چهکسی به داد بازماندگان شجره طیبه میرسد/دختری که انفجار مدرسه را دید
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
- 01 شهريور 1405 - 13:38
گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم-زهرا بختیاری: این روزها که با خانواده دانش آموزان بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب، به گفتوگو مینشینم دائم این شعر نیما در سرم میپیچد: «آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید...»
حدود شش ماه از آغاز صبح شوم جنگ تحمیلی سوم میگذرد. همان روزی که با موشکهای آمریکایی بیش از صد تن از دانش آموزان و معلمان این مدرسه، آن طور به شهادت رسیدند که از بعضیها چیزی باقی نماند و پیکر بعضیها چند بار تشییع شد!
هر چند نه اندازه عظمت آن واقعه تلخ، اما تا حدودی از شهدای مدرسه یاد شده است. خانوادههایشان هم سعی میکنند در فضای مجازی با انتشار عکس و خاطرات، مظلومیت عزیزانشان را روایت کنند.
دختری که انفجار مدرسه را دید
اما در این مطلب میخواهیم به دختری بپردازیم که دست سرنوشت طور دیگری برایش رقم خورد. مادرش میگوید:
وقتی آن روز از مدرسه با همسرم تماس گرفتند که بیایید بچهها را ببرید او به سرعت میرود و به محض خارج شدن فاطمه همراه پدرش، در چند قدمیشان موشک اصابت میکند و مقابل چشمان دخترم، دوستان و معلمانشان به شهادت میرسند و همه چیز روی سرشان آوار میشود.
دیدن این صحنه به قدری برای یک دختر بچه سنگین و تلخ بود که فاطمه دچار مشکلات روحی شدید شد و نیاز داشت حتما تحت درمان قرار بگیرد. دخترم به شب ادراری مبتلا و مشکلات پوستی برایش ایجاد شد. پوست دستش زخم میشود و ریزش موی فراوان دارد. به دکتر که بردمش میگوید همه اینها از استرس و اضطرابی است که دارد. دست و پایش نا خودآگاه میپرد.
چند وقت پیش تصمیم گرفتم برای اینکه نزدیک سال تحصیلی جدید است برایش یک معلم خصوصی برخط بگیرم. وقتی کلاس شروع شد و کتابهایش را دید حالش به قدری بد شد که فکرش را نمیکردم. استرس شدید گرفته بود و میگفت الان موشک میزنند. البته معلم بسیار خوبی داشت و کم کم با بازی تلاش کرد او را آرام کند. الان حالش بهتر است ولی میگوید حاضر نیستم بروم مدرسه مگر اینکه بیایی و سرکلاس کنارم بنشینی.
ناراحتی اعصاب دختربچه کلاساولی
دخترم اضطراب جدایی دارد و وقتی پدرش میخواهد برود مسجد یا بیرون، گریه میکند و میگوید نرو موشک میزنند! الان ساختمان مسجد میریزد. فکر میکرد هر کسی که او دوست دارد در صورت جدایی، به مکانی میرود که منفجر میشود. حالا شبها نباید تنها بخوابد. کوچکترین صدایی که میشنود، حتی بوق ماشینها در خیابان، چنان به من یا پدرش میچسبد که انگار میخواهد از ترس قالب تهی کند. گاهی شروع میکند موهایش را چنگ میزند و میکشد یا به شدت پرخاشگری میکند.
به ما مربوط نیست!
متأسفانه در اینمدت هیچ ارگان یا نهادی به داد ما خانوادههایی که فرزندانمان زنده ماندند و دچار مشکل روحی هستند نرسیده است. البته چند گروه جهادی از تهران آمدند و مشاوران خوبی هم بودند، اما مشاوری که چند روز با بچه من باشد و برود و دیگری بیاید، به درد حال دختر من نمیخورد و بدتر او را به هم میریزد.
الان مجبور هستم هفتهای یکبار، یک ساعت و نیم راه را طی کنم و دخترم را با ماشین ببرم بندر عباس، چون آنجا روانشناس کودک دارد. هزینههایش هم بسیار بالا هست. برای 45 دقیقه 700 هزار تومان میپردازم که این پول برای خانواده ما هزینه سنگینی محسوب میشود اما چارهای ندارم.
با بنیاد شهید منطقهمان صحبت کردم و موضوع را توضیح دادم اما گفتند به ما مربوط نمیشود و مشاوران ما فقط برای افراد تحت پوشش هستند. این در حالی هست که از 283 بازمانده، اغلب دچار مشکل روحی شدید شدند. خانوادهها به هرجا بگویید نامه نوشتند و کمک خواستند اما دریغ از یک جایی که کمکی کرده باشد.
اثرات وحشتناک و بدون علائم انفجار مدرسه روی ذهن بچهها
یکی از بچهها که مادرش فکر میکرد دچار مشکل روحی نشده، ماجرای قابل تاملی دارد. وقتی فرزندش در حال خمیر بازی بوده، تکههایی ریز ریز میکرده و جدا میگذاشته است. وقتی از او میپرسند، اینها چیست؟ میگوید تکههای بدن دوستانم هست. بعد متوجه میشوند این بچه بروز نداده اما تحت چه فشار روحی و روانی شدیدی قرار دارد.
پس از حادثه میناب، دخترم بیشتر و پسرم کمتر دچار مشکل شدهاند. بچههایم روزهای اول به قدری آرام شده بودند که با خودم میگفتم، چقدر آرام شدند و حرف گوش کن اما کم کم فهمیدم فشار روحی اذیتشان میکند.
دخترم کمی بهتر شده بود اما چند شب قبل وقتی رفته بودیم کنار دریا، صدایی شبیه انفجار آمد و دوباره حالش به قدری بد شد که دست و پایش میپرید و وضعیتش شد مثل قبل.
انتهای پیام/