مقاومت ایران نظم تک‌قطبی آمریکا را در هم می‌شکند

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، "قادر مَلِکوف"، استاد آکادمی دیپلماتیک وزارت امور خارجه جمهوری قرقیزستان، مدیر مرکز تحلیلی «دین، حقوق و سیاست» و متخصص در حقوق اسلامی، امنیت عمومی و مذهبی در یادداشتی با اشاره به عدم موفقیت آمریکا در جنگ علیه ایران نوشت: ایران نشان داد که برتری عظیم مادیِ طرف مقابل دیگر تضمین‌کننده دستیابی سریع او به اهداف سیاسی نیست. دقیقاً در همین نقطه، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بحران نظم تک‌قطبی پیشین نمایان می‌شود.

وی افزود: ایران همچنین هم‌زمان عضو سازمان همکاری شانگهای و بریکس است. از این رو، معماری بلندمدت امنیت جهان اسلام که در تقابل با ایران شکل بگیرد، تقریباً ناگزیر نظام قدیمی تقسیم منطقه به اردوگاه‌های متخاصم را بازتولید خواهد کرد.

متن کامل این یادداشت به شرح زیر است:

نظام جهانی دوره‌ای از دگرگونی عمیق ساختاری را تجربه می‌کند. نظم تک‌قطبی که پس از پایان جنگ سرد شکل گرفت و بر برتری نظامی ـ سیاسی، مالی و نهادی ایالات متحده استوار بود، به‌تدریج ثبات و استحکام پیشین خود را از دست می‌دهد. با این حال، گذار به سوی چندقطبی‌گرایی تنها به دلیل قدرت‌یابی اقتصادی چین، تقویت روسیه یا گسترش بریکس رخ نمی‌دهد. عامل دیگری نیز در این روند وجود دارد که بسیار مناقشه‌برانگیزتر است — ایران.

امروز ایران جایگاهی کاملاً ویژه در نظام بین‌الملل دارد. چین رقیب اصلی اقتصادی آمریکا محسوب می‌شود، روسیه بزرگ‌ترین نیروی موازنه‌کننده نظامی ـ سیاسی در برابر غرب در اوراسیا است. اما ایران یکی از معدود کشورهایی است که طی چند دهه، به‌طور آشکار معماری امنیتی آمریکا در خاورمیانه و سلطه راهبردی اسرائیل را به چالش کشیده است. این تفاوتی اساسی است.

پکن عمدتاً از طریق اقتصاد، تجارت، فناوری و نهادهای بین‌المللی رقابت می‌کند. مسکو رویارویی نظامی ـ سیاسی را با حفظ کانال‌های تعامل دیپلماتیک با غرب ترکیب می‌کند. اما تهران الگویی بسیار مستقیم‌تر از مقاومت را شکل داده است — مقاومتی سیاسی، ایدئولوژیک، اقتصادی و نظامی ـ راهبردی.

از این رو، اهمیت ایران را نباید تنها بر اساس اندازه اقتصاد یا توان نظامی آن ارزیابی کرد. اهمیت اصلی ایران در ایجاد یک سابقه و الگوی عملی از استقلال راهبردی نهفته است. ایران امکان مقاومت در برابر طرفی به‌مراتب قدرتمندتر را به اثبات رسانده است.

از منظر توازن کلاسیک قدرت میان ایران و ایالات متحده، عدم تقارن عظیمی وجود دارد. آمریکا از اقتصادی به‌مراتب بزرگ‌تر، شبکه‌ای جهانی از پایگاه‌های نظامی، قدرتمندترین نیروهای هوایی و دریایی، شبکه‌ای از متحدان، کنترل بر بخش قابل توجهی از زیرساخت‌های مالی جهان و برتری فناورانه برخوردار است. اسرائیل نیز به نوبه خود یکی از پیشرفته‌ترین قدرت‌های نظامی منطقه از نظر فناوری است و از حمایت گسترده آمریکا برخوردار است.

با این حال، سیاست چندین‌ساله تحریم، فشار و بازدارندگی نظامی نتوانسته است ایران را وادار کند از مسیر مستقل سیاست خارجی خود دست بکشد. تحولات سال 2026 این مسئله را بیش از پیش آشکار کرد. با وجود تفاوت عظیم در ظرفیت‌ها، رویارویی میان طرفین به نتیجه سیاسی سریع و مورد انتظاری که می‌توانست از چنین برتری قابل توجه آمریکا و اسرائیل حاصل شود، منجر نشد.

علاوه بر این، واشنگتن در حال حاضر هم‌زمان به اعمال فشار ادامه می‌دهد و به دنبال یافتن راه‌هایی برای خروج دیپلماتیک از مناقشه است. خبرگزاری رویترز در 11 اوت از ادامه مذاکرات با میانجیگری پاکستان و قطر خبر داد، هرچند طرفین همچنان فاصله زیادی با یکدیگر دارند. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، نیز هم‌زمان از امکان دستیابی به توافق و ادامه فشار نظامی یا اقتصادی سخن می‌گوید.

بنابراین، سخن گفتن از «پیروزی نظامی ایران» هنوز زود است. اما می‌توان از نتیجه‌ای دیگر سخن گفت که شاید از اهمیت بیشتری برخوردار باشد: ایران نشان داد که برتری عظیم مادیِ طرف مقابل دیگر تضمین‌کننده دستیابی سریع او به اهداف سیاسی نیست. دقیقاً در همین نقطه، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بحران نظم تک‌قطبی پیشین نمایان می‌شود.

قدرت ایران تنها در نیروهای مسلح آن خلاصه نمی‌شود. الگوی مقاومت ایران طی چند دهه شکل گرفته است. این الگو شامل پایگاه صنعتی ـ نظامی داخلی، توان موشکی، بسیج سیاسی جامعه، توانایی ادامه حیات در شرایط تحریم‌های طولانی‌مدت و، از همه مهم‌تر، شبکه‌ای از متحدان و شرکای منطقه‌ای است که معمولاً از آن با عنوان «محور مقاومت» یاد می‌شود.

این شبکه متحمل خسارات جدی شده و در حال تجربه یک روند دگرگونی است. بنابراین، اشتباه خواهد بود اگر آن را ساختاری شکست‌ناپذیر تصور کنیم. با این حال، پژوهش‌های سال 2026 توجه را به پدیده‌ای دیگر جلب می‌کنند: ساختارهای مرتبط با ایران، بسیار مقاوم‌تر و سازگارتر از آن چیزی نشان داده‌اند که بسیاری از ارزیابی‌های غربی پیش‌بینی می‌کردند.

این مسئله یک قاعده مهم در جنگ‌های معاصر را نشان می‌دهد. قدرت یک کشور در قرن بیست‌ویکم دیگر تنها با تعداد هواپیماها، کشتی‌ها یا اندازه تولید ناخالص داخلی آن تعیین نمی‌شود. توانایی تحمل فشار، حفظ اراده سیاسی، ایجاد راه‌حل‌های فناورانه بومی و افزایش هزینه ادامه درگیری برای طرف مقابل نیز از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است و دقیقاً از همین منظر است که تجربه ایران شایسته بررسی جدی است.

مشکل داخلی آمریکا این است که جامعه آن درباره جنگ وحدت نظر ندارد و نکته‌ای بسیار قابل توجه این است که رویارویی با ایران در داخل خود ایالات متحده نیز تعارض‌ها و شکاف‌هایی ایجاد کرده است. بر اساس داده‌های مرکز تحقیقات پیو (Pew Research Center)، در بهار 2026 حدود 59 درصد آمریکایی‌ها استفاده از نیروی نظامی علیه ایران را تصمیمی نادرست می‌دانستند، در حالی که 38 درصد آن را تصمیمی درست ارزیابی می‌کردند. حدود 62 درصد از پاسخ‌دهندگان نیز اقدامات دولت ترامپ در قبال ایران را تأیید نمی‌کردند. در عین حال، شکاف عمیق حزبی نیز وجود دارد. در میان جمهوری‌خواهان، حمایت از عملیات نظامی به‌مراتب بیشتر است، در حالی که دموکرات‌ها عمدتاً با آن مخالف هستند. حتی در داخل بدنه رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه نیز تفاوت‌هایی وجود دارد، به‌ویژه میان نسل‌های مختلف.

این مسئله با توجه به نزدیک شدن انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره آمریکا اهمیت بسیار زیادی دارد. برای هر دولت آمریکا، یک جنگ طولانی‌مدت تنها به معنای هزینه‌های نظامی نیست. افزایش قیمت حامل‌های انرژی، فشار بر بودجه، مصرف مهمات، خطرات متوجه نیروهای نظامی آمریکا و پرسش اجتناب‌ناپذیر رأی‌دهندگان نیز مطرح است: هدف سیاسی نهایی جنگ چیست و قرار است این هدف با چه هزینه‌ای محقق شود؟

و در اینجا، مزیت طرف ضعیف‌تر در این است که می‌تواند جنگ کوتاه‌مدت طرف قدرتمند را به مسئله‌ای طولانی‌مدت و پرهزینه از نظر سیاسی تبدیل کند.

همچنین باید از ساده‌سازی بیش از حد این تصور که واشنگتن و تل‌آویو همیشه همچون یک موجودیت سیاسی واحد عمل می‌کنند، پرهیز کرد. ائتلاف راهبردی آمریکا و اسرائیل همچنان بسیار مستحکم است. با این حال، متحد بودن به معنای همسانی کامل منافع نیست.

برای اسرائیل، مسئله ایران پیش از هر چیز یک چالش مستقیم امنیت ملی و توازن قوا در منطقه است. برای ایالات متحده، ایران تنها یکی از عناصر یک راهبرد جهانی بسیار گسترده‌تر است که چین، روسیه، اروپا، منطقه هند و اقیانوس آرام و همچنین مسائل اقتصادی داخلی آمریکا را دربرمی‌گیرد.

از این رو، اسرائیل ممکن است به‌طور عینی خواهان تضعیف عمیق‌تر ایران باشد، در حالی که واشنگتن باید هزینه درگیری بلندمدت و تأثیر آن بر راهبرد جهانی آمریکا را در نظر بگیرد.

هرچه رویارویی طولانی‌تر شود، شکاف احتمالی میان این دو پرسش بیشتر خواهد شد: «در قبال ایران چه اقدامی مطلوب است؟» و «آمریکا تا چه میزان حاضر است برای آن هزینه بپردازد؟» همین تفاوت به‌تدریج اهمیت راهبردی پیدا می‌کند.

موضوع دیگری که شایسته توجه ویژه است، توافق جدید میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان است. در 7 اوت 2026، این سه کشور در مکه توافقی درباره دفاع مشترک امضا کردند. فرمول امنیت جمعی پیش‌بینی می‌کند که حمله به یکی از اعضا، حمله به همه اعضا تلقی شود.

این توافق بالقوه یکی از مهم‌ترین تغییرات در معماری امنیتی جهان اسلام طی سال‌های اخیر است. اما پرسش اصلی نه در خودِ وجود این ائتلاف، بلکه در جهت‌گیری راهبردی آن نهفته است. دست‌کم دو سناریوی احتمالی وجود دارد:

نخست، سناریوی مثبت: شکل‌گیری یک مرکز مستقل قدرت در جهان اسلام که بتواند به‌تدریج وابستگی منطقه به تضمین‌کنندگان امنیت خارجی را کاهش دهد.

دوم، سناریویی به‌مراتب خطرناک‌تر: تبدیل شدن سازوکار جدید به ابزاری برای مهار ایران و شکل‌گیری یک خط جدید در داخل جهان اسلام.

در حال حاضر، دلایل کافی برای آنکه این ائتلاف را به‌طور خودکار ضدایرانی تلقی کنیم، وجود ندارد. افزون بر این، طرف ایرانی در 10 اوت به‌طور علنی اعلام کرد که دلیلی برای نگرانی از توافق جدید نمی‌بیند. از همین رو، تفسیر کردن این بلوک جدید صرفاً به‌عنوان تهدیدی علیه تهران، یک اشتباه راهبردی خواهد بود. اما ایران، ترکیه، پاکستان و عربستان سعودی باید مانع از آن شوند که این سازوکار به خط جدیدی در تقابل سنی ـ شیعی یا عربی ـ ایرانی تبدیل شود. در چنین شرایطی، ذی‌نفع اصلی جهان اسلام نخواهد بود.

چندقطبی‌گرایی واقعی باید ایران را دربر بگیرد، نه اینکه آن را منزوی کند. اگر نظم منطقه‌ای جدید واقعاً مدعی استقلال است، نمی‌توان ایران را از آن حذف کرد.

ایران یکی از بزرگ‌ترین کشورهای منطقه است که از سابقه دیرینه دولت‌داری، منابع قابل توجه انرژی، جمعیتی بیش از 90 میلیون نفر، زیرساخت صنعتی و علمی، و دسترسی جغرافیایی به خلیج فارس، دریای خزر، آسیای مرکزی و آسیای جنوبی برخوردار است.

ایران همچنین هم‌زمان عضو سازمان همکاری شانگهای و بریکس است. از این رو، معماری بلندمدت امنیت جهان اسلام که در تقابل با ایران شکل بگیرد، تقریباً ناگزیر نظام قدیمی تقسیم منطقه به اردوگاه‌های متخاصم را بازتولید خواهد کرد.

فرمولی بسیار آینده‌دارتر می‌تواند چنین باشد: ترکیه ـ ایران ـ عربستان سعودی ـ پاکستان، به‌علاوه کشورهای آسیای مرکزی و دیگر قدرت‌های منطقه‌ای، به‌عنوان عناصر یک نظام امنیتی مستقل اوراسیایی که به‌تدریج در حال شکل‌گیری است. این طرح در حال حاضر با واقعیت سیاسی فاصله زیادی دارد. میان این کشورها اختلافات جدی وجود دارد. با این حال، تحولات راهبردی تقریباً همیشه پیش از شکل‌گیری نهادهای متناسب با آنها آغاز می‌شوند.

به باور من، اهمیت تاریخی ایران معاصر دقیقاً در همین نکته نهفته است. نباید ایران را ایده‌آل‌سازی کرد. ایران با مشکلات جدی اقتصادی مواجه است، پیامدهای تحریم‌ها را تحمل می‌کند، با تضادهای اجتماعی داخلی روبه‌روست و هزینه‌های سنگینی بابت رویارویی و تقابل می‌پردازد. پژوهش‌های اقتصادی نیز واقعاً نشان می‌دهند که انزوای بین‌المللی در بلندمدت هزینه بسیار سنگینی برای اقتصاد ایران به همراه داشته است. اما پذیرفتن این مشکلات، اصل اساسی را تغییر نمی‌دهد. ایران با وجود دهه‌ها تحریم، انزوای سیاسی و فشار نظامی، دولت‌مندی، خط مستقل سیاست خارجی و توانایی اتخاذ تصمیم‌های مستقل درباره مسائل کلیدی امنیت ملی خود را حفظ کرده است.

از همین رو، تجربه ایران در خارج از خاورمیانه نیز با دقت مورد مطالعه قرار می‌گیرد. ایران به کشورهای جنوب جهانی نشان می‌دهد که مقاومت در برابر فشار یک ابرقدرت امکان‌پذیر است. اما در عین حال، تجربه ایران هزینه چنین مقاومتی را نیز نشان می‌دهد. این نکته‌ای بسیار مهم است که باید مورد توجه قرار گیرد.

مسیر ایران را نمی‌توان به‌صورت مکانیکی و عیناً کپی کرد. اما درس اصلی آن چیز دیگری است: حاکمیت راهبردی بدون آمادگی دولت برای پرداخت هزینه استقلال ـ از نظر اقتصادی، فناورانه و سیاسی ـ امکان‌پذیر نیست.

از این رو، آنچه در اطراف ایران در حال رخ دادن است، بسیار فراتر از خودِ مسئله ایران است. ما شاهد تقابل دو الگوی روابط بین‌الملل هستیم. الگوی نخست، بر حفظ نظمی استوار است که در آن یک ابرقدرت و نظام متحدان آن، از حق و اختیار بیشتری برای تعیین چارچوب‌های رفتاری مجاز برای سایر کشورها برخوردارند. الگوی دوم، بر وجود چندین مرکز قدرت استوار است که میان آنها باید از طریق مذاکره به توافق رسید.

ایران به‌طور عینی به گذار به سوی الگوی دوم کمک می‌کند، زیرا صرفِ مقاومت آن، امکان اعمال یک‌جانبه قدرت آمریکا را محدود می‌سازد. اما در اینجا باید به یک نتیجه اساسی دیگر نیز اشاره کرد. چندقطبی‌گرایی به‌خودی‌خود به معنای عدالت نیست.

جهانی که میان چند قدرت بزرگ تقسیم شده باشد، می‌تواند برای کشورهای ضعیف به همان اندازه ناعادلانه باشد که نظام تک‌قطبی. بنابراین، هدف واقعی صرفاً جایگزین کردن تک‌قطبی آمریکایی با حوزه‌ای از سلطه روسیه، چین، ایران یا هر قدرت دیگری نیست. آنچه ضروری است، نظم بین‌المللی‌ای است که بر حاکمیت کشورها، حقوق بین‌الملل، عدم مداخله در امور داخلی، احترام متقابل و توازن واقعی قوا استوار باشد.

انتهای پیام/