ببینید|روایت میرشکاک از یگانگی رهبر شهید/ساز نمیزد اما مقامدان بود
- اخبار فرهنگی
- اخبار ادبیات و نشر
- 24 مرداد 1405 - 21:52
خبرگزاری تسنیم: از آن چهرههایی است که نمیتوان او را در یک قاب منتقد، روزنامهنگار یا شاعر محدود و محصور کرد. یوسفعلی میرشکاک، متولد 1338، از آن چهرههای جنجالی است که در دهههای گذشته فراتر از دنیای شاعری، به زندگی انسان ایرانی در برزخ میان «سنت و مدرنیته» میاندیشد و مینویسد. او در این سالها کوشیده تا پیوندی میان انسان امروز ایرانی با ریشهها و مواریث گذشته برقرار کند؛ تلاشی که میتوان نتیجه آن را در دورههای شاهنامهخوانی و برپایی محافل ادبی در استانهای مختلف کشور دید. میرشکاک از آن دسته از شاعرانی است که روزگار امروز کمتر به چشم دیده است؛ شاعری با کلامی استخواندار که یادآور شاعران خراسان است و با لطافت طبع شاعران عراقی. شعر او شناسنامهدار است و پرداختن به عاطفه و احساس، شعر او را از ساحت اندیشه خالی نکرده.
اما گفتوگویی که در ادامه منتشر میشود، درباره او نیست. این مصاحبت چند ساعته که در صبح یک روز جمعه پس از تشییع رهبر شهید ایران دست داد، همان روزها که رخت سیاه محرم با لباس عزای آقای شهید ایران پیوند خورد و یکی شد. میرشکاک با حوصله در این گفتوگو از مردی سخن گفت که او را «استثنایی بر موجودیت فعلیمان» مینامد. همو که «قلب تازه شعر ایران» بود و "انقلابی" بودن را تنها نسخه مبارزه با استعمارگران امروز میدانست. میرشکاک در این مصاحبه، از شعر شستهرفته و یکدست قائد شهید گفت، از تقوایی که دو قِران از بیتالمال را برای خود حلال نمیکرد، از «من دیپلمات نیستمِ» ایشان در برابر دیپلماسی غرب، و از فرجامی که با فرجام اباعبدالله(ع) گره خورد.
با کسی گفتوگو کردهایم که نه فقط ناظر تاریخ است، بلکه روایتگر دیروز، تحلیلگر امروز و نگران فردای این میهن است. در ادامه، فرازهایی از این گفتوگوی صریح و بیپرده را میخوانید:
قوت سخنوری مکتب خراسان با نمک سبک عراقی
حضرت قائد شهید پدیده ویژهای بود، درست است که خاستگاهش هویت صنفی روحانی است؛ ولی جزء نمونههای نادری بود که از این خاستگاه نه تنها فراتر میرود بلکه از حیث وسعت دید و دیدگاه خیلی فرانگرتر است. ماجرای مبارزه سیاسی ایشان را خیلیها میدانند، خاطرات ایشان هم هست و دیگران هم چیزهایی نوشتهاند اما فقط این وجه جزو ویژگیهای ایشان نیست. ایشان کلاً انسان ذووجوهی بودند. خیلی از بزرگان حوزه هستند که خیال میکنند شعر هم میگویند و بعضاً منتشر هم میشود، اما شعرشان خندهدار است؛ چون معلوم است که در این ساحت جز صورت شعر چیزی فرانگرفتهاند. حال آنکه شعر سید شهید- درود خدا بر او باد- همتافت و آمیزهای از مکتب خراسان و مکتب عراق است. قوت سخنورانه مکتب خراسان را دارد، زبان شستهرفته دری اما با لطافت و ظرافت و نمک شعر مکتب عراق و این کاری است که کمتر شاعری از عهده آن برآمده است.
غزلهای قائد شهید یکدست است و این از عهده همه برنمیآید
مرحوم محمد قهرمان که سعی میکرد بین سبک هندی و سبک خراسانی همآمیزی ایجاد کند؛ با این حال شعرش در دایره محدودی میماند، اما شعر حضرت آقا - انشاءالله کل دیوانش منتشر شود- خیلی فراگیر است. این شستهرفته بودن زبان از ویژگیهای شعری ایشان است. شما حشو در زبان ایشان نمیبینید. یا به اصطلاح شعرا؛ شعر ایشان هیچگاه شتر گربه نیست؛ یعنی اینطور نیست که برخی ابیات آنقدر بلند باشد که شتر به نظر بیاید و برخی آنقدر ضعیف که مثل گربه باشد. شعر مرحوم شهریار اینطور بود؛ شتر گربه بود؛ چون رعایت موازین سخنوری نمیکرد. اما مثلاً هوشنگ ابتهاج سخت هوشیار بود که ابیات یکدست باشد. آنهایی که به حافظ نظر داشتند، شعرشان یکدست است. ما به یکدستی شعر خواجه در شعر فارسی نداریم. نه بیدل اینطور بود نه حتی سعدی که پیشگام و استاد حافظ است. مثلاً رودکی با اینکه مطلع شعر فارسی است- به قول خیلیها پدر شعر فارسی است- شعرش یک دست است:
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی ...
و یا:
شاد زی با سیاهچشمان شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد
برای همین عنصری میگوید:
غزل رودکیوار نیکو بود
غزلهای من رودکیوار نیست
غزلهای حضرت قائد شهید یکدست است. امیدوارم شعرایی که تحت تأثیر منش و بینش ایشان هستند، این نکته را از ایشان یاد بگیرند و شعر یکدست بگویند؛ البته دانش نیاز دارد، سخت است و شاعر باید فضائل دیگر هم داشته باشد.
شاعر سخته پخته
خیلی از علما وقتی میخواهند شعر بگویند، سواد خود را سعی میکنند یکجوری در شعر بگنجانند، اما من در شعر حضرت آقا مطلقاً این را ندیدم که جملات عربی قلمبه سلمبه در شعر بیاورند تا بخواهند فضل و سوادشان را به رخ دیگران بکشانند. انگار وقتی شعر میگفتهاند بقیه وجوه وجودشان را کنار میگذاشتند و فقط شاعر میماندند؛ آن هم شاعر سخته و پخته.
آمریکا از کوبای بدون فیدل کاسترو هم میترسد
این خیلی عجیب است. چون در کنار همه این قضایا شخصیت مبارزی است که به تعبیر خودش میگفت من دیپلمات نیستم، انقلابیام. این خیلی حرف است. اگر قرار است از مشی ایشان پیروی کنیم، ایشان تا آخر خط را مشخص کرده است که به دیپلماسی نمیتوان امیدوار بود، به انقلابی بودن میتوان امیدوار بود. چرا؟ چون ما هرچه در دیپلماسی دعوی داشته باشیم، غرب در دیپلماسی از ما جلوتر است و برگهای برنده دست آنهاست. چیزی که میتواند روبروی غرب مقاومت کند، «انقلابی» بودن است. سالهاست که فیدل کاسترو مرده است، با این حال آمریکا هنوز از کوبا میترسد؛ حال آنکه کوبا دیگر آنقدر زوری ندارد که مقابل آمریکا بایستد، چرا؟ هراس آمریکا این است که مرام فیدل کاسترو در کوبا تداوم داشته باشد.
رهبر شهید حافظ وضع موجود نبود، به سمت وضع موعود حرکت میکرد
رهبر شهید این جمله «من دیپلمات نیستم، من انقلابیام» را در موقف زعامت و رهبری میگوید. به نظر میرسد که آدم وقتی به حدی از قدرت میرسد، ظاهراً باید متوقف و حافظ وضع موجود باشد، اما ایشان به سمت وضع موعود حرکت میکرد؛ گرچه همراه نداشت.
ایشان همانند شعر، در سیاست هم یک استثنا بود. اگر- حداقل از زمانی که رهبر و زعیم این امت شد- دیگران هم همراه با ایشان حرکت میکردند؛ یعنی انقلابی بودند یا انقلابی میماندند- اوضاع کلاً وضع دیگری داشت و اینطور نبود. اما متأسفانه دیگران حرکت نکردند و اینطور فکر کردند که وقت پرداختن به وضع موجود است. خصوصیسازی پیش آمد، بانکبازی و ... مثلاً در محلهای که ما زندگی میکنیم، گیشا، دو چیز فراوان است؛ اول بانک و دیگر فستفود. این یعنی ماندن در راه.
برای حل نشدن در تمدن غرب، یک راه بیشتر نداریم: انقلابی بودن
اگر قرار باشد در تمدن وارداتی غرب و ساحت غربزدگی متوقف شویم، حل خواهیم شد؛ همانند یک حبه قند در آب جوش. اگر هم نزنی هم ذوب خواهد شد؛ چون فرهنگ غرب علیرغم همه مشکلات نیستانگارانهاش، خیلی قوی است و مانند اسید است، همه چیز را در خود حل میکند.
در این عمر- که به نظرم زیاد عمر کردم- تا آمدیم تلفن کردن را یاد بگیریم، تلفنها رومیزی شدند، تا آمدیم قاب تلفن را بسازیم، گوشیهایی آمد که با فاصله فاصله از گوشی صحبت میکردند. تا آمدیم بدانیم این چیست، موبایل آمد، موبایلی آمد که عکس میگرفت، فیلم میگرفت... حال آنکه در تمدنهای شرقی اگر چیزی ابداع میشد، سالها به همان شکل باقی میماند و کسی دست بر آن نمیبرد، چرا که در این فرهنگ به سنت پیشینیان احترام میگذاشتند، کارکرد آن را عزیز میدانستند اما غرب این حرفها اصلاً حالیاش نیست؛ مانند علوم ازمایشگاهی که یک تئوری جای تئوری دیگری مینشیند. برخی فکر میکنند که این تکامل است؛ حال آنکه از گسستی به گسست دیگری میرود. زمین را این تمدن زیر و زبر کرده است. حال اگر در این تمدن میخواهیم خودمان باشیم، راه همان راهی است که سید معلوم کرده است: انقلابی بودن.
جهل مضاعف است اگر فکر کنیم انقلاب برای بیرون کردن شاه بود
او در بخش دیگری از صحبتهایش در پاسخ به این پرسش که «یعنی شما معتقدید که یارانی که همراه رهبر شهید بودند، ایشان را همراهی نکردند» گفت: آنها توان همراهی نداشتند. یافت و منش ایشان را درک نمیکردند. کل این صفکشیها و جنگ و جدالها و حتی تهمتها برای این پیش آمد که جماعت میگفت که آقا حالا که انقلاب کردیم،گیر و داری با غرب نداشته باشیم و داخل را بسازیم. به ما چه که فلسطین اینطور است، لبنان آنطور است. با آمریکا یک طوری مصالحه کنیم و کنار بیاییم. ایشان نمیپذیرفت. ایشان این نکته را خوب میدانست که آمریکا رابطه و مصالحه به خرجش نمیرود، آمریکا یک چیز میخواهد: انفعال و تسلیم محض.
آمریکا جز "تسلیم محض ایران" چیز دیگری نمیخواهد
الان هم همین را میخواهد. اصلاً آمریکا جز این، راه دیگری نمیشناسد. نه فقط با کشورهای جهان سوم. با اروپا و ناتو هم همینطور است. خودش را کدخدا که نه، شاه میبیند. سید این را خوب میدانست که اگر راه را برای آمریکا باز کنیم- حتی اگر به اندازه سوراخ سوزن باشد- طولی نمیکشد که برسد به اندازه یک دروازه و بعد دروازه که چیزی نیست، میرسد به اندازه یک کشور. بعد دوباره میرسیم به همان نقطهای که علیه آن انقلاب کردیم.
خیلیها فکر میکنند که انقلاب برای بیرون کردن شاه بود. این جهل مضاعف است. انقلاب ایران برای این شکل گرفت که انسان ایرانی تازه فهمید که ما داریم به سمت فساد فراگیر میرویم و به سمت عواملی که دیگر نتوانیم با نیاکانمان نسبت داشته باشیم. قتلهای ناموسی در دهه 50 شیوع پیدا کرد، چرا؟ چون روستایی از هر کجای کشور آمده به شهر، بعد یواش یواش دید که دخترش چادر نمیپوشد و همرنگ جماعت شده است. این برای جامعه ما که 70 درصد بینش و منش روستایی داشت، برتافتنی نبود. به همین خاطر برگشتند. خود به خود این بازگشت با بینش دینی و زعامت امام خمینی(ره) گره خورد و شد انقلاب اسلامی.
ما یا باید بتوانیم این اسلامی بودن را حفظ کنیم؛ در غیر این صورت آن را از دست دهیم. از دست دادن آن مساوی است با کنار آمدن با آمریکا، کنار آمدن با آمریکا یعنی از دست دادن اسلامیت، اخلاق و خیلی چیزهای دیگر. تنها راه برگشت آمریکا و کند شدن زبان، اوضاع اقتصادی است. دستهای پنهانی که سالهاست دارند تلاش میکنند این آتش را شعلهور کنند، میدانند که تنها راه بازگشت آمریکا نه، بلکه استقبال از بازگشت به آمریکا همین مسائل اقتصادی است. سید در تمام طول زعامت خود با این قضیه استقامت کرد و با شهادتش راه را بند آورد.
کاری که ایشان کرد- یعنی از مبارزه تا تبدیل به زعیم شدن و از زعیم شدن تا شهادت و تبدیل به اسطوره شدن- کار واقعاً کارستانی است. سالها بود برای کسی رخ نداده بود جز یک نفر: مهاتما گاندی. که او به دست دوست کشته شد و حضرت آقا به دست دشمن به شهادت رسید. گاندی توسط یک بچه برهمن کشته شد، اما پشت دستهایی که باعث شد او گاندی را بکشد انگلیس بود. چون برهمنها وضع اقتصادی خوبی داشتند، با انگلیسیها دست به یکی کردند و میدانستند که اگر نجسها حق رای داشته و با آنها برابر باشند، کاسبی آنها تعطیل خواهد شد. برهمن طبقه اول بود، اما نجسها بیرون از این چهارچوب بودند؛ به همین دلیل نجس شمرده میشدند.
حضرت آقا دو قِران از بیتالمال را خرج خود نمیکرد
او در ادامه با اشاره به شرایط و شکاف اقتصادی میان مردم و برخی از مسئولان گفت: تا چند سال میتوان با اخلاق و اخلاقمداری با چنین وضعی مواجه شد و تاب آورد. از این حیث رهبر شهید، یک اسوه و نمونه بود. من یادم هست زمانی که دایی فرزندان ایشان، یعنی جناب آقا سیدحسن خجسته، برای عید فرزندان خواهرش کفش میخرید. چون حضرت آقا با اینکه خزانهدار امام(ره) بود، دو قِران از بیتالمال را خرج خود نمیکرد؛ حال آنکه طبق فتوای جماعت اهل اجتهاد میتوانست یکسوم این مبلغ را برای خود خرج کند. اما این کار را نمیکرد. این تقوای فردی است. دیگران این تقوا را ندارند. خیلیها که امام(ره) این احکام را به آنها داده بود، میلیاردها میلیاردها در بانکها اندوختند، ویلا ساختند، کارخانه خریدند و ... ظاهراً شرعی هم هست. اما حضرت آقا با اینکه ظاهراً هیچ مخالفتی با این دیدگاه نمیکرد، اما عملاً دیدگاه دیگری داشت.
در برزخ میان سنت و مدرنیته تبدیل به یک پدیده شد
ایشان معتقد بود که با زهد فردی میتوان انقلابی بود. این نتیجه سالها زندان و تبعید است. آدم در زندان، غذای دلخواه را نمیخورد، هرچه زندان میدهد باید بسازد. در تبعید هم همینطور. ایشان ساخته شده بود، همانطور که یک تکه آهن در کوره تبدیل به فولاد میشود، ایشان اندکاندک به فرد دیگری تبدیل شده بود. پدیده دیگری شده بود. برای همین است که خیلی از آخوندهای سنتی حضور ایشان را برنمیتافتند چون سنتی نبود، آنهایی که مدرن شده بودند نیز برنمیتافتند؛ چون میگفتند مدرن نیست. در برزخ میان سنت و مدرنیته تبدیل به یک پدیده شدن کار دشواری است که ایشان شده بود. خواست حضرت حق بود که این جامعه یک چنین شخصی را داشته باشد که این شأن را در این کشور،فرهنگ و تشیع آشکار کند که چنین تشییعی داشته باشد.
در وقایع دیماه به نظر میآمد که دارد فاصلهای میان حکومت و مردم ایجاد میشود؛ شکافی که دیگر نمیتوان آن را پر کرد. ببینید که چگونه ایشان با شهادتشان این شکاف را پر کرد و دوباره این مردم را با حکومت یکی کرد. مردم کار خود را انجام دادند، حال مانده است که حکومت میتواند با مشی و دنبالهرو آقا باشد- یعنی انقلابی باشد- یا میخواهد از مردم فاصله بگیرد؟ کسی که 200 میلیون حقوق میگیرد، نمیتواند به فکر آنی باشد که 10 -20 میلیون حقوق میگیرد و خود به خود این دو طیف یک جا روبروی هم قرار میگیرند و همدیگر را نفی میکنند.
برخی میخواهند مرام سید شهید را دور بزنند
اولین کار مسئولان این است که اصلاح مرام اقتصادی را آغاز کنند. حال آنکه الان میبینیم که برخیها دارند تلاش میکنند که یکجورهایی مرام سید شهید را دور بزنند! اینکه فرجامش چه خواهد شد، به خودشان مربوط است. به قول خواجه:
صلاح ممکلت خویش خسروان دانند
گدای گوشهنشینی تو حافظا مفروش
قائد شهید کاری کرد کارستان
تا همین جا قائد شهید کار کارستانی کرد. من فکر نمیکردم که آقا با شهادتشان به چنین جایگاهی برسند. اینکه آدم فرجام خود را با فرجام اباعبدالله گره بزند، خیلی هنر است.اینکه آدم فرجام خود را با فرجام اباعبدالله گره بزند، خیلی هنر است. ایشان هم آگاهانه وارد این راه شده بود. کسی که مبارزه میکند- با هر آیینی- این یقین را دارد که ممکن است هر آینه کشته شود. سالهای سال ایشان مبارزه کرده بودند، زندان و تبعید رفته بودند و سالهای جبهه که در خط مقدم بود، نمیترسید از مرگ. یکبار هم که در مسجد ابوذر بمب گذاشته بودند که به تعبیر ایشان، شهید شده بودند و دوباره برگشتند؛ و این بار آخر.
یک مرده بنام به که صد زنده به ننگ
درست است که ایشان استثنایی است بر موجودیت فعلی ما، اما امیدوارم جماعت دستاندرکار قدرت فکر نکنند که این استثنا را باید کنار گذاشت و راه ایشان را دنبال نکرد! همه ما خواهیم مرد. به تعبیر کلامالله مجید، إِنَّكَ مَيِّت وَإِنَّهُم مَّيِّتُون؛ تو میمیری، دیگران هم میمیرند. جاودان ماندن در زمین و بر زمین محال است. اگر قرار است بمیریم، چرا با عزت نمیریم. به تعبیر شاعر:
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او تن ما به دار سازد آونگ
در این سراچه پرنیرنگ
یک مرده بنام به که صد زنده به ننگ
الان چه شرفی دارد که ترامپ به بن سلمان و پدرش بگوید که اینها گاو شیری ما هستند. دیگر آن لباس هیچ ارزشی ندارد، اسلامیت که ندارد، شرف عربی هم ندارد. آنها این ذلت را پذیرفتند.
رگ سیدی گلسرخی هنوز زنده بود
در ادامه میرشکاک به جایگاه تاریخی رهبر شهید ایران اشاره و اضافه کرد: رهبر شهید یک استثنا بود، یعنی استثنا شد. وقتی انسان با مرگ عادی از دنیا میرود، در کنار دیگر مردگان است. وقتی با شهادت از دنیا میرود همه چیز تغییر میکند. مرحوم خسرو گلسرخی که از سادات گلسرخی بود، شاعر و مقالهنویس قابلی نبود. هنگامی که علیه آن اوضاع پاشدند، خیلیها توبهنامه امضا کردند، اما خسرو کوتاه نیامد و گفت من سر جانم چانه نمیزنم. آن رگ سیدی در او زنده بود، علیرغم اینکه به ظاهر مارکسیست بود. همین باعث جاودانگی او شد. گلسرخی با شعرها و مقالههایش نماند، با شیوه از دنیا رفتنش ماندگار شد. یا جنس فرجام طیب حاجرضایی هم باعث شد او ماندگار شود. جالب است در کنار نام طیب، نام دیگران مثل رمضان یخی هم زنده میماند. حال آنکه علیالقاعده اگر طیب به دست طاغوت کشته نمیشد دیگران هم اسمشان میرفت.
خون را فتح کرد و خون، تقدیر را تغییر داد
آقا اباعبدالله(ع) برترین نمونه است. علیرغم اینکه میدانست که زورش نمیرسد، لشکر اشقیا 134 هزار نفرند، کل مردان این سوی میدان 73 نفرند که یکی از آنها نیز بیمار است. تصمیم میگیرد شهید شود. چه کسی میتواند به این رفعت برسد؟! نه مالی به دست آورده، نه حکومتی به دست آورده و نه جایی را فتح کرده. خون را فتح کرده است و خون، تقدیر را فتح میکند و تغییر میدهد.
برای این است که اگر بتوانم دعوت کنم، اهل قدرت را دعوت میکنم که به مردم برگردند و دست از منافع خود بردارند و با مردم همراه شوند؛ وگرنه بیم این میرود که جامعه دو قطبی شود. عدهای پیرو قائد شهید و عدهای پیرو دنیا و جامعه دچار نه گسستگی که گیر و داری شود که نتوان فکری برای آن کرد. انسان شیعه اگر بخواهد بین خودش و حاکم یکی را انتخاب کند_اگر حاکم مثل خودش باشد، مانند آقا_ حاکم را انتخاب میکند. آقایان باید بدانند آنکه هم حکومت و هم مردم را نگه داشت، سید شهید بود. ایشان این قدرت را داشت که صورت غالب امت(نمیگویم ملت) را نگه دارد و جلوی اهل قدرت را نیز بگیرد که به حقوق مردم بیش از حد تعدی نکنند.
گسستن از شاهنامه معلول زندگی تکنیکی امروز است
بخش دیگری از صحبتهای میرشکاک به "شاهنامه" فردوسی و جایگاه آن در زندگی ایرانی معاصر اختصاص داشت. او در پاسخ به این پرسش که چرا بین شاهنامه که شناسنامه فرهنگی ماست و نسل امروز فاصله دیده میشود، آن را برخاسته از سبک نوین زندگی ایرانی امروز دانست و گفت: گسستن از شاهنامه و کلاً مواریث گذشته، معلول زندگی تکنیکی روزگار کنونی است. وقتی انسان قرار باشد صبح تا شب به دنبال یک تکه نان بدود، مجال پرداختن به این امور برایش باقی نمیماند. اغلب مردم در تمدن جدید، به ویژه در جهان سوم، دو یا سه شغل دارند؛ برای اینکه بتواند اجاره خانه، قبض و چه و چه را بدهد. وقتی به خانه میرسد دیگر زمانی برای پرداختن به فردوسی، سعدی و حافظ و دیگران برایش باقی نمیماند. اگر مراقب این موضوع نباشیم، در دو سه دهه دیگر چیزی از فرهنگ ما باقی نخواهد ماند.
بزرگان گذشته ما کسانی بودند که دین، آیین و منش و بینش را به زبان ویژه قوم ایرانی، یعنی زبان شعر، بیان کردند. انگار به خرج انسان ایرانی هیچ حرف و حدیثی نمیرود مگر اینکه موسیقایی باشد. نه فقط ما، هندوستان، مصر باستان و دیگر کشورهای ریشهدار نیز همینطور است. نه مثل آمریکا بیریشه. تمام هنرشان این است که 250 سال است که کشور تشکیل دادهاند. برای ما 2500 سال کمترین بخش قضیه است.
انگار زبان در آغاز موزون و مقفی و موسیقایی بوده است. این برای ما و هندوستان مانده است. در مصر موسیقیاش مانده است که تطبیق دادهاند با تلاوت قرآن. اینکه غالب قاریان درجه یک از مصر میآید به این دلیل است که موسیقی روزگار فراعنه به هنرمندی مردم مصر تطبیق با تلاوت کلامالله تطبیق پیدا کرده است. برای ما، تا همین 60 سال پیش، همچنان ساحت، ساحت شعر بود. مثلاً وقتی میخواهیم بگوییم طمع بد است، میگوییم:
دست طمع چو پیش کسان کردهای دراز
پل بستهای که بگذری از آبروی خویش
یا برای قانع کردن کسی حتماً بیت شعری میخوانیم. میخواهیم بگوییم که معاون و مدیر و قدرت پیدا کردن اعتباری ندارد، میگوییم:
من از روییدن خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینیها
همه چیز ما، از عشق تا عزا، از عروسی تا همه وجوه فردی و جمعی حیث انسانی ما ایرانیها به شعر بستگی داشته است. اما از وقتی که وارد زندگی مدرن شدیم، این فاصله روز به روز بیشتر میشود. یکی از کسانی که بعد از انقلاب سخت شاهنامه را جدی گرفت و تکاپو کرد که شاهنامه دوباره به جامعه برگردد یا جامعه به شاهنامه بازگردد، من بودم که شاید به خاطر لر بودن من است. این مسئله شاید در تهران عجیب و غریب باشد اما لرها نمیتوانند شاهنامه را رها کنند.
او در بخش دیگری از سخنان خود به تعصب فردوسی بر قوم ایرانی اشاره کرد و از جایگاه شاهنامه در میان مردم استانهای لرنشین کشور گفت.
انتهای پیام/