکسال پس از حادثه عاشورا در تبعید و رنج به فیض شهادت میرسد.
نویسنده شخصیت موقع را با الهام از روایتی در کتاب "فرهنگ عاشورا"، اثر جواد محدثی ساخته و پرداخته کرده است. موقع در واقع نمادی است از مسئولیتپذیری جوانان شیعه در مقاطع مختلف. داستان نوقع، صرفاً یک دلستان تاریخی نیست، داستان انتخاب آدمها و تاثیر آن بر روی سرنوشت و زندگی آنان است.
نویسنده برای نگارش "پشت درهای بهشت" به منابع متعدد مراجعه کرده تا بتواند فضای پیش و پس از حادثه کربلا را به درستی به تصویر بکشد؛ دورانی که هزاران کوفی با امضای نامهای از امام حسین(ع) برای آمدن دعوت میکنند، اما به یکباره با آمدن ابن زیاد به کوفه، اوضاع کاملاً دگرگون شده و ارادتها رنگ میبازد. سکه و زر، رنگ از چهره اخلاص میشوید و پای ارادت سست میشود. روزگاری که در آن مردم "حق را با باطل مخلوط میکنند تا گریزگاهی بیابند". در چنین فضایی است که موقع از جانب حبیب مامور میشود تا اندک کسانی را دریابد و هدایت کند که برای خدا پا در میدان میگذارند.
انتخاب عنوان کتاب نیز حکایت از مطالعه نویسنده در احوالات شخصیتهای کربلا و منابع مختلف دارد. او عنوان اثر خود را از جمله معروف حر ابن یزید ریاحی انتخاب میکند تا نشان دهد که چگونه یک انتخاب میتواند انسان را از مسیر سعادت دور کند.
کاشانی اسدی در گفتوگویی با بیان اینکه مسیر سعادت ما از کربلا میگذرد، درباره کتابش گفت: تمام آرزوی خانوادهها این است که فرزندانشان به سعادت برسند و در جبهه حق باقی بمانند. در این کتاب تلاش کردم تمام آنچه را که دغدغه خانوادههاست، در ظرف قصه روایت کنم.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
وارد سالنی بزرگ شدیم. تختی در روبه رو قرار داشت و ابن زیاد روی آن لمیده بود. ملازمان در دو سوی او با لباسهای متحدالشکل صف کشیده بودند. ملازمی با بادبزن بزرگ که از پرهای طاووس بافته شده بود او را باد میزد. حاجب از ما فاصله گرفت. پدرم چنان سلامی داد که تا آن روز چنین ادبی در کلامش ندیده بودم. ابن زیاد با لبخندی در ظاهر محبتآمیز و در باطن تحقیرآمیز، براندازمان کرد. گویا همه چیز را میدانست. با لحنی کشدار گفت: «پیش از این منتظرت بودیم ثمامه.»
پدرم مشتاقانه به سمت او بال کشید. ابن زیاد از جایش بلند شد و همدیگر را در آغوش گرفتند.
• اگر دیر آمدم، خادمی شما را میکردم. دلهای پراکنده را متوجه امیرالمومنین میکردم.
به نظرم آمد که اطلاعات کاملی از پدرم به او داده بودند. وصل شدن یا نشدن قبیله ما برای آنها بسیار پراهمیت بود. چراکه نیامدن ما انشقاق بزرگی در کوفه ایجاد میکرد و قبایل دیگر هم در همراهی با امیر نو رسیده تردید میکردند. پدرم رویش را برگرداند سمت من و خطاب به ابن زیاد گفت: «این غلام شما، تنها پسرم موقع است. مدتها مشتاق بود به دستبوسی خدمتتان شرفیاب شود.»
حاجب تمام رفتارهای پدر و مرا زیر نظر گرفته بود. ابن زیاد که هسته اصلی دلبستگی پدرم را یافته بود، با زیرکی دستانش را گشود، مرا در آغوش گرفت و بوسید.
"پشت درهای بهشت" در ایران توسط انتشارات جمکران منتشر شده است.
انتهای پیام/