بررسی معماری جدید موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم
- اخبار سیاسی
- 14 شهريور 1405 - 15:52
به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری تسنیم، ارزیابی عملکرد یک مدیر علمی در یک دوره دوساله، بهویژه در نهادی با مأموریت گستردهای مانند «موسسه مطالعات فرهنگی، اجتماعی وزارت علوم»، با شمارش تعداد نشستها، طرحهای پژوهشی، کتابها، مجلات، همایشها یا انتصابها به نتیجهای معتبر نمیرسد. ارزیابی علمی باید فراتر از «تعداد فعالیتها» رفته و تغییر در ظرفیت نهادی، منطق سازمانی، سرمایه انسانی، شبکه علمی، مأموریت پژوهشی، سازوکار تولید و توزیع دانش و قابلیت اثرگذاری سیاستی را بررسی کند.
از این منظر، دوره سالهای 1400 تا 1402 را میتوان دورهای از بازآرایی نهادی، فعالسازی ظرفیتهای علمی و تلاش برای تغییر منطق عملکرد پژوهشگاه دانست. اهمیت این دوره بیش از آنکه در یک دستاورد منفرد خلاصه شود، در مجموعهای از اقدامات بههمپیوسته قرار دارد که تصویری متفاوت از کارکرد یک پژوهشگاه علوم انسانی ارائه میکند.
فرضیه اصلی این ارزیابی آن است که مهمترین تحول این دوره، تلاش برای گذار از «پژوهشگاه به مثابه واحد تولید پژوهش» به «پژوهشگاه به مثابه زیستبوم تولید، سازماندهی، گفتوگو، توزیع و بینالمللیسازی دانش» بود.
1. بازتعریف مأموریت و هویت پژوهشگاه
یکی از بنیادیترین ویژگیها، دوره تلاش برای بازتعریف دامنه و افق مأموریت پژوهشگاه بود. تغییر عنوان «مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی» به «پژوهشگاه مطالعات فرهنگی، اجتماعی و تمدنی» را میتوان نشانهای از همین بازتعریف دانست؛ تغییری که در سطح مفهومی میکوشید نسبت میان فرهنگ، جامعه، دانشگاه، علم، سیاست و تمدن را در چارچوبی گستردهتر دنبال کند.
همزمان، موضوعاتی مانند مطالعات دانشگاه، زیست دانشجویی، هوش مصنوعی، علوم شناختی، مهاجرت، علمسنجی و حکمرانی علمی بیشتر وارد دستور کار شدند. بنابراین، تلاش شد پژوهشگاه از حوزههای سنتی فراتر رفته و نسبت فعالتری با مسائل نوظهور جامعه و دانشگاه پیدا کند.
از منظر مدیریت راهبردی، این روند را میتوان نوعی بازجهتدهی مأموریت سازمانی دانست؛ یعنی حرکت از نهادی که عمدتاً به اجرای طرحهای پژوهشی میپردازد به نهادی که بتواند در شناسایی مسائل، تولید دستورکار علمی و پیشبینی تحولات آینده نیز نقش داشته باشد.
بازگشت عنوان پژوهشگاه به نام پیشین در کمتر از دو سال پس از پایان این مدیریت نیز از منظر حکمرانی نهادی قابل تأمل است. فارغ از داوری درباره درست یا نادرست بودن هر یک از این دو عنوان، تغییر سریع نام این پرسش را مطرح میکند که نهادهای علمی چگونه باید میان تغییر مدیریتی و ثبات راهبردی، حافظه نهادی و تداوم مأموریت تعادل برقرار کنند.
2. نهادسازی؛ مهمترین ویژگی مدیریتی دوره
اگر تنها یک ویژگی را بتوان به عنوان شاخص مدیریتی این دوره انتخاب کرد، آن ویژگی احتمالاً نهادسازی است.
ایجاد میزهای تخصصی در حوزههایی مانند مهاجرت، هوش مصنوعی، زیست دانشجویی، علمسنجی و علوم شناختی، توسعه گروهها و واحدهای تخصصی، توجه به ایجاد مراکز جدید، توسعه مجلات و تلاش برای جذب اعضای هیئت علمی، همگی نشان میدهند که مدیریت دوره صرفاً به برگزاری برنامههای عمومی اکتفا نکرد و به دنبال ایجاد ظرفیتهای نسبتاً ماندگار در سازمان بود.
اهمیت میزهای تخصصی در این است که میتوانستند نسبت به ساختارهای ثابت پژوهشکدهای، انعطاف بیشتری در مواجهه با مسائل نوظهور داشته باشند و حلقه واسطی میان مسئله اجتماعی، تخصص علمی و سیاستگذاری ایجاد کنند. به این ترتیب، تلاش شد پژوهشگاه تا حدی از ساختار صرفاً رشتهمحور به سمت ساختاری مسئلهمحور و میانرشتهای حرکت کند.
البته میان «ایجاد ساختار» و «کارآمدی ساختار» باید تفاوت گذاشت. ارزش یک مرکز، میز یا گروه زمانی اثبات میشود که بتواند به تولید پژوهش باکیفیت، ایجاد شبکه علمی، تولید داده و ارائه راهحلهای سیاستی منجر شود.
3. تبدیل رویداد علمی به پلتفرم گفتوگو
یکی دیگر از وجوه مهم این دوره، استفاده گسترده از سلسلهنشستهای علمی بود. برنامههایی مانند «نوجهان»، «ارغنون خرد»، «عصرانههای علوم انسانی» و «لذت فلسفه» را میتوان فراتر از برنامههای مناسبتی دید.
تلاش اصلی این بود که نشست علمی از یک «رویداد» به قالبی پایدار برای گفتوگو و تولید محتوا تبدیل شود. تفاوت این رویکرد از منظر مدیریت دانش اهمیت دارد: همایش معمولاً رویدادی مقطعی است، اما سلسلهنشست میتواند به پلتفرمی تبدیل شود که استادان، پژوهشگران، دانشجویان و مخاطبان عمومی را در طول زمان به یکدیگر متصل کند.
در این معنا، نشستها بخشی از زیرساخت نرم یک زیستبوم علمی بودند.
4. گشودن پژوهشگاه به جامعه علمی و جهان
یکی از پیامدهای این سیاست، افزایش حضور استادان و پژوهشگران برجسته در پژوهشگاه بود. یک پژوهشگاه ملی الزاماً نباید دانش را فقط از اعضای رسمی خود دریافت کند؛ بخش مهمی از سرمایه واقعی چنین نهادی، شبکه علمی پیرامونی آن است.
از این منظر، پژوهشگاه تلاش کرد از یک سازمان نسبتاً بسته به سمت یک گره شبکه علمی حرکت کند؛ نهادی که بتواند متخصصان مختلف را گرد هم آورد و میان حوزههای تخصصی ارتباط ایجاد کند.
در این میان، «نوجهان» از حیث بینالمللی اهمیت ویژهای داشت. حضور یا مشارکت صاحبنظران بینالمللی و فراهم کردن امکان گفتوگوی مستقیم با جریانهای فکری معاصر، نشاندهنده تلاشی برای تبدیل ارتباطات خارجی از روابط تشریفاتی به گفتوگوی فکری واقعی بود.
اهمیت این اقدام صرفاً در «دعوت از استاد خارجی» نبود؛ بلکه در فراهم کردن امکان ورود بخشی از جریانهای فکری جهانی به فضای علمی ایران و ایجاد فرصت مواجهه مستقیم پژوهشگران ایرانی با آنها قرار داشت.
5. پژوهشگاه به مثابه نهاد گفتوگو در شرایط اجتماعی 1401
ارزیابی این دوره بدون توجه به شرایط اجتماعی سال 1401 ناقص است. پس از مرگ مهسا امینی و شکلگیری اعتراضات گسترده، جامعه ایران با یکی از مهمترین بحرانهای اجتماعی و سیاسی سالهای اخیر مواجه شد. در چنین شرایطی، برگزاری مجموعهای از نشستهای تحلیلی درباره تحولات اجتماعی آن دوره اهمیت خاصی داشت.
سلسله «ارغنون خرد» از این منظر قابل توجه بود؛ زیرا امکان طرح دیدگاههای مختلف درباره تحولات اجتماعی را در قالب گفتوگوی دانشگاهی فراهم کرد.
ارزش این اقدام را نباید صرفاً در همسویی یا عدم همسویی با یک موضع سیاسی خاص جستوجو کرد. اهمیت اصلی آن در این بود که مسئله اجتماعی به موضوع تحلیل دانشگاهی تبدیل شد.
برای یک پژوهشگاه علوم انسانی، فراهم کردن امکان تحلیل، نقد، پرسش و گفتوگو در شرایط بحران یکی از کارکردهای مهم نهادی است. انتشار متن یا گزارش برخی از این نشستها در رسانههای عمومی نیز امکان داد پژوهشگاه نقش میانجی میان جامعه دانشگاهی و افکار عمومی را ایفا کند؛ چیزی که میتوان آن را نمونهای از «علم در عرصه عمومی» دانست.
6. مرکز رصد؛ حرکت از واکنش به پیشبینی
راهاندازی «مرکز رصد فرهنگی و اجتماعی آموزش عالی ایران» را میتوان یکی از مهمترین اقدامات ساختاری این دوره دانست.
منطق چنین مرکزی بر این اساس استوار است که سیاستگذاری آموزش عالی نیازمند داده، پیمایش، رصد مستمر و تحلیل روندها است و نمیتواند صرفاً بر برداشتهای فردی یا مطالعات موردی متکی باشد.
مرکز رصد در صورت تداوم و توسعه میتوانست پژوهشگاه را از تولید واکنشی به سمت سیاستپژوهی مبتنی بر شواهد سوق دهد. اهمیت آن زمانی روشنتر میشود که در کنار میزهای تخصصی قرار گیرد:
رصد و داده ← شناسایی مسئله ← مسئلهپژوهی ← تحلیل ← گفتوگو ← سیاستپژوهی
این زنجیره یکی از پایههای اصلی یک پژوهشگاه مسئلهمحور است.
7. دانشنامه، مجلات و زیرساختهای تولید و توزیع دانش
پروژه «دانشنامه آموزش عالی و مطالعات فرهنگی» نیز از جنس فعالیتهای زیرساختی بود. دانشنامه صرفاً یک محصول انتشاراتی نیست؛ بلکه میتواند به مدونسازی مفاهیم، سازماندهی دانش، ثبت میراث علمی و ایجاد زبان مشترک میان پژوهشگران کمک کند.
در کنار آن، توسعه مجلات و نشریات جدید، از جمله «مجله مطالعات دانشگاه» و «ارغواننامه»، تلاش دیگری برای ساختن زیرساخت معرفتی و ارتباطی بود.
«مطالعات دانشگاه» از این جهت اهمیت داشت که خود دانشگاه را موضوع پژوهش قرار میداد: فرهنگ دانشگاهی، تاریخ دانشگاه، فلسفه دانشگاه، مسائل دانشجویان و اعضای هیئت علمی و تحولات آموزش عالی. چنین رویکردی میتوانست به شکلگیری حوزهای جدیتر برای مطالعات دانشگاه در ایران کمک کند.
«ارغواننامه» نیز با تکیه بر گفتوگو، ترجمه، نقد و پروندههای موضوعی، نشان میداد که تولید دانش فقط در قالب مقاله پژوهشی صورت نمیگیرد و جستار، ترجمه، گفتوگو و نقد نیز بخشی از حیات فکری یک نهاد علمی هستند.
8. دانشگاه ایرانی و گسترش عرصه عمومی دانش
راهاندازی «شبکه اینترنتی دانشگاه ایرانی» را نیز باید در همین چارچوب دید. انتشار محتوای علمی درباره دانشگاه، علم، فرهنگ، فناوری و آینده ایران و ایجاد بخشهایی مانند «فکرانه» و «کتابگاه» نشان میداد که فعالیت پژوهشگاه نباید در فضای فیزیکی آن محدود بماند.
در اینجا پژوهشگاه تلاش میکرد یک لایه رسانهای و دیجیتال بر زیستبوم علمی خود ایجاد کند:
پژوهش ← گفتوگو ← تولید محتوا ← انتشار دیجیتال ← دسترسی عمومی ← گفتوگوی گستردهتر
از این منظر، «دانشگاه ایرانی» صرفاً یک رسانه نبود؛ بخشی از تلاش برای تغییر نظام توزیع دانش محسوب میشد.
9. فارابی؛ پیوند مطالعات تمدنی و دیپلماسی علمی
حوزه فارابی نیز یکی از عرصههای مهم این دوره بود. توجه به بخش بینالمللی جشنواره فارابی، برگزاری کنگره بینالمللی فارابی و توسعه همکاریهای علمی در حوزه فارابیشناسی، افق تازهای برای این حوزه ایجاد کرد.
تشکیل دبیرخانه کارگروه علمی کمیته مشترک ایران و قزاقستان در فارابیشناسی نیز نمونهای از تلاش برای تبدیل یک موضوع علمی به شبکهای از همکاریهای بینالمللی بود.
در این چارچوب، فارابی صرفاً موضوعی در تاریخ فلسفه اسلامی تلقی نمیشود، بلکه میتواند نقطه اتصال فلسفه، سیاست، فرهنگ، تمدن و دیپلماسی علمی باشد.
10. معماری بههمپیوسته؛ از رصد تا اثرگذاری
اگر این اقدامات را جدا از یکدیگر نبینیم، یک معماری نسبتاً منسجم آشکار میشود:
مرکز رصد داده و شناخت مسئله را فراهم میکند؛
میزهای تخصصی و گروههای پژوهشی مسئله را به دستورکار پژوهشی تبدیل میکنند؛
طرحهای پژوهشی و دانشنامه به تولید و سازماندهی دانش میپردازند؛
مجلات و شبکههای دیجیتال دانش را تثبیت و توزیع میکنند؛
سلسلهنشستها امکان گفتوگو و آزمون ایدهها را فراهم میسازند؛
شبکه استادان و برنامههای بینالمللی پژوهشگاه را به شبکه جهانی دانش متصل میکنند؛
و فارابی و همکاریهای بینالمللی بخشی از این ظرفیت را به دیپلماسی علمی و تمدنی پیوند میزنند.
بنابراین، مفهوم «زیستبوم علمی» صرفاً یک تعبیر ادبی نیست؛ بلکه میتواند توصیفی از تلاشی برای ایجاد زنجیرهای از رصد، شناخت مسئله، پژوهش، تولید دانش، گفتوگو، انتشار، شبکهسازی و سیاستپژوهی باشد.
11. محدودیتها و مسئله پایداری
البته ارزیابی منصفانه اقتضا میکند میان فعالیت، خروجی و اثرگذاری تمایز گذاشته شود. برگزاری نشست یا ایجاد یک مرکز، به خودی خود اثباتکننده اثرگذاری علمی نیست.
بسیاری از ابتکارات این دوره برای تبدیل شدن به نهادهای بالغ، به زمان بیشتری نیاز داشتند. نهادسازی علمی با نهادسازی اداری متفاوت است: یک ساختار ممکن است در چند ماه ایجاد شود، اما شکلگیری فرهنگ سازمانی، انباشت دانش، تثبیت شبکه همکاری و ظهور آثار سیاستی آن ممکن است سالها زمان ببرد.
از این رو، بخشی از محدودیتهای این دوره را باید در نسبت میان عمر دوساله مدیریت و زمان طولانی بلوغ نهادهای علمی تحلیل کرد.
در عین حال، مرحله بعدی هر نهاد علمی باید از «تأسیس» به سمت ارزیابی، تثبیت، اولویتبندی و انتخاب برنامههای موفق حرکت کند. مسئله اصلی این است که کدام یک از ساختارهای ایجادشده توانستهاند از سطح ابتکار مدیریتی فراتر رفته و به سرمایه نهادی پایدار تبدیل شوند.
جمعبندی
با کنار هم گذاشتن مجموعه اقدامات، توصیف دوره ریاست رضا غلامی صرفاً به عنوان دورهای «پرتلاش» کافی نیست. ویژگی مهمتر آن، تلاش برای تغییر معماری نهادی پژوهشگاه بود.
این تغییر در سطح ساختار، با ایجاد گروهها، میزهای تخصصی و مراکز جدید؛ در سطح دانش، با دانشنامه و مجلات؛ در سطح گفتوگو، با سلسلهنشستها؛ در سطح سرمایه انسانی، با گسترش شبکه استادان و تلاش برای جذب نیرو؛ در سطح داده، با مرکز رصد؛ در سطح رسانه، با شبکه دانشگاه ایرانی؛ در سطح فرهنگی، با محله ارغوان؛ در سطح اجتماعی، با فراهم کردن فضای تحلیل تحولات 1401؛ و در سطح بینالمللی، با نوجهان و برنامههای فارابی دنبال شد.
بنابراین، اگر بخواهیم یک مفهوم مرکزی برای توصیف این دوره انتخاب کنیم، «فعالیت» واژه کافی نیست؛ «بازآرایی» واژه دقیقتری است. غلامی کوشید پژوهشگاه را نه فقط به عنوان محلی برای اجرای پروژههای پژوهشی، بلکه به عنوان نهادی برای رصد مسائل، سازماندهی دانش، تولید ایده، ایجاد گفتوگو، شبکهسازی علمی، ارتباط با جامعه و جهان و اثرگذاری بر سیاستگذاری بازتعریف کند.
البته نمیتوان همه این اقدامات را به یک اندازه موفق یا ماندگار دانست و قضاوت نهایی درباره آنها نیازمند ارزیابی بلندمدت است. اما اهمیت دوره را میتوان در این واقعیت دید که در فاصلهای نسبتاً کوتاه، همزمان بر مأموریت، ساختار، شبکه علمی، زیرساخت معرفتی، ارتباط عمومی و بینالمللیسازی پژوهشگاه تمرکز شد.
در نهایت، مهمترین پرسش تاریخی درباره این دوره آن است:
آیا ظرفیتهایی که در آن دو سال ایجاد یا فعال شدند، توانستند از سطح ابتکار مدیریتی عبور کنند و به سرمایه نهادی پایدار پژوهشگاه تبدیل شوند؟
پاسخ این پرسش نیازمند مطالعهای پسینی است؛ اما بر اساس مجموعه اقدامات انجامشده، میتوان با احتیاط علمی گفت که دوره غلامی را باید دورهای از فعالسازی، نهادسازی و تلاش برای گذار گفتمانی پژوهشگاه از یک سازمان پژوهشی به یک زیستبوم علمی، گفتوگویی و شبکهای دانست.
ارزش این تجربه نیز دقیقاً در همین نقطه قرار دارد: نه در ادعای بینقص بودن آن، بلکه در تلاش برای تغییر این تصور که پژوهشگاه صرفاً محل اجرای طرحهای پژوهشی است. در این نگاه جدید، پژوهشگاه باید نهادی باشد که مسئله را رصد کند، دانش تولید و سازماندهی کند، گفتوگو بسازد، دانش را در جامعه توزیع کند، به شبکه جهانی علم متصل شود و در نهایت ظرفیت اثرگذاری بر حکمرانی و سیاستگذاری را افزایش دهد.
انتهای پیام/