زیست تاریخی شیعیان در ایران پس از شهادت امام رضا(ع)
- اخبار فرهنگی
- اخبار ادبیات و نشر
- 25 مرداد 1405 - 17:49
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، مرحوم سعید تشکری نویسندهای کمنظیر بود که قلمش را وقف آستان رضوی کرده بود. تشکری در چارچوب ادبیات، جز در مسیر آیین قدم برنداشت و در نمایشنامه و رمان هر آنچه در توان داشت به ساخت اهلبیت(ع)، بهویژه علیبن موسیالرضا(ع) تقدیم کرد و به قول خودش، نفس خراسانیاش را پاس داشت و در قصههایش به تمامی جاری ساخت.
مشهد، جغرافیای داستاننویسی تشکری بود؛ او خود میگفت: «من در جغرافیای مشهد نفس کشیدهام. آخ چه قدر دلتنگ آن صبحهای طاقم! طاق و عیاق، وقتی به حرم میرسی، هوا را هم جارو کردهاند؛ از بس پاکیزه و نو است بهشتِ خانه رضا! چقدر مصفاست و معطر. این جغرافیا، عجیب هویتی دارد؛ هر چه تاریخ این سرزمین، پَرپَر شدهٔ قدرتهاست، جغرافیا سبز میشود، میماند و دانه میدهد. چون هویت میدهد، حجم دارد، جسم و جان دارد، سرما و گرما، روح و هستی. هنوز پیجوی این آستانم تا شاید روزی، روزگاری مرا به نامی و کامی بخوانند؛ نویسندهای که فقط از خانه او مینوشت.
من همواره پارهذوقم را از حرم تازه میکنم. شاید خشتی، تکهای، گچی، آیینه کوچک از دیوار آن باشم و بمانم.» و در نهایت این نویسنده در جوار حرم رضوی آرام گرفت.
اما یکی از ماندگارترین آثار مرحوم تشکری در حوزه رضوی، مجموعه تحسینشده «ولادت» است. 3گانه ولادت از جمله آثار تحسینشده مرحوم تشکری است که به موضوع هجرت امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) از مدینه به مرو، پذیرش ولایتعهدی و شهادت ایشان میپردازد؛ با این تفاوت که تشکری در این اثر به دنبال روایت صرف و چندینباره داستان زندگی و هجرت امام رضا(ع) نیست.
داستان «ولادت» از یافت شدن فرزندان 2 شبان خراسانی، یکی کاتب و دیگری صحاف، در ویرانههای شوش دانیال پس از دیدار با مولای خود، امام موسی کاظم(ع) و در پی کشتاری که عباسیان برای تاراج پارسیان انجام دادهاند، آغاز میشود. این 2 شبان تصمیم میگیرند فرزندانشان را از بدو طفولیت در وصیتی مکتوب به نام هم بخوانند. «لیلا» و «هاتف» اکنون پس از گذشت سالها و مرگ این کاتب و صحاف، میخواهند با هم ازدواج کنند، اما پرسش ساده آنها از خود این است: ما که هستیم؟ و چرا فرزند مولای پدرانمان، ولیعهد تازه عباسیان است؟
لیلا و هاتف برای یافتن پاسخ خود و ازدواج با یکدیگر به مدینه میروند تا حقیقت امام هشتم(ع) شیعیان را بیابند و زندگی خود را آغاز کنند. رسیدن آنان به مدینه مصادف است با هجرت اجباری حضرت امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) به مرو. اکنون هاتف و لیلا، یکی در پی امام هشتم(ع) به سفر میرود و یکی با حضرت معصومه(س) همراه میشود.
هاتف و لیلا درمییابند که ولادتی تازه برای پارسیان رقم خواهد خورد و آن، آغاز تابناک سلسلهای نیکوست که در آینده به بار خواهد نشست.
نکته قابل توجه در این رمان، نمایشی است که تشکری در آن از پذیرش امام(ع) و اندیشه و منش او در میان ایرانیان همعصر وی به نمایش میگذارد. مبنای اصلی رمان بر اساس دلبستگی کاتبانی ایرانی است که از دهقانان و شبانان بودند و با هنرهایی از قبیل نقالی، در دور همنشینیهای «شبچرا»، نقلقولهایی درباره امام رضا(ع) را که از امام موسی کاظم(ع) شنیده بودند، بیان میکردند.
رمان «ولادت» پس از انتشار با تحسین بسیار منتقدان روبرو شد و به یکی از آثار ماندگار در پیشانی ادبیات رضوی ثبت رسید.
پس از آن، مرحوم تشکری با «سیمیا» به سراغ کتاب دوم این مجموعه رفت. تشکری در این رمان ماجرای این دوم جوان را از فراز دیگری از زندگی آنها ادامه میدهد. هاتف در زندان مأمون اسیر است و جوانی به نام سیاح در طلب ازدواج با دختر آنهاست؛ او برای جلب اذن پدر دختر، از قم راهی بغداد میشود تا با هاتف و نعمان (برادر خود که هر دو اسیر زندان مأمون هستند) دیدار کند. نعمان سر سودایی دارد و میخواهد دل به زندگی پیش رویش ببندد، اما هاتف در راه و مسیر خود سخت دلبسته است و تصمیم دارد پس از آزادی از زندان نیز کماکان به مسیر پیش از این آمده در ارادت و تبعیت از امام خود ادامه دهد. در این راه است که او در میان دو راهی طلب دختر هاتف و شروط او و همراهی با برادرش، در پی زنگی رفتن دست و پا میزند.
سعید تشکری در مجلد دوم از رمان تحسینشده «ولادت»، سبک نوشتاری شگفتانگیز خود در مجلد نخست از این روایت را تکرار کرده است. داستان او از سویی فخامت زبانی نمایشنامههایش را در بر میگیرد و از سوی دیگر، مخاطبش را با خود در دل سفری تاریخی به درون تاریخ زیسته مومنان و شیعیان ایرانی میبرد. روایت او، روایتی گیرا، پرآبچشم و در عین حال فخیم از پیوند میان فرهنگ و اندیشه ایرانی با فرهنگ اهلبیت(ع) و کندکاوی در راز و رمز شیفتگی آنان به منش و سیره امام هشتم(ع) است.
اما جلدسوم مجموعه «ولادت»، «شاهبهار» نام دارد. مجلد سوم داستان پس از شهادت امام رضا(ع) آغاز میشود و این بار فرزندان آنها به سودای یافتن و درک مولایشان امام جواد(ع)، از نیشابور و مرو عازم قم و بغداد میشوند؛ در این مسیر است که شمهای از دوران خلافت معتصم و ظلم او بر شیعیان و سادات رضوی ترسیم میشود.
نکته قابل توجه در این رمان، همانند دو مجلد سابق، تصویری است که نویسنده از پذیرش اندیشه و باور شیعی در میان ایرانیان به تصویر میکشد. از سوی دیگر، نویسنده در هر فصل از رمان خود با خلق تصاویری از زاویه دید یکی از شخصیتهای سیاه یا سفید، به شیوههای مختلف به تصویرسازی جریان زیست تاریخی شیعیان در ایران میپردازد.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
«مکتوبی از شاعری که بنده خداست
از دعبل خزاعی به هاتف، عاشق برادر نیکسرشت پارسیام.
سرنوشت و سرگذشت.
روزهای گذشته و فرداهای پرغبار.
اینک که این مکتوب مقابل دیدگان توست، گویا روزهای بیهم بودنمان به سر آمده و وقتش رسیده تا باز چون روزگاران قدیم به یکدیگر پیوند بخوریم؛ من و تو بیگرد و غبار باشیم، تو مرکب من باشی و من مرکب تو. بدان که وقتی مکتوبی چنین به سویت گسیل کردهام، یار غارت دارد و ولولکن میسوزد؛ بیا و دمی آرام جانمان باش، بگو باید چه کنم؟
بیراهه نروم؛ میدانم که تو نیز همراه رفیقت بانو لیلا داری. نوک قلم را با تخم چشمانت آشنا میکنی و سوی دیدگان را از برکت سخنان ائمه میگیری تا نقل این روزهای پربرکت، هم دوره بودن با مقتدایمان امام جواد را مکتوب کنی و برای آیندگانمان به یادگار بگذاری. حقیقتش این است برادرجان، که تمامی دانستهها و ندانستههایم دست به دست هم داد تا من نیز مکتوبم را سیاهه کنم و موم این راز را بشکنم.
سال پیش قصد زیارت پسرِ مولایمان رضا را کردم. راستش دلتنگ پدر شده بودم و خواستم که نور پدر را در پسر ببینم تا شاید این دل صاحبمرده کمی طاقت یابد. آماده و مهیا شدم و سیاح و خورشید را به خدایشان سپردم. دلم خوش بود که از امام جود و کرممان نیز مانند پدرش، خلعتی به یادگار و تحفه نصیبم خواهد شد. بالاخره به بغداد رسیدم؛ امام را در خانهٔ به غایت باشکوه و مجلل یافتم. قلمم عاجز است از جلال و عظمت آن سرا و عمارت. امالفضل از عمویش راضی بود که داماد برادرش را چنین بزرگ و باعزت شمرده بود. به محضرشان مشرف شدم، گرم صحبت شدیم، حالم خوش و نیک شد. حظ و لذت که عایدم شد، عازم نیشابور شدم. امام بیگفتن و خواستن، پیراهن خود را به یادگار پیشکش کردند؛ گویی بهشت در آغوش من بود. همان لحظه یاد سلطانمان علی بن موسی الرضا افتادم؛ یاد زمانی که از ایشان پیراهنی را به تبرک گرفتم و فراموش کردم شکر خدا را به جا بیاورم. امام این بیادبی مرا نپسندیدند و فرمودند باید که چنین نباشم؛ پس در نزد پسرشان مراعات کردم، دو دیدهام که با پیراهن متبرک شدند.
بلند گفتم «الحمدلله»، امام لبخندی زدند و گفتند: اکنون ادبدان شدهای پسر خزاعه!»
نقل سال گذشته را پیش کشیدهام که بگویم این روزها خورشیدبانو به تازگی مرمت قدمگاه اماممان رضا در نیشابور را به پایان رسانده است؛ معمار باشی است و هر ویرانی حتی اندک از چشمش دور نمیماند. من نیز گاهگاهی دستی پیش بردم و کنارش بودم. روزی از همان روزهایی که به خورشیدبانو کمکی میرساندم، از فرط خستگی زیر یکی از طاقهای قدمگاه به خواب رفتم؛ تو بگو چه دیدم و چه شنیدم؟!
هاتف جان، برادر جان، رویا دیدم؛ درست در همان روزی که سال قبلش در محضر امام جواد(ع) بودم، درست در همان ساعتی که پیراهنشان در دستانم جای گرفت. دعبل خزاعی بار دیگر رؤیای مولایش علی بن موسی را دیده است. سلطان مشهدالرضا پیشاپیش من بودند؛ میان راهی هموار و سرسبز قدم میزدیم. فرمودند: «من هنوز آن دعبلی که باید و شاید نیستم. طیطریق و بودن در صراط حق، سکون و حالتی مردابگونه نمیطلبد.» فرمودند که توشه برگیرم و راهی شوم؛ باید که در مسیر باشم. اکنون هرچه با خود بیشتر خلوت میگزینم و فکر میکنم، میبینم این آمدن خلیفه بعد از مدتها به طوس، خوابها دارد.
دلیل دارد؛ مگر میشود او بیهوس باشد؟ هوس بودن در کنار مزار هارون الرشید را کرده باشد؟ به دلم حزنی برات شده، یاور جان، که آن سرش ناپیداست. دریا دریا غم دارم در این سینه؛ تو بگو باید چه کنیم؟ تویی که مهر علی بن موسی را در سینه داری که راه بلدم بودهای؛ در طیطریق کردنها، در همه آن روزهای تازهشدنِ قدیم، تو که تکتک لحظات با هم بودنمان و زاویهٔ به زاویهٔ مکاشفههایت را برایم نقل میکردی و من شاعر غرق آن خوبیها میشدم. اکنون که من نیز خوب دیدهام و خوبان را دیدهام، تو بگو، تو بگو؛ این فراق است یا وصالی دیگر؟ باید اهل بلا باشیم یا اهل صفا؟
هاتف جان، به من بگو رویایی که دیدهام صالحه و صادقه بود یا... نمیدانم. به خدا قسم که نمیدانم، پروردگار مرا نبخشد اگر کفر بگویم. اما گمگشتهام، سرگشتهام؛ چون طفلی که از دامان مادر خود دور افتاده باشد، اصلاً تو بگو، پرت افتاده باشد.
برادر پارسی، تو بگو آیا که باید جانی دیگر در این راه کنم؟! پوستین کهنه را از روی شانه به در کنم و ردایی دیگر برگزینم؟ یا پای بودنی دیگر در راه است که من بیخبر و وامانده هنوز در جهالتم؟
یاری برسان این شاعر هزار پاره را، هاتف جانم.
دعبل سخت گریست. دل چندپارهاش ملول بود؛ دست و بالش به گنجشککی میمانست، پرشکسته در زیر باران بهاری، زخمی و تر و جامانده از همه جا و همه کس. مکتوب را شمعآجین کرد؛ باید که از هر گزندی در امان میبود، چه باد و بوران و نم و آب، چه راهزنان و چپاولگرانِ سرگردنه و چه سگان پاسوختهٔ معتصم.
دلش را قرص کرد؛ خوب قاصدی از میان خاندان بانوی خانهاش برگزیده بود؛ امین، کاربلد، تیز و بز.
صبر کرد؛ شب که به نیمه رسید، راهی شد. کوچه و برزنهای نیشابور چون بغداد و مدینه نبود؛ کفتار و شغال درباری کم داشت. مکتوب آماده میان دستارش پیوجود، باید آن را با دعا به پیک میسپرد و خودش میخواند؛ دستخط هاتف هم قصهی صبر میشد.»
انتهای پیام/