اخلاق و تربیت در احادیث امام رضا(ع)
- اخبار استانها
- اخبار قم
- 23 مرداد 1405 - 11:13
به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، حجتالاسلام والمسلمین نظری منفردی، استاد اخلاق به موضوع «اخلاق و تربیت در احادیث امام رضا علیه السلام» اشاره کرده است که متن آن تقدیم شما میشود.
اخلاق در اسلام؛ ثمره باورهای ایمانی و هدف والای بعثت پیامبر
یکی از مسائل مهم در اسلام که تأکید فراوانی روی آن شده است، اخلاق است. اخلاق از جمله اموری است که اسلام تأکید فراوانی روی این مسئله کرده است و خواسته است مسلمانها دارای خلق نیکو باشند.
پیغمبر خدا در یک بیانی فرمودند: «بُعِثتُ لأُتمّم مکارم الأخلاق»؛ من مبعوث شدم تا اخلاق پسندیده و اخلاق خوب را تمام کنم. یا در یک حدیث دیگری فرمودند: «علیکم بمکارم الأخلاق، فإن ربی قد أمرنی بها»؛ بر شما باد به اخلاق پسندیده، پروردگار من مرا به آن اخلاق پسندیده امر کرده است.
از نظر اهمیت، اخلاق در اسلام شاید مرتبه دوم یا سوم را داشته باشد. اول، اصول اعتقادات است. ابتدا باید انسان از نظر عقاید و آن باورهای خودش را اصلاح کند. آن باورهاست که زمینه اخلاق پسندیده را در انسان به وجود میآورد. اگر انسان باور به خدا و قیامت داشته باشد، خُلق خوبی خواهد داشت؛ امانتدار است، متعهد است، خیانت نمیکند، دروغ نمیگوید و کار خیر انجام میدهد. آن باورهاست که زمینه اخلاق پسندیده و کارهای خوب را در انسان فراهم میکند. پس اولین مسئله باورهاست و بعد از آن باورها، اخلاق است.
شما در آیات قرآن کریم مکرر ملاحظه میکنید که مسئله تزکیه به شکلهای مختلفی مطرح شده است. قرآن مجید مسئله تزکیه را مطرح کرده و خدای متعال میفرماید: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ». تزکیه جایگاه والایی دارد و جایگاه رفیعی دارد.
نزدیکی به پیامبر در قیامت؛ پاداشی برای نرمی، محبت و خوشاخلاقی انسان
از رسول خدا سؤال شد روز قیامت چه کسی به شما نزدیکتر است؟ روز قیامت که هر کسی از کس دیگر فرار میکند؛ روز قیامت روزی است که «لکل امرئ منهم یومئذ شأن یغنیه». قیامت روزی است که هر کسی به فکر گرفتاری خودش است. هر کسی به این فکر است که خودش را نجات بدهد و نجات خودش او را مشغول کرده است.
اما برخی از افراد فردای قیامت به رسول خدا نزدیکند. سؤال شد از پیامبر که روز قیامت چه کسی به شما نزدیکتر از دیگران است؟ فرمودند: «أقربکم إلیّ فی الموقف أحسنکم خلقاً»؛ نزدیکترین شما فردای قیامت به من، آن کسی است که خلق خوبی داشته باشد و اخلاق پسندیدهای داشته باشد.
همانطوری که خلق خوب در دنیا باعث میشود مردم به انسان اقبال کنند و مردم با انسان انس بگیرند، در قیامت هم همینطور است.
امیرالمؤمنین سلام الله علیه در یک بیانی میفرماید: «من لانت کلمته وجبت محبته»؛ کسی که زبانش یک زبان نرم شد، خشن نشد و برخوردش برخورد توأم با الفاظ خشن نبود، لین بود و با مردم نرم بود، مردم او را دوستش دارند و محبت او واجب میشود.
شبیه درخت؛ درخت اگر تنه درخت نرم باشد، شاخههای فراوانی میزند. انسان هم همینطور است. اگر انسان نرم شد و خشن نشد، با نرمی با مردم صحبت کرد، مردم به او اقبال میکنند، مردم دوستش دارند و به سراغش میآیند.
بنابراین موقعیت اخلاق در اسلام یک موقعیت روشنی است و جایگاه والایی دارد. عرض شد بعد از مسئله اعتقادات، مسئله اخلاق بالاترین درجه را در اسلام دارد و سفارش زیادی نسبت به اخلاق پسندیده شده است.
معیار برتری بندگان خدا؛ فراتر از ثروت، زیبایی و ظاهر انسانها
یکی از آن سؤالهایی که از حضرت شده و حضرت پاسخ دادند و مسائل اخلاقی را بیان کردند، این حدیث شریف است که از امام علیه السلام سؤال شد: «مَن خیار عباد الله؟» از حضرت سؤال شد بهترین بندگان خدا چه کسی است؟ سؤال این بود که بهترین بندگان خدا چه انسانهایی هستند؟ آیا آن کسانی هستند که ثروت زیادی دارند؟ آیا بهترین انسانها کسانی هستند که زیبایی اندام دارند؟
لقمان حکیم روایت دارد که یک انسانی بود که از نظر چهره گندمگون یا سیاهگون بود، لقمان؛ اما قدر این انسان، انسان بزرگواری است که خداوند متعال در قرآن یک سوره به نام او قرار داده و میفرماید: «وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ»؛ ما به لقمان حکمت آموختیم.
پس بهترین بندگان آن کسی نیست که اندام خوبی داشته باشد یا ثروت زیادی داشته باشد. اینها نیست.
«علم و عمل ای دوست به مایی و منی نیست
هر کس ببرش خرقه اویس قرنی نیست
خوبی به خوشاندامی و سیمینغنی نیست
هر شیشه گلرنگ عقیق یمنی نیست
حسن آیت روح است به نازک بدنی نیست»
روح اگر یک روح باصفایی شد، یک روح تزکیهشدهای شد، قرآن بعد از چند تا قسم، بعد از چند تا قسم، «وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا».
تزکیه نفس؛ مسیر کسب فضائل اخلاقی و رسیدن به جایگاه بهترین بندگان خدا
بعد از آن همه قسم و سوگند، خدای متعال میفرماید: رستگار شد کسی که خودش را تزکیه کرد.
معنای تزکیه این است که صفات ناپسند را از خودش زدود، خودش را از صفات ناپسند تطهیر کرد و صفات پسندیده، اخلاق حمیده و فضائل اخلاق را سعی کرد که کسب بکند.
صفات پسندیده اخلاقی سببی است؛ انسان بایستی کسب بکند اینها را. خوشرویی را بایستی ممارست بکند و کسب بکند. بدون جهت خشم نکردن و غضب نکردن را با ممارست انسان بایستی کسب بکند. یک امر سببی است. همینطور راستگویی را بایستی با ممارست و با ریاضت کسب بکند تا به تدریج زبان انسان عادت کند به راستگویی و به صدق در گفتار.
باید کسب بکند. امانتداری را باید کسب بکند. وفای به عهد را بایست کسب بکند. تواضع و فروتنی را؛ این اوصافی که اوصاف پسندیده اخلاقی است، اینها تمام امور سببی است، اموری است که بایستی کسب بکند.
از آقا حضرت علی موسی الرضا سلام الله علیه سؤال شد: آقا، بهترین بندگان خدا چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند کسی بهترین بندگان خداست که پنج ویژگی داشته باشد؛ پنج خصوصیت، پنج خصلت و پنج ویژگی. اگر شما در کسی یافتید، او بهترین بندگان خداست.
اول: کسی که «إذا أحسن استبشر»؛ کسی که کار خوب میکند، به خودش بشارت میدهد، از کار خوب خوشش میآید.
انسان همیشه بایستی از کار خوب خوشش بیاید؛ از نماز خوشش بیاید، از روزه خوشش بیاید، از انفاق خوشش بیاید، از دستگیری مستمندان و تهیدستان و نیازمندان شاد بشود. خوش آمدن از کار خیر.
هر کار خیری؛ الان ظهر میشود، نزدیک ظهر انسان اقامه نماز جماعت میکند، نماز جماعت را در حرم مطهر آقا علی بن موسی الرضا میخواند، خوشحال میشود: من موفق شدم در جوار قبر علی بن موسی الرضا نمازم را انجام بدهم، فریضه الهی را انجام بدهم. خوشش میآید.
انسان از موفقیتها در زندگی بایستی خوشش بیاید. این از نشانههای ایمان است و از علائم ایمان است که انسان وقتی کار خوبی را انجام میدهد، از کار خوب خوشش بیاید.
فرمودند: «خیار عباد»، بهترین بندگان خدا، یکی از ویژگیها و خصوصیاتشان این است: «إذا أحسن استبشر». وقتی کار خوب انجام میدهند به خودشان بشارت میدهند، از این موفقیت شادند، مسرورند و خوشحالند که یک کار خوبی را انجام دادهاند. این یک ویژگی.
ویژگی دوم فرمود: «وإذا أساء استغفر». اگر احیاناً در زندگی لغزشی از آنها سر زد، از آنها گناهی سر زد، بلافاصله و بدون درنگ استغفار میکنند. نمیگذارند گناه را تکرار کنند و به بعد بینجامد؛ بلافاصله استغفار کردن.
استغفار پس از لغزش؛ سیره پیامبر و نشانه بندگان شایسته خداوند
روایت دارد مؤمن اگر گناه کرد و بلافاصله استغفار کرد، آن گناه از او بخشوده میشود و محو میشود، بلکه نوشته نمیشود اگر سریعاً استغفار کرد.
استغفار از آن اموری است که خدای متعال در قرآن مجید امر به آن کرده، مثل نماز: «استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه یمتعکم متاعاً حسناً إلی أجل مسمی و یؤت کل ذی فضل فضله». استغفار کنید.
پیغمبر خدا استغفار میکرد، روز هفتاد مرتبه پیامبر استغفار میکرد. میفرمود: «إنه لیغان علی قلبی و إنی لأستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة».
نه که پیامبر گناه کند؛ پیامبر خدا معصوم است. ما معتقدیم به چهارده معصوم. رسول خدا اول معصوم است، او گناه نمیکند. اما فرمود: گاهی «لیغان علی قلبی». «غین» یعنی ابر. گاهی یک ابری روی روح من و روی دل من را میگیرد؛ در اثر تماس با مردم و صحبت با مردم، ابری مختصری روی دلم را میگیرد و من استغفار میکنم. هر روز هفتاد مرتبه.
ما هم بایستی استغفار بکنیم. بنابراین خصلت دوم از خصلتهای بندگان خوب این است که از کار بد و از لغزش، «إذا عصا»، آن وقتی که کار بدی را انجام دادند، استغفار کنند؛ خوششان نیاید، ادامه کار بد را...
یک وقتی یکی از خلفای مروانی، عبدالملک بن مروان، آمد از شام، از دمشق آمد به حج. حجر را انجام داد و بعد از طواف یک کرسی برای او گذاشتند. داخل مسجدالحرام آمد روی این کرسی نشست. رو کرد به اطرافیانش و گفت: من دوست دارم یکی از اصحاب رسول خدا را ببینم؛ آن کسانی که پیامبر را دیدند و مشاهده کردند، آنها اصحاب رسول خدا هستند. دوست دارم یکی از اصحاب پیامبر را ببینم. هنوز اصحاب پیامبر زنده بودند و حیات داشتند. بروید جستوجو کنید. در موسم حج است، حتماً تعدادی از اصحاب رسول خدا به حج آمدند. من اینها را ملاقات کنم، یکی دو تا سؤال میخواهم از آنها بکنم
وقتی عبادت شیرین نیست؛ هشدار اخلاقی ابو حازم درباره بیمیلی به کار خیر
آمدند خدام او در مسجدالحرام، بیرون مسجدالحرام، در مسعی، محل سعی، اطراف مسجدالحرام را گشتند. کسی را از اصحاب رسول خدا پیدا نکردند. برگشتند و گفتند پیدا نکردیم. حالا یا آن سال به حج نیامده بودند یا مثلاً در آن ساعتی که ایشان مطالبه میکرد در منزلشان بودند و در مسجدالحرام نبودند.
ایشان گفت حالا که از اصحاب رسول خدا کسی را پیدا نکردید، بروید از تابعین، آن کسانی که اصحاب پیامبر را دیدند، از آنها اگر کسی را پیدا کردید بیاورید.
آمدند گشتند در مسجدالحرام، یک شخصی به نام ابو حازم، ابو حازم را پیدا کردند. گفتند: عجب، امیرالمؤمنین گفتند خلیفه شما را خواسته. گفت: من کاری نکردم، خلیفه مرا نمیشناسد، من هم خلیفه را نمیشناسم. گفتند بله، اما ایشان یکی دو تا سؤال دارد. شما را یافتیم از تابعین، بیایید پاسخ سؤالات ایشان را بدهید
ابو حازم پذیرفت و آمد پیش عبدالملک.
عبدالملک بن مروان به ابو حازم گفت: مقصود از احضار شما یک سؤال است. من یک مشکل روحی پیدا کردم. در رابطه با آن مشکل روحی میخواهم از شما یک سؤال بکنم.
گفت: چیه مشکل روح شما؟
گفت: من یک حالتی پیدا کردم در زندگی؛ هرچی کار خوب میکنم، از کار خوب، از عمل شایسته، عمل صالح خوشم نمیآید. نماز میخوانم، از نماز خوشم نمیآید. روزه میگیرم، از روزه خوشم نمیآید. الان حج آمدم، خوشم نمیآید، خوشحال نیستم از اینکه کار خیر میکنم.
برخی از افراد وقتی کار خیر میکنند، کار خیر را یک بار سنگینی بر روی دوششان میدانند؛ اما برخی از افراد کار خیر که میکنند، از کار خیر لذت میبرند.
یادم میآید یک وقتی یکی از آقایان که یک تعداد از ایتام را تدارک میکرد، به اینها میرسید، از او سؤال کردند: شما بهترین وقت زندگیت کی هست؟ گفت: وقتی که من میآیم توی این جمع یتیمها مینشینم، میبینم با هزینه من، با پول من، این ایتام نشستهاند و دارند غذا میخورند، من لذت میبرم از این حالت. آنها دارند غذا میخورند، من لذت میبرم. میبینم من توانستم یک تعدادی از ایتام را تدارک کنم، به آنها برسم، آنها را میبینم، شکمشان سیر میشود. یتیماند، دستشان خالی است، سرپرست ندارند، من لذت میبرم.
انسان مؤمن بایستی این چنین باشد. انسان مؤمن بایستی از کار خیر لذت ببرد.
اتفاقاً در روایات هست؛ روزه گرفتن در تابستان، روزهای بلند، هوای گرم، کار سختی است. انسان هفده ساعت، هجده ساعت گرسنه بماند، هم تشنگی و هم گرسنگی. لحظه افطار که میشود، نزدیک غروب، یک فرحی، یک شادی بر انسان حاکم است. میگوید خب الان رفع عطش میکنم، آب میخورم، غذا میخورم.
روایت دارد روزهدار دو مرتبه شاد میشود. روزهدار دو مرتبه شاد میشود؛ یک مرتبه هنگام افطار است که آب مینوشد، رفع عطش میکند، غذا میخورد و سیر میشود و یک مرتبه هم عنداللقا؛ وقتی خدا را ملاقات میکند.
دو تا شادی دارد روزهدار؛ عندالافطار و عنداللقا. یکی لحظه افطار است که آب مینوشد، رفع عطش میکند، سیر میشود و از غذا لذت میبرد، یکی هم همان لحظهای که خداوند متعال را ملاقات میکند.
بنابراین انسان بایستی از کار خیر خوشش بیاید. کار خوب و عمل خوبی که انجام میدهد، انسان بایستی از کار خوب و کار شایسته خوشش بیاید
نشانه سقوط اخلاق؛ وقتی انسان از نیکی بیزار و به آزار دیگران خشنود است
اما ایشان، عبدالملک بن مروان، به ابو حازم گفت: من اگر کار خیر انجام میدهم، خودم از کار خیر خوشم نمیآید و هر کار زشتی انجام میدهم، توی زندگی از کار زشت هم بدم نمیآید. دروغ میگویم، بدم نمیآید. غیبت میکنم، ناراحت نمیشوم. گناهان دیگر انجام میدهم، ظلم میکنم به مردم، اذیت میکنم دیگران را.
بعضی از افراد هستند توی جامعه اساساً دوست دارند دیگران را به زحمت بیندازند. در مواقع مختلف زندگی، گاهی دارد رانندگی میکند، توی رانندگی به فکر این است که راننده دیگر را اذیت بکند. این حرام است. ایذای دیگران؛ یک روز دیگران را اذیت بکنم، خوشم میآید از اذیت دیگران. این خلق اسلامی نیست.
مسلمان کسی است که وسیله آسایش دیگران را فراهم بکند، نه دیگران را به زحمت بیندازد.
گاهی ما بعضی از انسانها با حرفمان، با سخنمان، دیگران را ناراحت میکنیم. گاهی با عملمان دیگران را ناراحت میکنیم. حالا با عمل هرچه، گاهی با یک نگاه طرف را ناراحت میکنیم، گاهی با یک سخن دیگری را ناراحت میکنیم.
«المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه»؛ فرمود مسلمان کسی است که مسلمانها از دست او و از زبان او آسایش داشته باشند و سالم بمانند، مشکلی به آنها نرسد. مسلمان این هست.
باید انسان توی زندگی بنا بر این بگذارد؛ بنا بگذارد که خیرش به دیگران برسد، نه شرش به دیگران برسد. این یک اصل توی زندگی است. خیر انسان بایستی به دیگران برسد، نه شر انسان به دیگران برسد
عبدالملک بن مروان به ابو حازم گفت: من هرچی کار بد انجام میدهم، کار ناپسند انجام میدهم، از کار بد و ناپسند بدم نمیآید. ظلم میکنم، بدم نمیآید. دستور میدهم دیگران را زندان کنند، بکشند، هیچ ناراحت نمیشوم
ظلم و ستم به دیگران، انسان را ناراحت میکند. انسان مؤمن وقتی یک دروغ میگوید، میگوید ای کاش نگفته بودم. یک غیبت میکند، میگوید ای کاش این غیبت را نکرده بودم؛ بلافاصله استغفار میکند
اما آدم وقتی به اینجا رسید، مثل این شخص گفت: من هرچه کار خیر میکنم، از کار خیر خوشحال نمیشوم و هر زشتی در زندگی انجام میدهم، از زشتی هم ناراحت نمیشوم. پیداست این روح بیمار شده، این روح مریض است.
همینطوری که بدن انسان دچار بیماری میشود، گاهی روح انسان دچار بیماری میشود. روح میشود بیمار. اگر انسان توانست روح بیمار را علاج کند و سلامت روح پیدا کند، این انسان میشود یک انسان خلیق، یک انسان بااخلاق.
اخلاق بد در حقیقت یک بیماری روحی و بیماری روانی در انسان است. باید این انسان معالجه بکند.
به ابو حازم، عبدالملک بن مروان گفت: من از کار خوب خوشم نمیآید و کار زشت و ناپسند هم مرا ناراحت نمیکند.
گفت: من درد شما را فهمیدم؛ اما دردها دو جورند. بعضی از دردها قابل معالجه است. پزشک وقتی درد را تشخیص داد، بر اساس تشخیص خودش داروی مناسب با آن درد را نسخه میکند و به بیمار میدهد که آن بیمار عافیت پیدا کند و سلامت خودش را بازیابد.
و گاهی هم بیمار به گونهای هست که قابل معالجه نیست. پزشک میگوید من نمیتوانم معالجه کنم
ابو حازم به عبدالملک بن مروان گفت: من نمیتوانم تو را معالجه کنم. کار از کار گذشته. «تکامل فیک موت القلب». کاملاً دل تو مرده؛ تو دلمردهای. مرده را دیگر نمیشود زنده کرد
کاملاً دل مرده وقتی تو از کار خیر خوشت نمیآید و از کار زشت و بد ناراحت نمیشوی، پیداست دلمردهای
دلهای مرده و زنده؛ از موعظهپذیری تا سوگ جانسوز جابر کنار مزار حسین
دل مرده را انسان چطور میتواند زنده بکند؟ قرآن مجید به پیامبر میفرماید: «إنک لا تسمع الموتی»؛ پیامبر، مرده را که نمیتوانی تو سخنی به او بگویی و او بشنود.
«إنک لا تسمع الموتی». گاهی انسان اینطور میشود؛ موعظه دیگر در او تأثیر نمیکند، سخن خوب را به آن توجه نمیکند. میگوید حوصله اینکه بنشینم موعظه گوش کنم.
انسان نیازمند به این است که گاهی بنشیند، موعظه گوش بکند، سخن حق را بشنود: «فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه».
این دو تا صفت، از صفتهای اخلاقی خوب و پسندیدهای که امام هشتم، آقا علی بن موسی الرضا سلام الله علیه، در این حدیث فرمودند، نشانه بندگان صالح خداست، نشانه «خیار العباد» است
روز بعد از اربعین امام حسین علیه السلام است و اربعین، اهلبیت آمدند کربلا و جابر هم در کربلا بود. همزمان با هم رسیدند و «أقاموا المأتم المقرح الاکباد». چه تعبیری که مرحوم سید در لهوف دارد؛ تعبیر عجیبی است. ماتمی و عزایی را کنار قبر امام حسین برپا کردند که جگر را جریحهدار میکرد و کبد را میسوزاند.
آمدم کنار قبر، من از جابر نکاتی را عرض بکنم. با عطیه، جابر آمد. میگوید عطیه، دیدم جابر گفت: منو ببر کنار فرات. او را بردم کنار فرات. با آب فرات غسل کرد و لباسهای خودش را درآورد، لباسهای دیگری را شبیه کسی که محرم میشود، لباس پوشید و مقداری از یک عطر قدیمی که در گذشته سعد کوفی به خودش میریخت، به خودش زد.
و گامها را که برمیداشت، به طرف قبر ابیعبدالله، گامها را کوچک کوچک برمیداشت؛ یعنی آهسته راه میآمد، گام بلند و قدم بلند برنمیداشت، چون برای هر این گام، برای هر قدمی ثواب است.
تا رسید کنار قبر ابیعبدالله. عطیه میگوید جابر به من گفت: یا عطیه، المَسَنی؛ دست من را بگذار روی قبر امام حسین. من دست جابر را گذاشتم روی قبر امام حسین
سه مرتبه صدا زد: «حبیبی یا حسین، حبیبی یا حسین، حبیبی یا حسین. حبیب لا یجیب و حبیب، یا اباعبدالله، من جابر، پیرغلام شما و خانواده هستم. چرا جواب منو نمیدی؟»
غش کرد و بیهوش شد. عطیه آمد از فرات آب برداشت و به صورت جابر زد و جابر را به هوش آورد.
صدا زد: «وَیلک، جواب به خودش خطاب کرد. جابر، تو از حسین جواب میخواهی؟ و لقد فرّق بین الجسد و الرأس. مگر نمیدانی حسین سر در بدن ندارد؟ الجسم منه بکربلا مضرج و الرأس منه علی القناة دار. مگر نمیدانی سر حسین به نیزه زدند؟»
انتهای پیام/