بازچاپ اثری از سیدمهدی شجاعی در بازار نشر

به گزارش خبرگزاری تسنیم‌، کتاب «از نیستان و… دیگرستان» دربردارنده داستان‌های کوتاهی است که نویسنده آنها را در ده هفتاد نوشته است. در واقع شجاعی از دغدغه‌های جامعه‌ای می‌گوید که پس از یک جنگ طولانی، در دوره سازندگی و توسعه قرار گرفته و فرهنگ کمتر اهمیتی دارد.

این داستان‌ها با زبانی ساده و صریح، مسائل فرهنگی جامعه را توصیف و نقد می‌کنند.  ویژگی داستان‌های شجاعی در این دهه و این کتاب خلق زبانی ساده و سر راست و در عین حال صریح و تیز و رک است که نویسنده سعی دارد با بهره‌مندی از آن، مخاطبش را مستقیماً و در همان لایه نخست داستانی‌اش به سراغ موضوعی ببرد که او و جامعه‌اش را مبتلی به آن می‌داند.

فضاهای عاشقانه در این مجموعه نیز به دلیل شکل قلم نویسنده در این سال‌ها، هیجانی ‌و پرشتاب ساختار گرفته است و در نتیجه شکل و سبک تازه‌‌ای به بیان عاشقانه و نرم شجاعی در داستان‌نویسی داده است؛ که ویژگی بارز آن خلق تناسبی رئال میان حس عاشقانه و نگاه عاقلانه در روایت‌های داستانی اوست.  

در دومین داستان کتاب از نیستان و... دیگرستان، داستان «شیرین من! بمان!» با همسر شهیدی روبه‌رو می‌شویم که از روزهای دشوار بی‌همسری و مسئولیت‌های سنگین یک مادرِ تنها به ستوه آمده و تصمیم دارد با خودکشی، در دنیایی دیگر، به همسر شهیدش بپیوندد! اینجاست که روح همسرش به کمک او آمده و هرچند خودش سال‌ها پیش زندگی و خانواده‌اش را در مسیر شهادت فدا کرده اما سعی دارد هر طور شده، همسر بیوه‌اش را در کنار فرزندانش نگاه دارد.  

ضرباهنگ تند روایت‌ها، استفاده از جملاتی که گاه به نثر ادبی پهلو می‌زنند، کاربرد استادانه‌ لحن در بازنمایی شخصیت‌ها و جهان‌بینی خاص آن‌ها، استفاده‌ی مناسب از فلش‌بک‌ها برای بازگویی اتفاقات گذشته و... همگی موجب شده‌اند داستان‌های کوتاه اثر حاضر برای مخاطب بسیار دلنشین و پرکشش باشند.

انتقادات رک و صریح  سید مهدی شجاعی در سراسر داستان‌های چهارده‌گانه‌ی این اثر دیده می‌شود. وجود همین صراحت باعث شده تا در داستان‌های کوتاه کتاب حاضر خبری از استعاره و استعاره‌پردازی نباشد و اگر مفهومی به کار می‌رود، نماینده‌ معنای اصلی خود باشد.

دربخشی از داستان  ماه جبین اولین داستان از کتاب" نیستان و... دیگرستان " چنین می خوانیم : «آقا! برایتان شیر آوردم.»
این، کار هر روز ماه‌جبین بود. همراه با سر زدن آفتاب می‌آمد و سه ضربه نرم و پیاپی بر در می‌نواخت. مرد احساس می‌کرد که این تلنگرهای نرم با آن دست‌های ظریف و کشیده و ناخن‌های خوش ترکیب، بر قلب او نواخته می‌شود. در همیشه باز بود.

لحظه‌ای بعد چهارچوب قدیمی در بود که چهره آسمانی او را قاب می‌گرفت، با موهای خرمایی ریخته بر دو سوی شانه و مژه‌های بلند و منظمی که چون سایه‌بانی از چشم‌های خمار و قهوه‌ای‌اش محافظت می‌کردند. پوست صورتش، همیشه مرد را به یاد گلبرگ می‌انداخت، گلبرگ‌های گل محمدی که از میان آن، غنچه‌ای به نام دهان، ظهور کرده باشد.

در اولین دیدار خیال کرده بود که این خوابی صبحگاهی است و رؤیایی آسمانی که تنها فرشتگان می‌توانند آن را در سحرگاه خود داشته باشند ولی وقتی مژه‌ها سنگین و خرامان از جا برخاسته بود و دست با پیاله شیر دراز شده بود و لب‌ها... و لب‌ها تکان خورده بودند: «آقا برایتان شیر آوردم.»

فهمیده بود که تصویر این قاب، خواب نبوده است، تصویر نبوده است و... چه بوده است، نمی‌فهمید. و این شده بود کار هر روز دخترک. نرم و آرام می‌آمد، پیاله شیر را در دست‌های مرد می‌گذاشت، پیاله پیشین را باز پس می‌گرفت و ناگهان قاب از تصویر خالی می‌شد. هر چه با ذهن و حافظه‌اش کلنجار می‌رفت که به یاد بیاورد این دختر را پیش از این در کجا دیده است، به جایی نمی‌رسید. دخترک انگار هیچ سابقه‌ای در خاطره او نداشت. ولی چطور چنین چیزی ممکن بود؟ تک تک شاگردانش را که سال‌ها پای درسش نشسته بودند، گوش به حرف‌ها و چشم به چشم‌هایش سپرده بودند، مرور کرده بود. پس کجایی بود این ماه‌جبین؟

انتهای پیام/